وقتی نیست ...


 

کارد که به استخوان برسد، حرف حق شنیده می‌شود.


مریم برادران

من نمی‌خوام به بازی ادامه بدم

وقتی حق و باطل در هم آمیخته است، و من نمی‌توانم تشخیص دهم که مصلحت کدام است و چه کسی بر صراط و کدام گزینه بهتر، سکوت شاید خرابی کمتری به همراه داشته باشد. امروز وقتی دیدم با راننده تاکسی هم دعوا دارم و حرفی زدم که اصلا دوست نداشتم، کمی در خود فرو رفتم. این همه نزاع و جر و بحث این مدت مرا بد اخلاق کرده! دوست ندارم شان انسانیم بیش از این زیر سئوال رود. دنیا همین است و سیاست همین. تعجب ندارد که حکومت ائمه کوتاه بوده و خواهد بود. گول دنیا را نخوریم که سیاست دوغ است.


مریم برادران

 

بانو اصرار کرده بود که مرد دعایی کند برای خودش، چیزی بخواهد از خدا برای خود خودش. مرد گفته بود آرزویی ندارد که بطلبد اما اصرارهای او تسلیمش کرد: «دلم می‌خواد ده دقیقه بتونم راحت بخوابم.»

بانو یاد سرفه هایش می‌افتد و چشمهای ترش مات می‌شود و شکوه می‌کند از آن روزها: یعنی آنها حق طبیعی نفس کشیدن را هم نداشتند؛ خواب که جای خود.


مریم برادران

بوی بهبود ز اوضاع شنیدن آرزوی محالی است.

 

فکر نمی‌کردم یک روز بنشینم و در همین نظام ببینم که به این صراحت و آرامش آدمهای دلسوز پیرو خط امام و رهبری، پته های خود و دیگران را روی آب بریزند، پوزخند بزنند و خط و نشان بکشند جلوی چشم ملت. اینطور که پیداست تنها چیز مهم در این میان تعداد رای این مردم است که به هر قیمتی باید جمع شود؛ برای این یا آن که در ماهیت و وجود هیچ تفاوت اساسی ندارند. همیشه فکر می‌کردم کسی هست که مثل امام مردم را باور کرده باشد؟ امروز مطمئن شدم که نه. سینه زدن زیر علم هر کدامشان جز سرخ شدن سینه من و احساس قدرت و رضایت خاطر او و ایجاد فرصت برای کسانی که به قیمت له کردن دیگران حاضرند حتا شعور مردم را ندیده بگیرند چه اثری دارد؟

این کره می‌گردد، روزگار می‌گذرد، قدرت می‌رود و می‌آید و تنها مردم هستند که تاوان نادانی‌ها را می‌دهند. انگار هر فکری باید بیاید و آزمون خود را پس بدهد که هیچ آدمی روی کره زمین با این قواعد اعتباری و پایه‌های سست قدرت لیاقت سردمداری ندارد. اللهم عجل لولیک الفرج.

 

وقایع اتفاقیه

 

«روزی افتاد فتنه در کشور
هر یک از گوشه ای فرارفتند

عده ای با شعار رنگارنگ
به خیابان و کوچه ها رفتند

سیل تهمت ز هر طرف آمد
همه در فحش خودکفا رفتند

صف کشیدند رو به رو با هم
چون که دادند ناسزا ، رفتند

آن یکی گفت: پول خواهم داد
همه را گر  به راه ما رفتند

می نشانم به پای سفره نفت
مردمی را که بی نوا رفتند

این یکی گفت: هرچه دولت بود
غیر من جانب خطا رفتند

پسران فلان کسَک همه عمر
در پی سود و ارتشا رفتند

آن یکی گفت : مردم ایران
در زمان تو کله پا رفتند

آبروی تمام کشور رفت
بس که دنبال ماجرا رفتند

هاپولی حق شهروندی شد
شهروندان به روستا رفتند

خاک لبنان به ما چه ربطی داشت؟!
به فلان مملکت چرا رفتند!؟...

این یکی گفت : مدرک زن تو....
در جدل بین که تا کجا رفتند !

هیچ کس از دلیل حرف نزد
همه دنبال ادعا رفتند

چون ندیدند ره به کوی صفا
لاجرم جانب جفا رفتند

خلق بی چاره پای تلویزیون
از تعجب تمام وارفتند!!»

پ.ن: به نظرم این شعر گویای حال و هوای من بود! از سایت محمد رضا ترکی برش داشتم: http://mr-torki.blogfa.com

 


مریم برادران

اما بهار را فراموش نکن

سبز پوشیده بودم، مثل خیلی وقت‌های دیگر. اما این بار عده ای به چشم تحسین نگاهم کردند و باعث خجالت عده دیگر شدم!

کمی دلخور بودم. اما وقتی امروز بهار خودنمایی کرد و بارانش را بر برگهای سبز فرو ریخت، هیچ چیز برایم مهمتر از درک این لحظه ها نیامد که ندیده گرفته می‌شوند این روزها؛ چون چیزهای مهمتری هم وجود دارند.

پ.ن ١: به نظرم عقبه تاریخی و شرایط یک جامعه هرگز چهار ساله یا حتا هشت ساله و به دست یک دولت کوچک درست نمی‌شود. هر که می‌خواهد بیاید و خر خود را بتازاند. حلقه های زنجیرمان پوسیده است. شور این ملت را کی پاسخی بوده است؟

پ.ن ٢: البته رای دادن سر جای خود. اما شاید بهتر باشد قبل از پافشاری روی یک گزینه، کمی همه حرفها و حرکت‌ها را بشنویم و ببینیم، بعد انتخاب کنیم. کار آسانی نیست مثل دیگر کارهای دنیا. 


مریم برادران

 

 خطابه صدام- چند روز بعد از آزادی خرمشهر؛ کاخ ریاست جمهوری؛ اعطای نشان شجاعت به فرماندهان

«من از مقاومت شما در خرمشهر راضی نیستم. این مدال‏ها برای تسکین افکار عمومی است. آرزو می‏کردم در خرمشهر کشته می‏شدید و عقب‏نشینی نمی‏کردید. آیا شما واقعا شایستگی دریافت نشان شجاعت را دارید؟ نه. اصلا ندارید. وجدان من آرام نخواهد شد، مگر این‏که سرهای له شده‏ شما را زیر شنی تانک‏ها ببینم»

در این حال، صدام از فرط عصبانیت لیوانی که جلوی دستش بود چنان روی میز می‏کوبد که تمام تکه‏های آن در کف سالن پخش می‏شود.

ادامه می‏دهد «ای وای، خرمشهر از دست رفت. چگونه آن را دوباره بگیریم؟»

سرتیپ ستاد، ساجت الدلیمی می‏گوید «قربان ببخشید.»

صدام نگاه تندی به او می‏کند و می‏گوید «ساکت باش بی‏شعور. ساکت باش ترسو. همه‏ شما ترسو هستید. همه‏ شما مستحق اعدام هستید. چرا علیه ایرانیان از سلاح‏های شیمیایی استفاده نکردید؟»

یکی از افسران صدام می‏گوید «قربان، در این صورت سلاح شیمیایی بر سربازان ما هم تأثیر می‏گذاشت. نیروهای ایرانی به نیروهای ما خیلی نزدیک بودند.»

صدام جواب می‌دهد «سربازان تو بمیرند، مهم نیست. مهم این است که خرمشهر در دست ما باقی بماند.»

وقتی سرتیپ ستاد، نبیل الربیعی شروع به صحبت می‏کند، صدام کفش خود را به طرف او پرت می‌کند و  می‏گوید «من در مقابل خودم چهره‏ مرد نمی‏بینم. همه‏ شما زن هستید. غیرت زنان عراق از شما بیشتر است.»

بعضی از فرماندهان هنگام خروج از سالن گریه می‏کردند. چون صدام برای سومین بار در این جلسه به صورت آنها تف کرده بود. افسران عالی‌رتبه گریه می‌کردند و می‌گفتند «زنده باد صدام»


مریم برادران

سرهنگ احمد زیدان

باید به فرمانده خبر بدهد. روی ورقه تلفن گرام می‌نویسد «ایرانیان آمدند.»

شاید در آن لحظه یاد خبری افتاده باشد که چند وقت قبل تر به صدام داده بود: «قربان، خرمشهر با مردان دلاور ما پایدار است و به صورت دژ محکمی، هر نیروی مهاجمی را خرد می‏کند.»

قبل از اینکه فرمانده نیروهای مستقر در خرمشهر باشد، فرمانده‏ تیپ مرزی 113 پیاده‏نظام بود. اهل استان رمادی است و از طایفه‏ دلیم. فارغ التحصیل دانشکده‏ افسری بغداد است و عضو شاخه‏ نظامی حزب بعث. درباره اینکه لیاقت فرماندهی نیروهای عراقی در خرمشهر را داشت یا نه، حرف و حدیث زیاد بود. اما گوش به فرمان صدام و فرماندهان رده‏های بالاتر بودنش، او را بلند کرد. بارها دستور اعدام گروهی اسیران ایرانی را داده بود و افسران دیگر را به اعدام‏ و قتل‏عام مردم بومی ترغیب می‏کرد. معتقد بود این اعدام‏ها روحیه‏ سربازان عراقی را بالا می‌برد.

آخرین شبی که خرمشهر هنوز برایشان محمره بود، پای سرهنگ روی مین می‌رود و مجروح می‌شود. او را با قایقی شبانه به جزیره‏ ام‏الرصاص می‌فرستند.

شایعه کشته شدن سرهنگ در میدان مین و ماندن جنازه‏اش در همانجا، دستور عقب نشینی به نیروهای باقیمانده در خرمشهر می‌رسد.

آن شب، احمد زیدان بی‌خبر از اتفاقها در بیمارستان بصره و سپس در بیمارستان نظامی الرشید بستری می‏شود و تحت عمل جراحی قرار می‏گیرد. چند روز بعد که صدام فرماندهان خود را برای اعطای نشان شجاعت به کاخ ریاست جمهوری فرامی‏خواند، احمد زیدان هم با عصا حاضر می‏شود.

مدتی پس از آن به تشخیص پزشکان، پای دیگرش را هم قطع می‌کنند. او حالا در خانه ویلاییش در الزیونه بغداد زندگی می‌کند.


مریم برادران

حسن باقری (طراح عملیات بیت المقدس)

 

پشت سر محلاتی وارد می‌شود. لاغر اندام و بچه سال است. مقداری ریش روی چانه‌اش است و اورکت به تنش زار می‌زند. چندتا کاغذ لوله شده و پرونده زیر بغلش دارد. دورتا دور میز فرمانده‌ها نشسته‌اند. قرار است برای خرمشهر تصمیم بگیرند. محلاتی می‌نشیند و او در کنارش. محلاتی می‌گوید «منبع اطلاعات را آوردم.» و او را نشان می‌دهد. همه تعجب می‌کنند و بعضیها اخمهاشان درهم می‌رود.

او بدون توجه کاغذهای لوله شده را باز می‌کند و شروع می‌کند به توضیح دادن. از شمال تا جنوب خرمشهر را تشریح می‌کند؛ همه سوراخ سنبه‌ها، راههای نفوذی، بی‌راهه‌ها و نقاط کور خطرساز. شگفت انگیز است. برای تهیه نقشه شش ماه وقت گذاشته‌اند و وجب به وجب منطقه را با مقیاس یک پنجاه هزارم، ترسیم کرده‌اند.

نگاه فرمانده‌ها و لحنشان فرق کرده بود. سئوال می‌پرسیدند و او به دقت جواب می‌داد. به طرح عملیاتیش مطمئن بود. یکی از فرمانده‌ها به خنده می‌گوید «ببخشید آقا، راستش را بگویید، شما خودی هستید؟»

طرحش حرف ندارد. می‌گوید «ما به مردم قول داده‌ایم خرمشهر را بیست روزه آزاد کنیم. حتا اگر لازم بشود بسیجیها با سطل خاک بیاورند و کارون را پر کنند.» به قولش هم عمل می‌کند.

 

****

دامپروری دانشگاه ارومیه می‌خواند که به خاطر فعالیت سیاسی از دانشگاه اخراجش کردند. بعد از انقلاب، در روزنامه جمهوری خبرنگار سرویس خبری بود. مقاله هم می‌نوشت. اولین خبرنگاری بود که از طبس گزارش تهیه کرد. سازمان امل دعوتش کرد که برود آنجا و از فعالیتهاشان گزارش بگیرد. لبنان و اردن هم رفت. اما از وقتی جنگ شروع شد، تمام فکر و دکرش شد جنگ.

همیشه دفتر یادداشتش کنار دستش بود و همه چیز را دقیق و با جزییات می‌نوشت. اطلاعات عملیات بود. به قول باکری روی کاغذ می‌جنگید. البته بعد از اینکه منطقه عملیاتی را به دقت زیر نظر می‌گرفت و اطلاعات را ریز به ریز در می‌آورد و روی کاغذهایش پیاده می‌کرد.


مریم برادران

سرهنگ صیاد شیرازی

 «هنگام‌ نماز صبح‌ بود. اکثر کسانی‌ که‌ در اتاق‌ جنگ‌ بودند از شدت‌ خستگی‌ افتاده‌ بودند. نماز را که‌ خواندم‌ احساس‌ کردم‌ دیگر چشمانم‌ بسته‌ می‌شود و نمی‌توانم‌ پلک‌ها را نگهدارم‌. خواب‌ بدجوری‌ فشار آورده‌ بود ولی‌ دلم‌ نمی‌آمد از کنار بی‌سیم‌ بروم‌. همان‌جا دراز کشیدم‌ و سعی‌ کردم‌ چند دقیقه‌ای‌ بخوابم‌.

در عالم‌ خواب‌ و رویا، ناگهان‌ دیدم‌ سیدی‌ عالیقدر که‌ عمامه‌ای‌ مشکی‌ دارد، وارد قرارگاه‌ شد. چهره‌اش‌ گرفته‌ بود و بسیار محزون‌ و خسته‌ به‌ نظر می‌آمد. به‌ احترامش‌ همه‌ از جا برخاستیم‌. لحظه‌ای‌ بعد انگار که‌ دیگر کارش‌ تمام‌ شد و کاری‌ دیگری‌ ندارد، بلند شد و گفت‌ «من‌ می‌خواهم‌ بروم‌ آیا کسی‌ هست‌ من‌ را در این‌ مسیر کمک‌ کند؟»

من‌ زودتر از بقیه‌ جلو دویدم‌ و دستشان‌ را گرفتم‌ تا از قرارگاه‌ خارج‌ شود. بیرون‌ که‌ رفتیم‌ به‌ ذهنم‌ رسید، حیف‌ است‌ این‌ سید بزرگوار با این‌ همه‌ خستگی‌ که‌ دارند، پیاده‌ راه‌ بروند. پس‌ بغلش‌ کردم‌. دیدم‌ با تبسمی‌ زیبا به‌ من‌ نگریست‌ و اظهار محبت‌ کرد. از این‌ نگاه‌ محبت‌آمیز او چنان‌ به‌ وجد آمدم‌ که‌ از خوشحالی‌ به‌ گریه‌ افتادم‌.

ناگهان‌ به‌ صدای‌ گریة‌ خودم‌ از خواب‌ پریدم‌. با روحیه‌ای‌ که‌ از این‌ خواب‌ گرفته‌ بودم‌، دیگر خوابم‌ نمی‌آمد. متوجه‌ شدم‌ از بی‌سیم‌ صدای‌ تکبیر گفتن‌ می‌آید. فهمیدم‌ دو محوری‌ که‌ کارشان‌ گیر کرده‌ بود، توانسته‌اند به‌ اروند برسند.»


مریم برادران

خبر ...

 

ظهر روز سوم خرداد، رزمندگان از سه طرف وارد خرمشهر شدند و در مسجد جامع به هم پیوستند و پرچم ایران را بر بام مسجد افراشتند و خونین‌شهر دوباره خرمشهر شد.

ساعت 2:20  گویندة خبر با هیجان اعلام کرد «شنوندگان عزیز، شنوندگان عزیز، توجه فرمایید. به خبری که هم اکنون به دست من رسید، توجه فرمایید. خونین‌شهر آزاد شد.»

خبرگزاری رسمی عراق I.N.E

خبرگزاری رسمی عراق I.N.E: «سخنگوی ارتش عراق اعلام کرده است بندر خرمشهر را ترک کرده و تا مرزهای بین المللی عقب نشینی کرده اند. خبرنگار عراق افزود که عقب نشینی نیروهای عراقی، از روز یکشنبه اول خرداد ۱۳۶۱ آغاز شده بود.»

 

رادیو صوت الجماهیر بغداد

تلکس بین المللی خبرگزاری عراق، چهارم خرداد ۱۳۶۱، رادیو صوت الجماهیر بغداد: «یک سخنگوی ارتش عراق اعلام کرده است که نیروهای پیروزمند قادسیه صدام پس از آنکه تمامی حمله های قوای دشمن مجوس و نژادپرست فارس را در مناطق الخفاجیه (سوسنگرد) و الاحواز (اهواز) با اقتدار کامل دفع کردند، صبح روز بیست و چهار می (3 خرداد) در یک جابه جایی تحسین برانگیز، عقب نشینی تاکتیکی خود را از جبهه محمره (خرمشهر) با موفقیت کامل انجام داده‌اند.

 

خبرگزاری آمریکایی یونایتدپرس

رادیو دولتی بغداد، خبرگزاری آمریکایی یونایتدپرس، سوم خرداد: «سربازان در حال فرار عراق، سرگرم گریختن از خرمشهر و مناطق اشغالی هستند.»

 

روزنامه گاردین

روزنامه گاردین چاپ انگلستان: «سقوط خرمشهر یعنی سقوط آخرین و مهمترین افتخار جنگی عراق که ایرانیها با باز پس گرفتن آن، این برگ برنده را که به وسیله آن عراق می کوشید ایران را به پای میز مذاکره بکشاند، از دست بغداد ربودند.»

شورای امور خاورمیانه وزارت خارجه آمریکا

وزیر امور خارجه آمریکا، الکساندر هیگ، در شورای امور خاورمیانه وزارت خارجه: «پیروزیهای اخیر ایران در جنگ با عراق برای آمریکا نگران کننده است و منافع غرب خصوصاً آمریکا را در منطقه به خطر انداخته است.»

 رادیو دولتی انگلستان

رادیو دولتی انگلستان؛ نهم اردیبهشت ۱۳۶۱: «چنانچه ایرانیان درصدد بازپس گرفتن خرمشهر برآیند، سخت‌ترین گردو را برای شکستن برگزیده اند»

رادیو دولتی انگلستان؛ پنجم خرداد 1361: «از زمانی که خبرنگاران غربی از نیروهای عراقی در خرمشهر دیدن کرده و از روحیه خوب آنها گزارش داده اند، بیش از سه یا چهار روز نمی گذرد که ناگهان همه شهر از دست عراقی ها بیرون کشیده شد.»

 


مریم برادران

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مریم برادران


نویسندگان
مریم برادران


آرشیو من
آذر ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢


لینک دوستان
GOODREADERS
تجربه های مدیریتی من
دیکشنری
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0