وقتی نیست ...


دانه های دلش پیدا بود

 

جلال نویسنده نبود. حتی یک خط هم برای لذت و سرگرمی خودش یا دیگران ننوشت. دغدغه‌هایش غم باد می‌شد و از قلمش سر ریز. می‌نوشت تا حرف‌هایش به گوش دیگران برسد، آن هم «برای ادای وظیفه نه قصد نان خوردن»

نوشته‌های جلال زیاد استعاره و تمثیل ندارد، چون «تمثیل سیرش نمی‌کرد.» اما وقتی چاره نداشت، مثل وقتی می‌خواست «نون والقلم» را بنویسد، استعاره را انتخاب کرد. نه برای آنکه پشتش پنهان شود، برای آنکه بتواند راحت‌تر بگوید و کسی نتواند جلوی ضرب آهنگ فریادش را بگیرد.

جلال متعصب بود اما متحجر نبود. وقتی به چیزی ایمان داشت، تا پای جانش مایه می‌گذاشت. اما این ایمان جلوی عقلش را سد نمی‌کرد. می‌آزمود، می‌شناخت، شک می‌کرد و راه بهتر را انتخاب می‌کرد. پر از تحول بود؛ اما نه باری به هر جهت. یا توده‌ای دو آتشه بود یا «خسی در میقات» مؤمن دردمند. انگار که هرگز سن و سال در درمان آرمان گرایی‌اش افاقه نکرد.

جلال می‌نوشت از مردم و برای مردم. به همین خاطر نثر محاوره را برگزید، روان و عامیانه، به زبان مردم کوچه و بازار. شخصیت‌های داستان‌هایش هم همینطورند؛ ملموس و آشنا. هر کدامشان مثال عینی داشتند. خودش هم یک پای ثابت شخصیت‌هایی بود که خلق می‌کرد.

متن‌هایی که از جلال باقی مانده همه بدون بزک‌اند و بی‌پرده، آنقدری که گاهی زهری می‌شوند در کام؛ مثل خودش. با کسی رو در بایستی نداشت. همان وقتی که خانلری از بین دوستانش خط خورد، بی‌تامل مقدمه‌ای که بر کتاب «زن زیادی»‌اش نوشته بود را حذف کرد و خودش چیزی نوشت.

شاید به همین دلیل نمی‌‎خواست از قلمش نان بخورد، مبادا دست و پاگیرش شود. می‌خواست آزاد قلم بزند، حتا اگر برایش پرونده بشود. آزاد قلم می‌زد و به نقد کسی کاری نداشت. چون نمی‌خواست ادبیات خلق کند. می‌خواست به مردم بگوید: آهای زمینی‌ها افق نگاهتان را چند میلیمتر بالا بکشید.

 

(به مناسبت سالمرگ جلال- یادداشت مثبت درباره او برای همشهری جوان)

 


مریم برادران

میدونی چرا لباس فارغ التحصیلی توی کل جهان این شکلیه؟

graduate1

«وقتی یک دانشجو در دانشگاههای خارج میخواهد مدرک دکترای خود را بگیرد، یک لباس بلند مشکی به تن او میکنند و یک کلاه چهارگوش که از یک گوشه آن یک منگوله آویزان است بر سر او میگذارند و بعد او لوح فارغ التحصیلی را میخواند. البته ما هم این کار را به الگوبرداری از آنها انجام می دهیم.

اما فرق ما چیست؟ هنگامی که از شما سوال میشود که این لباس و کلاه چیست، چه پاسخی می‌دهید؟ هنگامی که از یک اروپایی یا ژاپنی یا آمریکایی سئوال شود این لباس چیست که شما تن فارغ التحصیلانتان میکنید می گویند ما به احترام Avicenna پدر علم جهان این لباس را به صورت نمادین میپوشیم.

آنها به احترام «آوی سنّا» که همان «ابن سینا» است که لباس بلند رِدا گونه می‌پوشیده، این لباس را به تن فارغ التحصیل خود میکنند. آن کلاه هم نشانه همان دَستار است (کمی فانتزی شده) و منگوله آن نمادی از گوشه دستار خراسانی که ما ایرانی ها در قدیم از گوشه دَستار آویزان میکردیم و به دوش میانداختیم.»

 


مریم برادران

 

1

«لقمان حکیم پسر را گفت: امروز طعام مخور و روزه دار، و هر چه بر زبان راندى، بنویس. شبانگاه همه آنچه را که نوشتى، بر من بخوان؛ آنگاه روزه‏ات را بگشا و طعام خور.
شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود،
خواند. دیروقت شد و طعام نتوانست خورد. روز دوم نیز چنین شد و پسر هیچ  طعام نخورد. روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند، آفتاب روز چهارم طلوع کرد و او هیچ طعام نخورد. روز چهارم، هیچ نگفت. شب، پدر از او خواست که کاغذها بیاورد و نوشته‏ها بخواند.
پسر گفت: امروز هیچ
نگفته‏ام تا برخوانم. لقمان گفت: پس بیا و از این نان که بر سفره است بخور و بدان که روز قیامت، آنان که کم گفته‏اند، چنان حال خوشى دارند که اکنون تو دارى.»

2

انسان ها  به شیوه هندیان بر سطح زمین راه  می روند: با یک سبد در جلو ویک سبد در پشت. در سبد جلو، صفات نیک خود را می  گذاریم و در سبد پشتی، عیب های خود را نگه می داریم. به همین دلیل در طول روزهای زندگی خود، چشمان خود را برصفات نیک خود می دوزیم وفشارها را درسینه مان  حبس می کنیم.

در همین زمان بی رحمانه، در پشت سر همسفرمان که پیش روی ما حرکت می کند، تمامی عیوب او را می بینیم .

بدین گونه است که در باره خود بهتر از او داوری می کنیم، بی آن که بدانیم کسی که پشت سر ما راه می رود به ما با همین شیوه می اندیشد. «پائولو کوئیلو»

3

«زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چیزی نپرسد

در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد وپزشکان از او قطع امید کردند.در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را آوردونزد همسرش برد

پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید. پس از او خواست تا در جعبه را باز کند .وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی ومقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد دراین باره از همسرش سوال نمود.

پیرزن گفت :هنگامی که ما قول وقرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید او به من گفت که هروقت از دست توعصبانی شدم ساکت بمانم ویک عروسک ببافم.

پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد وگفت این همه پول چطور؟پس اینها ازکجا آمده؟

در پاسخ گفت :آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست آورده ام.»


مریم برادران

 

 

گاهی قرعه فال به نام توست. چه بخواهی چه نخواهی. حالا باید تدبیر کنی خودت را، که چطور بخواهی. همین.


مریم برادران

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مریم برادران


نویسندگان
مریم برادران


آرشیو من
آذر ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢


لینک دوستان
GOODREADERS
تجربه های مدیریتی من
دیکشنری
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0