هوس کرده بودم بروم خانه هنرمندان. خیلی وقت می شد نرفته بودم. یادم نبود از کی. خوش خوشان راهی شدم. پایم را که گذاشتم روی سنگفرش پارک، یادم افتاد آخرین بار ....
احساس غم انگیزی بود. روز تشییع آقای ایوبی آنجا بودم. چقدر دلم گرفت. جای امبولانس، جسد ایوبی روی پلکان، حرفهای چرت و پرت آن کارگردان مشهور و ناآرامی مادری پیر که شاهد مرگ فرزندش بود؛ فرزندی که از مادر شکسته تر شده بود، آنقدر که کتاب های عزیزش را مثله کرده بودند یا ناشرهای از خدا بی خبر سرش را کلاه گل و گشاد گذاشته بودند.
صورت آن پیرمرد دوست داشتنی با آن متانت و صدای خش دار و تن رنجورش چقدر درشت آمد جلوی چشمم. زیبایی بهار در این پارک شلوغ و پر از آدم های متاسفانه آشنا، با این خاطره نه چندان دلچسب، حالم را گرفت.
رفتم طرف بوفه؛ به یاد یک روز خوب سرد زمستان، با آشی داغ در کنار حوض بزرگ، کنار بانو و خوردن سیب زمینی های تازه از روغن درآمده که هنوز صدای جز جز روغن هایش بلند بود... فقط دیوارههای بوفه باقی مانده بود. خاطرات شیرینم را بلعیده بودند!
بی خیال بهار و خاطره و مرگ و رنج. ازدحام شهر برای فراموشی، خوش فرصتی است....
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۱٤ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳٩٠/۱/٢٦
بازگشت به زندگی....
محدودیت که می رود، روح مثل کودکی رها می شود و نمی داند کدام بازی را بیاغازد. اما هر بازی که باشد، نشاط آور است، به شرط آزادی!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳٩٠/۱/۱۸
مدتی است به خاطر شرایطی، محدود شده ام و نه میتوانم الافی کنم و نه به چیزهایی که دوست دارم بپردازم. البته شرایط انتخابی است و خودم چنین خواسته ام؛ برای به دست اوردن چیزی، از دست دادن چیزهایی لازم است گاهی!
در این مدت از مطالعه داستان و رمان محروم بوده ام. دیروز که سوار مترو شدم، بوی کتاب جیبی قدیمی با برگههای زرد را به خوبی حس کردم. دور و برم را گشتم و دیدم کسی در گوشهای نشسته و با سرخوشی داستانی را در لابه لای صفحات کتاب جیبی با برگه های زرد شده را جستجو می کند.... خودم باورم نمیشد. محرومیت چیز عجیبی است. حس آدم را رشد میدهد انگار!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٤ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳٩٠/۱/۱٠
مرا به سادگی ریشخند مکن. شاید این ویژگی که هنوز دوست دارم ذهنم کودکی باشد طاهر و همه را بپذیرد؛ آنطور که دوست دارند در دلم جا بگیرند، ریشه در خودخواهیام داشته باشد. من نه قاضیام و نه دوست دارم روزی که بر میز قضاوت میایستم، حسرت تلخ کردن روزهایی را بخورم که در چشم برهم زدنی میگذرند.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳٤ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳٩٠/۱/٦
«وقتی اتفاقی برایتان می افتد، چه خوب و چه بد، به معنایش فکر کنید. در پشت اتفاقات زندگی منظوری نهفته است که به شما یاد می دهد چه طور بیشتر بخندید و سخت گریه نکنید.»
فکر کردم مدتهاست سخت نگریسته ام. شاید هم بیشتر نخندیده باشم البته. انگار زندگی آدم را به این نزدیک میکند که هر چه پیش میآید طبیعی است. همدلی با شرایط چیزی است که هم گذر روزگار را بهتر می کند و هم تو را پخته تر، مثل سیب زمینی کلوخک!
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٤٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳٩٠/۱/٢
بهاریه

بهار آمد و گلزار نور باران شد چمن ز عشق رخ یار لاله افشان شد
سرود عشق ز مرغان بوستان بشنو جمال یار ز گلبرگ سبز تابان شد
ندا به ساقی سرمست گلعذار رسید که طرف دشت چو رخسار سرخ مستان شد
به غنچه گوی که از روی خویش پرده فکن که مرغ دل ز فراق رخت پریشان شد
ز حال قلب جفا دیدهام مپرس، مپرس چو ابر از غم دلدار اشکریزان شد
روح الله موسوی خمینی
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٤ ب.ظ توسط مریم برادران
