فکر کنم روی چند چیز خیلی حساسی. یکی شرک که جای جای قرآن وقتی سخن از آن به میان میآید لحن گفتنت تغییر میکند عجیب. دیگری مؤمن و آبرویش که معادل حرمت کعبه است.
امروز به عینه دیدم سریع الانتقامی وقتی به راحتی ابروی کسی را بردند و اشکش را و قسمش را ندید گرفتند و به گفته کسی اکتفا کردند و تازه تشخیص خودشان را به تو و اولیائت نسبت دادند که از دهان ایشان میریزد (!).... حالا چنان آبرویی ازشان رفته و اشکشان جوری درآمده که بیا و ببین. تعجبم از این است که چرا حتا لحظهای گمان هم نمیکنند شاید اثر همان گناه باشد، گناهی که حتا به غرور وقتی اثبات شد که اشتباه از خودشان بوده، چشم بستند و گذشتند. «هان. کردید و نکردید.» .... خدایا لطفاً دلمان را در دست گیر و دهانمان را لجام زن.
پ.ن: من هم نشستم بر جای شیوخ لحظهای! خدای مرا ببخش....
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٤٩ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/۱٠/٢٦
چقدر ابیات حافظ این روزها حالم را خوب می کند، به خصوص آنهایی که بد و بیراه به شیخ کوته نظر خشک مقدس می دهد. مدتها بود گوش فلک را کر کرده بودند از اینکه «استغفار کنید تا باران بیاید» و هرگز به فکرشان خطور هم نمی کرد «برف ببارد».
چقدر تو زیبایی. حساب و کتابت هیچ شبیه ما نیست. خدا بودنت را چه خوب مینمایانی...
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٤٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/۱٠/۱٩
1
در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شرکتی، مدیر منابع انسانی شرکت از مهندس جوان صفر کیلومتر ام آی تی پرسید: « برای شروع کار، حقوق مورد انتظار شما چیست؟»
مهندس گفت: «حدود 75000 دلار در سال، بسته به اینکه چه مزایایی داده شود.»
مدیر منابع انسانی گفت: «خب، نظر شما درباره 5 هفته تعطیلی، 14 روز تعطیلی با حقوق، بیمه کامل درمانی و حقوق بازنشستگی ویژه و خودروی شیک و مدل بالا چیست؟»
مهندس جوان از جا پرید و با تعجب پرسید: «شوخی میکنید؟ »
مدیر منابع انسانی گفت: «بله، اما یادت باشه اول تو شروع کردی.
2
مردی به استخدام یک شرکت بزرگ درآمد. در اولین روز کار خود، با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: «یک فنجان قهوه برای من بیاورید.»
صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با کی داری حرف می زنی؟»
کارمند تازه وارد گفت: «نه»
صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شرکت هستم، احمق.»
مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدانی با کی حرف میزنی، بیچاره.»
مدیر اجرایی گفت: «نه»
کارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت.
3
کارمندی به دفتر رئیس خود میرود و میگوید: «معنی این چیست؟ شما 200 دلار کمتر از چیزی که توافق کرده بودیم به من پرداخت کردید.»
رئیس پاسخ می دهد: «خودم میدانم، اما ماه گذشته که 200 دلار بیشتر به تو پرداخت کردم هیچ شکایتی نکردی.»
کارمند با حاضر جوابی پاسخ می دهد: «درسته، من معمولا از اشتباه های موردی می گذرم اما وقتی تکرار می شود وظیفه خود می دانم به شما گزارش کنم.»
4
رئیس: شما به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارید؟
کارمند: بله!
رئیس: خوب است. چون ساعتی پیش پدربزرگتان به اینجا آمده و میخواهد شما را ببیند،
همان که دیروز برای شرکت در مراسم تشییع جنازه اش مرخصی گرفته بودید.
5
روزی مدیر یکی از شرکت های بزرگ در حالیکه به سمت دفتر کارش می رفت چشمش به جوانی افتاد که در راهرو ایستاده بود و به اطراف خود نگاه میکرد.
جلو رفت و از او پرسید: «شما ماهانه چقدر حقوق دریافت میکنی؟»
جوان با تعجب جواب داد: «ماهی 2000 دلار.»
مدیر با نگاهی آشفته دست به جیب شد و از کیف پول خود 6000 دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت: «این حقوق سه ماه تو، برو و دیگر اینجا پیدایت نشود، تو اخراجی !
ما به کارمندان خود حقوق میدهیم که کار کنند نه اینکه یکجا بایستند و بیکار به اطراف نگاه کنند.»
جوان با خوشحالی از جا جهید و به سرعت دور شد. مدیر از کارمند دیگری که در نزدیکیش بود پرسید: «آن جوان کارمند کدام قسمت بود؟»
کارمند با تعجب از رفتار مدیر خود به او جواب داد: «او پیک پیتزا فروشی بود که برای کارکنان پیتزا آورده بود.»
نکته: برخی از مدیران حتی کارکنان خود را در طول دوره مدیریت خود ندیده و آنها را نمیشناسند. ولی در برخی از مواقع تصمیمات خیلی مهمی را در باره آنها گرفته و اجرا میکنند.
6
مردی به یک مغازه فروش حیوانات رفت و درخواست یک طوطی کرد. صاحب فروشگاه به سه طوطی خوش چهره اشاره کرد و گفت: «طوطی سمت چپ ۵۰۰ دلار است.»
مشتری: «چرا این طوطی اینقدر گران است؟»
صاحب فروشگاه: «این طوطی توانایی انجام تحقیقات علمی و فنی را دارد.»
مشتری: «قیمت طوطی وسطی چقدر است؟
صاحب فروشگاه: طوطی وسطی ۱۰۰۰ دلار است. برای اینکه این طوطی توانایی نوشتن مقاله ای که در هر مسابقه ای پیروز شود را دارد.»
و سرانجام مشتری از طوطی سوم پرسید و صاحب فروشگاه گفت: « ۴۰۰۰ دلار.»
مشتری: «این طوطی چه کاری می تواند انجام دهد؟»
صاحب فروشگاه جواب داد: «صادقانه بگویم من چیز خاصی از این طوطی ندیدم ولی دو طوطی دیگر او را مدیر صدا می زنند.»
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۳۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/۱٠/۱۳
یک تاکسی پر از صفا در این شهر پر دود!
باورتان نمیشود. امروز یک تاکسی با راننده و سرنشینانی مهربان نصیبم شد. پولم درشت بود و به همین دلیل همان اول با عذرخواهی دادم که اگر میخواهد پیادهام کند، به مشکل نخورم. خودش هم عذاب وجدان نگیرد.
گفت: ببخشید، خرد ندارم.
خانم کنار دستیام کیفش را باز کرد و پولم را خرد کرد.
بعد بقیه سرنشینان همگی سعی کردند کرایه را به همان مبلغی که اعلام شده بود، بپردازند که راننده به زحمت نیفتد.
راننده با مهربانی برای همه مان آرزوی برکت به مالمان کرد.
یکی از خانمها هم برای راننده همین آرزو را کرد و بقیه آمین گفتند.
خانمی که وسط نشسته بود پایش را گذاشته بود روی برآمدگی وسط ماشین که من اذیت نشوم! گفتیم راحت باشد اما دلش نیامد!
هر کس پیاده میشد، تشکر میکرد و آقای راننده «خدا پشت و پناهتان» میگفت. تازه راننده قهاری بود. از بین آن همه ماشین ترافیک ساز چنان ما را به مقصد رساند که انگار اصلا مانعی سر راه نبود.
خلاصه که حسن ختام این سفر کوتاه، پیاده شدن از دری بود که در همه تاکسیها یا خراب است یا قفل دائم، و سایر مسافران را نیازردم.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۳٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/۱٠/۱٠
خودم باید بخوانم با چشمهای کورم....
1
«ت» همیشه به دوستانی که در شرف مادر شدن هستند میگوید: زحمت نکشید بچههاتون عجیب غریب بشن. بذارید معمولی باشن. بذارید مثل آدم زندگی کنن...»
به نظر آدم معمولی بودن، یعنی استعداد در یک بعد داشتن و در همان پیش رفتن چیز خوبی است. هر چه بیشتر مستعد باشی، امکان هدر رفتنت بیشتر است. چون اول حتما سرگردان خواهی شد بین استعدادها که به کدام برسی بهتر است. بعد هم در این دنیای سوء استفاده های فراوان، هر کسی دوست دارد از یک استعدادت به نفع خودش استفاده کند. به خصوص اگر مستعد با انگیزه ای باشی که از کار کردن و ظهور استعدادهایت ذوق کنی!
2
«م» به خاطر کمردردهای وحشتناکش، مدتها بستری بود و بعد از آن هم کج دار و مریز با آن سر میکند. اما همیشه میگوید «من که میدانم دلیل این کمر دردها چیست. مصاحبههای طولانی، نشستن و نوشتنهای طولانی پشت میز، سفرهای مدام و .... خب من این همه خوشی کردم، این هم تاوانش. دردش میارزد.»
3
به نظر جهان بینی و نگرش ما آدمها در احساس خوشبختی، میزان سازگاری و سختکوشی یا تن آسایی همبستگی مثبت و پیوند ناگسستنی عمیقی دارد!!
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۱٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/۱٠/۱٠
منحنی قامتم، قامت ابروی توست
خط مجانب بر آن، سلسله گیسوی توست
حد رسیدن به او، مبهم و بی انتهاست
بازه تعریف دل، در حرم کوی دوست
چون به عدد یک تویی من همه صفرها
آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست
پرتوی خورشید شد مشتق از آن روی تو
گرمی جان بخش او جزئی از آن خوی توست
بی تو وجودم بود یک سری واگرا
ناحیه همگراش دایره روی توست
دکتر هشترودی
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٠٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/۱٠/٦
خدایا، مرا چنان قرار ده که به خاطر نداشتههایم کسی را آزار ندهم.
- آمین
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠٦ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/۱٠/٥
قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری...!
اینکه هرکس چقدر از خودش توقع دارد با اینکه دیگران چقدر از او، دو چیز است اما مهمتر اولی است که رضایت درون با تطابق چشمداشت فرد به خودش و مقایسه ان با عملکردش حاصل می شود. لازمه این کار هم شناخت قدر خویش است. کار آسانی نیست اما برای خوشبختی لازم و ضروری است.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۱٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/۱٠/۳
هر چند صلاح کار کجا و من خراب کجا ...
1
یک دلیل نبودنم، نیاز به فرصتی بود برای تصمیم گرفتن و انتخاب؛ کاری سخت اما ممکن و البته لازم! گاهی فکر میکنم خداوند سخت ترین کاری را که به ما سپرد، همین اجازه انتخاب بود که ملزمی «خیر» را تشخیص دهی و برگزینی و تا ته، پایش بایستی. جالب تر اینکه گاهی آنقدر ناتوان میشویم که به استخاره چنگ میزنیم تا بسپریم و آرام بگیریم.
یادم هست سالها پیش سر قصهای استخاره کردم. خیلی بد آمد در حالیکه من گمان خیر داشتم. مدتها با خدا مشکل پیدا کرده بودم. با خودم عهد کردم نه کسی را به استخاره ترغیب کنم و نه بار دیگر خودم به این کار دست بزنم مگر اینکه احساس کنم میتوانم دلم را بسپرم. به نظرم پذیرش خیر از زبان خداوند هم ظرفیت میخواهد.
به هرحال امروز توانستم انتخاب کنم و حالا احساس خوبی دارم هرچند این انتخاب یعنی شروع راهی نه چندان آسان. اما احساس امنیت و اطمینانی که در دلم نشسته، پایم را استوار خواهد کرد، انشاءالله.
تصمیم گرفته ام و شاید برای اولین بار در زندگیم برای این تصمیم توانستهام قید همه چیز را بزنم، هر کاری که حتا در هیچ حالتی نمیتوانستم در برابر وسوسهاش تاب بیاورم و کنار بزنم و بگویم «نه. وقت ندارم!» خودم باور نمیکنم اما حالا دارم فکر میکنم وقتی چیزی به دلیلی اهمیت مییابد و یقین میکنی وقتش رسیده است ... حاضری چنین کنی.
به هرحال فرایند این اتفاق تا اینجا بزرگ بوده که امیدوارم به دلیل انگیزههایی که در دلم غنج میزند، بتوانم به سرانجام برسانم.
به قول «م» وقتی تصمیم میگیرم چنان هیجان زدهام که گویا کودک درونم دیگر توان نشستن ندارد! نمیدانم این خوب است یا نه؟! به هرحال هست!
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/۱٠/٢
نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بستهام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی....
مولانا جلال الدین بلخی
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥٦ ق.ظ توسط مریم برادران
