وقتی نیست ...


چرا دشوارترین کار در جهان این است که پرنده‌ای را متقاعد کنی، آزاد است؟

 

1

ده سال پیش بود (چه زود می‌گذرد!) که در مدرسه‌ای تدریس می‌کردم. فیزیک درس می‌دادم. در اصل مشکلات کلاسی یکی از معلم‌ها را جبران می‌کردم که کارآمد نبود و مهره بلاعوض هم بود. سال سختی گذشت. روز اولی که رفتم، مدیر بهم گوشزد کرد: همه معلمهای اینجا با تجربه هستند. ورود شما شاید کمی تنش‌زا بشود. لطفا سعی کنید حساسیتی نشان ندهید. من هم گفتم چشم.

خلاصه غیر از این افکار بی منطق، جوّ غالب فکری هم عجیب پر تعصب بود. بارها سر بریده روزنامه‌های آگاه کننده، نوع برخورد با دانش‌آموزان از طرف مربی پرورشی (متاسفانه همیشه نامها با مسمی نیستند)، اظهار نظر بعضی معلم‌ها درباره جو شاد کلاسم و در نهایت برد علمی کوچکی که راه انداخته بودیم، برخوردهایی بین من و دیگران پیش آمده بود. گاهی اوقات برای کاهش اصطکاک، زنگ تفریح را می‌رفتم در اتاقی که کنار آشپزخانه بود و آشپز مدرسه ناهار بچه‌ها را آنجا آماده می‎کرد. من بودم و او و یکی دیگر از کارکنان که در بخش زیراکس و خدمات کامپیوتری کار می‌کرد. دختر متین و خونگرمی بود. خلاصه بماند قصه های شیرین این اتاق مطبوع که نجات جان من از تعصب های گلوگیر خانم‌های با نزاکت فرهنگی و فضول مدرسه بود و همنشینی باصفای خانم آشپز با معرفت که چه تاثیری در نگاهم به خیلی چیزها داشت.

2

کلاس ورزش که می‌روم، جو غالبش خانم‌های شیتان فیتانی هستند که فقط موقع آماده شدن برای رفتن می‌فهمند من با آنها فرق دارم! گاهی حتا خداحافظی نمی‌کنند. در صورتی که از اصول ورزش‌های دسته جمعی (مثل هر قعالیت دسته جمعی دیگر) ارتباط دوستانه است. برایم خیلی مهم نیست. البته نوع نگاه خیلی‌هاشان تغییر کرده است. اما هیچ وقت نتوانستم تعصب کوری که درباره این پوشش (چادر) را دارند بفهمم. مگر من هیچوقت غریب به آنها نگریسته‌ام؟ فرق، فرق است دیگر. جالب هم اینکه بحث از آزادی و دموکراسی که می‌شود، ادعاشان پایانی ندارد. اما هیچوقت لحظه‌ای به ذهنشان خطور نمی‌کند، مرزبندی‌های ذهنی خودشان که در رفتار هم گاهی نمود دارد، کم از تعصب‌های دگماتیسم طرف مقابلشان ندارد.

3

همه اینها را گفتم که بگویم، عزیز من تعصب، تعصب است. چه به راست باشد چه به چپ. انحراف است. چه رنگ و لعاب یقه بسته و ریش و تسبیح و مانتو بلند تا روی زمین با چادر کمری را خر کش کند، چه بر و روی هفت رنگ تجدد و امروزی‌گری را به جاهلیت و افتخار بر کشد.

گاهی به اینجا که می‌رسم یاد داستانی درباره شیخ رجبعلی خیاط می‌افتم که امام زمان گفته بود: من به ملاقات کسی می‌روم که انصاف داشته باشد. و من فکر می‌کنم انصاف از خرید و فروش بازار تا تفکر و نگرش من و تو را دربرمی‌گیرد. یک جو انصاف می‌تواند عالمی را زیر و رو کند. قبول داری؟


مریم برادران

گاهی به شرط چاقو!

«هرگز خجالت نکشید

برخی واژه های کوچک

به اندازه یک انفجار بزرگ

تأثیر دارند.»

 

 


مریم برادران

 

 

ابریست کوچه کوچه، دل من، خدا کند
نم نم، غزل ببارد و توفان به پا کند

حسّی غریب در قلَمَم بغض کرده است
چیزی نمانده پشت غزل را دوتا کند

مضمون داغ و واژه و مقتل بیاورید
شاید که بغض شعر مرا گریه وا کند

با واژه های از رمق افتاده آمدم
می خواست این غزل به شما اقتدا کند

حالا اجازه هست شما را از این به بعد
این شعر سینه سوخته، مادر صدا کند؟

مادر! دوباره کودک بی تاب قصه ات ...
تا اینکه لای لای تو با او چها کند

یادش بخیر مادرم از کودکی مرا
می برد تکیه تکیه که نذر شما کند

یادم نمی رود که مرا فاطمیه ها
می برد با حسین شما آشنا کند

در کوچه های سینه زنی نوحه خوان شدم
تا داغ سینه ی تو مرا مبتلا کند

مادر! دوباره زخم شما را سروده ام
باید غزل دوباره به عهدش وفا کند:

یک شهر، خشم و کینه، در آن کوچه – مانده بود
دست تو را چگونه ز مولا جدا کند

باور نمی کنم که رمق داشت دست تو
مجبور شد که دست علی را رها کند...

تو روی خاک بودی و درگیر خار بود
چشمی که خاک را به نظر کیمیا کند

نفرین نکن، اجازه بده اشک دیده ات
این خاک معصیت زده را کربلا کند

زخمی که تو نشان علی هم نداده ای
چیزی نمانده سر به روی نیزه وا کند

باید شبانه داغ علی را به خاک برد
نگذار روز، راز تو را برملا کند...

گفتند فاطمیه کدام است؟ کوچه چیست؟
افسانه باشد این همه؛ گفتم خدا کند
 

با بغض، مردی آمد از این کوچه ها گذشت
می رفت تا برای ظهورش دعا کند

از کوچه ها گذشت ... و باران شروع شد
پایان شعر بود که توفان شروع شد

                                                          حسن بیاتانی


مریم برادران

 

 

ای آنکه شیدای اویم، من از جایگاه روزی خود آگاه نیستم و تنها رزق خود را به خیالی می‌طلبم که بر دلم وارد می‌شود. دور شهر در طلبش می‌روم و مانند حیرانی نمی‌دانم روزیم در صحراست یا در کوه، در زمین است یا در آسمان، در خشکی است یا در دریا. و به دست کیست. می دانم اما که علم آن نزد توست و اسباب روزی به دست تو که به لطف قسمت می‌کنی و مسبب آن روزی را به مهربانی بر می‌انگیزی...

 

بخشی از تعقیبات نماز عشاء

 


مریم برادران

ببار ای بارون ببار...

 

نشانی تو را خورشید در رویا به بانو داد. ابر پنهانت کرد و دلم به وسوسه، گاهی ستاره می‌شود چشمک زن، در آسمان خیالت


مریم برادران

شهر خالی است ز عشاق ...

 

برایم نوشته‌ای شهید مفقود الجسد «علی هاشمی» را گروه تفخص پیدا کرده است.  اما هر چه اخبار را زیر و رو می‌کنم، هیچ خبری در این باره درج نشده! کلافه می‌شوم. چرا خبرها چیزهایی از این دست هستند که فلانی زد توی پوز فلانی، آن یکی جواب آن دیگری را داد، کتاب آقای ایکس و ایگرگ از نمایشگاه جمع شد، آقای ضد رفت تئاتر، تیم فلان با فلان .... اما اینکه جسد یک فرمانده بعد از سالها پیدا شده و حداقل یک خانواده از چشم انتظاری در آمده‌اند، آیا خبر نیست؟ شاید هم هر خبری زمانی دارد؛ به مصصلحت و ...!

 

به نقل از کتاب هور و همیشه:

حاج‌علی پس از تشکیل تیپ 37 نور، به جهت هوش سرشارش طراحی برخی عملیات‌ها را بر عهده گرفت. او با شناسایی دقیق خود پایه‌گذار عملیات خیبر و بدر بود. یکبار قرار بود برای شناسایی با حاجی برویم چون ایشان بسیار خسته بود. به او گفتم:«شما استراحت کنید ما می‌رویم». تبسمی کرده و آماده شد تا با هم کار را شروع نماییم.
میدان مینی که در جلوی ما قرار داشت سرعت رفتنمان را کند می‌کرد. اما حاجی که از میدان مین نفس خویش عاشقانه عبورکرده بود سیمهای رابط را با دقت تشخیص می‌داد. و با سیم‌چین قطع می‌کرد. همانگونه که آرام در پشت حاج‌علی حرکت می‌کردیم وارد شیب تندی شدیم که تیغ‌های خارگونه آنجا بدنمان را زخمی کرد، سینه‌خیز و آرام در تاریکی مطلق در دل دشمن، پیش می‌رفتیم که ناگهان من گرفتار گودال عمیقی شدم و تا سینه در آب و لجن فرو رفتم.
حاجی همانگونه که همیشه من را از گرداب بسیاری از مشکلات روانی بیرون کشیده بود اینبار هم مردانه‌تر از همیشه به یاری من شتافت. بازوانم را گرفت و من را بیرون کشید البته پوسته‌ای از لجن بدنم را خشک و کم تحرک کرده بود، اما حضور سبز و پویای حاج‌علی حیاتی دوباره به من بخشید و عازم شدیم.
به محل موردنظر رسیدیم حاجی به من گفت که منتظر باشم و خودش به تنهایی جلو رفت. سیاهی از اطراف به من هجوم می‌آورد مثل همیشه با توسل به ائمه و دعا و ذکر آرامش یافتم. از خدا می‌خواستم که هم کار شناسایی به طور دقیق انجام شود و هم مراد زمینی من سالم برگردد.
فردای آن روز حاجی به من گفت که :«شناسایی دقیق شب گذشته کمک زیادی به رزمندگان کرده است». من هم در دل، شجاعت و ایثار او را که اینبار شاهد آن بودم تحسین کردم.

 

 


مریم برادران

 

«وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغ‌ها می‌کند پرهایش سفید می‌ماند، ولی قلبش سیاه می‌شود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است.»

 

پ.ن: اغلب وقتی جمله‌ای چیزی از کسی نقل قول می‌کنم و چیزی درباره راوی نمی‌نویسم، هستند کسانی که بپرسند: منبع؟ و من باز هم دوست دارم کمی به تو فرصت جستجو بدهم.



مریم برادران

می شود دلم برای سرزمینم نتپد؟

١

میرمهنای دوغابی را می‌خوانم؛ کتابی از نادر ابراهیمی با نام بر جاده های آبی سرخ. درباره خلیج فارس و دریای عمان است و سلطه انگلستان و سایر اجنبی‌ها و یکی از دلاوران آن خطّه. جذاب است و عجیب.

کاش روزی کسانی – یکیش خودم!- دست به کار شوند برای نوشتن تاریخ. نه این تاریخ مکتوب که نوشته شده. تاریخ شفاهی که ننوشته مانده و به واقعیت نزدیک تر است و در سینه مردم پنهان. شاید بشود از همین امروزها شروع کرد تا آن سالها، سالهی دوری که روز به روز وقایعش لاغرتر و تکراری تر و ناآشناتر می‌شود.

2

همایش ارزیابی کیفیت آموزش عالی بود. شاید فقط دو ساعت شرکت داشتم. اما در همان دو ساعت درد دل‌های زیادی شنیدم. تلخی‌ها و ناکامی‌ها در بهبود شرایط دانشگاهها و چه فایده گفتن ها و کارهای شده ناتمام. اما دکتر بازرگان، این مرد شریف خستگی ناپذیر سفید موی، همه را شنید و یک جواب داد: دل من به عنوان یک ایرانی مسلمان، همیشه برای کیفیت، تعالی و کمال می‌تپد. نمی‌شود نشست و کاری نکرد.

3

می‌گویی اگر ایران مثل اینجا بود، ایران بهشت بود و من فکر می‌کنم اگر من کمی خودم را تغییر می‌دادم می‌‎توانستم شاید حداقل خانه‌ام را، دفتر کارم را و جمع دوستانم را به بهشتی کوچک تبدیل کنم. یک دست بی صداست اما صدا از تک تک دست‌ها شروع می‌شود. سخت است اما دنیا برای همین دنیاست. فرق من با میرمهنای دوغابی چیست؟


مریم برادران

این نشست خسروی...

 

می‌نشینیم روی نیمکت. روبروی آن سنجاقک فلزی که پر باز کرده و همینطور زل زده به ما. در کیفت را باز می‌کنی و می‌خندی: «یه چیز کوچولو برات خریدم.» دستت را می‌کشی توی کیف و بسته مربعی را که کاغذ کادوی بنفشی دارد، بیرون می‌آوری. صورتت گل انداخته؛ نمی‌فهمم از شرم یا از مهربانی.

می‌گیرم و همینطور که تند می‌‎گویم «دستت درد نکنه.»، تند کادو را باز می‌کنم. دست خودم نیست. کادو که می‌گیرم، متانتم را قورت می‌دهم انگار. بچه‌گی‌ام ظهور می‌کند.

یک آینه کتابی است که یک طرفش چرم است و طرف دیگرش، دست بافت. آینه را باز می‌کنم و نگاهی می‌اندازم به صورت خودم. نمی‌فهمم چرا، اما خیلی سریع می‌بندم. انگار از آن صورتک ترسیده باشم یا از محبت تو شرم کرده باشم.

می‌گویم «من وقتی کسی را خیلی دوست دارم، به او آینه هدیه می‌دهم، به یاد قصه حضرت یوسف (علیه السلام).»

می‌گویی «نشنیده‌ام. چه قصه‌ای؟»

می‌گویم «روزی عده‌ای خواستند به یوسف (علیه السلام) هدیه دهند. هرچه فکر کردند، به ذهنشان نرسید که چه چیز قابل او را دارد. آخر سر آینه دادند؛ تا وقتی در آن نگاه می‌کند، زیبایی جمال خودش را ببیند. یعنی خودش را به خودش هدیه دادند.»

می‌گویم «من هم وقتی کسی را دوست دارم، آینه می‌دهم تا قدر خودش را بداند.»

نگاهت می‌کنم. سرت پایین است. نفس عمیقی می‌کشی و می‌گویی «خوش به حالت. اما وقتی من در آینه نگاه می‌کنم، دنبال اشکال‌های خودم می‌گردم. فکر می‌کنم کسی که آینه به‌م هدیه داده، برای همین است ....»

نگاهت می‌کنم؛ گنگ. کمی جابه جا می‌شوی و می‌گویی «منظورم این نبود...» و می‌خندی. می‌خندم. نفسی می‌کشی و نگاهت را می‌دوزی به سنجاقک فلزی: «نمی‌دانم چرا کمی از تو دل چرکین شده بودم. اما حالا سبک‌‎ام. شاید چون خیلی وقت بود سراغم را نمی‌گرفتی. دیروز که زنگ زدی تا قرار امروز را بگذاری، خیلی چیزها آماده کرده بودم بگویم. اما حالا....»

فراموش کرده بودم برای چه چیزی قرار گذاشته بودم. می‌خواستم سنگ‌هایم را با تو واکنم. اما فراموش کردم، فراموش می‌کنم.

 


مریم برادران

به سعی خود نتوان برد ره به گوهر مقصود

 

وقتی کودک بودم چقدر دلم می‌خواست بتوانم میله بالا سرم را در اتوبوس بگیرم. پا بلند می‌کردم و به زور می‌خواستم دست کشیده‌ام را به میله برسانم. نمی‌رسید و من از رو نمی‌رفتم. باز هم می‌کشیدم خودم را به سمت میله. گاهی در آغوش گرم پدر موفق می‌شدم برسم به این مقام آرزوها. انگار اینطوری ثابت می‌کردم بزرگ شده‌ام. احساس غرور کودکانه‌ام وقتی کامل می‌شد که نسیم از پنجره نیمه باز موهایم را به هم می‌ریخت و صورتم را قلقلک می‌داد. پدرم را نگاه می‌کردم که موهایش آشفته است و موهای من هم. دستم را کنار دست پدر می‌گذاشتم و میله را سفت می‌گرفتم، انگار اگر رهایش کنم، می‌افتم! و بزرگ می‌شدم.

حالا دستم را به میله می‌گیرم و لبخند می‌زنم به کودکی که دستش را می‌کشد به سمت میله‌ها؛ انگار کش می‌آید. در دلم به او می‌گویم: زیاد طول نمی‌کشد. صبر داشته باش. آرزوهایت را بزرگ کن. اما خیلی زود به خودم نهیب می‌زنم «خودت را فراموش نکن.»

آرزوی آدم‌ها به اندازه خودشان است، به اندازه فهمشان، به اندازه درکشان. یادم می‌افتد که چه آرزوها که نداشتم و امروز برایم خاطره‌های شیرین اند و لبخند به لبم می‌آورند. آن وقت‌ها چقدر برایم حیاتی به نظر می‌رسیدند. انگار اگر محقق نمی‌شدند، زندگیم را فلج کنند یا مرا از رشد بیندازند! بعضی هم چقدر پیش پا افتاده‌اند و آن روزها چقدر مهم. حالا که گاهی مادر با آب و تاب تعریفشان می‌کند، شرم می‌کنم، می‌خندم و یاد نگاه خدا می‌افتم. در دل می‌گویم «می‌دانم بزرگ ترینی و آرزوهایم کوچک. اما من همه دلخوشیم به این خواستن‌هاست، به این احساس نداشتن‌ها. آنوقت می‌دوم، می‌طلبم، انگار نزدیک به آخر دنیاست و اگر دستم نرسد به آنچه خواسته‌م ....»

کسی زیر گوشم زمزمه می‌کند «خدا به حضرت عیسی گفت: نمک آشت را هم از من بخواه.»

و من باز هم احساس می‌کنم، چقدر محتاج قد کشیدنم....

 


مریم برادران

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مریم برادران


نویسندگان
مریم برادران


آرشیو من
آذر ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢


لینک دوستان
GOODREADERS
تجربه های مدیریتی من
دیکشنری
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0