تمام خوابهای این چند روزه ام تعبیر شده اند
وحشت کرده ام
خواب را از چشمانم میتارانم
من که پیامبر نیستم ....
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤۱ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳٩٠/٥/٢۳
نان سنگک کنجدی را سه تا کرده ام روی دستم و خوش خوشان می روم. پیرمرد با آن لهجه غلیظ ارمنیاش میپرسد: مادمازل نانوایی میپزد؟
جواب میدهم: بله و تعارفی میزنم.
میخندد. تشکر میکند و میگوید: یا علی مدد.
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۱٢ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳٩٠/٥/٢٢
وارستگی و دلبستگی
«عالم بی خبری طرفه بهشتی است ولی حیف و صد حیف که ما دیر خبردار شدیم»
نمیدانم چرا وقتی گفتی نمیخواهی رمضانت را مفت ببازی، اینطور فرو ریختم. راستش را بگویم، یکباره یادم آمد این ابر رحمت از بالای سرم به نیمه گذشته است و من از خنکای سایهای که آماده بارش است، بهرهای نگرفتهام.
دعا کن آنقدر دلم کویر نشده باشد که نتواند گیاهی برویاند؛ چیزی که نشان حیات باشد هرچند خُرد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳٩٠/٥/۱٢
برای جمعی که روزهای زیبایی باهم داشتیم
1
دلمان برای خدا که هیچ، برای خودمان هم تنگ نمیشود.
خود را گم کردهایم بین جمعیت و به فراموشی زدهایم.
حتا اگر کسی پیدایمان کند داد میزنیم: آهای دزد!
2
دغدغه هایم را میفروشم
سه شاهی
به خاطر تو بیست درصد هم تخفیف
باقی بماند برای نان شبم...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳٩٠/٥/۸
کنار هم که می نشینیم آنقدر حرفهایمان دور به نظر میآید که در دل میگویی باید در این رابطه تجدید نظر کنیم. اما وقتی از دغدغههای پنهانمان میگوییم، چه داغ تازهای داریم؛ داغی مشترک که شاید روزها و شبها به آن فکر میکنیم، غافل از آنکه کس دیگری هم هست که بشود با او گفت و او بفهمد.
آنوقت است که میفهمی آدمها همه برحسب آنکه ادم هستند، مشترکاتشان بیش از مفترقاتشان است. به شرط آنکه زبان گفتگویشان بدون پیش داوری و به صداقت گشوده شود.
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٢۸ ب.ظ توسط مریم برادران
