چند روز پیش دوستی برایم یادداشتی نوشته بود که به دستم داد. یادداشت لطیفی بود درباره رابطه مان و اینکه چه حسی درباره این ربطه دارد. راستش بین ما دو نفر تفاوت فکری بسیار است اما تفاوت گفتاری اندک.
شاید اگر من هم میخواستم چنین یادداشتی بنویسم از همان کلمات و عبارات استفاده میکردم. اما مهم تر از کلمات، معنای آنهاست؛ چیزی که به جهان بینی و نگرش ما برمیگردد. شاید دو نفر بنویسند «زندگی کوتاه است» و به همین دلیل یکی زندگی «زوربایی» را در پیش گیرد و دیگری خودداری را پیشه کند.
جهان بینی آدمها روش زندگیشان را میسازند. شاید به همین دلیل باشد که میگویند نوشتهها ممکن است با حقیقت نویسنده که در ذهن تو تصویر میشود، فرقی عظیم داشته باشد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥۳ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳٩٠/٦/٢٧
زندگی از نگاه دکتر شریعتی
زندگی همچون یک خانه شلوغ و پراثاث و درهم و برهم است
و تو درآن غرق ...
این تابلو را به دیوار اتاق مى زنى ،
آن قالیچه را جلو پلکان مى اندازى،
راهرو را جارو مى کنى،
مبلها به هم ریخته است،
مهمان ها دارند مى رسند و هنوز لباس عوض نکرده اى،
در آشپزخانه واویلاست و هنوز هم کارهات مانده است .
یکی از مهمان ها که الان مى آید نکته بین و بهانه گیر و حسود
و چهارچشمى همه چیز را مى پاید...
از این اتاق به آن اتاق سر مى کشى،
از حیاط به توى هال مى پرى،
از پله ها به طبقه بالا میروى، بر میگردى
پرده و قالى و سماور و گل و میوه و چاى و شربت و شیرینى و حسن
و حسین و مهین و شهین ...
غرقه درهمین کشمکش ها و گرفتاری ها و مشغولیات و خیالات
مى روى و مى آ یى و مى دوى و مى پرى
که ناگهان سر پیچ پلکان جلوت یک آینه است ...
از آن رد مشو...!
لحظه اى همه چیز را رها کن ،
خودت را خلاص کن،
بایست و با خودت روبرو شو،
نگاهش کن
خوب نگاهش کن
او را مى شناسى ؟
دقیقا ور اندازش کن
کوشش کن درست بشنا سی اش،
درست بجایش آورى
فکر کن ببین این همان است که مى خواستى باشى ؟
اگر نه
پس چه کسى و چه کارى فوری تر و مهم تر از اینکه
همه این مشغله هاى سرسام آور و پوچ و روزمره و تکرارى و زودگذر و
تقلیدى و بی دوام و بى قیمت
را از دست و دوشت بریزى و به او بپردازى،
او را درست کنى،
فرصت کم است
مگر عمر آدمى چند هزار سال است ؟!
چه زود هم مى گذرد
مثل صفحات کتابى که باد ورق مى زند،
آنهم کتاب کوچکى که پنجاه، شصت صفحه بیشتر ندارد...
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٢٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳٩٠/٦/٢٥
.. شاید وظیفه ام خلق زیبایی باشد و حفظ آن
هیچ وقت یادم نمی آید آرزو کرده باشم کاش مرد بودم! البته وقتی نوجوان بودم، موقع محرم این آرزو را در دل داشتم یا وقتی درباره جنگ میخواندم و عملیات چریکی. اما نه هیچ وقت دیگر.
زن بودن لطافت و زیباییهای خاص خودش را دارد. یک دلیل دیگر هم اینکه برخلاف تصور دیگران، به نظرم خدا همه کارهای سخت را برای مردها در نظر گرفته و اگر زنها به اقتضای زن بودنشان سختی ذاتی دارند، باز هم این دشواری زیباییهایی در پی خواهد داشت.
حالا چرا اینها را نوشتم؟ راستش چند وقتی است که خیلی فکرم دنبال نوشتن تجربیاتی زنانه است که اگر حالا ثبت نکنم، شاید از دست بروند؛ تجربیاتی که به لحاظ زن بودن وجود دارند و شاید اقتضای شرایط سنی و روحیام باشند، تجربیاتی که میتواند برای دخترم یا دخترانی در آینده راهنما باشند. حتا میتواند پسرم یا پسران دیگر را به روحیات یک زن آشنا کند و به آنها بیاموزد فرقهایی وجود دارد که اگر دیده نشود، به جای زیبایی که هدف خدا بوده، زشتی ها حاکم خواهند شد.
این روزها تجربههایی سر راهم سبز شد که گاهی غرورآفرین و گاهی نگران کننده یا ترسناک به نظر میرسیدند.
اما حالا که کمی از آنها فاصله گرفته ام و خوب نگاهشان میکنم، میبینم هر تجربهای میتواند به تغییر آدمها کمک کند؛ رشدی دو سویه. تجربه خود بزرگترین معلم است که معمولا مهجور میماند! دوست دارم بنویسمشان تا نه فقط دخترم یا دختران دیگر، بلکه خودم بتوانم روزی ببینم چه معلمان بزرگی در زندگیم داشتهام که باید شکرگذار خالقشان باشم.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۱۳ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳٩٠/٦/۱٤
تا حالا شده تعداد دفعاتی که آب دهانت را قورت میدهی، بشمری؟ هربار که این کار معمولی را انجام میدهی، زندگیت بیاد جلوی چشمت و تازه بفهمی این عادت هر روزه موهبتی عظیم است؟
و من دیروز با هربار شمردن این عمل، دلم ریش میشد برای آنهایی که این درد هر روزه را به دوش میکشند، بدون آنکه بر زبان بیاورند. نمیدانم پاداش چنین کسانی چه خواهد بود....
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٠٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳٩٠/٦/۸
عاشقان عیدتان مبارک باد
لیلی فانوس را از سر در دروازه شهر برداشت؛ به این یقین که حالا آینه دل مجنون چراغدار راه است. مجنون را دل در دل نیست؛ به این خوف که نکند باد دست بر چراغ اندازد! نمی داند چراغی که روغنش افشره محبت است، هرچند کاستی گیرد، خاموشی ندارد.... لیلی دل دل کردن مجنون را دوست دارد.
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٤٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳٩٠/٦/۱
برای قدردانی... هرچند کودکانه
همیشه گشاده دستاند. نه به خاطر خوبی ما. به خاطر نشان دادن رحمتی که هست و بی شائبه گسترده میشود. به خاطر آنکه ما را عاشق کنند. به خاطر آنکه خدا را گاهی مهمان دلمان کنند. به خاطر آنکه شیرینی لطفش را به کاممان بچشانند، شاید بندگی کنیم.
مدتها بود اینقدر شعفناک نشده بودم. عجیب نیست از آنها. شرمندگیام از حقارت خود است که نزدیک بود خدا را از دست بدهم؛ اگر دست مهربان تو نبود.
برای مهربانی چندباره شهید مدق...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٤ ب.ظ توسط مریم برادران
