تفاوت فتوا با حکم
در صورتیکه فتوای مرجع تقلید و حکم فقیه حاکم خلاف یکدیگر باشند، به یقین حکم ولی فقیه مقدم و مخالفت با آن حرام است. مثلاً:
- مجتهدی فتوا دهد احتکار در غیر طعام اشکال ندارد. ولی فقیه حاکم با توجه به مشکلات اقتصادی جامعه، حکم کند که احتکار هرگونه کالای مورد نیاز جامعه حرام است. در اینجا دستور ولی فقیه اجرا میشود و بر مقلّدان آن مرجع نیز تبعیت لازم است.
- اعلام رویت ماه شوّال حکم است نه فتوا.
آموزش فقه؛ محمدحسین فلاح زاده
پ.ن، بابت پاسخ به دوستان: این موضوع در اغلب رساله ها عنوان شده است. اگر وقت خواندن ندارید یا پیدا کردن این مطلب در رساله برایتان کار آسانی نیست، از دفاتر مراجع هم می توانید بپرسید. من منبعی که از روش مطلب را نوشتم، ذکر کردهام. چون این کتاب به زبان ساده نکات مهم فقهی را توضیح داده است. رساله نیست و بیشتر از رساله ها استفاده کرده است. یک منبع درسی محسوب میشود. مرجع اصلی آن رساله امام است و در مواردی استفتائات را عنوان میکند.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/٦/٢٧
صدای پای پاییز مثل بهار با باران همراه است. هوای لطیف این دو فصل خُلق و خوی آدمها را بهتر میکند. خاطرات را هم زنده میکند؛ خاطره روزهای بارانی در خلوت تنهایی که کم هم نیستند...
مهدی ام من که مرا گرمی بازاری نیست
بهتر از یوسفم و هیچ خریداری نیست
همه گویند که در حسرت دیدار من اند
لیک در گفته این طائفه کرداری نیست
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٤٧ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/٦/٢۱
استاد میگوید: تاریخ بیان سنت خداست. مُلک میدهد. صبرش زیاد است. اگر ظلم کنند، به بازی میکشاند. بازنده این بازی هم معلوم است. حضرت علی (ع) عثمان را نصیحت میکرد. اما گوش او از حرفهای مروان پر بود. مردم که شوریدند، باز علی (ع) به خیرخواهی بلند شد تا جایی که میشود از سنت خلیفه کشی جلوگیری کند. به عثمان گفت: تو به رسولخدا (ص) نزدیک بودی چه سببی و چه نسبی. از خدا بترس. باید از دو خلیفه قبل به سنت نزدیک تر باشی. افضل افراد نزد خداوند امام عادلی است که هدایت شده و هدایت می کند و بدترین افراد امام جائر است چرا که گمراه است و گمراه میکند؛ بدعت را احیا و سنت را متروک میکند. در قیامت امام جائر را میآورند و حال آنکه او عذر خواهی ندارد و نه نصیبی. او را در آتش میاندارند و او مانند سنگ آسیاب در آتش میدود. سپس او را به قعر آتش جای میدهند و حبس میکنند.... مگذار مروان افسار تو را بگیرد و به هر طرف میخواهد بکشد. تو سن و سالی داری. عمرت سپری شده. عثمان در اینجا به علی میگوید: برو با مردم صحبت کن به من مهلت بدهند که جبران کنم.... اما دیگر دیر شده بود.... شاه هم روز آخر گفت: پیام انقلابتان را شنیدم....
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳۳ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/٦/۱٥
همیشه هم متروی خالی نشانده خوش شانسی نیست. شاید به خاطر نقص فنی جای خالی برای تو دارد!
¤ نوشته شده در ساعت ٤:۳٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/٦/۱۳
از سر دلخوشی و شتابزدگی
1
نوشتن داستان از زاویه دید اول شخص کار سختی است. حتا در بسیاری موارد عامه پسند در نمیآید. اگر خوب دقت کرده باشید، داستان ایرانی معمولاً از این زاویه دید دوری میکند. چرا؟ یک دلیلش اینکه «من» باید صریح و بیپرده باشد. به نظر من این ریشه در فرهنگ ما دارد. آدمهای صریح از نظر ما یا خودخواهاند یا مغرور که اعتماد به نفسشان نافرم بیرون زده!
2
خوب دور و برمان را نگاه کنیم. در خانه هایی که جمعهای کوچکی داریم دقیق تر شویم. کدام یکی از ما - چه فرزند و چه والد- حاضریم به نظرهای هم از ته دل احترام بگذاریم، انتقاد هم را بپذیریم، دلمان از هم نگیرد، احساس عجیب و غریب کم حرمت شدن یا بی عزتی نکنیم؟ تا به حال شده مردان از گفتن نمیدانم نترسند؟ از پرسیدن آدرس ابا نکنند و زنان از شنیدن «غذا کم نمک است» خستگی به تنشان نماند؟ چرا همیشه منتظر بالا برده شدن توسط دیگرانیم؟ خودمان کجاییم؟ آرزوی بالا رفتنمان کجاست؟
در سازمانها کدام مدیر را دیده ایم که با احساس خرسندی حقوق کارمندی را افزایش دهد یا حق را در محاسبات ملاک قرار دهد و احساس نکند که او پر رو خواهند شد؟ کدام رییس را دیده اید که از کم گذاشتن در حق کارکنانش احساس زرنگی نکند؟ «تا جایی که امکان دارد ندهید. صدایشان که درآمد قطره چکانی مرحمت کنید!» این از اصول مدیریت ماست!
تاکسی داران عزیز رُند کردن کرایه همیشه به نفع خودشان باید باشد، مغازه داران و بازاری های محترم همیشه در حد تلورانس (±روداری) جا برای چانه زنی میگذارند، قشر فرهنگ برای تبلور خلاقیتشان بخش نه چندان کم وقتشان را به خاله زنک بازی و غیبتهای اساسی می گذرانند (و از نظر منی که همیشه با این گروه حشرو نشر داشتهام و بارها هم بهشان گفتهام) تن پروران اصلی جامعه حساب میشوند. این هم از ما که فقط دهانمان باز است به سمت دیگران و چشممان بسته از خودمان. این می شود که شده.
3
دارم به ایمان می رسم که قصّه همین است که هست و تا بوده چنین بوده در لباسهای مختلف. فرهنگ ما از کودکی شکل می گیرد و هرچه عرصه جولانمان وسیعتر می شود، دامنه بروز خودخواهیها، حماقتها، استبدادها و ایجاد تنگنا برای اطرافیانمان افزایش مییابد. هر چه باد ما بیشتر، فضای تنفس دیگران کمتر.
منوچهر میخواند: نردبان این جهان ما و منی است/عاقبت این نردبان بشکستنی است/ لیک آن کس که بالاتر نشست/ استخوانش سخت تر خواهد شکست. و نمی دانم چرا ما اینقدر همیشه به پله های بالای نردبان – با استعاره تکلیف و خدمت- علاقمندیم!
4
فرهنگ ما چیزکی مشکل دارد؛ شاید بهتر است بگویم اصلاح میخواهد. همه ما به نوعی این روزها گرفتار چشم روشنی شدیم و شاخک هامان تیز شد و به نوعی دُم پنهان حقایق جامعه را که تاکنون با استدلالات گوناگون پنهان شده بود، تلخ چشیدیم. اما کلاهمان را اگر قاضی کنیم، اشکال اساسی از کجاست؟ کمی با احتیاط، به تازگی احساس می کنم اشکال در فرهنگ ماست نه در سیاست یا هر چیز دیگر؛ همان که سازنده سیاست هم هست. فرهنگ ما که از نظر فردی انسانهای شریفی هستیم و هنرمند با روحیه متعالی خداباور و روحیه جمعی ترسناک که به راحتی می تواند جهنم را در دنیا منجلی سازد. همه ما دیکتاتورهای کوچکی هستیم که اگر جولان بیابیم، خوب خواهیم تاخت؛ اگر زندگی شخصی خودمان را، خود خودمان را و پیرامون چند متر از اطراف خودمان را اصلاح نکنیم.
پ.ن: منظورم فقط صرفاً ایرانی ها نیستند. چون خواستم چشمم به خودمان باشد، این شد! مقایسه در کار نیست. کما اینکه انسانها قصه های عمومی و کلی مشترک دارند؛ فارغ از اقلیم و زبان و رنگ و نژاد. ادعا البته در جاهای مختلف طیفی متفاوت دارد!
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳٦ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/٦/۱٢
نفس تازه
امروز بعد از مدتی روزمرگی، تصمیم به بازگشت به زندگی گرفته ام. غبار کتابهایم را گرفته ام و برنامه خواندن و نوشتن تعریف کرده ام. شاید یک تلنگرش به خاطر سفارش کاری بود که دیروز قبول کردم. کار کوچکی است برای یک مجله اما بعد از مدتها نه گفتن، باز شروع کرده ام.
مدتی به خاطر اتفاقات بیهوده ذهنم مشغول بود و از دیروز که سعی کردم با خودم جلسه مشاوره ای ترتیب بدهم و این زخمها را ندید بگیرم، باز بلند شده ام و نقاهت را پشت سر گذاشته ام. ساده نیست اما از اینکه شکل خیلیهای دیگر باشم، همیشه ناراحت میشوم (این همان جنبه خودخواهی علاج ناپذیر من است). امیدوارم پایم محکم تر بشود. البته هفته بعد چند تسویه حساب اساسی هم دارم که می تواند تعیین کننده باشد (در باب شغل و تحصیل!). اما همه اینها فقط بخشی از زندگی است که هر چند مهم اما همه زندگی نیست. باید زندگی کرد قبل از آنکه از کنارت رد شود.
«گریه نکن خواهرم
در خانه ات درختی خواهد رویید
و درختهایی در شهرت
و بسیار درخت در سرزمینت
و باد پیغام هر درختی را به زحمت
به دیگری خواهد رساند
و درختان از باد خواهند پرسید:
در راه که می آمدی، سحر را ندیدی؟»
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٠۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/٦/٥
دکتر متخصص با دندانهایی که گرد نبود
در مطب را که باز کردم، دورتادور اتاق انتظار نشسته بودند. دنبال منشی گشتم اما به نظر نمیآمد وجود داشته باشد. پرسیدم: باید از کی وقت بگیرم؟
- منشی ندارد. بپرس آخرین نفر کیه، تو بعدشی.
پرسیدم و نشستم. جای نسبتا کثیفی بود. شاید هم چون خیلی قدیمی بود، اینطور به نظرم میآمد. به خصوص یک گوشه اتاق که به راهرو کوتاهی ختم میشد. دستشویی، اجاق گاز و در توالت هم آنجا بود. یک بخاری گازی داغان را هم به پایه تخت از کار افتادهای زنجیر کرده بودند. یک لحظه پشیمان شدم که چرا تنها امدهام. از کنار دستیام پرسیدم: چطور دکتری است؟
گفت: بار اولته؟
جواب دادم: بله. بهم معرفی کردن.
گفت: عالیه. معطلی زیاد داره. اما یه بار بری پیشش، دیگه دکترت میشه.
یکی به اعتراض صدایش را برد بالا: شده کسی بره، کمتر از نیم ساعت بیاد بیرون؟ تقصیر خودمونه. اگه وقتی میریم تو، یاد بیرون دریها باشیم، این نمیشه.
بعد نچ نچی کرد و ادامه داد: دکتر سی ساله خانوادگی ماست. پسرم به خاطر معطلیش، این دفعه رفت یه دکتر دیگه. مشکلش که حل نشد، بماند، حالا مضاعف شده. برگشتیم همینجا.
به ساعتم نگاه کردم. نردیک ده بود. خودم را مشغول کردم به خواندن. گاهی هم سر میچرخاندم و چهرههای منتظر خسته را برانداز و تیک عصبی بعضی را دنبال میکردم.
جمال دکتر را یکبار مشاهده کردم. آمد بیرون که ظرفی را بشوید. چقدر پیر بود! مریضی رفت داخل اتاق. دکتر که خواست برود تو، پرسید نفر بعدی کیه؟ گفتند: رفت تو.
برآشفته شد: این غیر قانونیه. من که بیرونم، کسی نباید بره تو. میفهمید؟ اومدیم و در را بست و مرا راه نداد و باج خواست، اونوقت چه کار باید بکنم؟
همه ساکت بودند. دکتر غری زد و رفت تو و در را بست.
نفر قبل از من که رفت تو، نشستم روی صندلی کنار در اتاق دکتر. صدای دکتر و بحثهای مریض را میشنیدم. گستره حرفها وسیع بود. بعد از دردها و تجویز دارو، نوبت به خواص عرق نعنا رسید. بیمار از هر دری سئوال داشت میپرسید و دکتر جواب میداد و برای اطمینان از فهم بیمار، تکرار میکرد. یک دلیل طولانی شدن معاینهها همین بود و دلیل دیگر تلفنهایی بود که دکتر خودش جواب میداد.
وقتی نوبتم شد، خانم جوانی از در آمد و به همراه من وارد اتاق شد. از حرفها و نوع برخوردش معلوم بود که منشی است. وقتی وارد شدم، دکتر داشت توصیههای آخر را به بیماران قبلیاش میکرد. دندانهای درشتش مثل کلیدهای پیانو بالا و پایین میرفتند. روپوش چرک مُد به تن استخوتنیش زار میزد. اتاق نامرتبی هم داشت، با ابزار و اسباب کهنه و زنگ زده و ترسناک.
- بشین خانم.
نشستم. منشی قبضی را به دکتر داد و گفت: پول موبایلتو واریز کردم. این هم قبضش. الکترونیکی پرداخت کردم. با کارت بانک. اینو به قبضت منگنه کن دکتر.
دکتر گفت: گفتی چه جوری دادی؟
منشی تکرار کرد و دکتر با تعجب قسمش داد که مگه میشه؟! و سری تکان داد از این همه پیشرفت علوم غریبه. حالا نوبت من بود.
- چی شده؟
گفتم. معاینه کرد. منشی گفت: دکتر ناهار نیاوردی؟
جوابی نشنید. دوباره پرسید. دکتر با توپ پر گفت: مثل اینکه روزهم.
منشی خندید و گفت: به شما که دیگه واجب نیست.
- توی جهنم تو میای جواب بدی؟ مگه خودت روزه نیستی؟
و به معاینهاش ادامه داد و گفت: به اینام میگن منشی؟
منشی دم موز بیرون زده از کیفش را فشار داد تو و خندید. دکتر کمی درباره وضعیتم صحبت کرد و بعد انگار خطاب اصلیاش به منشی بود گفت: دیشب یه فکری با خودم کردم و به آرامش رسیدم. میدونی فکر کردم من چند سال دیگه زندهام؟ دو سال، سه سال؟ به اندازه دارم که بخورم و زندگی کنم. خیلی آروم شدم.
بعد به من گفت: راستی خانم خرج شما هم داره میره بالا. کاری که من میکنم، هر دکتری نمیتونه. پیش دکتر آشغالی نرین. اسمشون متخصصه. هه. تا وقتی من زنده هستم بیا پیش خودم. دکتر قبلی کار را خراب کرده.
کارش که تمام شد، پرسیدم: چقدر باید تقدیم کنم؟
فکری کرد و گفت: پنج، چهار ... نه سه تومان بده. البته کاری که من کردم بیشتر از بیست و پنج هزار تومن میارزه. اما شما سه تومن بدین.
وقتی اومدم بیرون، صدای اذان میآمد. تابلو را باز هم نگاه کردم. متخصص و جراح! همه چیزش اما عجیب بود؛ آرامش حین صحبت با بیمار، متانت معاینه، قناعت در گرفتن ویزیت باور نکردنی با این همه مشتری و شهرتی که دارد و طبابت خوبی که یک روزه اثراتش هویدا شده.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/٦/۳
ظلمات است ...
استاد مدتی است که بعد از کلاس، چند حدیث میخواند از باب ایمان و کفر. آخرین حدیث هایی که خواند اینها بودند:
امام صادق (ع): خداوند به پیامبری وحی کرد: برو به نزد فلان جبّار و به او بگو من به تو حکومت ندادم که خون بریزی و اموال بگیری. بلکه دادم تا اصوات مظلومین را از من باز بگیری (یعنی به سوی من آه نکشند). من مظلمت ایشان را رها نمی کنم اگرچه کافر باشد.
امام صادق (ع): کسی که برای ظالم عذر تراشی کند، خداوند بر او کسی را مسلّط کند که به او ظلم کند. دعایش را مستجاب نمی کند و اگر زیر بار ظلم برود، خداوند برای این ظلم اجری قرار نمی دهد.
این روزها درباره ظلم، ریا و دروغ زیاد حدیث میخواند، آنقدری که حالم خراب میشود؛ ظلم از همان که خدا میبخشد (بین خود و خداست)، ظلمی که نمیبخشد (شرک) و ظلمی که خداوند رهایش نمیکند (حق کسی که بر گردن تو باشد). {امام باقر (ع)}.
از این همه ظلمی که میکنیم و شبها به راحتی سر بر بالش نرسیده خوابیم و روزها لبخند بر لب داریم، به چه کسی پناه بریم؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٥ ب.ظ توسط مریم برادران
