1
صبح که میخواهم بروم سرکار، نمیتوانم از نان تازه پدر صرفنظر کنم. پس صبحانهام را میخورم و بعد هم یک خرمالو! نمیدانم هسته خرمالو برای کسی اهمیت دارد یا نه، از نظر من خرمالوی هسته دار یکجور نشانه شانس است؛ چیزی کمیاب که اگر قسمت شود یعنی که میشود به فال نیک گرفتش. خرمالوی من 4 تا هسته داشت و این محشر بود! با حس خوبی از خانه خارج شدم. «امروز روز شانس من است.»
2
تصمیم گرفته بودم تا چای و شکلات را با چای و خرما جایگزین کنم. مغازه دار محترم گفت: دارم اما ... راستش خانم جعبه های خرما جایی نیست که دسترسیام به آنها راحت باشد... آمدم بیرون! مهم نیست. روز شانس که با این چیزها خراب نمیشود.
3
تا برسم به آن طرف خیابان، هر چه تاکسی پژوه و پراید سبز بود، رفت و قسمت من یک تاکسی پیکان سفید با خط نارنجی شد که صندلیاش کمرم را 30 درجه بیش از حد مجاز نشستن بر صندلی، تا میکرد! باز هم لبخند زدم و تازه کرایهای را که 50 تومان بیش از حد مجاز بود با خوشوقتی پرداختم!
4
مغازه دار تازه چراغش را روشن کرده بود که گفتم: خرما دارید؟ بنده خدا تا خرما را بکشد و پولش را بگیرد، آنقدر صلوات فرستاد و بسم الله گفت که عذاب وجدان گرفتم «نکند دشت اولش با خرما برایش ترسناک آمده باشد؟»
5
سر کار با هجمهای از کارهای ناتمام کارشناسان محترم برخوردم و موعد سر آمدن زمان تحویل بعضی گزارشها که احتمالا باید جورش را محترمانه میکشیدم....
6
شب است و از خستگی در حال فوت. اگر انرژی هستههای خرمالو و احساس خوش شانسی صبح نبود، چه میشد؟ خرافه هم گاهی چیز بدی نیست. هرچند هسته خرمالوی به هر حال یک پدیده شگفت است.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠۳ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/۸/۳
حضوری گر همی خواهی ...
مگر وقتی یعقوب نبی، یوسف را یافت و نشانی گرفت، رهسپار مصر نشد؟
پس چرا میگویی: گل نرگس بیا؟!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٢ ب.ظ توسط مریم برادران
