رو راست باشم با خودم
سخت ترین کار دنیا آدم شدن است....
و بعد از آن، مدیریت کردن
در یک جمع هر کس ویژگی هایی دارد، توانایی و تجربیاتی متفاوت. همین تجربه ها گاهی کار را سخت میکند، چون در بینش و نگرش افراد سمت و سویی ایجاد میکند با ایمانی استوار.
اینکه بشود بین همه الفتی ایجاد کرد رضایت بخش، که همه در خدمت اهداف قرار بگیرند، کار ساده ای نیست. به خصوص که گاهی افراد به هم مشکوک میشوند که آیا در لوای اهداف گروه و تیم و سازمان، آیا غرضهای فردی یا آرزوهای شخصی پنهان نیست؟
این چیزی است که شاید به راحتی قابل تحلیل نباشد. اما یک چیز بسیار کارگشاست؛ اینکه هرکس دل خودش را صاف کند با خودش و با هدفش و با دیگران. آیا دیدهای بشود دل دیگری را بخوانی بی هیچ غلط؟
پس توقع نباید داشت دیگران بتوانند. خودت در خلوت نیت را که راست کردی و سعی در درستی کار، حداقل وجدانت را نخواهی کشت از دردی که تاب آوردن زیر این درد، در حد هر کسی نیست. شاید حداکثر روزی که دانه های دلت پیدا شد، بتوانی با روی گشاده بگویی، دیدی دغل نداشتم....
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۱٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳٩٠/۱٠/٢۳
محال را ممکن کنم ...
می خواهم آدم شوم.
راهی هست؟
بارها فکر کرده ام و شروع کرده ام و نشده است.
این حس مشترکی است بین بعضی از ما.
دیروز فاطمه همین را می گفت و روز قبل محدثه! یعنی چه چیزی اینطور ما را نگران کرده است؟
شاید این حس که «من رفتنیام»...
می خواهم در دنیا آدم شوم، نه از ترس رفتن، بلکه برای انکه فرصت برای بودن زیاد نیست...
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٠۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳٩٠/۱٠/۱۸
گاهی دلم را خوش کن تا بتوانم گام بردارم ....
باز خواب ماهی دیدم.
اما این بار ماهی سیاه کوچولو را که از تنگ بیرون زده بود، توانستم نجات بدهم. وقتی انداختمش توی تنگ، زیبا، بزرگ و فرز شده بود!
این یکی یعنی که در این کار موفقیتی است انشاءالله.
اما همه چیز به تدبیر آدمی است و نه خواب هایی که البته می توانند آرامشی آورند یا هشداری دهند.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳٩٠/۱٠/۱٦
چرا کار خوب نمی کنیم که بمانیم؟
پدر کانالها را عوض می کند و با دلخوری می گوید «از این فیلمهای ایرانی دیگه حالم به هم میخوره. نمی دونم چرا به هیچ دردی نمی خورن.»
یکباره روی یک کانال مکث می کند و من هم که مشغول خواندن رمان جذاب «در غرب خبری نیست» هستم، با دیدن صحنه ای جذاب میخکوب می شوم: اکبر عبدی دراز کشیده روی تخت و تکه یخ را به دهان می برد ....
با آهنگ مزخرف تبلیغات بین فیلم، نفسی می کشم. به پدر نگاه می کنم و می گویم «دیدی فیلم ایرانی خوب هم داریم. ده بار هم که ببینیم باز حاضریم تکرارش را هم ببینیم.»
پدر می خندد به رضایت و می گوید «شاهکار است این فیلم. خدا حاتمی را بیامرزد.»
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۱۳ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳٩٠/۱٠/۱٤
گاهی دلم برای «خود»م تنگ می شود...
1
برای راحت زیستن باید که راه فطرت را پیش گرفت. و الا جز جدالی بی امان با خویشتن که نتیجه اش صرف انرژی برای دفع است و نه رشد، چیزی عایدت نمی شود.
2
داشتم فکر می کردم اگر فلانی چیزی گفته علیه تو و دیگران که شاهد بوده اند پادرمیانی کرده اند که «حسادت است ناخواسته، ببخش ...» و حالا با شرمندگی، نگاهش رنگ دیگری گرفته، میشود بروی و بگویی «بی خیال رفیق، آدمیزاده است دیگر. من چیزی به دل نگرفته ام هرچند کاش هم را دوست بداریم و ...»
اما یکباره می آید و بی مقدمه می گوید «من آدم خوبی هستم و چون می دانم چقدر خوبم و هیچوقت نخواسته ام مانع پیشرفت کسی باشم و همیشه از افراد حمایت کرده ام، می خواستم بگم شما تصورات خودتان را به بنده نسبت داده اید و ...»!
می مانم از این همه اعتماد به نفس کاذب و توجیه عجیب. خنده ام می گیرد. چیزی نمی گویم. می شنوم و رد می شوم.
3
دلم حالا دارد برای انسان می سوزد، برای موجودی که توجیههایش شده تنها راه راحت زیستن
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٧ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳٩٠/۱٠/٩
آلزایمر
شب سالگرد است. ساکت به همه نگاه می کند. گاهی لبخند می زند و گاهی چیزهایی میگوید که دیگران را می خنداند و بعضی را غمگین میکند. موقع خداحافظی رو میکند به من و میگوید «ببخشید هر چی کم بود. سعی کردیم یه مراسم عروسی جمع و جور بگیریم.» و به خجالت می خندد.
به روی خودم نمی آورم و تشکر می کنم از همه چیز.
به آن یکی که هنوز بچه ندارد، سفارش می کند «برای سه پسرت برو خاستگاری. خودشونم ببر که نشونشون بدی....»
و سراغ کسی را می گیرد که چند لحظه پیش خداحافظی کرد و رفت. می گوید «چرا نیامد؟ حیف!»
بیماریهای قرن ما چقدر دردناک اند!
¤ نوشته شده در ساعت ٤:۱٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳٩٠/۱٠/٤
باز دیشب خواب ماهی دیدم. خواب ماهی همیشه برایم هشدار بوده است؛ هشداری کاری. نمی دانم چرا در شرایط خاص، خوابهای استعاری سراغم میآیند. البته شکر خدا همیشه هم راهگشا بودهاند یا هشداری که زیاده جا نخورم و اگر میتوانم کاری کنم که کمترین آسیب برسد.
خواب دیشب باز نگرانم کرد. کار جدیدی آغاز کردهام و البته میدانم که مشکلاتش کم نیست. اما این خواب با حضور آن گربه پشمالو که درشتترین ماهی را خورد و بعد شنیدم که گفت «کوچک بود، اما بود!» حسابی حسگرهایم را هوشیار کردهاند. گاهی میدانی و نمیتوانی! چه باید کرد؟
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۱٧ ب.ظ توسط مریم برادران
