وقتی نیست ...


تسهیم شادی

 

آب نباتم را زیر چشمی می‌نگری، در نقشه قاپیدن

چشم‌هایت گواه‌اند.

غافل از اشتیاق من

لیس بعدی را تو می‌زنی یا من؟...


مریم برادران

الهی، من یک خدا دارم ...*

 

بوی عید می‌دهد خانه. می‌پرسم: خبری است؟

چه خبری مهمتر از این؟ مادر می‌گوید: خانه تکانی ماه رمضان است.

چه زود گذشت امسال، زودتر از سالهای قبل.

دستمال گردگیری را بر می‌دارم که بساط تارهای عنکبوت گوشه دلم را جمع کنم. بعد هم یک دستمال نم زده بکشم رویش تا صفا بگیرد.

 

بوی عید می‌دهد خانه. صاحب خانه نرم می‌آید، نرم می‌رود. فقط آنهایی که شامّه تیزی دارند و خوش معامله‌اند می‌برند.

نمی‌خواهم ناامید باشم. هرچند دستانم باز تهی‌تر از قبل‌اند و انگار خرفت شده باشم، فرق روزها را درک نکرده‌ام، رجب را و شعبان را و حال رمضان است.

 

بوی عید می‌دهد خانه. با بوی سفره‌های رنگین می‌شود شامه‌ام آلوده نشود؟  

 

 *از دعای ابوحمزه


مریم برادران

روز خبرنگار

 

اس ام اس زده ای و روزم را تبریک گفته ای؛ روز خبرنگار! اما من که خبرنگار نیستم. یک وقتی خبر نویسی را به تصادف شروع کردم که آن هم ناکام ماند. چون در تعطیل شدن یک مجله نقش اساسی داشت  و من هم دیگر این کار را ادامه ندادم.

امروز که اس ام اس تبریک رسید (و البته هر سال تقریبا این کار تکرار می‌شود!) یاد آن روزها افتادم، یاد مجله و شور و حال آن روزها. و مخصوصا روزی که خبر نوشتم برای اولین بار. آن روز مدیر انتشارات همه مان را بسیج کرد برای نگارش اخبار. هر کداممان در یک گوشه نشستیم و مراقب بودیم کسی از روی دستمان ننویسد! باور کن مثل دبستان. البته کمی عاقلانه تر. چون قرار بود هر کس فقط با سبک و ایده خودش بنویسد.

نوشتیم و دادیم به مسئول جمع آوری اخبار. من البته خبر ننوشتم. به محتوای خبر فضا داده بودم و یک جورهایی مثلا سعی کرده بودم جور دیگری بنویسم. مطمئن بودم که خبر نویسی معمول را رعایت نکرده ام اما دلم خواسته بود اینطور بنویسم. وقتی برگه را دادم گفتم، چیزی نوشتم که خبر نیست اما بد هم نیست. او گرفت و به کاغذم نگاهی کرد و من جیم شدم.

روز بعد نزدیک ظهر بود که مدیر انتشارت زنگ زد و گفت «امروز حتما بیایید. باید حرف بزنیم. حتما!»

رفتم بی خبر از همه جا. مدیر شق و رق من به استقبالم آمد و با هیجان گفت «شما شاهکار نوشته اید!» و چه ذوقی می‌کرد!

خلاصه که قرار شد تمام اخبار صفحه خبر را بنویسم. هریک را همان طور که دوست دارم و من نوشتم. دو خبر را  هم کس دیگری نوشت چون زمان زیادی نداشتیم و باید ترجمه هم می‌کردیم و بعد می‌نوشتیم و من هم وقت زیادی نداشتم برای این کار و صفحات مجله باید بسته می‌شد. کار رفت و رفت که رفت. و چه نقشه هایی که جمع شد و چه جمعی که پراکنده شد.

البته بسته شدن آن مجله وزین ملقب به «مستند» فقط تقصیر خبرهایش نبود. فکر خوبی که داشت و تفاوت‌های بنیادینش با کارهای مرسوم، زمینش زد و تصمیم گیرندگان هم نخواستند که بفهمند «فاتح صبرا و شتیلا» کنایه است و بی‌طرف نویسی و صرف روایتگری یک ضعف نیست و خواننده خود اهل قضاوت است و دشمن شناسی خود وجهی دارد در شناخت دوست.

بعد از آن خیلی ها رفتند مجله سروش و باز کمی باهم بودیم و بعد همشهری جوان و بعد داستان و .... و قصه ادامه دارد ولی من هیچ وقت خبرنگار نشدم. خبر نویسی هم متولد نشده در نطفه خفه شد. و آن جمع هیچ وقت دیگر جمع نشد و مجله‌ای به وزانت «مستند» دیگر خلق نشد.

 


مریم برادران

تنها به خاطر تشکر

 

گاهی می‌شود که کسی از لودگی دست بردارد و کاری کند. مثلا بدون تلاش بیهوده و چسبونک باری، جایگاه عشق را در خانواده درست تصویر کند. یا نشان دهد که زن با امنیت روحی و اجتماعی در خانه احساس بودن و شادی می‌کند و مگر چه چیزی استواری پایه های یک خانه را تضمین می‌کند؟

گاهی می‌شود که کسی دهان باز کند به اینکه تمام افراد خانواده چقدر خوب است که باهم همدل باشند. اصلا بچه‌ها با مشارکت و همراهی است که بزرگ می‌شوند و عاقل.

گاهی می‌شود که کسی بیاید و کاری آرام بسازد، آنقدر آرام که تمام وجودت گرم شود و نفس راحت بکشی که هنوز کسی به چبزهای زیبا فکر می‌کند.

گاهی می‌شود که خانواده عاقلی به تصویر کشیده شود که بدون بیماریهای رایج در فیلم‌ها، لحظاتی امید و آرامش را به تو هدیه دهد.

«چهل سالگی» را دوست دارم. چون لحظات تنفس بودند برای خستگی این روزها. خوشحالم که بالاخره با فیلمی مواجه شدم که جایگاه عقل، احساس، عشق و کرامت انسانی را با برشی کوتاه در قاب چشم‌هایم نشاند. و چه اسم خوبی دارد و بازیگران مناسبی...

 

آفت

 

«بیزارم از آن عشق که عادت شده باشد
یا آن که گدایی محبت  شده باشد

 

دلگیرم از آن دل که در آن حس تملک
تبدیل به غوغای حسادت شده باشد

 

دل در تب و طوفان تنوع طلبی چیست؟
باغی ست که آلوده به آفت شده باشد

خودبینی و خودخواهی اگر معنی عشق است،
بگذار که آیینه نفرت شده باشد!

از وهن خیانت به امانت چه بگویم
آنجا که خیانت به خیانت شده باشد!

شرمنده عشقیم و دل منجمد ما
جا دارد اگر غرق خجالت شده باشد

مقصود من از عشق نه این حس مجازی ست
ای عشق مبادا که جسارت شده باشد!»

محمدرضا ترکی


مریم برادران

 

1

آمدی و نشستی و گفتی از امروز که چه گذشت بر تو در آن وزارت فخیمه ارشاد. و من گفتم از این سه روز اخیر. از خودمان گفتیم و رسیدیم به دوستان و گذشتیم و مثل همه بحث‌ها، رسیدیم به وقایع جامعه و رسیدیم به مسئولین و گذشتیم از همه چیزهایی که این روزها سئوالهای بی جواب اند و همیشه اینطور بوده اند.

تو گفتی و گفتم و باز رسیدیم به اینکه چقدر همه چیز تاریک است. نقشه رفتنمان را کشیدیم، کشور بعدی را انتخاب کردیم . شغل و ... و یکباره دیدیم که باز هم بیگانه‌ایم. ماندیم و نقشه اصلاحات را پهن کردیم. به قول تو همه جا دیوار بود، نه راه. سکوت کردیم و امید بستیم به فردای بهتر. مثل همیشه. و البته ایستاده نه اینکه نشسته باشیم، مسلول.

2

و ایستادن نیرو می‌خواهد. حالا دارم فکر می‌کنم به حرف‌های سید محمد که روزی گفته بود شادی و غم همیشه در زندگی باهم برابری می‌کنند. تو باید درست نگاه کنی. اگر غیر از این باشد که نمی‌شود زندگی کرد.

و من شادیهایم را می‌شمرم: پدر و مادر، سلامتی، سقف، امنیت، عقل نیم بند، آدم‌های نازنین که کم نیستند هنوز، رفاه نسبی، ... زیادند!

و ابزار تعدیل را مرور می‌کنم: فراموشی، خواب، غفلت، گذر زمان، ...؛ نعمت‌های بزرگی که اگر نبودند تحمل خیلی چیزها سخت تر بود.

3

و حالا حافظ است و تیک تاک ساعت و آرامش شب، آبستن صبح روشن. چشمهایم را شسته‌ام بارها. {بگذار مشایی و دوستش در هپروت خود کیف کنند از آن همه مدیحه سرایی برای خود. گور پدر هر چه سیاست و دنیا و مافیها.}

بگذار لشگر کوچک غم، با کودکان شاد درونم مواجه شود. وقتی او هست، هزار می‌شود هر کودک، بزرگ می‌شود هر شادی و حقیر می‌شود هر غم. باکی نیست از اینکه همین غم‌های کوچک قالبم را تهی کند روزی. کسی که طعم شادی را بچشد، برای جا دادن به غم‌ها بخیل نمی‌شود.

 


مریم برادران

 

 

برایم نوشته‌ای که «خدمت رسانی به جامعه با علوم انسانی بیشتر اتفاق می‌افتد.» نمی‌دانم چرا اینطور فکر می‌کنی. به نظرم هر کس در هر شغلی یا هر لباسی یا هر جایگاهی می‌تواند خدمت کند. بیشتر و کمترش را هم نمی‌دانم. مهم بهتر بودن است که این به تخصص، تعهد و استعداد بستگی دارد. بعد هم اصلا کی گفته کسی که درس می خواند لزوماً برای جامعه مفیدتر است!

کسب علم باید مفید بودن به همراه بیاورد اما نه درس خواندن. آن هم از نوع درس خواندن‌های ما! شاید دنبال علاقه رفتن بهتر باشد. چون حداقل اگر به دیگران سودی نرساند حداقل برای خودمان لحظات خوبی فراهم می‌کند.

دکتر بهادری نژاد همیشه می‌گوید: بگردید ببینید شما باید کجا باشید و کجا بودنتان بهتر است. آنوقت انتخاب کنید. همیشه انتخاب هم سخت است. اگر غیر از این بود نمی‌گفت انسان «فی کبد» خلق شده است.

 


مریم برادران

 

 

امروز تجربه دفاعیه را از سر گذراندم؛ تجربه‌ای غیر قابل پیش بینی و منحصر به فرد برای هر کس.

راستش همه چیز خوب پیش رفته بود. یعنی پایان نامه در کمال آرامش و زودتر از زمان مقرر به پایان رسیده بود و هر کس از محتوا خبرکی داشت، تمجید کرده بود که کار نویی است و نه چندان آسان. حتا یک دلیل آنکه دیر تصویب گرفت، نگرانی گروه از این بود که شاید کم بیاورم! اما خدا را شکر بهتر از تصور اساتید راهنمایم تمام شد. کسانی هم که در حوزه توسعه اطلاعی داشتند، کار را پسندیده بودم. اما به قول یکی از اساتید راهنمایم، مثل خیلی از تجارب غیر منتظره دیگر به خصوص در جلسات شاخ و شانه کشی، کار کشید به تسویه حساب‌های شخصی!

البته اساتید راهنمایم سنگ تمام گذاشتند؛ در کمال ناباوری من و دیگران. چون اساساً اساتید من بسیار مؤدب و کم حرف هستند و خیلی اهل جدل در جلسات قبلی نبوده‌اند. حتا یکی از ایشان به من گفته بود دفاعی نکنم، اما نوبتم که رسید و اجازه خواستم، محکم گفت دفاع کن لطفاً.

خلاصه که بگذریم از این کار خنده دار. اما همه اش دارم فکر می‌کنم چرا وقتی پشت میز قضاوت و داوری می‌نشینیم، اعتماد به نفسمان گاهی اینقدر قلنبه می‌شود؟ چرا امور عادی زندگیمان از اعتقاداتی که می‌توانیم ساعت‌ها درباره‌اش داد سخن سر دهیم، جدا و منفک است و آنوقت تئوری عدم تفکیک را در بوق و کرنا می‌کنیم که آقا جان تفکیک کار غربی‌هاست (منظورمان از غربی هم آدم‌های بی‌خداست. دقت کنید. مهم است.)، وحدت عزیز من، وحدت! چرا زبانمان به ایراد علمی نمی‌گردد؟ چرا ...

تعجب اساسی من از این بود که داور محترم بدون اینکه حتا یکبار به چشم من متهم نگاه کند- البته این از اصول داوری است و نشانه حقگویی احتمالاً- تمام لحظات دیوار کناری مرا مخاطب گرفته بود! آخر هم گفت آیین نگارش دانشگاه مشکل دارد و تمام!

خلاصه که به قول استادم تلافی چیزهای دیگر را سر پایان نامه عزیرم خالی کرد. جالب بود. اصلا فکر نمی‌کردم روزی ببینم یک پایان نامه اینقدر مهم است و می‌شود از آن به عنوان سنگر استفاده کرد!

اما درس‌های امروز جلسه دفاعیه بنده:

1-      زیرک باش و بدان چگونه و در کجا و چطور مؤدبانه ضربه نهایی را فرود بیاوری.

2-      مهم نیست که حرفت منطقی باشد، مهمتر این است که حتما حرفی برای گفتن داشته باشی و روی آن پایت را بفشاری!

3-      برای اینکه بتوانی هر چه از دهان مبارک در می‌اید، با اعتماد به نفس بگویی، کافی است به چشم طرف نگاه نکنی.

البته رتبه عالی را دریافت کردم. اما با این همه فکر می‌کنم ما آدم‌ها دوست نداریم این ابهام را در ذهن کسی ایجاد کنیم که: آهای یارو، اینجا دنیاست. من زمینی‌ام و تو نباید شیرینی چیزی را تا ته بچشی. کمی نمک و فلفل لطفاً برای حلال شدن.

پ.ن: جدای از همه این حرف‌ها، خودمانیم، چیزی زیباتر از علم و علم آموزی هست؟ پس پوست کلفت، کفش آهنی، صبر ایوب و سماجت را بردار و راه بیفت. بی‌خیال آدم‌ها...


مریم برادران

«امام حسین را منتظران کشتند...»

 

به نظر می‌رسد که ظهور اتفاق بزرگی است و دوران سختی دارد. اینکه به راحتی تا عرصه تنگ می‌شود، دهانمان را باز می‌کنیم که «کاش زودتر بیاید»، شاید از روی جهالت باشد.

به نظر می‌رسد برای ما آدم‌های افسار گسیخته امروزی که تا حد امکان سعی می‌کنیم روزگار را راحت‌تر بگذرانیم و زیاد خودمان را در قید و بندهای انسانی (و نه حتا دینی) گرفتار نمی‌کنیم، ظهور خود مشکلی باشد بر مشکلاتمان.

به نظر می‌رسد قانون پذیری، گوش به فرمان شدن، یک دل شدن با امام و یار شدن در کمال آزادی و عقلانیت، چیزی نیست که به این سادگی محقق شود. گاهی فکر می‌کنم منی که حوصله چراغ قرمز و پل عابر پیاده را ندارم یا موقع تعریف و تمجید از دوست و همکارم، در دلم دنبال ایرادهایش می‌گردم، آیا ظرفیت آمدنش را دارم؟

به نظر می‌رسد روزگار ظهور وقتی فرا می‌رسد که نه تنها ظلم و فساد به اوج خود رسیده، بلکه عقول هم فراتر از مدنیّت گامی برداشته تا تاب یک قیام فرهنگی را بیاورد.

به نظر می‌رسد آن روزگار، سخت خواهد بود برای نفسانیتی که امروز هست و شیرین خواهد بود برای عقلانیتی که آن روزگار نمودار خواهد شد؛ انشاءالله.

 


مریم برادران

درخت معلم

درخت خرمالو بزرگ شده بود. آنقدری که دامنش را پهن کرده بود روی دیوار خانه همسایه. روز به روز هم فربه می‌شد و تر و تازه‌تر. برگ های پهن پرز دارش لباس تابستانیش بود و میوه های نرم قرمز با آن طعم دلچسب و خاص، لباس زمستانیش؛ وقتی برگ هایش می‌ریخت و باید یک جورهایی آبروداری می‌کرد.

این درخت بخشنده، آن سال مثل هر سال زیاد خرمالو داد. اما میوه دادنش فرقی داشت. شاخه‌های خانه همسایه به نسبت بقیه شاخه‌ها، پر بارتر بود؛ میوه های بیشتر و حتا درشت‌تر.

همسایه به صاحب درخت (!) گفت که بیاید و خرمالوهایش را بچیند. او هم نجابت به خرج داد و گفت «روزی شماست. نوش جان.» اما چند ماهی که گذشت، با پشیمانی توأم با وقار، آن بخش از دامن درخت را که بر خانه همسایه بار شده بود، کاملا هرس کرد.

از آن سال درخت خرمالو انگار قهر کرده باشد، در منتها الیه شاخه‌هایش فقط برای گنجشک‌ها میوه‌هایی ریز داد که دست صاحب باغچه به آنها نمی‌رسید. تازه ارزش کندن هم نداشتند چون به اندازه شکم گنجشکان بودند....

 

 


مریم برادران

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مریم برادران


نویسندگان
مریم برادران


آرشیو من
آذر ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢


لینک دوستان
GOODREADERS
تجربه های مدیریتی من
دیکشنری
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0