من به امید غمت خاطر شادی طلبم ....
«به روایت افسانهها روزی شیطان همه جا جار زد که قصد دارد از کار خود دست بکشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد. او ابزارهای خود را به شکل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرتطلبی و دیگر شرارتها بود.
ولی در میان آنها یکی که بسیار کهنه و مستعمل به نظر میرسید، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد ...
کسی از او پرسید: این وسیله چیست؟ شیطان پاسخ داد: این نومیدی و افسردگی است .
آن مرد با حیرت گفت: چرا این قدر گران است؟
شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون این مؤثرترین وسیله من است. هرگاه سایر ابزارم بیاثر میشوند، فقط با این وسیله میتوانم در قلب انسانها رخنه کنم و کاری را به انجام برسانم.
اگر فقط موفق شوم کسی را به احساس نومیدی، دلسردی و اندوه وا دارم، میتوانم با او هر آنچه میخواهم بکنم. من این وسیله را در مورد تمامی انسانها به کار بردهام. به همین دلیل این قدر کهنه است.»
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٤۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۸/٢٩
«گاهی گمان نمیکنی ولی میشود
گاهی نمیشود، نمیشود که نمیشود
گاهی هزار دوره دعا بیاجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود
گاهی گدا گدای گدایی و بخت نیست
گاهی تمام شهر گدای تو میشود...»
¤ نوشته شده در ساعت ٥:۳٧ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۸/٢۸
استاد سئوال
باران آنقدر شدید بود که آب جویها بالا زده بود. تولههای یک سگ از ترس بههم چسبیده بودند و میلرزیدند. ماده سگ بااضطراب خودش را به آب میزد و یکی یکی تولهها را از آب میگرفت. استاد علامه جعفری از دیدن این صحنه بی تاب شد و رو کرد به آدمهایی که داشتند این صحنه را تماشا میکردند که جلوی آب را ببندند تا تولهها غرق نشوند. اما کسی اعتنا نکرد. صدای استاد که به اعتراض بلند شد، چند نفری به اجبار با یک چوب بزرگ مسیر آب را منحرف کردند و تولهها سالم جان به در بردند.
سمینار «اسلامی شدن دانشگاه» بود. آمفی تئاتر دانشکده علوم دانشگاه شهید چمران پر از جمعیت بود. عده زیادی پشت درهای بسته مانده بودند. به درخواست استاد در سالن را باز کردند. بعضی بین ردیف صندلیهای سالن نشستند ولی عدهای سرپا ایستادند. استاد مشغول سخنرانی بود که یکباره مکثی کرد و گفت «من از دیدن این عزیزان معذّبم که با این فشار اینجا ایستادهاند. بیائید روی سن بنشینید.» با اشاره استاد، همه کسانی که ایستاده بودند به روی سن هجوم آوردند و دور استاد نشستند. استاد برخاست و عبای سفیدش را از دوش برداشت و زیر پای دانشجویان انداختند و گفت «زمین کثیف است روی این بنشینید.»
بعد از سکته مغزی نمیتوانست صحبت کند. سه ساعت قبل از فوت، به فرزندش اشاره میکرد. چیزی میخواست و او متوجه نمیشد. خیلی سعی کرد تا فهمید منظور پدر چیست. علامه پلاکی داشت که اسماء خداوند و نام ائمه علیهم السلام روی آن حک شده بود و پاچهای هم داشت که به ضریح امام حسین (علیه السلام) تبرک کرده بود. پسر تا آنها را پیدا کند و بیاورد، یک ساعتی طول میکشد. وقتی برگشت، پدر تمام کرده بود. کنار تخت پدر رفت و پارچه سفید را کنار زد. پدر چشمان خود را برای لحظاتی باز کرد و لبخندی زد و دوباره چشم بست. او را در دارالزهد حرم امام رضا (علیه السلام) دفن کردند.
علما و اندیشمندان برای پرسش و پاسخ نزد علامه میرفتند. یک بار نصرالله دادار از او پرسید: «انسان موفق کیست؟» علامه جعفری جواب داد: «به نظر من هر کسی که بتواند در ضمن آن که حیات خود را به طور مستقل میگذراند، به این شش سوال نیز پاسخ بدهد، موفق است: من کیستم؟ از کجا آمدهام؟ به کجا آمده ام؟ به کجا میروم؟ با که هستم؟ برای چه آمدهام؟»
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳٧ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۸/٢٢
گاهی فرض بگیر از سر غفلت ...
رویه رویش مینشیم. احساس میکنم شایعههای این چند روزه -که حسابش از دستش در رفته!- خوب آزارش داده. یکی یکی میگوید و باور نمیکنم دوستانم چنین گفته باشند. دیگر وقتش رسیده که سکوتم را بشکنم. تا امروز هم فکر میکردم دلیلم را میداند و خودش را به ندانستن میزند. از روز شروع اتفاق تعریف میکنم. برخوردها و برداشتهایم را میگویم و توقعات خاموشی که برای رییس و مرئوس طبیعی است؛ آن هم کسانی که سابقه کاری ده ساله دارند. میگویم و حس میکنم سبک میشود. میگویم و تعجبم بیشتر میشود که چطور نفهمیده بود. همه چیز شفاف میشود و من تازه متوجه میشوم که من آدم هستم با پیچیدگیهای خودم و او آدم است با پیچیدگیهای خودش. هر کدام با غفلتها و توقعات خاص خودمان. حتا یک رابطه کاری ده ساله هم گاهی نیاز به شفاف سازی و گفتن مکنونات کاری دارد.
دارم فکر میکنم گاهی چقدر با فرض «میفهمد»، «باید بداند» و «خودش را به ندانستن میزند و الاّ ...» شده که زندگی کسی به نابودی رسیده باشد. همیشه گفتگو و شفاف سازی جلوی خودخوری و ایجاد شکّ و کدر شدن رابطه را میگیرد.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٤۳ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۸/٢٢
برآوردن آرزو
یکی از آرزوهایم این بود که بروم و از این چرخیها لبو بخرم و همینطور که بخارش با بخار نفسم قاطی میشود، فاچهای لبوی سرخ شیرین را ببلعم. بالاخره پریروز این کار را کردم و آرزوی دیرینه را به اجابت رساندم! اما بعد پشیمان شدم. راستش طعم آرزویم و تصویرهایی که همیشه از این صحنه داشتم، خیلی بزرگتر از خود اتفاق بود!

¤ نوشته شده در ساعت ۳:۳٧ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۸/٢٢
تغییر و سن و سال
همه چیز اولش سختیهایی دارد، تولد، راه رفتن، حرف زدن، مدرسه رفتن، ادامه تحصیل، ورود به کار، .... به همین دلیل همه چیز اولش جسارت پذیرش میخواهد. وقتی کوچکتریم با آغوش باز به سمت تغییر میرویم.
هرچه بزرگتر میشویم و عاقلتر و با تجربهتر، اینرسیمان بیشتر میشود برای شروع. اما هر شروعی در سن بالاتر با سختیهای بزرگنر شیرینیهای خاص خودش را دارد؛ یک جور حس زندگی و نشاط دوباره برای ادامه راه.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۳٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۸/٢٠
سپتامبر سیاه
«فراموش نکنید که یک قسمت خوب از جمعیت کشور من فلسطینی هستند. فراموش نکنید تراژدی پناهندگان بیشتر از اردن هویداست نه جای دیگر. من باید با آنها باشم.» این ها را ملک حسین در سال 1974 گفت. چهار سال بعد از کشتار در اردوگاه های فلسطینیان در اردن.
بیشتر جمعیت قسمت جنوب غربی رود اردن را فلسطینی ها تشکیل می دهند. زمانی آنجا فلسطین بود. ملک عبدالله به خواست آمریکا و بریتانیای کبیر کرانه باختری را به خاک اردن اضافه کرد. همه اینها برای آن بود که مردم آنجا هویت فلسطینی خود را بدهند و تبعه اردن شوند تا مقاومت را فراموش کنند.
این کار جواب معکوسی داد. از 1955 گروههای چریکی در نوار غزه شکل گرفتند و فعالیتشان چنان بالا گرفت که یکسال بعد اسراییل به همراه فرانسه و بریتانیا برای اشغال نوار غزه و مصر دست به کار شدند. باید این تجربه در نطفه خفه می شد. دولت اردن هم نگذاشت هیچ یک از چند میلیون فلسطینی ساکن کشورش وارد ارتش شوند، مبادا قدرت آنها را به فکر پس گرفتن زمین های اشغالی بیندازد. کشمکش ها تا سال 1967 ادامه داشت، سالی غم انگیز که خاطره خیانت حکام عرب را با خود داشت. کرانه باختری رود اردن و نوار غزه بدون هیچ مقاومتی تسلیم اسراییل شد.
فلسطینی ها ساکن اردن جمع شدند و گروه مقاومت را تشکیل دادند, قدرت گرفتند و یکسال بعد طی یک عملیات چریکی اسراییل را در شرق رود اردن شکست دادند. این جنگ را «کرامت» نامیدند, بزرگترین جنگ کوچکی که اسراییل در آن از فلسطین ضرب شست دید. تنها جنگی که اسراییلی ها اجساد کشتگان خود را رها کردند و گریختند. «کرامت» به فلسطینی ها و عربها روحیه داد: هر مبارزی از هر گوشه جهان بخصوص دنیای عرب که می خواست با اسراییل بجنگد به سوی مقاومت فلسطین بیاید. صد هزار نفر در عرض یکماه از کویت, عربستان، مصر، سوریه، عراق و اردن!
مشکل از همان ابتدا شروع شد. صد هزار نیروی آماده بدون هیچ مدیر برای تعلیم و تعلم و هدایت سالم گروه. افرادی با احساسات متفاوت، افکار مختلف و ایدئولوژیهای گوناگون و خط مکتبی مختلف وارد سازمان شدند و بدون هیچ مانعی پذیرفته شدند.
کم کم حضور چریکهای فدایی به عنوان نیروی نظامی و سیاسی قدرتمند از حیطه کنترل حکومت اردن و ارتش ملک حسین خارج شدند. به مناطق اشغالی حمله می کردند و اسراییل در جواب, مواضع اردنی ها را نشانه می گرفت. شهروندان اردنی بسیاری کشته شدند. عده ای برای حفظ جان خود به تپه ها پناه می بردند. اوضاع نابسامان بود و ملک حسین تنها سامان بخش کشورش, اردن هاشمی بود, کسی که در شانزده سالگی شاهد مرگ پدر بزرگش ملک عبدالله بود آن هم روی پله های مسجد الاقصی در اورشلیم.
اسراییل از جنگ کرامت درس خوبی گرفته بود. پس از آن از برتری بی چون و چرای هوایی خود نهایت استفاده را به عمل آورد. دور تا دور مرزهای خود یک کمربند ایمنی شامل مناطق مین گذاری شده کشید. علاوه بر این ها فداییان (اعضای جنبش فلسطین) دچار اشتباهاتی می شدند. گهگداری هدف غایی خود را جایگزین کردن رژیم سلطنتی هاشمی با نظام انقلابی خود اعلام می کردند. در کارهای خود اغراق را پیش گرفتند. بسیاری از اصول اخلاقی را زیر پا نهادند. دست به هواپیما ربایی زدند، پنج هواپیما توسط (ژرژ حبش) که در اردن بر زمین نشست و انفجار آنها، بین ارتش اردن و مقاومت فلسطینی ها تنش ایجاد کرد. این جا بود که بایست (قصاب خلق فلسطین) و متحد آمریکا, بریتانیا و فرانسه یعنی ملک حسین کاری می کرد. ملک حسین خود از چریک ها به تنگ آمده بود و نیرو های فدادارش کاسه صبرشان لبریز می شد.
حالا نمایش غم انگیز 17 سپتامبر سیاه 1970 آغاز می شد. هواداران ملک حسین طی ده روز جنگ کمر چریکهای مستقر در اردن را شکستند. نیرو های عراقی هم پیمان با چریکها که در اردن بودند نیز به کمک آنان نرفتند. سوریه نیرویی اعزام نکرد. چون ممکن بود پس از این جنگ, اسراییل برای انتقام به سوریه حمله کند. چریکها بدون کمک هم پیمانانشان در اردن قلع و قمع شدند. پانزده هزار فلسطینی کشته شدند و طومار مقاومت فلسطینی در اردن در هم پیچید. بقیه نیروها به تدریج از خاک اردن بیرون رفتند و اغلب عازم لبنان شدند و در آنجا ساکن شدند. «وصفی التل» آخرین حمله را به پایگاههای فلسطینی ها در شمال اردن رهبری کرد. و حال آنکه او کسی بود که سال پیش به ملک حسین اصرار می کرد نظام اداره کشور را عوض کند و آن را یکپارچه با فلسطینی های مبارز علیه اسراییل بسیج کند. در این حمله چریکهای فرسوده و نا امید ترجیح دادند به جای آنکه به دست نیروهای شاه اردن اسیر شوند تن به آب زنند و از رود اردن بگذرند و به اسارت نیروهای اسراییلی بیفتند. یکی از آنان به اسراییلی ها گفته بود: «من آماده ام تا به ارتش اسراییل بپیوندم و علیه اردن و سوریه وارد جنگ شوم. آنان بدترین دشمنان فلسطین هستند.»
در آن زمان بزرگترین ضربه از ابتدای تولد جنبش مقاومت توسط کسی به فلسطین وارد شد که ادعا میکرد اولین شهید فلسطینی را تقدیم کرده است. عرفات نیز محکمترین پایگاه سیاسی- نظامی خود را در دنیای عرب از دست داد.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۸/۱٥
مرده بودم. مرا تشییع میکردند. کفن کرده روی تابوت گذاشته بودند و می بردند. تابوتهای دیگر هم بود. زیاد بودیم، بعضی سفید پوش و بعضی سیاه پوش. میگریستم. از ته دل. می گفتم که یکی از اینها من هستم، تابوت من کدام است؟ انگار یکی از روی تابوتی اشاره کرد. سفید پوش بود. من بودم؟ شک داشتم. زار میزدم. از ته دل. طلب بخشش میکردم و میگریستم.
خواب نبود. عین بیداری بود. انگار گوشزد باشد. آنقدر سنگین بود که تمام وجودم خسته و کرخت شده.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢٧ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۸/۱٤
وقتی دوره غم میگذرد، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد، تنها چیزی که از آن روزها میماند، خاطره ای است که در بسیاری از موارد بدون آزار هستند و حتا گاهی شیرین؛ اما هستند.
اغلب زمان زیادی که از آن دوران میگذرد، وقتی به آن روزها فکر میکنیم، چقدر احساس میکنیم لازم بودهاند.
در روزهای سختی، فکر میکنیم هیچ وقت خلاص نخواهیم شد. همه روزهای خوشی را فراموش میکنیم و انگار همیشه همین بوده که هست. یادآوری و نصیحت دیگران فایده ندارد. چون فکر میکنیم هیچ بنیبشری ما را درک نمیکند....
نمی دانم خدا جوهره آدم را از چه ریخته اما عجیب است که وقت غم خوشیها را به یاد نمیآوریم و اگر یادآوری شوند، احساس خوش خیالی میکنیم و موقع شادی خاطره غم همراهمان میماند. نکند ناشکری یعنی همین؟!
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۳۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۸/٧
قسمت آدم از ملکوت
خدا گفته بود میخواهد آدم خلق کند. گفته بود میخواهد او را خلیفه خودش کند. کسی که بتواند در زمین باشد و آبادانی کند. فرشتهها به تکاپو افتاده بودند. چرا؟ یعنی خدا از عبادت آنها راضی نیست؟ گفته بودند: ما که تسبیحت میکنیم، تقدیست میکنیم لحظه به لحظه. مگر موجودات قبلی که پایشان به زمین رسیده بود، توانسته بودند وظیفه خودشان را عمل کنند؟ مگر قتل و خونریزی نکره بودند؟ مگر فساد نکرده بودند؟
اما خدا گفته بود: من چیزی میدانم که شما نمیدانید!
فرشتهها دلخور بودند از دست خودشان. یعنی چه کار کرده بودند که خدا میخواست موجود بهتری از آنها خلق کند. وقتی رفتند سر خاک آدم که هنوز روح نداشت، اشکشان ریخت. این....! اشکشان ریخت روی خاک آدم. این شد که وقتی آدم، آدم شد و روح خدا را در خود یافت، غم بزرگی را در دلش حس کرد. همیشه و همه جا. این غم نشان همان اشکهایی است که فرشته ها ریختند.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥٧ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۸/٤
این شعر که کاندیدای شعر برگزیده سال 2005 است را یک بچه آفریقایی نوشته است.
وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم
وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم
و تو، آدم سفید
وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای
وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی
و وقتی می میری، خاکستری ای
و تو به من میگی رنگین پوست؟!
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٠٩ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۸/۱
توپ را سر ساعت 9 شلیک میکنند، یعنی کار تعطیل، بروید خانه.
توپ شبانه
جعفر مدرس صادقی
نشر مرکز
1388
به تازگی خواندهام. کتاب خوبی است. البته زیادی خارجی است. این عیب کتاب نیست. بلکه عیب من است که فکر میکنم از ایرانی باید ایرانی بخوانم! محور داستان قصه زندگی دختری است که در خارجه به سر میبرد؛ اینکه چه میکند، چه کرده و چه روابطی دارد. خیلی خوش نوشت است. حین خواندن مرا یاد کتابهای پل استر میانداخت، البته نه با آن رمز و رموزها؛ ساده، خطی و روان.
ویژگی اصلی داستان، روایتگر زن است که از یک نویسنده مرد کمتر برمیآید و مدرس این کار را به خوبی انجام داده است. خواندنش خالی از لطف نیست. برای زنان غم انگیز است اما این روزها متأسفانه این داستانها زیادی واقعی به نظر میرسند.
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٢٩ ب.ظ توسط مریم برادران
