وقتی نیست ...


در خانه هرکسی شهرزاد بانویی هست...

 

دیروز کمی دلخور بودم به خاطر شرایط کاریم. از اینکه چند سال صادقانه کار کنی و آخرش وقتی سر بلند می‌کنی ببینی کلاهت پس معرکه است. اینکه پیش فرضهایت نادرست از آب درآیند که «مدیری داری که حواسش به تو و حساب و کتابت هست، تو کارت را بکن!» نه فقط این، که ببینی فرهنگ اطرافیانت عوض شده و تو هنوز با فرهنگ پیشین سر می‌کنی. بگذریم. البته دیگر گذاشتمش کنار. اما دیروز کمی غر می‌زدم از سر دلتنگی.

مادرم شروع کرد به تعریف کردن شرایط پدرم. اینکه چند تا کار عوض کرد و بعضی از موقعیت‌هایش را با چه دلایلی کنار گذاشت. گفت و گفت و مثل قصه‌‌گوها مرا آرام کرد. خودم هم نفهمیده بودم چقدر قلبم را مطمئن کرده است. به نظر من هر مادری شهرزاد بانو است که با قصه تجربه هایش می‌تواند به راحتی آرامش بیاورد.

 


مریم برادران

برای آنهایی که سراغ می‌گرفتند

 

صبح بعد از ناشتا، مادر لباس مناسب تن بچه‌ها کرد و گفت: «می‌خواهم ببرمتان سر مزار بابا حسن.» دستشان را گرفت و از بوشهر به برازجان رفتند. قبرستان سوت و کور بود. قبرهای سیمانی ساده کنارهم ردیف شده بودند. مادر سر یکی از قبرها که مثل بقیه بود نشست. روی دوتا قبر مجاور نوشته بود: «شهید گمنام، شهادت 64.»

یکی قبر عمو حسین بود و دیگری قبر بابا حسن. عمو حسین از اول جنگ رفته بود جبهه. دیپلمه بود و در جبهه به رزمنده‌ها درس می‌داد. او پدر را هوایی می‌کرد. هربار مهمات می‌خواستند و می‌بایست وسایل جنگی از این‌ور به آن‌ور آب ببرند، عمو خبر می‌داد و پدر با لنجش می‌رفت. بار آخر باهم سوار لنج بودند که یک گلوله توپ به لنج ‌خورُد و هیچ چیز از آنها و لنج نمانًد. این قبرها نمادین بودند. قبرهای نمادین که پدربزرگ برای دو پسرش ساخته بود و مادر و زن عمو بالای سرشان عکس شوهرهایشان را گذاشته بودند. مادربزرگ تا موقع مرگش منتظر برگشتن دو پسرش بود. یک صندوق کوچک پر از سکه و پول برایشان کنار گذاشته بود. زن عمو که ازدواج کرد براش پیغام فرستاد: «اگر حسین برگردد چه کار می‌کنی؟» زن عمو تازه ازدواج کرده بود که خبر شهادت حسین آمد. مادر هر ماه می‌آمد سر این قبر که چیزی داخلش نبود. با چه دقتی می‌شستش و می‌نشست و گریه می‌کرد. هر سال عکس داخل قاب فلزی بالا سر را که کنارش یک گلدان جوش داده‌بودند عوض می‌کرد و گرد و غبارش را پاک می‌کرد.

اینها را حنانه دوبار دید. چون دوبار بیشتر سر مزار نرفت. هیچ احساسی نسبت به آن قبر نداشت، نه بار اول که ده سال بیشتر نداشت و نه هیچ وقت دیگر. آن عکس و حتا اسم پدر هم حالتی در دلش ایجاد نمی‌کرد. بارها فکر کرده بود درک نکردن محبت پدری برای فرزند سخت‌تر است یا برای پدر؟ و به خودش حق می‌داد. بیشتر وقتی در مدرسه هم‌کلاسی‌ها با نگاه‌هایشان تحقیرش می‌کردند، نبود پدر آزارش می‌داد و هرچه بزرگتر می‌شد این سنگینی را بیشتر حس می‌کرد.

بخشی از کتاب حنانه

راستش خودم هم نمی‌دانم چرا کتاب حنانه تاکنون تجدید چاپ نشده بود. با اینکه متقاضی داشت و بارها درخواست پیش خرید داده بودند. اما بالاخره سدّ شکست و چند هفته پیش باز هم چاپش کردند! البته احتمالا فقط فروشگاه روایت می‌فروشد.


مریم برادران

یوم الهَدَم

بقیع نزدیک مسجدالنبی است؛ جایی که پیش از آمدن پیامبر «بقیع الغرقد» نام داشت. غرقد نوعی درخت است که در گذشته داخل این قبرستان یا کنار آن می روییده و با گسترش قبرستان، آن درختها که به نظر نوعی توت بوده، از میان رفته است.

پیشینه قبرستان بقیع به دوران قبل از اسلام مى رسد، هرچند سند روشنى قدمت آن را ثبت نکرده است. با هجرت مسلمانان به مدینه، بقیع تنها قبرستان مسلمانان شد و به مرور با دفن اجساد صحابه و تابعین و همسران و دختران و فرزندان و اهلبیت رسول الله (ص) از اهمیت ویژه اى برخوردار شد. سالها بعد بر مزار ائمه بقیع گنبد و بارگاهی کوچکی بنا کردند که بارها ترمیم و بازسازی شد.

هشتم شوال 1344 وهابیان به سرکردگی عبدالعزیز بن سعود به سمت مدینه آمدند و پس از محاصره شهر، وارد آن شدند. حالا وقت آن رسیده بود که عقاید خود را پیاده کنند: «اهالى حرمین شریفین، به جاى خداوند یکتا، گنبد و بارگاهها را مى پرستند. اگر گنبدها تخریب شود و دیوارهاى مشاهد مشرّفه برداشته شود، تازه اهالى حرمین از دایره شرک و کفر بیرون آمده، در مسیر پرستش خداوند یکتا قرار خواهند گرفت.»

قبر ابراهیم فرزند پیامبر اکرم (ص)، ام البنین و قبر عبدالله پدر پیامبر و اسماعیل فرزند امام صادق (ع) و قبور دیگر را خراب کردند. ضریح فولادی ائمه بقیع را که در اصفهان ساخته شده بود و روی قبر چهار امام قرار داشت را از جا کندند و بردند. غم انگیزتر اینکه دستور بود: «باید هرگنبدى به دست خادمین آن مرقد خراب شود.»

اما این اولین حمله نبود. در سال 1221 هجری نیز چنین کرده بودند. به نقل تاریخی، در این حمله چهل صندوق از جواهرات مرصع به الماس و یاقوت گرانبها و حدود صد قبضه شمشیر با غلاف های مطلا به طلای خالص و تزیین شده به الماس و یاقوت و ... را بردند. درباره دیگر عقاید محمد بن عبدالوهاب آمده است: «از صلوات بر پیامبر (ص) نهی می‌کرد و از شنیدن آن ناراحت می‌شد. صلوات فرستنده را اذیت می‌کرد و به سخت‌ترین وجه مجازات می نمود. بسیاری از کتب مربوط به صلوات بر پیامبر را به آتش کشید و به هریک از پیروانش اجازه می داد قرآن را مطابق فهم خود تفسیر کند.»


مریم برادران

تاریخ

 

می‌خواستند تاریخچه روایت را ضبط و ثبت کنند. نوبت آقای «ع» بود که بگوید. من هم سر مصاحبه بودم. آقای «ع» شروع کرد و از قبل از ورودش به آنجا گفت و اینکه چه شد که آمد و چه کرد و .... بین مصاحبه، آقای «ح» جهت یادآوری گفت: راستی اون وقتی که فلان کار را کردیم و ... آقای «ع» با تعجب پرسید: تو که اون موقع نبودی، چنین چیزی را از کجا می‌گویی؟ آقای «ح» خیلی جدی گفت: چرا، «ع» جان بودم.

من هم یادم بود که او خیلی بعدتر از من پایش به روایت باز شد. چه برسد به آن زمانی که داشتند حرفش را می‌زدند. احساس می‌کردم آقای «ع» کمی گیج شده. با خنده و نگاهی پرسشگر به من نگاه کرد. من هم خندیدم و سری تکان دادم. او هم کمی مکث کرد و بعد گفت: باشه. خلاصه ....

و من آنروز فهمیدم که تاریخ چطور تحریف می‌شود.

 


مریم برادران

 

 

«آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کارکرد،‌ به دیگران نیکی کرد،‌ اما با تمام پرهیزگاری ‌در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش هر لحظه بیشتر می‌شد.

یک روز عصر،‌ دوستی به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، ‌گفت: واقعا عجیب است. درست بعد از اینکه تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی،‌ زندگیت بدتر شده. نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش‌هایت در مسیر روحانی،‌هیچ چیز بهتر نشده.

آهنگر بلافاصله پاسخ نداد. او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی‌فهمید چه بر سر زندگیش آمده. اما نمی‌خواست دوستش را بی پاسخ بگذارد. شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که می‌خواست یافت. این پاسخ آهنگر بود: «در این کارگاه، ‌فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چطور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود. بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را برمی‌دارم و پشت سرهم به آن ضربه می‌زنم ‌تا اینکه فولاد، ‌شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم ‌و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، ‌فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما ‌ناله می‌کند و رنج می‌برد. باید این کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظر دست بیابم. یک بار کافی نیست.

آهنگر مدتی سکوت کرد،‌ سیگاری روشن کرد و ادامه داد: گاهی فولادی که به دستم می‌رسد،‌ نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ‌ضربات پتک و آب سرد، تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که این فولاد، ‌هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد.

باز مکث کرد و ادامه داد: می‌دانم که خدا دارد مرا را در آتش رنج فرو می‌برد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده،‌ پذیرفته‌ام ‌و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم،‌ انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها چیزی که می‌خواهم این است: خدای من، ‌از کارت دست نکش ‌تا شکلی را که تو می‌خواهی ‌به خود بگیرم. با هر روشی که می‌پسندی،‌ ادامه بده. ‌هر مدت که لازم است ادامه بده. اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی‌فایده پرتاب نکن

 


مریم برادران

 

در نظام خداوند به ابلیس مهلت داده شد؛ به خاطر پیشینه قبلی.


مریم برادران

تو که می‌آیی؟

دیشب مراسم خداحافظی بود؛ خداحافظی بچه های گروه مجلات همشهری با آقای قنواتی. هرچند که با خنده و شوخی و گپ و گفت و خورد و خوراک همراه بود، اما مثل هر خداحافظی دیگری، غم انگیز هم بود. حوزه فرهنگ همیشه پر تنش‌ترین و سخت‌ترین حوزه ای است که مدّعی هم کم ندارد. اما اینکه بشود کاری گُل کند و مستدام بماند جای شگفتی دارد. چند وقتی بود که داشتم فکر می‌کردم مثل اینکه اتفاقات سیاسی آنقدر درشت شده‌اند که کسی به فرهنگ کاری ندارد و چه موفع خوبی برای بعضی فعالیت‌های فرهنگی حسابی!

دور و برم را که نگاه می‌کنم، با همه تلخی‌ها باز هم جای امید هست. درست که این اتفاقات مثل تجربه مرگ آدم را مدتی از زندگی ساقط می‌کند، اما مثل کسانی که یک بار به هر دلیلی مرگ را تجربه کرده‌اند، قدرشناس‌تر می‌کند. بارها این اتفاق را تجربه کرده‌ایم و هر بار قوی‌تر از دفعه قبل کاری را شروع کرده‌ایم؛ کاری متفاوت با انگیزه‌هایی متفاوت و دایره ارتباطی متفاوت.

یادم هست وقتی مجله مستند تمام شد – و چه روز وحشتناکی بود. من هنوز داشتم مطلب می‌نوشتم و کسی به من نمی‌گفت بس است. تا اینکه آقای ابوالحسنی آمد و با احتیاط گفت: فعلاً دست نگهدارید....- و خیلی چیزها تمام شد و جمع خوبی از هم پاشید، هیچ امیدی به حرکتهای بعدی نبود. درست است سرعت خیلی چیزها کم شد، اتفاقهای بعدی نا امید کننده تری هم افتاد، اما هنوز به طرز عجیبی ته دلم امیدوارم که هر چه مانع سخت‌تر، تجهیز تو قوی‌تر.

در این حوزه آدمهای مختلفی را دیده‌ام یا با جمع‌های مختلفی کار کرده‌ام. همیشه لذت کار تیمی کردن در این جمع‌ها بزرگترین چیزی است که برایم می‌ماند. با اینکه اغلب کمتر می‌توانم حضور فیزیکی در این گروهها داشته باشم و متأسفانه اینترنت عذرم را موجه می‌کند، اما همین امنیت فکریِ بودن این جمع‌ها، وجود آدمهای با فکر و لذت کار کردن یک تیم موفق، مسکّن قوی و با دوامی است.

امیدوارم سطح رشد ما روزی آنقدری بشود که تحمل بزرگ شدن آدمها، جمع‌ها و اتفاقات خوب را داشته باشیم. من که امیدوارم.

 


مریم برادران

از نلسون ماندلا

 

از خدا پرسیدم:خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟ خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر، با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو. ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن.

زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید. مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر. مهم نیست شیر باشی یا آهو. مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی.

کوچک باش و عاشق که عشق می داند آئین بزرگ کردنت را. بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی. موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن. فرقى نمی کند گودال آب کوچکى باشى یا دریاى بیکران... زلال که باشى، آسمان در توست.

 


مریم برادران

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مریم برادران


نویسندگان
مریم برادران


آرشیو من
آذر ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢


لینک دوستان
GOODREADERS
تجربه های مدیریتی من
دیکشنری
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0