جهل مرکب دردی است بی درمان
اغلب مشکل ار آنجا آغاز میشود که دو یا چند چیز به اشتباه با هم قاطی میشوند. مثال رایج، قضیه سلیقه و تهاجم فرهنگی که متاسفانه با کج فهمی میشود تخریب فرهنگ که اصولاً از تهاجم فرهنگی مخرب تر است.
امشب در بالاتر از خبر چیزی را نشان داد که واقعاً قابل سکوت نیست! اینکه عکس شهدا با تیتر «قهرمان من» روی لباس بخورد تا جای لباسهای مارک دار شیطان پرستی و گروههای خطرناک را بگیرد، مبادا ندانسته بشویم مبلّغ آنها، فاجعه است.
شاید خیلی از دوستان بحث موزه شهدا و انتقاد شدید مرتضی آوینی را شنیده باشند یا خوانده باشند. چرا انتقاد؟ به این دلیل که ماهیت هر چیز تعیین کننده شکل برخورد و ارائه آن چیز است. جنگ ما اگر بنا بر ادعای سابق، جنگی بنا بر اعتقاد بود و شعارمان این است که اگر میگوییم مقدس به دلیل تفاوتهای این جنگ با سایر جنگهاست، پس جای اعتقاد در موزه نیست، در فرهنگ و باورهاست. و این یعنی اینکه باید فرهنگ سازی کرد نه اینکه عکسها را به در و دیوار چسباند یا موزه راه انداخت که بعد هم مثلاً بیفتد دست نهادی و بعد در جای مناسب بشود علم و کتل برای بازی با احساسات.
حال آنکه جنگ ما برای نان خوردن عدهای نبود، اصلاً برای هیچ گروه خاصی نبود، برای حفظ ناموس و شرافت ایرانی و اسلامی بود. کما اینکه از افتخارات این دوره همین بس که تنها جنگی بوده که یک وجب از خاک به سمت دیگری پیش کش نشده و مرزها حفظ شده اند. تا همین جا بماند. قصدم ورود به بحث جنگ در این مفهوم نبوده و نیست که جای جدل را باز کند.
الغرض؛ بت کردن آدمها بزرگترین گناهی است که در حقشان میشود مرتکب شد. همت، باکری، شهید چمران و ... بتی نیستند که بر سینه لباسمان بچسبند و بعد بگوییم «شکر خدا بر این تهاجم فرهنگی هم فائق آمدیم!» (سرزمین امام زمان است دیگر- خداییش خوب حفظ کرده. ما که هیچ کداممان عرضه حرکتی نداشتهایم و به فکرش هم نیستیم....)
همانقدر که گزارشگر وقتی از جوانهای به اصطلاح ژیگول مد پرست (!) پرسید «روی لباست چی نوشته؟» یا «این آرم چیست؟» خندیدند و گفتند «نمیدانیم...»، «خب ... خوشگله. برای همین خریدیم»، «بهش فکر نکردیم»، من میتوانم لباسی با عکس چمران را بپوشم و هرگز ندانم واقعا چمران کی بود و چه کرد و چرا اصلا چنین کرد؟ حتا اگر افتخار کنم به او، چه میشود؟
بت پرستی مدرن در هر لباسی که باشد، ضایعه بشری است... به نظر جای اندیشه در تفکر است و جای قهرمان سازی در تخیل. گویا اشتباه فاحش در اینجاست. و این واضح است که وقتی این اشتباه بزرگ رخ دهد، هرگز قهرمان نمیتواند انسانی شایسته باشد که قابل الگو برداری یا حتا محبت صحیح است. دوست داشته میشود و پرستش میشود و میشود موجودی بیفایده که به درد همان دکور میخورد روی سینه من و تو، یا سینه دیوار، بدون تفاوت.
من مدافع زیبایی هستم و معتقدم جامعه اسلامی باید از نظر ظاهر اسلامی باشد و اسلامی بودن به معنی پاکیزگی، زیبایی، شادابی و ... را میپسندم چرا که دوست داشتن زیبایی یک امر انسانی است، اما آیا این لباس واقعا زیباست؟ مناسب است؟ و بعد آیا همت و باکری برای من با چه گوارا هیچ تفاوتی ندارند و نباید داشته باشند؟
من چه گوارا را نشناسم و لباس منقش به این چهره را بپوشم، بدون خطر است، به همان اندازه وقتی همت را قاب کنم بر سینهام و فقط قربان صدقه چشمهایش بروم (مد رایج بین دخترهای مثلاً مذهبی)، بیفایده.
شناخت فرهنگ، سلیقه متناسب با نیاز جوان امروزی، دانش لازم، و احتمالاً خیلی چیزهای دیگر میتواند محصولی به بار آورد که موجبات آنچه را که نباید، پدید نیاورد. این کار سختی است و ما آدمها به لقمههای آماده و فست فودی بیشتر علاقمندیم تا غذای آماده شده و به قولی جا افتاده و روغن انداخته بر چراغ سه فتیلهای مادربزرگ.
دوست مهربان دلسوختهای میگفت «یعنی لباسشان کهنه شود، همت را میاندازند توی زباله دانی؟» حالا دغدغه این عزیز را باید جواب گفت یا تخریب فرهنگی مسئولین والا تبار دلسوز خوش فکر بد سلیقه کج فهم را؟
شدهایم مبلّغ آنها، بدون اینکه بخواهیم. چون نادان هستیم و نمیدانیم ماهیت فرهنگ و اعتقاد ما با آنها متفاوت است.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱٦ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/٧/٢٥
با آن همه حمله وقت و بیوقت که به خارک میشد، هنوز پناهگاهی نساخته بودند. صدای آژیر قرمز که بلند میشد، همه مینشستند به انتظار اتفاقی که قرار بود تا چند لحظه دیگر بیفتد. بیشترین کاری که از دستشان برمیآمد این بود که بروند کنج یک دیوار و چند نفری بنشینند؛ هم تسلایی باشند برای هم که تنها نیستند و هم قوت قلبی که دیواری هست. آن شب چند نفری نشسته بودند پای تلویزیون و حواسشان را شش دانگ داده بودند به حرفهای امام. صدای ضد هواییها مثل وزوز پشه زیر گوششان میگفت که هواپیماهای عراقی از بصره راه افتادهاند به سمت خارک. چند لحظه بعد صدای شلیک ناوهای دریایی بلند شد. میشد تخمین زد که حالا رسیدهاند به فاو و نزدیکتر شدهاند. اما حرفهای امام زمینگیرشان کرده بود. متکاهای زیر سرشان را برداشتند و کشیدند روی سر و صورتشان. حیفشان میآمد بلند شوند. حالا بلند هم میشدند، کجا میرفتند؟ پناهگاه زیرزمینی که نبود دلشان خوش باشد. صدای توپهای اورلیکن اطراف جزیره که زمین را زیر پایشان لرزاند، از جا کنده شدند. هواپیماها بالای سر جزیره رسیده بودند. درِ توری را کشیدند که بزنند بیرون و پناه بگیرند، نور سفید مهتابی چشمشان را زد و موج انفجار پرتشان کرد به گوشه اتاق. زمزمه صدای امام که به گوششان خورد، مطمئن شدند هنوز نفسی هست. صبح مأموران برای شناسایی محل انفجار آمدند و عمق حفره میدانگاهی را وارسی کردند. سری هم به اتاق آنها زدند. تازه آن موقع فهمیدند دستپاچگی دیشب نجاتشان داده است؛ کنج دیواری که همیشه پناهشان میداد و دیشب فراموش شده بود، پر از ترکشهایی بود که آدمیزاده را آبکش میکرد.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٠٩ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/٧/٢۱
مثالی در باب اهمیت نگرش
ارشدیت در سازمان بحث برانگیز است. به خصوص جایی که پای شایستگی هم در میان باشد. در یک نگاه سیستمی، آنجا که باید در تصمیم گیری همه ابعاد قنی، انسانی، ادراکی و سیاستها را در نظر گرفت، به نظر میرسد اثر ارشدیت در فرهنگ و ایجاد نگرش در نیروی انسانی تأثیر گذار است. همانطور که شایستگی. اما اثر هرکدام به گونهای است.
اگر در سازمان ارشدیت بهایی نداشته باشد، نیروها نگران آینده شغلی خود میشوند. اگر شایستگی به اندازه کافی در نظر گرفته نشود، نیروهای توانمند دچار دلسردی میشوند. از طرف دیگر جمع بین این دو دشوار به نظر میرسد.
مدیر با سابقه است و در زمان خود کارآیی داشته است. اما اکنون، نه. باید چه کرد؟ اگر نیروی توانمندی که تازه نفس است جایگزین شود، هم روحیه مدیر سابق ضربه میخورد، هم در سازمان پچ پچ میشود و هم نگرانیها اوج میگیرد. نیروی جایگزین هم با مقاومتهایی روبرو میشود. درست است که مصالح سازمانی اهمیت دارد، اما همواره یک رابطه دو طرفه در منافع فرد و سازمان باید در نظر گرفته شود.
به نظر می رسد حل این مساله پیچیده است و هرگز بدون اثرات مخرب نخواهد بود. اما انتخاب درست میتواند مشکلات را کاهش دهد. به طور مثال استفاده از مدیر قبلی به عنوان مشاور راهکار رایجی است.
در این بین برخورد مدیر ارشد با این مسأله میتواند تعیین کننده باشد. تکریم، ایجاد جو صمیمی، احترام به مدیر سابق جلوی نیروی جایگزین و اینکه اجازه ندهد فرد جدید به چشم ناکارآمدی به مدیر سابق بنگرد. یعنی حفظ تعادل در این بین اهمیت فوق العاده ای دارد.
فرد شایسته نیز باید صبور باشد و احساس خود بزرگ بینی نداشته باشد. این امر با رفتار مدیر ارشد رابطه مستقیم دارد. در نهایت به نظر میرسد در حین جایگزینی با رعایت تمام این مراتب، در نظر گرفتن حرکت پلکانی فرد جدید اهمیت دارد. چر که تجربه عنصر مهمی در موفقیت سازمانی است که هرچند فرد شایسته از نظر دانش و مهارت به درجه کمال رسیده باشد، از نظر تجربه راه زیادی را برای پیمودن در پیش خواهد داشت.
ایجاد چنین نگرشی در افراد، تعارضات و مشکلات ارشدیت و شایستگی را میتواند به حداقل برساند.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٠٧ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/٧/۱٧
چند برداشت کوتاه
1
میگوید: حسادت کرده است!
میگویم: جایگاهش بالاتر است. حسادت معنی ندارد!
میخندد و میگوید: حسد این چیزها را نمی شناسد.
اما من فکر میکنم اگر کسی قدر خودش را به قدر بشناسد، میتواند حسادتش را کنترل کند.
2
امروز مسابقه والیبال داشتیم؛ بین ما دانش آموختهها و دانشجویان. افتضاحی شد. اساسی باختیم. اما اصلا ناراحت نبودیم. یعنی واقعا به غیرتمان برنخورد!
راستش از همان اول رفته بودیم که ببازیم. نه که از خود گذشتگی کرده باشیم، نه. خوب آنها والیبالیست بودند و ما سالها بود که دستمان به توپ نرسیده بود. می دانستیم طرفمان کیست، از ما بالاتر است. حقشان هم بود ببرند. فقط چون به مناسبت عید ما را به یک بازی دوستانه دعوت کردند، پذیرفتیم.
3
میگویم: آدمیزاده است. حسد هم خصلت او.
میگوید: دلیل نمیشود.
میدانم هست اما باید کنترلش کرد. باز شروع کردهام به توجیه کسی. شاید به اشتباه، شاید برای کم کردن بار غمی آن هم به خاطر یک بیانصافی.
۴
شاید یک دلیل اینکه معصوم میگوید: همیشه دیگران را بالاتر از خودت ببین و دعا میکند به اینکه بینا به ضعف خود باشد، حداقل نتیجه اش دوری از حسد است؛ حسدی که ریشه ایمانمان را میسوزاند.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳٩ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/٧/۱۳
ما ندانیم که دلبسته اوییم همه ...
دوست داشتن و دوست داشته شدن از نیازهای متعالی انسانی است. با اینکه آدمی میداند این ارتباط درونی ممکن است آسیبهای روحی نیز داشته باشد، اما هرگز نمیتواند از این لذت رنج آور چشم بپوشد. این نیاز، سن و سال هم نمیشناسد. به طور طبیعی همراه و همزاد آدمی است و ممکن است تنها شکل این نیاز و محدوده آن در هر شرایطی به گونهای جلوه کند.
فرهنگ و اعتقاد آدمها اما در شکل بروز، کنترل و هدایت این نیاز بسیار تأثیر گذار است. دوستی دارم که مادر بزرگی است مهربان و از نظر بسیاری از اطرافیانم چقدر کله شق و مغرور. البته من که او را در لحظات مختلف دیده ام و گاهی پای درد دلش نشسته ام – و چقدر به ندرت این غرورش را کنار گذاشته تا درد دلی کند!- میدانم چه درون لطیفی دارد. گاهی شگفت زده میشوم از گذشتش و گاه از چشم اشک آلودی که به خنده پنهان میشود. هیچ وقت به رویش نیاوره ام که این غرورش را همیشه ستودهام. تجربههای زندگی اینطور او را ساخته است. مثل من و تویی که برآیند فرهنگ، اعتقاد و از همه مهمتر تجربههایمان هستیم، بدون تردید.
چند وقت پیش بنا به اتفاق داشت داستانی از زندگیش میگفت. عجیب مردستیز است. از شما چه پنهان که من هیچ وقت باور نکرده ام این فیگور مدرنش را. باز هم داشت میگفت که به مردی اعتماد ندارد و چه و چه. خندیدم و گفتم: راستش را میگویید اگر سئوالی بکنم؟ گفت: می دانی که دروغ راست کارم نیست. گفتم: تا به حال عاشق شده اید؟
خودم باورم نمی شد که اینطور بی پرده پرسیده باشم. چه برسد به خودش. اما مطمئن بودم به جوابش. گفت: بوده ام. صبر کردم تا خودش هر چقدر دوست دارد بگوید چون می دانستم هرگز پیش کسی چنین اعترافی نکرده و شاید برایش راحت نباشد. کوتاه گفت از کسی که دوستش داشته و البته خودش برایش زنی هم گرفته است. از نگاه دزدیده اش از نگاهم، میخواندم چقدر این دوست داشتن برایش ارزش داشته است، ارزش یک عمر پنهان کردن در دل، بیصدا و با رضایت.
دوست داشتن مراتب دارد. از عشق مادر و پدر به فرزند تا ... فکر کنم منتها ندارد. این نیاز متعالی در هر سنی ستودنی است.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٢٦ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/٧/۱٢
همسفر
همسفر!
در این راه طولانی که ما بیخبریم و چون باد میگذرد، بگذار خرده اختلافهایمان با هم باقی بماند.
خواهش میکنم! مخواه که یکی شویم، مطلقا مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد.
مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم، یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را.
مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقهمان یکی و رویاهامان یکی.
همسفر بودن و همهدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست. و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بلکه دلیل توقف است
عزیز من!
دو نفر که عاشقاند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند. اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق و یکی کافی است.
عشق، از خودخواهیها و خودپرستیها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست. من از عشق زمینی حرف میزنم که ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.
عزیز من!
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد. بگذار در عین وحدت مستقل باشیم. بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم. بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید. بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم ،اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند.
بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل . اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست. سخن از ذره ذره واقعیتها و حقیقتهای عینی و جاری زندگی است.
بیا بحث کنیم. بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم. بیا کلنجار برویم . اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم. بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگیمان را، در بسیاری زمینهها، تا آنجا که حس میکنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی میبخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم.
من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم کنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم. بیآنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم .
عزیز من! بیا متفاوت باشیم.
یکی از نامه های نادر ابراهیمی به همسرش
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٢۳ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/٧/۱۱
بعد از مدتها باز مصاحبهای شروع کردهام. امروز جلسه اول بود. البته سه هفته پیش دیداری داشتیم که فقط گپی زدیم و قراری گذاشتیم. مصاحبه نسبتاً دشواری به نظر میرسد. فعلاً کار را شخصی شروع کرده ام. دلم میخواهد خوش خوشک کار کنم در این مورد. تا چه شود.... این بار طرفم آدمی است بسیار تو دار. شرایط همسرش هم از نظر شغلی طوری بوده که فعلاً نمیدانم چه راهی برای معرفی بدون سوختن سیخ و کباب باید پیشه کنم. اما دل زده ام به دریا و فعلاً شروع کردهام تا ببینم کی و چطور باید بگویم.
همیشه مصاحبه برایم لذتی وصف ناشدنی داشته است؛ تلاش برای کشف درون آدمها و نزدیک شدن به آنها بدون آنکه آزاری بدهی. نرم باید نزدیک شد. آن هم آدمهایی از این جنس که به اندازه کافی مصیبت کشیده اند.
نشستن کنار آدمهایی سخت و تلاش برای باز کردن یخشان و ورود به فضای ذهنشان، از آن دست کارهایی است که گاهی تبعات ملال آوری برایم دارد. چیزی شبیه بازجویی! به همین دلیل باید سعی کنم بدون آزار پا به خلوتشان بگذارم. این هم نمیشود مگر به ایجاد اعتماد؛ کاری دشوار که گاه به تلاش چند ماهه میسر میشود!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/٧/۱۱
برای دل تنگ بانو ...
کردی هَزار دلِ یاران بی قرار
بستی دهان راز بَرِ دریای زندگی
آنجا که نیست هیچ کناری کنار را
گفتی که دل زنیم به دریای زندگی
بانو هزار چشمِ تر دارد به ساحلت
یارب بگو فُرات شود دریای زندگی...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠۱ ق.ظ توسط مریم برادران
