تو مال من بمان، من غنی ترین خواهم ماند
وقتی از رفتار کسی دلخور می شویم، خیلی وقت ها پیش می آید که گفته ایم «مرا نشناخته ای؟»
این یعنی که شناخته نشدن غمی است بزرگ و دور از توقع ما، دور از توقع ما به خصوص از کسانی که برایشان مایه گذاشته ایم یا فکر کرده ایم کاری برایشان انجام داده ایم یا حداقل وقت زیادی را با آنها گذرانده ایم یا مثالهای زیادی داریم برای آنکه نباید نشناخته باشند و ....
اما خدا وکیلی، چقدر به غمگین نکردن نور چشمیهای خدا فکر میکنیم؟ خودش که بماند.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٦ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/۱٢/۱٥
شکر نعمت نعمتت افزون کند...
خیلی خوشحالم که می توانم از شادی دیگران شاد باشم. خداوند این نعمت را از من نگیرد. آمین
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠٧ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/۱٢/۱٠
یادداشت سازمانی!
چند روزی است که میبینم عبوسی. میفهمم که منتظری بپرسم «باز چی شده؟». نمیپرسم. نه از روی بدجنسی. دوست دارم بزرگتر شوی. دوست دارم در حل تعارضات توانمند شوی. چون تقریبا حدس میزنم چه اتفاقی افتاده.
برایم مینویسی «بدجوری نامرد شدهای!؟»
جوابی نمیدهم. نه از روی بی تفاوتی. دوست ندارم جوابم دلخوری بیاورد. جواب این جمله مطمئناً حرف خوشایندی نیست.
صبرت تمام میشود و میگویی «میخواهم حرف بزنم.» میگویم «حالا نه.» میگویی «دیگه نمیتونم....» میگویم «وقت ندارم.» و نمیگویم هنوز وقتش نیست.
میگذرد و حالا وقتش شده و تو نشستهای روبرویم. میگویی و تمامی ندارد. بغضی شده ته گلویت که دلم را میفشرد. اما ...
همیشه فکر میکنم یک مدیر خوب اول باید به فکر روح نیرویش باشد. نه که آزارش دهد و بخواهد با ریاضت و با زور ظرفیتش را بیفزاید. نه. من تو را و بزرگیهای روحت را شناختهام. دوست دارم وقت نبودنم آموخته باشی چطور بتوانی غصههایت را با آب بگویی.
دور و برت را خوب نظاره کن. احتمالاً آدمها وقتی مدیر میشوند کمتر وقت گپ و گفت با نیروهایشان را دارند. چون وقتشان با چیزهای مهمتری پر شده. گاهی من هم باید شبیه دیگران باشم.
ولی آنها هرگز لذت کسی چون مرا نخواهند چشید؛ وقتی بدون تشکر زبانی، با آن غرور همیشگی فقط نگاه سبک شدهات را نثار وجودم میکنی.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۱٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/۱٢/٧
رفاقت...
می گویی دوستم داری
اما زبانت نیش دارد
نمی رنجم، مثل گل
زنبورک مهربانم!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳۱ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/۱٢/۳
کامتان شیرین
«در اوزاکا، شیرینیسرای بسیار مشهوری بود. شهرت او به خاطر شیرینیهای خوشمزهای بود که میپخت. مشتریهای بسیار ثروتمندی به این مغازه میآمدند، چون قیمت شیرینیها بسیار گران بود. صاحب فروشگاه همیشه در همان عقب مغازه بود و هیچ وقت برای خوشآمد مشتریها به این طرف نمیآمد. .مهم نبود که مشتری چقدر ثروتمند است.
یک روز مرد فقیری با لباسهای مندرس و موهای ژولیده وارد فروشگاه شد و عمداً نزدیک پیشخوان آمد. قبل از آنکه مرد فقیر به پیشخوان برسد، صاحب فروشگاه از پشت مغازه بیرون پرید و فروشندگان را به کناری کشید و با تواضع فراوان به آن مرد فقیر خوشآمد
گفت و با صبوری تمام منتظر شد تا آن مرد جیبهایش را بگردد تا پولی برای یک تکه شیرینی بیابد!
صاحب فروشگاه خیلی مؤدبانه شیرینی را در دستهای مرد فقیر قرار داد و هنگامی که او فروشگاه را ترک میکرد، صاحب فروشگاه همچنان تعظیم میکرد. وقتی مشتری فقیر رفت، فروشندگان نتوانستند مقاومت کنند و پرسیدند که در حالی که برای مشتریهای ثروتمند از جای خود بلند نمیشوید، چرا برای مردی فقیر شخصاً به خدمت حاضر شدید.
صاحب مغازه در پاسخ گفت: مرد فقیر همهی پولی را که داشت برای یک تکه شیرینی داد و واقعاً به ما افتخار داد. این شیرینی برای او واقعاً لذیذ بود. شیرینی ما به نظر ثروتمندان خوب است، اما نه آنقدر که برای مرد فقیر، خوب و باارزش است.»
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۱۳ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/۱٢/۱
اتوبوس. پارک دانشجو. مترو. شب عید
1
«مستبد بودن بهتر است یا وطن فروشی؟»
واقعا بعضی سئوال ها سخت اند. مثل این یکی. من باشم گزینه چهارم را انتخاب میکنم!
2
فرهنگ چیز مهمی است. اگر نباشد، خواه جمهوری، خواه حکومت اسلامی، خواه نظام دیکتاتوری. علی السویه است. شور می خوابد. دنیا غفلت می آورد و قدرت فساد.
بانو راست میگوید. همه مان رگ قجری داریم.
استاد هم راست میگوید. بدون برنامه ریزی هیچ حرکتی خوش فرجام نیست. تازه برنامه ریزی هم تضمین کننده نیست.
دکتر «ع» هم راست گفت. انقلاب فرهنگی شروع شد اما بی نتیجه ماند. چون عقلانیت رشد نکرده بود.
تو هم راست میگویی. پس کی چی کار کنیم؟ یعنی دستها را بگذاریم روی هم؟....
من هم گاهی راست میگویم. همه در حال امتحان پس دادن هستیم. بالاخره باید ثابت شود «مرد» کهن میخواهد.
٣
مترو از ایستگاه امام حسین گذشت. اما همچنان هر ایستگاه می ایستاد اول می گفت: امام حسین.... دخترک خندید و به دوستش گفت: حالا دیدی کرم از خودتان است. اصلا دوست دارن تحریک کنن. بابا نمی خوایم پیاده شیم. نکنه میخوان تظاهرات چیها رو شناسایی کنن!
۴
عید مبارک.... این یکی از همه چیز مهمتر است. اینکه یک روز عید باشد. یک روز عید بشود.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٤ ب.ظ توسط مریم برادران
