«پرسیدم از هلال ماه، چرا قامتت خم است؟
آهی کشید و گفت که ماه محرم است
گفتم که چیست محرم؟ به ناله گفت:
ماه عزای اشرف اولاد آدم است...»
چقدر دلم گرفته است. امشب خاطرات زیادی بود که اشک و لبخند را باهم به یادم آورد و بر صورتم نقش زد... این ایام اما همیشه غمها را حقیر میکند.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٢ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/٩/۱۱
خیال و کوشش پروانه بین و خندان باش ...
نمیشود برای کسی نسخه پیچید. هرکسی ویژگیای دارد که دیگری ندارد. ممکن است کسی باشد که زندگی را در آرامش بخواهد و سعی کند در حد امکان جوری روزگار بگذراند که به این آرامش برسد، تن آسایی کند، با دیگران بدون پافشاری بر چیزی حتا اعتقادش سازگاری کند، بله قربان بگوید، از کنار هرچیزی به راحتی بگذرد، زیاد فکر نکند، یاد بگیرد بگوید «به من چه ربطی دارد؟» و ....
اما هستند کسانی که اصلا درکشان از زندگی جور دیگری است. آرام و قرار ندارند و همین قرارشان است. اگر روزی بیاید و برود و کاری نکرده باشند که راضیشان کند- حتا به قیمت مایه گذاشتن زیادی از این تن فانی- در حساب و کتاب شبانه شان نقاط بیهودگی آنقدری مییابند که باب سرزنش خویشتن رونق میگیرد و دمار از روزگارشان در میآورد. به نظر میرسد جنس آدمها باهم متفاوت است و این چیزی است که شکل زندگی، انتخاب و حتا مرگ ما را رقم میزند.
گاهی فکر میکنم –زیاد فکر میکنم به این سئوال- که خدا از آن بالا ما را چطور میبیند؟ و آنوقت احساس تلخی از خودم در من شکل میگیرد که هرگز نتوانستهام جوری زندگی کنم که استعدادهایی را که در وجودم نهاده است به همان قوت بروز دهم. آنقدر دور و برم آدمهای بزرگ دیدهام که احساس کوچکی وجودم را لبریز میکند، به حدی که ترس از روزی که بخواهم بگویم «کاش خاک بودم و از صفحه روزگار پاک» مرا از نشستن باز میدارد.
اما امان از غفلت ....
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱۸ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/٩/٤
ماییم و بخت خندان تا تو امیر مایی...
شاید یک دلیل اینکه وقتی میرویم مسافرت، به خصوص مسافرتهای معنوی، راغب نیستیم برگردیم سر زندگیمان، تنبلی باشد. چون زندگی سخت است. کنترل می خواهد و برنامه ریزی، دست و پنجه نرم کردن با دیگران دارد و سر و کله زدن با مسائل و مشکلات.
زندگی کردن راه و رسمی دارد که اگر بخواهیم رعایتش کنیم، جوری مبارزه است با خویش و اگر نخواهیم سخت بگیریم، جوری فرار کردن از انسانیت است.
هر وقت به زندگی کردن و مشی درست فکر میکنم، حضرت امیر برایم مجسمه همه خوبیهایی است که در حد من نمیگنجد. عظمتی است که در ذهنم، در درون یک انسان نمیتواند لانه کند. شاید به همین دلیل نجف و حرمش هم فضای خاصی دارد، حال و هوایی متضاد. مثل دامن پدر بدون غربت و مثل بیت الله الحرام پر از فلسفههای غامض.
وقتی از این شهر، از این مکان خارج میشوی تازه میفهمی که درک نکردهای. اما با نوازش و عنایت پدرانه نگذاشته که حسرت را در هنگام حضور بچشی. دوست دارم یکبار دیگر اجازه حضور دهد؛ این بار فقط با ذرهای معرفت.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٥٤ ب.ظ توسط مریم برادران
