وقتی نیست ...


 

 

نخواستم خاک باشم

مبادا بر پایت نشینم

گُل شدم تا از ساقه بچینی

به بهانه نوازش شامه‌ات


مریم برادران

بی سایه

حس عجیبی دارد نسبت به او؛ چیزی بین گریز و خواهش. گاهی که از بالای شانه‌ نگاهش یله می‌شود، دست و پایش را گم می‌کند. انگار منتظر واکنشی باشد یا بخواهد در قاب خاطره بیشتر نگهش دارد و شیرینی روزهایی که نرم گذشت را بازسازی کند.

فرشته می‌گوید «خودشه.» و من می‌دانم که هیچ تاب رو گرداندن ندارد، از بیم آنکه چشم بچرخاند و او رفته باشد.


مریم برادران

 

«طلوع می کند آن آفتاب پنهانی
زسمت مشرق جغرافیای عرفانی
دوباره پلک دلم می پرد نشانه چیست
شنیده ام که می آید کسی به مهمانی
کسی که سبزتر از هزار بار بهار کسی
شگفت کسی آن چنان که می دانی»

 


مریم برادران

راه ...

وقتی دختر داشت از کارهایش می‌گفت، اینکه سینما رفته، با دوستانش قرار گذاشته و با هم به کافه رفته‌اند و گاهی کلاس فلان و بهمان می‌رود، حسرت را در چهره زن دید. کلمات را قورت داد، آنقدر که نتوانست بگوید تو که یک کودک با نمک سالم شیرین داری که نمی‌شود جایش را با هیچ چیز دیگر پر کرد...

زن راهی را رفته بود که دختر نمی‌شناخت و دختر تجربیاتی داشت که زن نچشیده بود. کدام بیشتر می‌ارزید؟

 


مریم برادران

 

مغازه تازه باز شده. روی پنجره هاش نوشته: تخم مرغ، سیگار و شارژ فندک موجود است!


مریم برادران

بچه های ما، آیینه ما

1

جا خورده بودم. اما زود متوجه شدم که اشتباه کرده‌ام. فکر کرده بودم یک بچه را اینطوری بغل گرفته و الان است که بچه خفه شود (دایه عاشق‌تر از مادر!). مادر عروسک نسبتا بزرگی را –درست به اندازه یک بچه یک ساله- از بیخ گلو بغل گرفته بود و دختر پنج شش ساله‌اش دست به کمر کنارش ایستاده بود. جلوی چشمم آمد که برای آوردن عروسک چه قشقرقی به پا کرده وقتی مادر گفته: «باید خودت بیاری و ببریشا. من نمی‌تونم بارش کنم.» و انوقت دختر پا کوبیده که «من می‌خوام بیارمش. باشه، خودم بغلش می‌کنم.» و بعد از اینکه دختر پیروز از خانه بیرون آمده، مسافتی نگذشته که باز عروسک در بغل مادر جا گرفته! چون دختر خسته شده...

این تصویر ادامه دارد تا چند سال بعد که دختر، فرزندش را وبال گردن مادر می‌کند. تقریبا نوه‌های امروزی مادربزرگ‌ها را بیشتر از مادر خود می‌بینند. بارها دیده‌ام آنقدری که بچه‌ها با مادربزرگها خو دارند، مادر برایشان بیگانه است!

در این بین کی مقصر است؟ مادربزرگی که از سالها قبل دختر کوچکش را مسئولیت پذیر بار نیاورده یا دختری که خودخواهی و تنبلی را بیش از هرچیز دوست دارد؟

2

پسرک هنوز به سن مدرسه نرسیده است. روی صندلی مترو نشسته و یک صندلی را به زحمت پر کرده است. پیرزن وارد می‌شود. جا نیست که بنشیند. پسرک نگاهش می‌کند و سرش را پایین می‌اندازد. معلوم است که دلش نمی‌خوهد ببیند. احتمالا پیش بینی می‌کند که چه توقعی از او می‌رود. مادر در گوشش چیزی می‌گوید. او شانه بالا می‌اندازد. مادر دست بر سرش می‌کشد و باز نتیجه ندارد.

مادر جمع و جور می‌شود و به پیرزن می‌گوید بنشیند. اما جا کافی نیست. پسرک بازتر می‌نشیند. این بار مادر بعد از در گوشی حرف زدن با او، بدون توجه به حرکات او، خودش را می‌کشد به سمت جای پسرک و او مجبور می‌شود جمع‌تر بنشیند. اما خیلی شاکی است. آنقدری که دست مهربان مادر را که موهایش را نوازش می‌کند، عقب می‌زند.

یادم می‌آید که وقتی به سن و سال او بودم، برایم مسلم بود که بزرگترها مقدم‌اند. چند تصویر جلوی چشمم می‌دود؛ مادرهای این دوره و زمانه آنقدر مهربان شده‌اند که فراموش کرده‌اند قصه‌ای به نام تربیت هم لازم است. بارها دیده‌ام وقتی صندلی خالی می‌شود، مادر بچه‌ را می‌نشاند و خودش جلوی او می‌ایستد. من هم باشم حس امپراطوری خفه‌ام می‌کند.

3

صبح که بیرون می‌روم، بچه‌های راهی مدرسه، معمولا در حال خرید اغذیه هستند یا دستشان پر از کیک و کلوچه و ... است. این صحنه‌ها آزارم می‌دهد. نمی‌دانم نان و پنیر و میوه چه ایرادی دارد که دیگر در کیف هیچ دانش آموزی یافت نمی‌شود؟ مصرف گرایی ما از همین جا قوت نگرفته؟ سالم مصرف کردن چه؟ حتا به غاز دیدن مرغ همسایه بی‌ربط به این رفتارها نیست.

آخ .... خانواده عزیز مهربان تربیت کن وظیفه شناس فکور کجاست...؟

پ.ن: قرار است دنبال مقصر نگردیم. این را در کلاس تفکر سیستمی داریم تمرین می‌کنیم. از کلاس عذر می‌خواهم. اما من هنوز متفکر سیستمی نیستم، اعتراف می‌کنم.

 


مریم برادران

سه تا خبر فرهنگی

 

1-      نمایش عروسکی علی بابا و چهل دزد بغداد، کارگاه نمایش تئاتر شهر، ساعت 18:30. ارزش دیدن دارد. فکر کنم تا 16 اردیبهشت بیشتر اجرا ندارد.

2-      فیلم‌های مستند نقش واپسین و پردیس آجری ساخته علی‌اکبر ولدبیگی سه‌شنبه 15 اردیبهشت ساعت 18 در خانه هنرمندان به نمایش درمی‌آید. موضوع این دو مستند به بررسی اندیشه‌های خاستگاه آثار تاریخی ایران از هزاره قبل از میلاد تاکنون، سیر تاریخی آثار و برخورد عصر کنونی با این آثار به عنوان حافظ میراث پیشینیان ایران و تاریخ تمدن ایران می‌پردازد.

3-      کتابخانه اسناد ملی کشور در ایام برگزاری نمایشگاه کتاب تهران از اساتید دانشگاهی و دانشجویان برای عضویت در کتابخانه اسناد ملی بصورت رایگان ثبت نام می‌کند.


مریم برادران

 

یک وقتی یک جایی یک چیزی می‌شود که بنشینی و فکر کنی: من که به فلان چیز انتقاد می‌کردم، چی شد... چرا من هم ...؟ مبتلا شده‌ای؟ می‌دانم، آن لحظه، لحظه سختی است؛ یک جور حس محکومیت! اما آدم باید توی زندگی همه چیز را تجربه کند. نترس. فقط آدمهای بی‌عقل مرغشان یک پا دارد.

پ.ن: دکتر چمران یک یادداشت دارد که من خیلی دوستش دارم. توی اون یادداشت نوشته که من دگم هستم و البته به این دگم بودنش افتخار می‌کند. همیشه این حس را دوست داشته‌ام اما قبول کن که باید به این رسید؛ راهی که باید طی شود.

 


مریم برادران

داستان راستان

 ١

اهل خانه نگران شده بودند که این بچه، این موقع صبح کجا رفته؟ همه جا را به دنبالش می‌گردند تا اینکه او را پشت در مکتب‌خانه پیدا می‌کنند. مرتضای شش ساله، عبا دور خود پیچیده، پشت در مکتب‌خانه، منتظر آمدن استاد به خواب رفته بود.

 ٢

دوازده ساله بود که راهی حوزه علمیه مشهد شد. یکسال بعد شک و تردیدها و پرسش‌هایی که جواب قانع کننده‌ای برایشان پیدا نمی‌کرد، سر و کله‌شان پیدا شد. این بود که راه قم را پیش گرفت؛ هرچند که شرایط خوبی برای روحانیت نبود. رضاخان عمامه‌ها را با کلاه جایگزین می‌کرد. مرتضی دیده بود که پدرش را هم مکلا کردند. دیده بود پدرش به همین دلیل خانه نشین شده. اما نمی‌توانست سئوالهایش را بی‌جواب رها کند. رفت و حجره نشین قم شد؛ کاری که نتایج درخشانش برای جوان‌های نسل بعدی نعمت شد.

 ٣

به زیارت امام هشتم (علیه السلام) رفته بود. بعد با موافقت خانواده، به خواستگاری دختر آیت‌الله روحانی رفت. اما مادر دختر مخالف این وصلت بود. دخترش سیزده سال بیشتر نداشت و می‌خواست بگذارد درس بخواند و دیپلم بگیرد. مرتضی گفته بود در خانه او هم می‌تواند. اما هربار به بهانه‌ای جواب رد می‌شنید. آیت‌الله روحانی که سال قبل، مرتضی را در حجره‌اش در قم دیده بود و با او همنشینی کرده‌بود، سعی کرد همسرش را راضی کند. بعد از چند بار رفت و آمد مرتضی، دختر هم خوابی را برای مادر تعریف کرد که دو سال پیش دیده بود و تا آن روز پنهان کرده بود: «در خواب به اتاق پدر رفته بودم. کاغذی را از روی زمین برداشتم که روی آن نوشته بود: برای مرتضی مطهری عقد خواهم شد.» با اینکه تا آن روز چنین کسی را نمی‌شناخت، اما حالا که پای چنین کسی به خانه‌ باز شده بود، حتما حکمتی بود. یک هفته بعد، با رضایت مادر عقد کردند و به قم رفتند.

 ۴

مرتضی به فرزندانش می‌گفت: «یکی از چیزهایی که خیر و برکت به زندگیم داد و لطف خدا را شاملم کرد، احترام به والدینم بود.» هرگاه به فریمان-زادگاهش- می‌رفت، دست آنها را می‌بوسید. به بچه‌هایش هم می‌گفت این کار را بکنند. پدر را اول استادش می‌شناخت. دوره طلبگی، وقتی برایش نامه می‌نوشت، «روحی فداک» خطابش می‌کرد. کتاب داستان راستان را هم تقدیم به او نمود. وقتی پدر در سن صد سالگی فوت کرد، مرتضی آنقدر غمگین بود که با صدای بلند می‌گریست. درست همانطور که وقتی خبر شهادت خودش رسید، امام گریست.


مریم برادران

 

مرد حُرّ[1]

 

اقبال دو بار متولد شده است: در تقویم مشهور جهانی بیست و دوم فوریه 1873 میلادی (1289 قمری) و در تقویم هند و پاکستان، نهم فوریه 1877 میلادی (1293 قمری) روز تولد اوست؛ «یوم اقبال» که هر ساله به جشن و بزرگداشت می‌گذرد. اقبال با خانواده‌اش در شهر سیالکوت زندگی و تحصیل کرد. دویست سال قبل از تولدش، اجداد برهمن او مسلمان شده بودند و حتا رد پای گرایشات صوفیه در این خاندان دیده می‌شود؛ شاید علاقه زیاد اقبال به مولانا هم از همین جا رنگ گرفته باشد.

فلسفه را در دانشگاه لاهور، کمبریج لندن و مونیخ آلمان تا دکترا ادامه داد. بعد از مدتی به پاکستان برگشت و به تدریس و شاعری و وکالت پرداخت. البته کار اصلی‌اش چیز دیگری بود. بیشتر او را روشنفکری غرب ستیز می‌شناسند تا فیلسوف یا شاعر. دوره رشد او با تاریک‌ترین اتفاقات در کشورهای اسلامی همراه بود: انگلیس در افغانستان و اندونزی، فرانسه در الجزایر و سوریه و تونس، روس و انگلیس در شمال و جنوب ایران ... و سرانجام از هم پاشیدن حکومت عثمانی. مسلمانان چشم و دهان بسته بودند و بردگی می‌کردند. اقبال نمی‌توانست ساکت بماند. قسم خورده بود که آنها را از «خواب گران» بیدار کند. این شد که شروع کرد به نوشتن مقالات روشنگرانه و سخنرانی و سرودن شعرهایی که هم لطافت داشت و هم تند و تیز بودند.

کم‌کم پایش به سیاست باز شد و به عضویت در مجلس قانونگذاری پنجاب درآمد. در 1930 در کنفرانس سالانه مسلم لیگ در الله آباد فکر تشکیل کشور مستقل پاکستان را مطرح کرد تا درگیری بین هندوها و مسلمانان تمام شود. هرچند این اتفاق هفده سال طول کشید و او آن روز را ندید. 

اقبال در سفری که به اروپا دعوت شده بود، برای اولین بار بعد از بیرون رانده شدن مسلمین از اسپانیا، در مسجد قرطبه نماز خواند. قصیده جاویدنامه را هم تحت تاثیر این مسجد نوشت که با پیشگفتاری کوتاه و جذاب از هرمان هسه به آلمانی ترجمه شد و آنماری شیمل آنرا به ترکی برگرداند. اقبال را که مطهری و شریعتی به ایرانیان شناساندند، بیشتر در لابه‌لای دیوان اشعارش به فارسی در اسرارخودی، رموز بیخودی، پیام مشرق، پس چه باید کرد ای اقوام شرق، مسافر و ارمغان حجاز جستجو می‌شود.

اواخر عمر زمین گیر شده بود ولی زبانش هنوز حرفها داشت، کتاب ها و مقالات را املا می‌کرد و با دوستان و عیادت کنندگان در مورد مسائل اسلامی و علمی روز بحث و گفتگو می‌نشست. ده دقیقه قبل از مرگش، نزدیک طلوع آفتاب 21 آوریل 1938، این اشعار را زمزمه می‌کرد: نشان مرد مومن با تو گویم /  چو مرگ آید تبسم بر لب اوست.



[1] نام یکی از اشعار اقبال در مجموعه چه باید کرد؟


مریم برادران

 

دارم می‌رم کلاس تفکر سیستمی که شاید از خطی فکر کردن که نتیجه کلیشه‌ای فکر کردنه دور شم. اما انگار کم‌کم گروه ما داره استاد و آسیستانش رو عصبانی می‌کنه. چون این گروه یه جور دیگه فکر می‌کنه و استاد همش می‌خواد بگه: «روش منو یاد بگیرین.»

چرا نباید یه جور دیگه فکر کرد؟ اگه می‌خواستیم مث اون فکر کنیم، خب مگه فکر کردن خودمون چه‌ش بود؟ بدیش اینه که فکر ما رو نقد نمی‌کنه که بفهمیم چه‌مونه! من نمی‌تونم همه چیزو در عرض هم ببینم. همیشه یک نقطه کلیدی پیدا می‌کنم که از مدلم می‌زنه بیرون. کمک ....

 


مریم برادران

آرزو

وقتی کودک بودی، چقدر دلت می‌خواست بتوانی میله بالا سرت را در اتوبوس بگیری. پا بلند می‌کردی و به زور دست کشیده‌ات را به میله می رساندی. انگار اینطوری ثابت می‌کردی بزرگ شده‌ای. حالا بزرگتر شده ای. قطار مترو سقف بلندتری دارد. میله‌هایش هم دورترند. کمی دست دراز کن برای گرفتنش. لطفا ... اینطوری مطمئن می‌شوم که هنوز زنده‌ای، هنوز قد می‌کشی...


مریم برادران

 

چند سال پیش بود، شاید بیش از 10 سال. می‌خواستی از همسرت جدا شوی. می‌خواستی کودک چهارساله‌ات را بگذاری و بروی. همسرت مرد خوبی بود. تنها ایرادش این بود که نمی‌دانست همسر بودن یعنی چه. مسئولیت یعنی چه. هیچ وقت نتوانسته بود جسم و روح تو را تامین کند. آدم سالمی بود اما هیچ وقت نتوانسته بود بفهمد یک زن به چه چیزهایی نیاز دارد. و تو هیچ وقت یاد نگرفته بودی نیازهایت را بگویی.

یک روز گذاشته بودی و آمده بودی بیرون. مادر و پدرت شوکه بودند. توی فامیل این چیزها نبود. پدرت فقط ساکت بود. سکوت و آه. مادرت هم که یک ریز حرف می‌زد. پدرت خیلی منطقی است، منطقی به معنی رایج کلمه. از آن آدمهایی که حتا عشق را مزخرف می‌داند و می‌گوید «وجود ندارد، این بازی‌ها چیه؟! مسخره است.» مادرت هم که همیشه سعی کرده بود به تو زیرکی را بیاموزد و صبوری. اما گاهی فکر می‌کنم وقتی خودش زیرک نبوده، چطور توقع دارد تو این مهارت را یاد گرفته باشی؟ اما صبور است و تو هم. اما انگار صبوری هم حدی دارد.

یک ماه گذشت و حرف برگشتن تو در بین بود. خودت از همه دودل‌تر بودی. عصبانیت تو بعد از یک ماه خوابیده بود و دلتنگی و شاید مقداری عادت، مرددت کرده بود. مطمئنم می‌دانستی با برگشتنت چیزی تغییر نکرده. می‌دانستی نه تو می‌توانی کس دیگری شده باشی و نه او. می‌دانستی قصه آدمها اینقدرها هم ساده نیست. حتا اگر مهری باشد، مقطعی است. اما آیا سرنوشت زن مطلقه برای تو چیزی بهتر را نوید می‌داد؟

شنیدم کسی به پدرت گفته بود زنی در شمال هست که پیشگویی می‌کند. گفته بود اگر می‌خواهید سرانجام این برگشت را بدانید، سراغ او بروید. چقدر دلم برای پدر منطقی‌ات سوخت. بچه‌ها همیشه باعث دردسرند و همیشه جاهایی هست که والدین را با همه مو سفیدی، مجبور به عقب نشینی کنند. «ویولن زن بر بام» را دیده‌ای؟ همیشه برایم تداعی پدرت را می‌کند! یک روز سحر با مادرت راهی شمال شد تا آن زنی را که دچار الهامات غیبی است و پیشگویی می‌کند، ببیند؛ شاید بتواند راحت‌تر تو را به خانه همسرت برگرداند.

نمی‌دانم تو دانستی چه گفته بود یا نه. اما من شنیدم. مادرت برایم گفت «می‌گفت شاید سالها بتواند تحمل کند. اما عاقبتش به حواس پرتی و جنون می‌کشد.» حالا پدرت که می‌دید تو بی‌تاب برگشتنی، مستاصل بود و باز منطقش گل کرده بود که «اینها چرت و پرت می‌گویند. بی‌خود رفتیم...» و من شاهد دل نگرانی‌ها بودم. ما آدمها حتا اگر به حافظ تفال می‌زنیم، برای آرامش خیال است، نه چیز دیگر.

تو برگشتی.  آن روز را هم به یاد دارم. روز سختی بود. پدرت سکوت کرد و مادرت یکریز حرف زد و تو گریستی و همسرت دنبالت نیامد. زنگی زد و تو رفتی.

در این سالها همسرت تغییری نکرد، کودکت بزرگ شد، توقعات تو کمتر شد و صبر و سکوتت. اما باز نیاموختی نیازهایت را بگویی و بخواهی. به قول خودت می‌ترسی. و من نفهمیدم چرا همه می‌گویند همسر تو مرد خوبی است و البته تو هم زن بسازی هستی!

می‌گذرد و من همیشه نگران هستم. چند وقت پیش که اوضاع کاریت به هم ریخت و تو معلق شدی، وقتی دیدم چطور به هم ریخته‌ای، وقتی تلفن زدی و پرسیدی «من دیروز به تو زنگ زده بودم؟ چی گفتم بهت؟» و کاملا فراموش کرده بودی با اضطراب چقدر امید بافته بودی. دلم ریخت. کابوس حرفهای آن زن برایم زنده شد و در رویا پدرت را بر بالای بام دیدم که چطور سعی می‌کند تعادلش را حفظ کند و ویولنش را بزند. هرچند حتما آن زن مزخرف بافته بود!

 


مریم برادران

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مریم برادران


نویسندگان
مریم برادران


آرشیو من
آذر ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢


لینک دوستان
GOODREADERS
تجربه های مدیریتی من
دیکشنری
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0