در مکتب علی علیه السلام
ای مالک، اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی، فردا به آن چشم نگاهش مکن. شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/٤/٢٩
سه شنبه های دوست داشتنی
إنی معکم من المنتظرین...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/٤/٢۸
دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد
آنا گاوالدا
نشر قطره
قیمت: 4500 تومان (البته مال من چاپ هفتمه. شاید گران شده باشد!)
مجموعه 13 داستان کوتاه است که هر یک سبک خاصی دارد. اما به طور کلی مرا زیاد یاد کارور میاندازد؛ موضوعات ساده، اغلب بدون نتیجه اخلاقی، ثبتی از یک لحظه، یک ارتباط و با تم عشق اما نه مبتذل. تجربه خوبی است برای کسانی که دوست دارند با ادبیات امروز جهان بیشتر آشنا شوند.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۱٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/٤/٢٧
عصر یک روز گرم
مهمانی دوستانه گاهی چقدر لازم است. خستگی را از بین میبرد. انرژی مضاعف میآورد. چه خوب که هنوز هستیم با هم.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۳۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/٤/٢٥
... به اختیار که از اختیار بیرون است ....
نمیشود استاد. پرهایم ریختهاند انگار. یا تُنُک شدهاند. نمیشود پرید. امروز فهمیدم. وقتی او زنگ زد تا بگوید میخواهد مهد کودک بزند. انگار آرزوی مرا دزدیده بود! زنگ زده بود که اگر می توانم از راهی که تا نیمه رفته ام برایش بگویم. می خواست سبک تر برود و زودتر برسد. راه را از چاه بشناسد و وقت را تلف نکند. دنائتم گُل کرده بود. داشت کورم میکرد. چند ثانیه سکوت کردم. حتا لحظهای حس کردم نمیشنوم.
نمیدانم کسی دعا کرد یا شاید ملک نشسته بر شانه راستم، زد پس سرم. چه شد را بگذاریم. اما نطقم باز شد و گفتم. پله به پله. تا جایی که میدانستم. حتا فراتر از قدمهای اول تا بتواند قدمهایش را محکمتر بردارد.
من او را دوست داشتم، دوستم بود. اما نزدیک بود که حسادت کورم کند. یک لحظه ... و چقدر دلگیرم. یک لحظههای ما چقدر ارزشمندند؛ فاصله منفی بینهایت تا مثبت بینهایت.
یک لحظه... یاد تو افتادم استاد. چقدر دلتنگ توام. یاد روزی افتادم که با یک جمله نگرشم را زیر و رو کردی. سئوالی را که سالها در ذهنم میچرخید و هیچ کس پاسخی دلچسب برایش نداشت. آن روز که از لحظهها گفتی و از اثر لحظهها. «داستانهای شگفت» را شاید زود خوانده بودم. توی کتم نمیرفت چطور میشود که یک فاسق عاقبت به خیر شود و یک عابد عاقبت به شرّ. اما آن روز دانستم ارزش لحظه را، سرّ کرامت انسانی را و ذلت ابلیس را.
امروز از آن روز چند سالی میگذرد... کرخت شدهام از وحشت. لحظههایم گاهی هضم میشوند در توجیه یا روزمرّگی و عادت. گاهی تشخیص نمیدهم. گاهی ... تو بگو آیا به جز سر سپردگی و آویختن به دامن پر مهر تو، راهی برای کودک در راه مانده میماند؟
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/٤/٢۳
باریدهای تا صبح
کف قلبت گِل شده
حرفهایت بوی لاله میدهند!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱۱ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/٤/٢۱
کم هزینه ترین لذت های دنیا
فقط به خاطر تو
1-گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم.
2-سعی کنیم بیشتر بخندیم.
3- تلاش کنیم کمتر گله کنیم.
4- با تلفن کردن به یک دوست قدیمی، او را غافلگیر کنیم.
5 -گاهی هدیههایی که گرفتهایم را بیرون بیاوریم و تماشا کنیم.
6 - بیشتردعا کنیم.
7 -در داخل آسانسور و راه پله و... باآدمها صحبت کنیم.
8- هر از گاهی نفس عمیق بکشیم.
9- لذت عطسه کردن را حس کنیم.
10- قدر این که پایمان نشکسته است را بدانیم.
11- زیر دوش آواز بخوانیم.
12-سعی کنیم با حداقل یک ویژگی منحصر به فرد با بقیه فرق داشته باشیم .
13- گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم.
14- با حیوانات و سایر جانداران مهربان باشیم.
15- برای انجام کارهایی که ماهها مانده و انجام نشده در آخر همین هفته برنامهریزی کنیم!
16- از تفکردرباره تناقضات لذت ببریم.
17- برای کارهایمان برنامهریزی کنیم و آن را طبق برنامه انجام دهیم. البته کار مشکلی است!
18- مجموعهای از یک چیز (تمبر، برگ، سنگ، کتاب و... برای خودمان جمعآوری کنیم.
19- در یک روز برفی با خانواده آدم برفی بسازیم.
20- گاهی در حوض یا استخر شنا کنیم، البته اگر کنار ماهیها باشد چه بهتر.
21- گاهی از درخت بالا برویم.
22- احساس خود را در باره زیبایی ها به دیگران بگوئیم.
23- گاهی کمی پابرهنه راه برویم!.
24- بدون آن که مقصد خاصی داشته باشیم پیاده روی کنیم.
25- وقتی کارمان را خوب انجام دادیم مثلا امتحاناتمان تمام شد، برای خودمان یک بستنی بخریم و با لذت بخوریم
26- در جلوی آینه بایستیم وخودمان را تماشا کنیم.
27- سعی کنیم فقط نشنویم، بلکه به طور فعال گوش کنیم.
28- رنگها را بشناسیم و از آنها لذت ببریم .
29- وقتی از خواب بیدار میشویم، زنده بودن را حس کنیم.
30- زیر باران راه برویم.
31- کمتر حرف بزنیم و بیشترگوش کنیم ..
32- قبل از آن که مجبور به رژیم گرفتن بشویم، ورزش کنیم و مراقب تغذیه خود باشیم .
33- چند بازی و سرگرمی مانند شطرنج و... را یاد بگیریم.
34- اگر توانستیم گاهی کنار رودخانه بنشینیم و در سکوت به صدای آب گوش کنیم.
35- هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم.
36- احترام به اطرافیان را هرگز فراموش نکنیم.
37- به دنیای شعر و ادبیات نزدیک تر شویم.
38- گاهی از دیدن یک فیلم در کنار همه اعضای خانواده لذت ببریم.
39- تماشای گل و گیاه را به چشمان خود هدیه کنیم.
40- از هر آنچه که داریم خود و دیگران استفاده کنیم ممکن است فردا دیر باشد.
پ.ن: و به خاطر خودم! یک شب آتش در نیستانی فتاد مر تورا زین سوختن مطلوب چیست و شکر گزاری چیز دیگری است احتمالن...
سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد
شعله تا مشغول کار خویش شد
هر نی ای شمع مزار خویش شد
نی به آتش گفت کاین آشوب چیست
گفت آتش بی سبب نفروختم
دعوی بی معنیت را سوختم
زان که می گفتی نی ام با صد نمود
همچنان در بند خود بودی که بود
با چنین دعوی چرا ای کم عیار
برگ خود می ساختی هر نو بهار
مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٤۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/٤/۱۸
بازیهای روحانی
دیشب تا صبح خوابهای چریکی دیدم! چه سینه خیزی هم میرفتم. چه مسیرهایی ... به مرز لبنان هم رسیده بودم که ویزایم برایم مشکل ایجاد کرد! واقعا روح آدمیزاده چه بازیگوشیهایی که از خودش در نمیآورد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳٩ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/٤/۱٤
بچه شلنگ تخته خرکیای انداخت. مادر دستش را کشید و با اخم و تَخم گفت که نباید این کار را حتا یکبار دیگر تکرار کند. پسرک به ظاهر آرام شده بود اما معلوم بود که چیزی در وجودش وول میخورد. شروع کرد به استدلال:
- چرا نباید این کار را بکنم؟ ... این کار را دوست دارم... آخه من عاشق این کارم ... آخه خوشم میاد...
مادر غضب آلود به خنده روی لب من نگاه کرد. میفهمم، نباید به کار زشت کودک خندید. اما من داشتم به چیز دیگری فکر میکردم. به این استدلال که شبیه استدلال ما بزرگترهاست. ملاک انتخاب و انجام کار آگاهانه ما چه چیزهایی است؟ دل خواستن. مگر غیر از این است؟ شلنگ تخته های رفتاریمان از این بابت است. چون باید و نبایدهای ارزشی که به مزاجمان سازگار نیست. یعنی سخت است که بپذیریم. چون پشت بندش کار میآید، رعایت میآید، الزام میآید، ندیدن خود و اصول مندی (!) میطلبد و ....
اصلا انگار کسی که داشت مینوشت، ما را الگو نگذاشته بود جلوش. نظری کار کرده بود نه عملی. میگویند فاصله عمل و نظر زیاد است و ما چه خوب این را درک کردهایم و چاشنی همه توجیهات. آنقدر که باری به هر جهت بودهایم و دنبال دل خواستههامان رفتهایم، حالا کیست که بتواند عادتهای دوست داشتنیمان را اصلاح کند. ظاهر را هم که درمان کنیم، باطن تشنه چیز دیگری است.
پ.ن: کتاب حسین کرد شبستری را شروع کردهام. چیزی است خواندنی و زبان جالبی دارد. به جای اراجیف نویسی، خواندن و دعوت به خواندن کار بهتری است.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٠۳ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/٤/۱۳
می شود جور دیگر هم باشی
هیچ وقت اینطوری نشده بودم! عجیب بود که نمی توانستم کتاب را به پایان ببرم. یعنی دلم نمیخواست آخرش برسم به اینکه این آدم دوست داشتنی با خیانت یک خائن بمیرد. کاری به نهضتش نداشتم. هرچند برایم مهم بود و اصلا یک دلیل دوست داشتنی شدنش، همین دغدغهاش بود. اما فکر کنم قصه کمی فراتر رفته بود. چقدر سخت بود لحظات خواندن صفحات پایانی. دیروز بالاخره این کار را کردم.
تمام که شد و او نمرد، بهت زده شدم! عادت کردهام به پایان های همیشگی قابل تصور. اما در این کتاب جور دیگری بود. تو میدانستی سرش را در این راه به باد خواهد داد، اما جزییاتش نبود. این نهضت ادامه داشت و ... همین. عجب.... خوشحال بودم و نبودم. قهرمان انگار با مرگ جاودانه میشود. آن هم با مرگ ناجوانمردانه! چقدر جا خوردم. هنوز برایم هضم نمیشود که چرا اینطوری تمامش کرد، باز گذاشت، نمیدانست، نخواست؟ نمیدانم.
به هرحال زیباست کتاب بر جاده های آبی سرخ و زیباست شخصیت میرمهنای دوغابی، زیباست این مرد.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢٩ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/٤/۱٢
می نویسم که یادم بماند. اما نمیدانم چرا تنها چیزی که یادم نمیماند، یادداشتهاست!
مثل قصه دنیا و آدمهایش که هر چه بیشتر بدانی، بهتر است خودت را به تجاهل بزنی. البته نگرانی ندارد چون دانستن و بزرگ شدن توهم است، وقتی نسبت بگیری بین دانستنهها و ندانستههایت، میتوانی نفسی عمیق بکشی که چقدر نمیدانم! آنوقت به راحتی جلوی زبانت را نگه میداری....
حالا باز هم یادداشتهایم را بنویسم تا فراموش کنم در دنیا زندگی میکنم، در دنیای وارونه!
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٤۳ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/٤/۱۱
اسارت مسالمت آمیز
ژنرال عینکش را کمی جابجا کرد و به صورت تک تکمان نگاه کرد. گفت: «بگذارید چیزی را که از چهرهتان میفهمم بگویم. هرچه ماند خودتان بگویید.» انگار با ما زندگی کرده بود که آنقدر دقیق مشکلاتمان را میشمرد.
ژنرال هشتاد ساله از جنگ جهانی دوم خاطرهها داشت. اسرای همه جنگها را از همان زمان به بعد دیده بود. به راحتی آلمانی، فرانسه و انگلیسی حرف میزد. با چند نفر دیگر آمده بود اردوگاه ما، یک افغانی، یک الجزایری و یک قبرسی. منتخب صلیب سرخ بودند و از طرف دو کشور ایران و عراق برای سرکشی به اسرا تایید شده بودند. اول رفته بودند ایران و حالا نوبت ما بود، اردوگاه موصل. ما را بردند حیاط و خودشان بین ما پخش شدند. با بچهها گپ میزدند، حرفها را با دقت میشنیدند و گاهی یادداشت میکردند. آخر سر دویست نفری ایستادیم و او با دوربین وایدش از ما عکس انداخت که توی مجله نیوزویک چاپ شد. ما هم کتابچهای را به او دادیم تا از طرف ما به سازمان ملل هدیه کند. توی کتابچه سریترین اطلاعاتمان را از اردوگاه نوشته بودیم.
آن شب بعد از چندسال اولین شب اسارت بود که تا نیمه شب بیرون ماندیم و ماه و ستارهها را تماشا کردیم. هر روز از چهار بعدازظهر باید میچپیدیم توی اتاق. اتاقی که برای هرکداممان سه وجب و نیم جا داشت، به اندازه یک پتو سه لا ، و سه تا پنکه سقفی برای دویست نفرمان بیهوده میچرخید. زندگی مسالمت آمیز با عراقیها را هم یاد گرفته بودیم. اوایل سر هر چیز دعوامان میشد. از تراشیدن ریش تا نقشه فراری که لو رفت، بهانه به دستشان میداد که ما را کتک مفصلی بزنند و آش و لاشمان کنند. خوب آنها قوانین خودشان را داشتند و میخواستند ما تبعیت کنیم. اینکه هفتهای دوبار باید ریش میتراشیدند و ما هم ملزم به این کار بودیم، ربطی به اعتقاد نداشت. قانونشان بود. حالا میخواستند این قانون را به ما تحمیل کنند. چیزهای دیگر هم بود، مثل ساعت خوابیدن و بیدار شدن. ما اسارت را نمیفهمیدیم. کمکم رسیدیم به اینکه باید متعادل باشیم و هماهنگ. بنایمان را گذاشتیم بر اینکه قرار است یک عمر آنجا بمانیم. بهتر است زندگی کنیم، جوری که کم نیاوریم و پشیمان نشویم.
میخواستیم شهرمان را به بهترین نحو اداره کنیم. در ظاهر هیچکدام برهم برتری نداشتیم. یک عده آدم با لباسهای خاکی رنگ، سرهای از ته تراشیده که علیرغم میلشان هفتهای دوبار میبایست با تیغ و فرچهای که بهمان میدادند صورتمان را صاف میکردیم. همه جور آدمی بینمان پیدا میشد، از خلبان و درجه دار ارتش و فرمانده تیپ تا دزد حرفهای و کردهایی که قبل از انقلاب آدم میفروختند به عراق و در ازایش آرد و الاغ میگرفتند. اداره این شهر بر پایه ارزش سالاری بود. باسوادها زمام امور را به دست گرفتند. تنها چیزی که میتوانست یک عمر ما را سرپا نگه دارد و خسته نشویم، آموختن بود. در کسب علم رقیب هم شدیم.
البته هیچ چیز اجباری نبود، حتا آموختن. بعضیها بودند که اصلا با این وادی انسی نداشتند. کار دیگری میکردند. مثلا یکی از بچهها گیوه باف ماهری بود. همین کار را پیش گرفت. زیر پوش نخی از سه چهار لایه نخ خیلی نازک درست شده که اگر منظم باز شود، چند ده متر نخ ازش در میآید. نخها را دولا و چهالا میکرد. یک تکه از سیم خاردار را میکند، بالاش را میکوبید تا پهن شود و سوراخش میکرد. میشد سوزن. رویه گیوه را به کفی دمپایی میدوخت و گیوههایی خوبی درست میکرد. گیوهها را به بچههایی که درس میدادند هدیه میداد. نمایندههای سازمان ملل هم چندتا بردند سوئیس.
همدیگر را شناختیم و از مهارتهای هم خبردار شدیم. هرکس هم استاد بود و هم شاگرد. یکی آلمانی درس میداد و عربی یاد میگرفت. آن دیگری فرانسه یاد می داد و خط یاد میگرفت. بعد از مدتی اغلب چند زبان یاد گرفته بودیم. یحیی بچه مشهد بود، البته از دهاتهای مشهد. پانزده سالش نبود که اسیر شده بود. توی جبهه موج گرفته بودش و بیناییش کم شده بود. نوشته را میگرفت نردیک صورتش تا بتواند بخواند. عکس خانوادهاش که با نامه به دستش رسیده بود، به کسی نشان نمیداد. روش نمیشد! جاش کنار من بود. باهم عیاق بودیم. به من نشان داد. مادرش چادر گل گلی سرش بود. پدرش نابینا بود. با چهار دخترش دور کرسی نشسته بودند و عکس انداخته بودند. آنوقت همین یحیی حریف همه نمایندهها که از سازمان ملل میآمدند بود. دیگر مترجم نمیخواستیم. خودش به تنهایی عربی، فرانسه و انگلیسی را مثل بلبل حرف میزد و آلمانی را به اندازهای که بتواند گلیمش را از آب بکشد حرف میزد. از این جور بچهها کم نداشتیم.
مشکل بزرگ ما این بود که خودکار و کاغذ و کتاب نداشتیم. بخصوص سالهای اول که همه چیز ممنوع بود. البته گیر که بیفتی مخت کار میکند. سفینه را آدمی ساخت که روزی از پوشاندن خود عاجز بود. قوطی تاید را دو روز خیس میکردیم. ورقه ورقه میشد. تا چهل و هشت ورق از هر قوطی در میآوردیم. ورقهها را آویزان میکردیم خشک شود و رویشان بنویسیم.
برای درس خواندن هر کداممان تخته داشتیم. روی یک تکه مقوا پلاستیک میکشیدیم. روش یک کیسه پارچه تیره میدوختیم. صابون را پودر میکردیم و با روغن نباتی قاطی میکردیم و روی آن میمالیدیم. پلاستیک دیگری را روی آن میکشیدیم و بالایش را میدوختیم. این لایه پلاستیکی باز و بسته میشد. دسته مسواکی که خراب شده بود میشکستیم و به جای قلم ازش استفاده میکردیم. روی این تخته جادویی با قلممان مینوشتیم، پلاستیک را که از هم باز میکردیم، نوشتهها پاک میشد. عراقیها اینها را که میدیدند، بهمان میخندیدند و میگفتند: «کلهتان خوب کار میکند ها!»
یک بار که نمایندههای سازمان آمده بودند، یکیشان مرتضی را شناخت. مرتضی در دانشگاه سوربن فرانسه درس خوانده بود. همکلاسش در سوربن بین هیات اعزامی از ژنو بود. این رفاقت باعث شد که همه خودکارهایی را که همراه داشتند جا بگذارند و بروند. ما هم آنها را توی یقه پیراهن، سجاف لباس و متکا قایم میکردیم. اگر در تفتیشهای ناگهانی پیدا میکردند، دمار از روزگارمان در میآوردند.
از سال سوم حقوق میگرفتیم. بسیجیها یک و نیم دینار، افسرها دو دینار تا خلبانها که هفت دینار میگرفتند. تصمیم گرفتیم یک دینار از حقوقمان را بگذاریم روی هم و با دوهزار دینار که مقدار کمی نبود، چیزهای لازممان را بخریم. ما دو وعده غذا میخوردیم، صبحانه و ناهار. صبحانه که شوربا بود. برای ناهار مواد خام میآوردند و از بچههای توی آشپزخانه غذا میپختند. شکر، برنج، گندم و چیزهایی سفارش میدادیم که شام یک سوپ مقوی بخوریم. همین تردد به آشپزخانه هم خودش راهی بود برای ارتباط برقرار کردن با اتاقهای دیگر و خبر گرفتن و خبر دادن.
مقداری از آن پول را هم برای سیگار کنار میگذاشتیم. سهمیه سیگار نداشتیم. سیگارهای مرغوبی به دست بچههای سیگاری نمیرسید. گاهی که بهشان فشار میآمد، برگ درخت را لای کاغذ میگذاشتند و میکشیدند. یکباره میدیدیم چند صفحه از حرف D دیکشنری را خالو مراد کشیده! یا سر ته سیگار عراقیها دعواشان میشد. این چیزها به چشممان زشت بود. از پول جمع شده سفارش توتون و دفترچه سیگار میدادیم. طول و عرض دفترچهها کوچک بودند، به اندازه یک سیگار، و نازک. صد برگشان یک سانت یا کمتر قطر داشت. به بهانه اینکه پیچیدن سیگار سخت است و ما خوب بلد نیستیم، سفارش پنج برابر نیازمان را میدادیم. این ورقها جان میداد برای نوشتن. راحت میشد پنهانشان کرد یا به اتاقهای دیگر فرستاد. آنها را کف دمپایی جا میدادیم و پلاستیک دیگری آب میکردیم و میچسباندیم کف آن. اینجوری آب بندی میشد. وقتی کسی از اردوگاه دیگر میآمد، دمپایی هامان را عوض میکردیم. همین طور تمام ادعیه را منتقل کردیم. ادعیه کتابی بود که سخت و کم به ما میدادند.
یک شب برایمان نهج البلاغه آوردند. باور نمیکردیم. حاج آقا ابوترابی پیش ما بود. گفت: «حتما فردا جمعش میکنند. امشب باید حفظش کنیم.» توی اردوگاه دو هزار نفر بودیم، ده اتاق دویست نفره. نهج البلاغه هشتصد صفحه بود. هرکس نصف ورق را نسخه برداری کرد. هر کداممان هم یک شماره داشتیم که نشان صفحه بود. صبح نشده نهج البلاغه در سینهمان حفظ شد.
ما آموختیم که اندوخته آدمها باید در سینهشان باشد. روز اولی که تصمیم گرفتیم یاد بگیریم، قرار شد هرکس آنچه میداند روی کاغذ بیاورد. نوشتههامان از ده ورق تجاوز نمیکرد. دیدیم همهمان متکی به کتابهامان بودیم که دم دست داشتیم و میتوانستیم بهشان رجوع کنیم. اما آنجا دیگر خبری از مرجع نبود. یاد گرفتیم بیاموزیم و داناییمان داراییمان شود. این حداقل چیزی بود که از دوره سخت اسارت به یادگار ماند.
مصاحبه سردار رنجبر
بازنویسی مریم برادران
اسارت: عملیات رمضان، سال 61
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/٤/٩
یا من أرجوه لکل خیر و امن سخطه عند کلّ شر
١
این روزهای در سکوت گذشته، اتفاقهای زیادی را در خودش پنهان کرد؛ از تحویل دادن پایان نامه، تأخیر به عمد گروه برای برگزاری دفاعیه، سکوت خودخورانه و باورنکردنی بنده در قبال این قضایا گرفته تا دو دوزه بازی بعضی دوستان همکار و باز هم سکوت گردن شکسته برای یافتن راه حل مناسب و نیافتن. و به ناچار توبیخ خویش برای کم هوشی جهت مواجهه مناسب با دغلکاریها و تنبیه نمودن این علیل در زندان سکوت. این از اتفاقهای علمی!
٢
اما در باب فرهنگ؛ بماند قصه انتشارات نابود شده دوست داشتنی ما که نگفتنش بهتر است و هر دم از آن خبری ناگوار میرسد. اما بعد، یکی از دوستان مهربان، ذوق زده از دیدن یکی از نوشتههای نسبتاً بلندم در یکی از مجلات، گفت که کار را خوانده و چنین و چنان ... و وقتی تعجب مرا دید، تازه شک کرد که «نباید میخواندم؟ ...» و مجبور شدم که بگویم این کار را سال گذشته برای مجله دیگری نوشته بودم که چاپ هم شده بود و من اصلا با این مجله که تو میگویی نسبتی ندارم! چطور بدون اجازه چنین کاری کردهاند.
و تلخ تر اینکه یادم آمد که دوست نازنینی چند سال پیش در گوش دوست نازنین دیگری گفته بود که من اینطوری هستم که یک کار را به چند جا ممکن است بدهم که چاپ کنند. و البته قسم یاد کرده بود که «این مطلب را هم که الان به شما داده، خودم قبلاً جای دیگری خوانده بودم.» و نمیفهمم چرا فکر نکرد آبروی حرفهای یک نفر شاید بیش از یک قران و ده شاهی کار نوشتن (آن هم در حدّ کمتر از هزار کلمه) بیارزد.
راستش با این اتفاق اخیر، این آدم نازنین در ذهنم کاملا تطهیر شد (هرچند قبلا هم تنها کدورت ناجوانمردی باقی گذاشته بود که این روزها کمترین لکه است و تنها با این تلنگر تازه به خاطرم آمده بود. ذهنم گنجایش نگه داشتن خاطرات بد ندارد. متأسفم).
راستی مرگ ساراماگو هم خود ضایعهای بود در بین سایر اتفاقات تلخ فرهنگی. (برای ما به قولی مرده خورها، سوژهای شد برای نوشتن. مثلا خودم هنوز آب کفنش خشک نشده، برای مجله الف نوشتمش!)
٣
اما در باب انتزاعات و انگیزانندهها؛ دارم فکر میکنم به چیزهایی که دوستشان دارم. یک مدت مدید مشغول کارهایی بودم که بایدی داشت؛ هرچند دوست داشتنی، اما خودم قیدهایی را تعریف کرده بودم که کمی از کارهای دوست داشتنی دیگر دورم کرد. فعلا به مقدمات میاندیشم و در حال برنامه ریزی برای شروعی دیگر ام؛ در باب همان علم و فرهنگ و زندگی. کار دگر یاد نداد استادم (امیدوارم شعار بیشعوری نباشد).
۴
گاهی فکر میکنم اگر خدا سختی ها را نمیآفرید و بدیها را، چقدر سرکشتر میشدم. اینکه ملول میشوم در قبال بعضی اتفاقهای به ظاهر ساده، اینکه گاهی خودم هم شکل و شمایل تدافعی میگیرم یا مثل خروس جنگی میشوم، اینکه بعضی حرفها (از آن نوعی که میگویند بادِ هواست و چه اصطلاح به جایی)، اینطور ساعتهای طلایی عمرم را با خودش میبرد، ... و خلاصه همه چیز درست سر جای خودش، سر راه من نشسته تا بگوید: آبجی هنوز خیلی خامی. دنیا قصه زیاد دارد. حالا کجایش را دیدهای! و آنوقت بی اختیار گردنم کج میشود که «اگر تو نباشی، چقدر همه چیز بیمعناست و عقیم.»
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/٤/٢
انت الذی فتحنا بعبادک باباً الی عفوک و سمیته التوبه
خدایا، تو که اینقدر خوبی، تو که زیبایی، چرا ما اینقدر بدیم؟ زشتیم، زشت کاریم؟
خودت گفتی ما را به سان خویش آفریدی! پس چرا هیچ نشانی از تو در ما نیست؟
کاش دری بگشایی و جوابی دهی.
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٢٦ ب.ظ توسط مریم برادران
