تا جایی که می دانستم، انقلاب زیر بنایش اسلام بود. حالا چرا انقلاب روز به روز اصالتی بیش از اسلام مییابد؟
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳۳ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/۱۱/٢۳
خانم سانتی مانتال، موبایلش را در ازدحام جمعیت بیرون آورد و بعد از یک مشت کلمات عجیب گفت: ببین، صدای موبایلتو زیاد کن. اصلا نمیشنوم چی میگی....
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٠٩ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/۱۱/٢٢
من همیشه این روز را دوست داشته ام. به خصوص امسال که مبارک هم نیست. اما آیا وقت آن نرسیده که این سئوال امروز جهانی شود: حالا به ما بگویید امام موسی کجاست؟
پ.ن: می خواستم نگویم انقلاب چطور فرزندان خود را می بلعد.... نشد! چون در راهپیمایی چیزهای ناخوشایند دلم را به درد آورد. اگر متولی حرم حرمت نگه ندارد، انتظاری دیگر نمی شود داشت.... نمی دانم با این شرایط می شود گفت جای بعضی ها خالی؟
http://hayatkhalvatemahdie.mihanblog.com/post/category/1/page/1
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۱۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/۱۱/٢٠
عشق تنها کافی نیست....
«ر» می گفت: نقطه قوت شما این است که نمی دانید چه استعدادهایی دارید.
حداکثر برداشتم از حرفش این بود که من آدم با استعدادی هستم.
این حرف را به شکل های مختلف شنیده بودم اما برداشتم چیزی در حد همان فحش محبوبه بود؛ «غرور تربیت شده»!
اما امروز وقتی به «ح» گفتم: نوشتن این متن ها حال و حس خاصی می خواهد و باید حالم خوب باشد تا بنویسمشان و ممکن است گاهی وقفه بیفتد و .... او گفت: بله البته، لطفا خوب باشید.... تازه فهمیدم بزرگترین استعدادم دو چیز است: (1) لو دادن ویژگی خوره کار بودن –البته با پیشوند کار دوست داشتنی- و (2) خنگ بودن.
یعنی نفس قضیه چیز دیگری است و گاه باید آنقدر باهوش باشی که بفهمی حتا اینکه کسی برایت آرزوی خوب بودن می کند برای آن است که تو او را به اهدافش می رسانی.
یادم افتاد که دقیقاً «ر» وقتی این را می گفت که کاری از بنده سر می زد که به قول خودشان ویژه بود اما اصلاً به ذهنم خطور نمی کرد باید گوشزد کنم کار ویژه برخورد ویژه هم می طلبد؛ برخورد ویژه مالی، مادی و معنوی.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/۱۱/۱٦
مگه کرگدن آدم نیست؟
«پرنده گفت:این که امکان ندارد.همه قلب دارند.
کرگدن گفت:کو؟کجاست من که قلب خود را نمی بینم.
پرنده گفت:خوب چون از قلبت استفاده نمی کنی,قلبت را نمی بینی.ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.
کرگدن گفت:نه.من قلب نازک ندارم.من حتما یک قلب کلفت دارم.
پرنده گفت:نه,تو حتما یک قلب نازک داری چون به جای اینکه پرنده را بترسانی,به جای اینکه لگدش کنی,به جای اینکه دهن گشاد و گنده ات را باز کنی و اورا بخوری,داری با او حرف می زنی.
کرگدن گفت:خوب این یعنی چه؟
پرنده گفت:وقتی کرگدن پوست کلفت یک قلب نازک دارد یعنی چه؟یعنی اینکه میتواند عاشق شود.
کرگدن گفت :اینکه می گویی یعنی چه؟
پرنده گفت:یعنی......بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم.....
کرگدن چیزی نگفت.یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب میگشت.فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید.
اما پرنده پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.
کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید.اما نمی دانست از چی خوشش می آید.
کرگدن گفت:اسم این دوست داشتن است؟اسم اینکه من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟
پرنده گفت:نه.اسم این نیاز است.من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری.یعنی احساس رضایت داری.اما دوست داشتن از این مهمتر است.
کرگدن نفهمید که پرنده چه می گوید.
روزها گذشت,روزها و ماهها وپرنده هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست و هر روز پشتش را می خاراندو کرگدن هرروز احساس خوبی داشت.
یک روز کرگدن به پرنده گفت:به نظر تو این موضوع که کرگدنی از اینکه پرنده ای پشتش را می خاراند احساس خوبی داشته باشد برای یک کرگدن کافی است؟
پرنده گفت:نه کافی نیست.
کرگدن گفت:درست است کافی نیست.چون من حس می کنم چیز های دیگری هم دوست دارم.راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم.
پرنده چرخی زد و پرواز کردو چرخی زد و آواز خواند.جلوی چشم های کرگدن.
کرگدن تماشا کرد.اما سیر نشد.کرگدن می خاست همین طور تماشا کند.با خودش گفت:این پرنده قشنگ ترین پرنده ی دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن دنیا روی زمین است.وقتی کرگدن به اینجا رسید احساس کرد یک چیز نازک از چشمش افتاد.
کرگدن ترسید و گفت:پرنده...پرنده ی عزیزم من قلبم را دیدم.همان قلب نازکی را که می گفتی.اما قلبم از چشمم افتاد.حالا چه کنم؟
پرنده برگشت و اشک های کرگدن را دید.آمد و روی سر او نشست و گفت:غصه نخور دوست عزیز تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.
کرگدن گفت:راستی انکه کرگدنی دوست دارد پرنده ای را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند قلبش از چشمانش می اید یعنی چه؟
پرنده گفت: یعنی کرگدن ها هم عاشق می شوند.
کرگدن گفت: عاشق یعنی چه؟
پرنده گفت:یعنی کسی که قلبش از چشمش می چکد.
کرگدن باز هم منظور پرنده را نفهمید.اما دوست داشت پرنده باز هم حرف بزند,باز پرواز کند و او باز تماشایش کند وباز قلبش از چشمش بیفتد.
کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشمش بریزد یک روز تمام می شود
آن وقت لبخند زد و با خودش گفت:من که اصلا قلب نداشتم.حالا که پرنده به من قلب داد چه اشکال دارد بگذارتمام قلبم برای او بریزد.»
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٠٩ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/۱۱/۱٥
این همانی

ولی من نگران این حرکت ها هستم. انقلاب بدون هدف و بدون رهبر، نتیجه مطلوبی ندارد جز آسیبهایی جبران ناپذیر برای یک نسل و شاید آینده حرکتها.
اینکه مردم مصر و تونس یا هر جای دیگری این وضعیت را نمیخواهند یا فلان کس باید برود، خوب است اما جایگزین، چه کسی خواهد بود؟ اگر باز هم کسی دیگر انتخاب را به دست گیرد، چه فرقی وجود دارد بین این گزینه و گزینه دیگر که حداکثر چند سال بعد همین خواهد بود و حتما بدتر؛ چون از وضعیت امروز عبرت آموخته و روش جلوگیری از بروز امروز را در فردا سدّ خواهد کرد.
به نظر قیام بدون رهبر و بدون هدف محکوم به نافرجامی است؛ چیزی شبیه «باد از سر دل». شاید پشت پرده چیزی باشد!
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥٤ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/۱۱/۱٤
دایی حرف خوبی میزند. میگوید «آدمها آب قلبشان را میخورند.»
چند وقتی است مصادیق این سخن حکمت آمیز را به عینه میبینم. همکاری داشتم که همیشه ناله داشت. از حرفهایش به این اطمینان رسیده بودم که مستاجر است و هزار مشکلات مالی و خانوادگی دیگر. البته بنده بیشتر گوش میکردم به این حرفها و چون سئوال و جوابی در کار نبود، به دریافتم اکتفا کرده بودم.
چند وقت پیش، همکاری از محل کار سابقم تماس گرفت. احوال او را پرسیدم. چون میدانستم همکارم با او نزدیک است، پرسیدم «مشکلاتش حل شده؟...» و تازه در گفتگوی اخیر دانستم چه کلاه گشادی بر سرم رفته که این خانم حتا دو تا خانه دارد و چه و چه....!
اول کمی از دست خودم دلخور شدم که چرا؟.... این اولین بارم نبود و قطعاً آخرین هم نخواهد بود. خلاصه یاد حرف راضیه افتادم که خوب است گاهی خنگ باشیم و از این دغلبازی آدمها کمی به دور. ما که ضرر نمیکنیم.
نقطه مقابل این آدم، همکاری است که دست به خیر است و برای هر هدیه دادنی، پا پیش میگذارد و آغازگر است. چند وقت پیش فهمیدم از ان ادمهایی است که حتا اگر کسی غذایش را نخواهد، به او میدهد که بتواند ببرد....
آدمی است با قلبی بزرگ و پاک که دعایش گیرایی عجیبی دارد. مناعت طبعش همه را به تواضع وامیدارد. شاد است برعکس آن دیگری که تقریبا عبوس می زند. به نظرم همین شادی بزرگترین هدیه آب قلبش است که تازه برای دیگران هم مشربه دارد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/۱۱/۱٢
مع الفارق....
همیشه فکر میکردم سخت ترین کاری که یک مدیر میتواند انجام بدهد، حذف یک نیروی انسانی است. امروز این سختی را به جان خریدم. علیرغم میل باطنی مجبور شدم درخواست جایگزینی یکی از کارشناسانم را اعلام نمایم. آدم بسیار خوب و مهربانی است، با دلی دریایی که با اطمینان میدانم نظیرش کم پیدا میشود. پست مهمی دارد که از عهدهاش برنمیآید. بسیار سعی کردهام و به خصوص در یک سال اخیر بسیار حمایتش کردم، با این اطمینان که تغییر خواهد کرد و فرصتهایی که برای توانمندیش فراهم کردهام نتیجه خواهد داد. اما جز اتلاف انرژی ثمری نداشت. دیروز خیلی فکر کردم. به نظرم دادن پستی به کسی که شرایط احراز ندارد و فقط باعث زحمت خودش و کاهش کارآمدی مجموعه میشود، خود ظلمی است به فرد و مجموعه. (اعتراف میکنم من او را انتخاب نکردم. در اصل به او تحمیل شدم!) قول گرفتهام تنزل نداشته باشد. البته به شرط جایگزینی نیروی بهتر این اتفاق خواهد افتاد و تا آن زمان و مشخص شدن پستی که هم او و هم مجموعه را منتفع کند،اتفاقی نخواهد افتاد- انشاءالله. تصمیم سختی است و اجرایش سختتر. امیدوارم در این مدت بارقههای امید برای تغییر تصمیم ظاهر شود. باز هم سعی خواهم کرد. دارم فکر میکنم خدایی که ما را با دستهایش ساخت، چه سخت ما را از بهشت راند! حالا هم برای رسیدن ما به جایی بهتر، امید بسته است؟ شرط و پی کرده است با شیطان؟ منتظر راه افتادن ماست؟ این همه فرصت داد و ما آدم نشدیم، یعنی ما را از خودش خواهد راند؟ آن روز که عملکردمان ارزیابی خواهد شد، یعنی هوای ما را خواهد داشت؟ .... دنیای سختی است. هر قدمش بازخواست دارد و ما میدانیم و باز باید تصمیم بگیریم و منتظر پاسخ امتحان بمانیم در سرایی دیگر و شاید در همینجا!... خدایا ما را بر سر انتخابی که خیری در آن نیست، مگذار. آمین.
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٢۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/۱۱/٤
«مادر بتها...» گفت چون مادر عزیز است و شکستنش سخت ترین کار
حتما کار سختی است. اگر نبود که اینقدر درباره اش حرف نمیزدیم. عدالت را می گویم. معمولا اینطوری است که وقتی چیزی مهم ولی سخت است و ما عرضه انجامش را نداریم، هی ازش حرف می زنیم.
عدالت هم از آن مقولات مظلوم است که حتا در سطح خُرد به راحتی قابل دستیابی نیست.
به طور مثال من از نظر فکری با کسی همخوانی ندارم. چه می کنم؟ آنقدری نگرشم بیمار میشود که حتا در ارزشیابی عملکردش تاثیر میگذارد.
یا شرایطی به وجود میآید که میتواند عدهای را وارد مرحله دیگر یا وضعیت دیگر نماید. من دوست دارم کسی که این شرایط را ندارد اما دوست من است و البته مهمتر از این، به دردم میخورد (!) را به هر زور چپانی که شده در این لیست وارد کنم. فارغ از افت عملکرد، و حتا گاهی ضعیف شدن سازمان.
یا دلمان میسوزد برای کسی و نمیتوانیم حق را رعایت کنیم یا قساوت میگیردمان و ....
از همه سادهتر و مبتلابه تر اینکه یک جمله یا عبارت میشنویم و هزار قضاوت میکنیم.
عدالت، دلهای پذیرنده آن را هم میطلبد. ما آدمهایی که بودنمان، همین خود بودنمان، به همه چیز برای ما بودن رسم زندگیمان شده، چطور عدالت را برتابیم. حالا چه رسد به اینکه عادل هم باشیم؟
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥٧ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/۱۱/۱
... صدای عشق بلند است ...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳۳ ق.ظ توسط مریم برادران
