همکارم صدایم زد که صورتحسابی را چک کنم، اشتباه نکرده باشد. برنامه اش اکسل بود. گفت «نوشتهام صفحه 7، Page 7». و من چند بار صغحات را بالا و پایین کردم: «کدام صفحه را میگویی؟»
متعجب آمد تو و گفت «وا! به این درشتی نوشته Page 7. برای اینکه زیاد دنبالش نگردی!» و من تازه به اشاره دست او دیدم که این دو کلمه را پس زمینه کرده است. چطور نمیدیدم؟!
گاهی اینطوری است، چیزی را به خاطر شدت حضور نمیبینیم، حسش نمیکنیم، مثل ماهی آب را و ما خدا را.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/۱/٢٦
شکایت نامه
از ایرانشهر رد میشوم و یاد شب آخری میافتم که باهم در انجا قدم زدم، تئاتر دیدیم، آش خوردیم و سیب زمینی سرخ کرده و کلی خندیدیم. سی دی ای را که برام خریدی گوش میدهم و میروم در آن شب.
از دریا پایین میآیم و یاد شبهایی میافتم که در این ساعت به تو زنگ میزدم و گاه با چند شاخه گل خودم را میرساندم برای دیدن چند دقیقه تو.
تسبیحی را که چند سال پیش از شلمچه برایم خریدی را دست میگیرم و با دانه های زرد الماسیاش به یاد تو ذکر میگیرم.
دفتر یادداشتهایی را که برایم نوشتهای را به گوشه چشم نگاه میکنم و دلم برای خواندنشان هوسی ندارد. چون دلتنگ صدای توست. و تو چند روزی است که نیستی. نه شعرم میآید و نه دستم به نوشتن یادداشتی میرود. فکر میکنم وقتی بیایی دیگر فرصتی نباشد برای از گذشته گغتن. این چند خط را به عنوان گله بپذیر.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۳٢ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/۱/٢٠
باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان...
چند روزی است فرشتگان تند تند نازل میشوند. شب قدر است گویا. برای آنها که کشت و زرعی دارند قدری و برای همهی ما که حیاتمان به این قطرات شفاف با ترنم خوش بهاری است قدری و برای تن خشک دشت و بیابان قدری. هست موجودی که به این لشکر فرشتگان لبخند نزند؟
زودتر پیغامت را در گوش این رسولان نجوا کن که بالا ببرند...

¤ نوشته شده در ساعت ٦:۱٢ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/۱/۱٧
سنگ قبر
متن سنگ قبر فروغ فرخزاد
من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
واز نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من م
ای مهربان چراغ بیارو یک دریچه
که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
متن سنگ قبر کوروش کبیر
ای انسان هر که باشی واز هر جا که بیایی
میدانم خواهی آمد
من کوروشم که برای پارسی ها این دولت وسیع را بنا نهادم
بدین مشتی خاک که تن مرا پوشانده رشک مبر
متن سنگ قبر فریدون مشیری
سفر تن را تا خاک تماشا کردی
سفر جان را از خاک به افلاک ببین
گر مرا می جویی
سبزه ها را دریاب با درختان بنشین
متن سنگ قبر فردین
بر تربت پاکت بنشینم غمناک
کوهی زهنر خفته بینم در خاک
از روح بزرگ هنریت فردین
شاید مددی به ما رسد از افلاک
متن سنگ قبر بابک بیات
سکوت سرشار از ناگفته هاست
متن سنگ قبر خسرو شکیبایی
در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد
عشق پیدا شدوآتش به همه عالم زد
متن سنگ قبر حافظ
بر سر تربت ما چون گذری همتی خواه
که زیارتگه رندان جهان خواهد بود
متن سنگ قبر شاپور
قلبم پر جمعیت ترین شهر دنیاست.
متن سنگ قبر سهراب سپهری
به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
متن سنگ قبر منوچهر نوذری
زحق توفیق خدمت خواستم دل گفت پنهانی
چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی
متن سنگ قبر وینستون چرچیل
من برای ملاقات با خالقم آماده ام
اما اینکه خالقم برای عذاب دردناک ملاقات با من آماده باشد چیز دیگریست
متن سنگ قبر اسکندر مقدونی
اکنون گور او را بس است
آنکه جهان اورا کافی نبود
متن سنگ قبر نیوتن
ظبیعت و قوانین طبیعت در تاریکی نهان بود
خدا گفت بگذار تا نیوتن بیاید…
و همه روشن شد
متن سنگ قبر لودولف کولن (ریاضی دان)
3/14156235358979323 8462633862279088
متن سنگ قبر فرانک سیناترا(بازیگر و خواننده)
بهترین ها هنوز در راهند
انسانهای بزرگ واقعا" بزرگند
متن سنگ قبر ویرجینیا وولف (نویسنده)
در برابرت خود را پر میکنم از فرار نکردن
ای مرگ.
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۱٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/۱/۱٥
خوابی برای بیداری
گربه سفید بود و پشمالو. میچسبید به نمازگزارانی که کیپ هم ایستاده بودند در ایوان. کسی او را از نمازگزاران جدا میکرد و دور میانداخت و او باز به کسی دیگر میچسبید. انگار حیاتش به این کار بود، ولع عجیبی داشت، چهار چنگولی میچسبید، جوری که حس میکردی هیچ نقطهای از بدنش بدون تماس نیست. حالم خراب بود. فقط التماس میکردم او را دور کنند و نمیشد. یکباره کاغذی به دستم رسید: نام این گربه، گربه بند است. و تو ای بنده خدا از این گربه یاد بگیر ....
میگریستم. زار میزدم و نامه را میخواندم. آیا نامه از طرف کسی غیر از رسول میتوانست باشد، آن هم برای بندهای دور؟
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٤۳ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/۱/۱٤
کلاس توحید بود. کسی که بانی این کار بود، یکبار قبل از شروع کلاس و یک بار بعد از تمام شدن کلاس گفت: اگر در عالم بگردید، کلاسی با این موضوع و به این شکل پیدا نمیکنید.
یاد روزی افتادم که رفته بودم پیش آقای «ح». مرد شریفی بود. تازه از یک سفر اروپایی برگشته بود. مجله ای نشانم داد و تعریف کرد که چطور با دختر جوانی آشنا شده بود و او این مجله را به او داده بود. مجله درباره خدا بود، خدای مسیح. آن هم به زبان فارسی. میگفت جمعی از جوانان عاشق خدایند که هر ماه مجله ای درباره خدا در میآورند. میخواهند طعم خدا را به دیگران بچشانند. به بیشتر زبانهای دنیا هم ترجمه میکنند، حتا فارسی. میگفت این کار را رایگان انجام میدهند.
آن شب آفای «ح» چقدر حال عجیبی داشت. میگفت به چشم خودم دیدم که اگر امام زمان ظهور کند، اولین مسلمانها چه کسانی هستند.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٩/۱/٤
قال علی علیه السّلام : قَالَ کُنْ لِمَا لَا تَرْجُو أَرْجَى مِنْکَ لِمَا تَرْجُو فَإِنَّ مُوسَى بْنَ عِمْرَانَ ع خَرَجَ یَقْتَبِسُ لِأَهْلِهِ نَاراً فَکَلَّمَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فَرَجَعَ نَبِیّاً وَ خَرَجَتْ مَلِکَةُ سَبَإٍ فَأَسْلَمَتْ مَعَ سُلَیْمَانَ ع وَ خَرَجَ سَحَرَةُ فِرْعَوْنَ یَطْلُبُونَ الْعِزَّةَ لِفِرْعَوْنَ فَرَجَعُوا مُؤْمِنِینَ.
به آنچه که انتظار و امید ندارى امیدوارتر باش تا آنچه که امیدوار هستى که موسى بن عمران علیه السّلام به امید دستیابى به آتش حرکت کرد ولى خدا با او سخن گفت و کلیم اله شد و با مقام نبوت مراجعت کرد و نیز ملکه کشور سبا بیرون رفت ولى در دست سلیمان موفق به اسلام گشت. و نیز ساحران زمان فرعون به منظور پشتیبانى از فرعون و کسب عزت براى او حرکت کردند ولى با موفقیت به ایمان و هدایت الهى برگشتند.
امالی صدوق
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۳٧ ق.ظ توسط مریم برادران
