بوی عیدی ...

میگویی سال ببر و من به این فکر میکنم که سال گاو چه طور گذشت. نمیدانم اسم سالها آیا هویت دارد؟ اگر چنین است، پس 88 سال گاو وحشی بود. با همه مواهب و نیکیهایش که کم نبودند، خشونت و ترس هم با خودش داشت. اما گذشت.
در این روزهای پایانی، دل میبندم به ...
نه سال خوبتر، که به بروز انسانیت شریفتر.
نه روزهای خوشتر، که معنویت بیشتر،
نه اتفاقهای میمون، که آرامش و اطمینان قلبی،
دل میبندم به سلامت جسم و جان و روانی که اگر باشد، همه دنیا را بهار عدالت همیشگی است.
یا محول الحال والاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳۳ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۱٢/٢٧
مثل یک لیوان آب خنک
به تو غبطه میخورم. به این اخلاق آرام، منش مهربان و آماده به خدمتت. به سادگی نگاهت به زندگی که روزهایت را هرچند سخت، گذرا میکند. بارها وقتی در قبال بد اخلاقیام (و به قول تو جدیتام!) میخندی و به کارهایت ادامه میدهی، دلم خواسته بگویم چقدر این ویژگیات را دوست دارم، چقدر تحسین برانگیزی در چشم من. اما دیسیپلین مدیریتام را حفظ کردهام! استاد «ع» راست میگفت: سازمان محل مرگ روابط انسانی است؛ چون رسمیت حرف اول را میزند. و «باید» اینطور باشد.
برای سال نو خداحافظی کردیم و تا سال دیگر خندههایت را با خودم به یادگار خواهم داشت و عجله همیشگیات را برای رفتن به خانه در کنار اضطراب شروع یک کار جدید...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٢٧ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۱٢/٢٧
«کوتاه ترین داستان کوتاه جهان توسط ارنست همینگوی نوشته شده :
For Sale: Baby Shoes, Never Worn.
برای فروش: کفش بچه، هرگز پوشیده نشده .
گفته میشود ارنست همینگوی این داستان ۶ کلمه ای را برای شرکت در یک مسابقه ی داستان کوتاه نوشته است و برنده ی مسابقه نیز شده است. همچنین گفته میشود که وی این داستان کوتاه را در یک شرط بندی با یکی از دوستانش که ادعا کرده بود که با ۶ کلمه نمیتوان داستان نوشت، نوشته است. کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا نیز داستان زیر میباشد که نویسنده ی مشخصی ندارد!
The last man on earth is sitting alone in his room and all of a sudden a Knock on the door.
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند.»
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٢٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۱٢/٢۱
شمارش معکوس
شنیدهای که میگویند آدمها نزدیک مرگشان خاطرات گذشته را به یاد میآورند، انگار زندگی مثل پرده سینما جلوی چشمشان میآید. من هم مدتی است اینگونه ام. نه که بار اولم باشد. همیشه از اواسط اسفند شروع میشود. در حد جان کندن سخت میگذرد و نمیفهمم چه مرگم میشود. کم صبر و گاهی بد عنق. لحظه شماری میکنم برای آنکه این یک دور تمام شود و برویم سر خانه اول. شاید محول الحال شوم. و عجیب آن لحظه اتفاقی است، مثل رستاخیز؛ مشتی نمونه خروار.
دلم تنگ است...
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳٢ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۱٢/۱۸
امنیت اجتماعی، کودکی که سایه مادری میخواهد
میگویم «میخوام تولدت برات عروسک بخرم.»
ذوق زده میگوید «از کجا میدونستی من عروسک دلم میخواد؟»
میگویم «چون دوستت دارم. حالا بگو دلت چه جور عروسکی میخواد؟»
کمی فکر میکند و با شیطنت جواب میدهد «از اونا که پشت ویترین اون مغازه کوچیکه سر کوچه بود. همون که دوستم هم داره. لباساش عوض میشه، خوشگله. لباساشم خوشگله. بهش میگن باربی.»
نگاهش میکنم. میداند که من خوشم نمیآید. زود میگوید «آخه خاله جون، سارا و دارا سنگینه، اصلا هم خوشگل نیست. چشماش هم به قول خودت وزغیه. من دوست ندارم.»
راست میگوید. اصلا چیز مناسبی برای بازی بچهها نیست و جذابیتی ندارد. یاد آن روزها میافتم که قرار بود به بازار بیاید و چه سر و صدایی به پا کرده بود. همه منتظر بودند ببینند این عروسک بومی که قرار است با باربی و هر عروسک اجنبی دیگر مقابله کند، چه ویژگی خاصی دارد. اما لباسهای محلی نامتناسب هم نتوانست این عروسکهای مظلوم را حتی در ردیف سایر عروسکها جا کند.
اکتفا شد به برچسب و مداد و دفترچه که به تصویر این عروسکهای بد اقبال مزین شدند. البته آن هم بعد از آنکه از فروشنده میشنوی «فقط سارا و دارا دارم. بقیهش تموم شده. بدم؟»
بازیهای رایج بچههای این دوره و زمانه همین بازیهای کامپیوتری است. مینشینند پای کامپیوتر و مثل سریش میچسبند به صندلی و حتا هله و هولههای رنگارنگ آنها را از جا نمیکند، مگر وقتی که بشنوند you win! و آنوقت فریاد شادیشان همه خانه را پر میکند و تازه اول بازی است. باید به همه ثابت کنند که میتوانند. مبارز میطلبند و .... بازی جدیدی نیست که بیاید به بازار و ردش را نزنند. اگر خانهای از نعمت کامپیوتر بیبهره باشد، خدا زنده بگذارد این کافی نتها و گیم نتهای عزیز را که در هر محلهای به وفور روییدهاند و کار و کاسبیشان حسابی به راه است، کسادی ندارد. حتی اگر چندتا کنار هم باشند!
قصه همه بازیها هم چیزی است شبیه به بزن و بکش. بازیهای فکری زیاد نیست و اگر هم هست، طرفداری ندارد. یک روز میشنوی که فلان کشور بازی ناجوانمردانهای ساخته و آه از نهادمان بلند میشود. بعد یادمان میافتد که مگر جواب مشت، مشت نیست؟ پس باید کاری کرد و میرویم سروقت ساختن بازی ایرانی- اسلامی. سر و صدایش گوش فلک را کر میکند اما وقتی به بازار میآید، بازی آنقدر مشکل دارد و آنقدر کم جاذبه است که به راحتی از میدان به در میرود. کی حوصله دارد بنشیند، فکر کند و کاری حسابی بکند و از میدان به در نرود؟
پدر و مادرها برای سلامت روح و روان فرزندانشان احساس ناامنی نمیکنند؟
این قصهای است که درباره لباسهای مد بازار هم صدق میکند.
- چه چیزی بپوشم؟
معلوم است. هرچه در بازار بیشتر است و جوان پسندتر. سرو صدایی از دور، از ناحیه فرهنگ دوستان میآید که «مگر خودمان دستمان کج است. لباس مناسب فرهنگ ایرانی!» اما صدا در همان دور دستها پژواک میشود و تمام. جلوهای میکند اما آنقدر کمرنگ که خیلی زود محو میشود.
چرا هیچ وقت به فکر ایجاد شرایط جدید نیستیم؟ بیشتر مقابله میکنیم (تازه اگر این کار را هم بکنیم که نادر است) و انرژیمان صرف دفع مضرات میشود تا ایجاد زمینه مساعد فعالیت.
روز ولادت حضرت زهرا (سلامالله) هر کانالی میزند، کسی نشسته و از فضایل او میگوید؛ مثل همه ولادتها و شهادتهای دیگر. عصبانی میشود و میگوید «من که از دیشب تا حالا هر کانالی زدم، همین حرفها بود. همهشون میگن او الگو است. اگر جوانهای ما او را بشناسند و سرمشق بگیرند، این همه مشکل نداریم. اما من آخر نفهمیدم چطور میشه الگوی من باشه؟ آخه فقط میگن خوب بود و باکمالات. اما نمیگن چه طوری بود! من که حوصلهم سر رفت.»
یاد حرف همکارم میافتم که میگفت «من و دخترم الان میتونیم یانگوم رو کاملا تصور کنیم و بگیم کی بود، چی کار کرد، چه جوری زندگی میکرد. اما محض رضای خدا حتی یک زن ایرانی یا اسلامی که بتونیم حداقل یه تصویر از زندگیش داشته باشیم یا بهش فکر کنیم، توی ذهنمون نیست.»
این همه اهل علم و این همه تاریخ چرا باید خاک بخورد و به کلی گویی اکتفا شود؟
بعضی بچهها آنقدر دوست داشتنی هستند که هزارتا خاله دارند. دور و برش میپلکند و حظ شیرینیش را میبرند. این خاله های مهربان حتی حاضرند برای بادگلو زدن بچه، یا تر و خشک کردنش از جان مایه بگذارند اما وقتی صدای گریه بنفش بچه بلند میشود و نیاز به کمک اساسی دارد، فقط یک مادر دارد. اگر مادر در قید حیات نباشد یا به دلیلی در دسترس نباشد، اگر یکی از خالهها از خود گذشتگی نکند، معلوم نیست سر بچه چه بلایی میآید. هرچند که سایه مادری کجا و مهر دیگران کجا.
قصه امنیت ما هم اینطوری است. همه ادعا دارند که باید برای امنیت اجتماعی کاری کرد. شوخی که نیست. امنیت تا نباشد، آب در دل آدمها بند نمیشود. هرکس برای ایجاد این امنیت نقشهای دارد و طرحی. اما پای عمل که میرسد یکی میماند، تک و تنها.
شئونات زندگی آدمیان دو جنبه داد: اندیشه و کردار. رفتارمان نشانهای از تفکرات، ارزشها و باورهای ماست. اینکه چطور میپوشیم، چطور برخورد میکنیم، چه چیزی توجهمان را جلب میکنیم، علایقمان به چه سمتی است، همه از همان چیزی که توی سرمان میگذرد آب میخورد. آنچه از دریچه چشم و گوش خوراک مغزمان میشود، همان است که در گفتار و کردارمان، در انتخابهامان نمود دارد.
راستی در حوزه اندیشه جای چه چیزهایی خالی است که خلاء آن در کردارمان عدهای را به اجبار به زحمت جبران آن میاندازد؟
به نظر مادر کودک امنیت، متولیان فرهنگ اند که نقش مادری خود را به خاله دلسوز واگذاردهاند. هرکس وظیفهای دارد و ابزاری برای انجام وظیفه. متولیان فرهنگ اگر نجنبند و میدان باز هم خالی بماند، این بچه از پا در میآید. هرچقدر هم خاله مهربان باشد و او را تر و خشک کند، برای آنکه بچه پا بگیرد و قوی بار بیاید، سایه مهربان مادر را میخواهد.
حضرت علی (علیهالسلام) فرمود: «مراقب افکارت باش که گفتارت میشود. مراقب گفتارت باش که رفتارت میشود. مراقب رفتارت باش که عادت میشود. مراقب عادتت باش که شخصیت میشود. مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت میشود.»
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۱٢/۱٧
شب اشک ها و لبخندها
مکاشفه در یک میهمانی خاموش
نویسنده: آتیلا پسیانی
کارگردان: رضا حداد
اگر هوس دیدن کاری متفاوت و نه چندان سخت را دارید، این انتخاب فوق العادهای است. به خصوص که بتوانید بلیت جایگاه را بگیرید، اما ردیف اول و دوم ننشینید.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤۳ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۱٢/۱٦
و خدا گفت
چون پیمانه کنید پیمانه را تمام کنید که این بهتر و خوش عاقبت تر است. و چیزی را که بدان علم نداری پیروی مکن زیرا گوش و چشم و دل مسئولند و مورد بازخواست قرار خواهند گرفت. و در زمین با کبر راه مرو که هرگز زمین را نتوانی شکافت و در بلندی به پای کوهها نتوانی رسید.
(آیات 35 تا 37 سوره اسرا)
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۱٥ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۱٢/۱۳
معرفی کتاب
زن پرده نئی
نوشته بهرام بیضایی
انتشارات: روشنگران و مطالعات زنان
فیلمنامه جذابی است که به تازگی خواندهام. مثل سایر کارهای نویسنده، بیشتر گرایش به تئاتر دارد. نکته مهم این کار، نگاهی است که به انسانیت و اخلاقیات ارائه میشود و به نظر میرسد هسته اصلی این جمله است «بیماری تن از روان آدمی است». بیضایی در این کار نگاهی متفاوت به زن دارد؛ درست مثل آن چیزی که در ادبیات کهن وجود داشته است، مظهر ذکاوت، علم و خویشتنداری.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٥٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۱٢/۱۳
پیامبر برای برپایی یک جهان واحد، همه قیدها را در هم شکست
از سپیده دم آفرینش آدمی، ذهن او در پی شناخت بوده است. از همین رو، در خود و پیرامون خود، به کشف ناشناخته ها پرداخت و در طی هزاران سال با تلاشی جانکاه در پی حقیقت گشت. آنچه بیش از همه آدمی را به تکاپو وا می داشت و او را به اندیشیدن بر می انگیخت،ترس او بر سرنوشت خویش بود. زیرا که خود را در جهانی پر سطوت، که از زمین وآسمان بر او دشمنانی بزرگ چیره می کرد، ناتوان می دید، و یارای برابری با آنها را نداشت. امنیت و ثبات دو انگیزه ژرف و دو هدف دور دست او، در پس نگاه های خیره و ترسان او در معمای طبیعت، بودند. برای تحقق امنیت وآسایش تنها دو راه پیش رو داشت: چیرگی بر طبیعت و سازش با طبیعت از هر راه ممکنی.
چون در آن مرحله از تحقق امر نخست فرو مانده بود، به اکراه، به کوشش برای تحقق امر دوم تن داد. از این رو به خلق اوهام گوناگونی پرداخت و به بندگی آنها پرداخت. قرآن نیز آن را بیان کرده است، همچنان که این مسأله در تاریخ ادیان وعقاید ثابت شده است.
جهل که در آن هنگام دلیل موجهی بود، در روزگاران دیر پای دوره بت پرستی، مایة دوری انسان از جایگاه والایش بود. مقصود ما از بت پرستی مفهومی اعم از نظام شرک آلود است. آنچه میان ساخته دست آدمی وموجودات معبود او، همچون اجرام آسمانی، درختان وحیوانات، مشترک است، همان وهم بر ساخته در این نمادهاست، که آدمیان به شیوة فریبکارانه وبرای مجاب کردن عقل، در برابر آن اوهام فروتنی ورزیدند. چنانکه ما کودکان را با سرگرمی ساکت می کنیم، آدمی نیز عقل خویش را اینگونه خاموش ساخت.
در آن مرحلة طولانی ودشوار، آدمی بنا به غریزه ترس در برابر کائنات طبیعی مانند خورشید وماه سر فرود آورد. و به امید کسب روزی، در برابر حیوانات ودرختان کمر خم کرد. پس از آن در برابر ساخته هایی که خیالش آنان را جسمیت بخشیده بود ونمادی از خدایانش بودند، تعظیم کرد. او این خدایان را در معبدهایی نزدیک خویش ساخت، تا هر گاه از چیزی می ترسید یا چیزی می خواست، به آنها پناه برد.
این بت ها انسان را از علم آموزی ودریافت حقایق باز داشتند. چرا که به نظر او قدسیت این بتها مانع اندیشیدن در ماهیت وکنه آنها می شد. آدمی به جای تحلیل وعلت یابی رخدادها، بسند می کرد که حوادث بنابر اراده های عُلوی جریان دارد. اگر احترام آنها بر او واجب است، به ناچار کمتر از آن است که راز آنها را دریابد.
بنابراین در خود این جرأت را نمی دید که از زیر سلطه طبقه ای از مردم، که اعتقاد داشت قداست خدایان را دارند، به در آید، او اعتقاد داشت که اوضاع جهان، ثابت ودگرگون ناپذیرند. نظامهای مقدس است که مشکلات را آفریده وبا مقدراتش بازی می کند، وچون چیزی نداشت که با او برابری کند، از روی درماندگی وبه سبب رنجی که از او می برد، نزدیکش شد. این نظام شرک آلود در خدمت بتهایی از بشریت بود مانند طبقات بزرگان واشراف از شاهان وثروتمندان. افزون بر این انسان هر خرافه ای را باور داشت. این خرافه ها را بر فلسفة سستی که با ظواهر طبیعت پیوند داشت، بنا می کرد. اگر قمر در برج عقرب بود، آن را شوم می پنداشت ودست از حرکت وکار می کشید؛ می ترسید به شری از سوی خدا دچار شود، زیرا که در آن زمان مزاج خداوند- نعوذبالله- مضطرب ودر معرض بحرانهای عصبی بود.
نیز بتهایی از عادت وسنت می پرستید. این سنت وعادت سنگین ترین غل وزنجیرها بر آدمی وپر اثرترین چیزها در جمود و واپس ماندگی او بودند. ذات او بزرگترین بتها بود ، وچه بسا همچنان نیز باشد. آن ذات را می پرستید وهیچ چیز را نمی دید، مگر از دیدة آن. حق آن بود که ذات او حق می دانست، هر چند باطل باشد. وباطل همان بود که ذات می گفت اگر چه بر حق باشد.
انسان در فراز وفرودهای تاریخ چنین بود و بدین گونه اجتماعش شکل گرفت. یکی از فضایل انسان- در آن دوران ها نیز انسان فضایلی داشت- این بود که به تجاربش آگاه بود واز نتایج آنها سود می برد. ورفته رفته بنا بر قوانین مسلم پیشرفت کرد، قوانینی که ما آنها را الهی می دانیم ودیگران آن را مادی می خوانند. وقتی فلسفه به صورت قوام یافته وپخته ظهور یافت، فلاسفه ندای آزادی انسان را از زنجیرهایش سر دادند، ومردم را به شکستن بت های گوناگونشان فرا خواندند. اما واپس گرایان وسوداگران عقیده انگ الحاد وکفر بر آنان زدند، ودعوتشان را با منزوی کردنشان از مردم نا کار آمد کردند. وآنچه به منزوی شدن فلاسفه کمک کرد این بود که آنان عقل را مخاطب می ساختند نه دل را، وکمتر کسی از مردم تحت تأثیر این زبان قرار می گیرد وبه آن پاسخ می گوید.
از این رو دیگر برای پیشرفت اجتماعی وبه کمال رساندن آن، چاره ای جز دخالت خدای سبحان نبود. کار رسولان در اثر بخشی، به کلی، با فلاسفه متفاوت است.چرا که پیامبران عقل آدمی را در چارچوب وجدانشان مخاطب می ساختند. ودین چنانکه متخصصین با الهام از پیامبر این گونه تعریف کرده اند:فطرتی است که انسان را به خالقش پیوند می دهد ودعوت الهی از این فطرت آغاز شد. این بینش، بزرگترین عامل توفیق انبیا در رسالتِ به حقشان بود. ارتباط غریزی میان آدمی و خدایش رسالت انبیا را آسان می ساخت. اما در رسالت فلاسفه سودی نداشت.
در حالیکه فیلسوفان خود را تنها وآسیب پذیر می دیدند، پیامبران در ژرفای احساسات مقدس و اصیل آدمیان جای داشتند. هرگاه مردم برای حفظ سنت یا امری موروثی با آنان به جفا رفتار می کردند، دعوت از دریچةایمان به خدا، به درون آنها راه می یافت.
رسالت همة انبیا یکی است، واختلافشان، تنها به ادوار زندگی بسته است؛ ادوار زندگی با توجه به تکامل وتکوین. جوهر انقلاب پیامبران بر ضد بت پرستی به هر شکلی که باشد، در مراحل و ادوار مختلف تفاوتی نمی کند. زیرا که آنان رهبرانی رهایی بخشند؛ به دقیقترین معانی ای که ما امروز از این دو واژه (رهبر ورهایی بخش) در می یابیم. گزاف نیست اگر بگوییم حضرت محمد(ص) بزرگترین پیامبر است وانقلاب او بزرگترین انقلاب. این بیان واقعی این انقلاب است ونتایج این انقلاب وتاریخ، این را ثابت کرده است.
در این گفتار بر آنیم که عظمت پیامبر را با پاره ای کارهای قهرمانانه اش برای آزاد ساختن بشر از بندها وبت ها به سوی جهان بهتر بر شمریم.
یکم: پیامبر در جهانی که فرقهها و گرایشهای متفاوتی در آن بودند، دعوت خود را بر توحید بنیان نهاد. برای دنیا خدایانی بی خرد ساخته بودند. این خدایان منجلابهای تفرقه، رسوایی و نادانی بودند.پیامبر اسلام در دعوت رهایی بخش خود با سختی هایی رو به رو شد که خود ـ در حالی که او فداکار و شکیبا بود ـ چنین میگوید: هیچ پیامبری آنچنان که من آزار دیدم، آزرده نشد.
او با رد شرک و زشت شمردن بت پرستی دعوتش را برای ژرفا بخشیدن به این اصلِ جامعِ رسالتش (یعنی توحید)، آغازید. تا اینکه در یوم الفتح پیروزی درخشانش را به اوج رساند. وعلی جوانمرد اسلام را بر شانههایش بلند کرد. خداوند با این پیروزی او را برتری بخشید. در آن روز علی(ع) دستان خود را زیر بزرگترین بت، هبلِ یک چشمِ وصله دار برد و آن را از ریشه برکند. دیگر بتهای کوچک را نیز برکند تا با نابودی آنها نظام شرک را از میان برد.
پیامبر در نبرد با شرک به از میان رفتن ظواهر بسنده نکرد. بلکه در سنگرگاههای آن یعنی جانها و دلها به مبارزه با آن پرداخت. وجان ها ودل ها را از نگرانیها و وسوسه ها پاک کرد. پیامبر میفرماید: شرک پنهانتر است از جنبش مورچهای سیاه، بر تخته سنگی، در شبی تیره[ii]. چه انگیزهای نیرومندتر از حس خطر از پیروی شرک و مقابله با اثرش در راههای تاریک و لانههای پنهانش است؟ و چه نیرویی بهتر از این احساس، با خطر کمین گرفته در درون سینهها و آرام جانها مقابله می کند؟
سال نهم هجری پیامبر هیئتی متشکل از علی(ع) و ابی بکر را با آیاتی از سوره برائت روانه یمن کرد. حضرت علی از جانب پیامبر نبردی بر ضد الحاد را در دربار اعلام کرد. نبردی که در آن سستی و نرمش راه ندارد. خورشید و ماه را از عرش الهی تا بندگانی برای خدا پایین آوردند. او گفت خورشید و ماه و دیگر موجودات تحت فرمان خداوند هستند.و هرگاه خداوند برای آنها خیر و نفعی بخواهد،خیر و نفعی بیشتر به انسان می رسد.
پیامبر در دعوت خود، در برابر فریبها و تهدیدها، نه سستی ورزید و نه نرمش به خرج داد. در برابر آنها قد برافراشت و گفت: به خدا سوگند اگر خورشید را در دست راستم و ماه را در دست چپم بگذارند، تا از رسالتم دست بردارم، چنین نمیکنم مگر مرگم فرا رسد.
آنچه طبری و ابن حجر به نام افسانة غرانیق نقل کردهاند، بسیار شگفت انگیز است. برای بیپایگی این روایت کافی است آن را با رسالت و سیرة پیامبر بسنجیم. آنها نقل کردهاند: در سال پنجم هجری ستمها بر مسلمین گران آمد. سرانجام پیامبر به گروهی دستور داد به حبشه هجرت کنند. پیامبر آرزو داشت که آیهای بر او نازل شود و به او اجازه دهد تا با ستمگران و بتهای آنها خوش رفتاری کند. پس سورة نجم نازل شد. پیامبر آن را برای مردم خواند. وقتی به این دو آیه رسید: افرأیتم اللات والعزی، و مناه الثالثه الاخری به او الهام، و بر زبانش جاری شد: تلک الغرانیق العلی،و منهن الشفاعه ترتجی. (آنها غرانیق بلندمرتبه هستند واز آنها امید شفاعت می رود) مشرکین شادمان شدند، چه مشاهده کردند پیامبر به خدایانشان احترام میگذارد، و در کارها آنها را شریک خداوند می داند. آنها روایت کردهاند پس از وحی و شب هنگام که پیامبر تنها ماند، پشیمان شد، افسوس خورد و ناپسند شمرد آنچه بر زبانش جاری شده بود.و مساله را دوباره به حال نخستینش برگرداند.
اما پاسخی کوتاه به این افسانه:
1. در سند این روایت کسی هم چون محمد بن کعب هست، که در هنگام نزول سورة نجم متولد نشده بود. او دو سال پیش از وفات پیامبر به دنیا آمد. همچنین در میان راویان کسی وجود دارد که به حبشه مهاجرت کرده بود. محمد بن قیس از آن جمله است . حتی یک راوی هم ندیدیم که در زمان این رویداد حاضر بوده باشد.
2. بخاری و درامی و دیگر محدثین و سیره نویسان، سجده های پیامبر در سورة نجم را گفتهاند، امّا به افسانة غرانیق اشارهای نکردهاند.
3. قاضی عیاض تصریح کرده است که داستان غرانیق ساختة زنادقه است، و فقها و گروهی از محدثین نظر او را پذیرفتهاند.
4. حتی با چشم پوشی از آنچه گفته شد، قرآن خود بطلان داستان را ثابت میکند. آیات سوره نجم آشکارا لات و غزی و منات را به ریشخند میگیرد! در آیات آمده است: ان هی الا اسماء سمیتموها أنتم و اباءکم ما انزل الله بها من سلطان ان یتبعون إلا الظن و ما تهوی الانفس و لقد جاء هم من ربهم الهدی اینها چیزی نیستند جز نامهایی که خود وپدرانتان به آنها داده اید. وخداوند هیچ دلیلی بر آنها نفرستاده است. تنها از پی گمان وهوای نفس خویش می روند وحال آنکه از جانب خدا راهنماییشان کرده اند. این آیه چگونه با این افسانه جمع شدنی است. در آغاز سوره خداوند میفرماید: والنجم اذا هوی· ما ضل صاحبکم و ما غوی · و ما ینطق عن الهوی· ان هو الا وحی یوحی· علمه شدید القوی. قسم به آن ستاره چون پنهان شد، که یار شما نه گمراه شد ونه به راه کج رفته است وسخن از روی هوی نمی گوید. نیست این سخن جز آنچه بدو وحی می شود. او را آن فرشته بس نیرومند تعلیم داده است.
دوم: مردم را از یک الوهیت خیالی رهاند. برای نخستین بار در تاریخ، اندیشه را به نیکوترین شکل آزاد، و از ویرانة بتها راهی به علم باز کرد. دیگر دریاها، کوهها و ستارگان حریمهایی نبودند که فکر فقط با زنجیرهای سنگینی از قداست می توانست به آنها نزدیک شود. پیامبر مسلمین را به فراگیری علم خواند، تا آن را برای خیر آدمی به کار گیرند. آنها را به باز نمودن قفلهای طبیعت، به یاری تأمل و تجربه فرا خواند.دستور داد تا علم بیاموزند حتی اگر در چین باشد. دستور داد تا از گهواره تا گور پایداری پیشه سازند و تلاش کنند. پیامبر راه را بر شیادی و خرافه سازی بست، و اجازه نداد تا ساده اندیشان عقاید مبهم را در پوششی از تقدس و ترس بپذیرند.چنانکه در اروپا وضع چنین بود. در قرون وسطا شدیدترین تنبیهات را به دانشمندان وآزادیخواهان چشاندند. حکایت گالیله و کو پرنیک و دکارت و صدها نفر دیگر هنوز از ذهنها پاک نشده است.
سوم: پیامبر برای برپایی یک جهان واحد و اجتماعی برتر، همة قیدها را در یک فراگیری بیسابقه و بی همتا در هم شکست.
نخست اعلام کرد: نظام فاسد اثر مستقیمِ رفتار و سلوک آدمی است. اگر انسان نظام برتری بخواهد،چنین چیزی به دست خواهد آمد. گفت: ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم .در حقیقت، خدا حال قومی را تغییر نمی دهد تا آنان حال خود را تغییر دهند. همچنین گفت: ظهر الفساد فی البر و البحر بما کسبت ایدی الناس لیذیقهم بعض الذی عملوا لعلهم یرجعون. به سبب آنچه دست های مردم فراهم آورده، فساد در خشکی و دریا نمودار شده است، تا [سزای] بعضی از آنچه را که کرده اند به آنان بچشاند، باشد که بازگردند.]
ثانیاً: تصریح کرد هر جا که بوی ظلم استشمام میشود، باید بر ضد آن انقلاب کرد. و به مقابله با طاغوتیان و ستمگران فرا خواند. وفرمود: ولا ترکنوا إالی الذین ظلموا فتمسکم النار ومالکم من دون الله من اولیاء ثم لاتنصرون [هود:13] به ستمکاران میل نکیند، که آتش بسوزاندتان. شما را جز خدا هیچ دوستی نیست وکسی یاریتان نکند.
ثالثاً: برابری در حقوق و واجبات را وضع کرد. پس میان آدمیان اختلاف طبقاتی فرقی نیست مگر در علم و عمل و تقوا. در سلسله مراتب آدمیان نژاد وثروت جایگاه واعتباری ندارد. پادشاهان و رهبران همچون دیگران در برابر خدا بر چیزی توانا نیستند. قل اللهم ملک الملک تؤتی الملک من تشاء وتنزع الملک ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء. بگو:بار خدایا، تویی که فرمانروایی؛ هر آن کس را که خواهی، فرمانروایی بخشی؛ و از هرکه خواهی، فرمانروایی را بازستانی؛ و هرکه را خواهی عزت بخشی؛ و هر که را خواهی، خوار گردانی.
معری (رحمه الله علیه) میگوید: کرّهنی إلی الرؤسا، کونی و ایاهم لخالقنا عبیدا.
نیکوست اشارهای کنیم به تأکید بر ثروتمندان برای نابودی بت ثروت. چرا که شیفتگان بندگی ثروت آرزو داشتند که وحی بر قارون عرب، ولید بن مغیره، یا دوستش، عمره بن مسعود ثقفی، نازل شود.قرآن میگوید: و قالوا لولا نزل هذا القرءان علی رجل من القریتین عظیم· اهم یقسمون رحمة ربک نحن قسمنا بینهم معیشتهم و گفتند:چرا این قرآن بر مردی بزرگ از [آن] دو شهر فرود نیامده است؟· آیا آنند که رحمت پروردگارت را تقسیم می کنند؟ ما [وسایل] معاش آنان را در زندگی دنیا میانشان تقسیم کرده ایم]
چهارم: پیامبر مصرانه با خدایان شرک چه از سنگ و چه بشری تحدی میکند، هستی و بی پایگی آنان را مینمایاند و در انداختن ارزش و اعتبار آنها پیروز میشود.یا ایها الناس ضرب لکم مثل فاستمعوا له وان الذین تدعون من دون الله لن یخلقوا ذبابا و ان یسلبهم الذباب شیئا لا یستنقذوه منه ضعف الطالب و المطلوب [xi] [ای مردم، مثلی زده شد. پس بدان گوش فرا دهید: کسانی را که جز خدا می خوانید هرگز[حتی]مگسی نمی آفرینند،هر چند برای آفریدن آن اجتماع کنند، و اگر آن مگس چیزی از آنان برباید نمی توانند آن را باز پس گیرند. طالب و مطلوب هر دو ناتوانند.]
چه بسا قصه یک عرب بادیه نشین پر معناترین چیزی باشد که از پیامبر برای زدودن ترس مردمان و در هم شکستن هیبت غیر حق از اذهانشان روایت شده است. یک بادیه نشین متحیرانه واز روی ترس به عظمت پیامبر اقرار کرد؛ همچون بندگان در برابر پادشاهان.پیامبر مهربانانه به او گفت:همانا من فرزند زنی از قریشم که خرده گوشت می خورد
پنجم: شدت موضع پیامبر در برابر تطیر و تفأل و تنجیم . کمتر از ستیز او در برابر دیگر اوهام و خرافات نبود.در برخی جنگ ها، پیامبر به دلیل طالع نحس،از رفتن به نبرد نهی می شد،اما پیامبر روانة جنگ می شد، وطالع نحس را به طالع سعد دگرگون می کرد، و می گفت:نه نحسی ای هست و نه دشمنی ای.می گفت:با روزها دشمنی نورزید و الا با شما دشمنی می ورزند. همچنین می گفت:هرکس به سنگی ایمان بیاورد، خداوند با او محشورش می کند.
ششم: پیامبر در برابر عادات و سنت ها همان موضع پیشین را داشت. پیامبر سنت گذشتگان را تحت تأثیر تحولات زمانه معرفی کرد پس نباید سنتها به بت وخدایی بر ساخته تبدیل شوند و به آنها تقدس بخشیم. خود پیامبر با تشریعِ اسلامیِ آسانی در حادثة زید، فرزند خوانده اش و زینب دختر جحش، دختر عمهاش، یکی از مخاطره آمیز و دشوارترین این رسمها را نفی کرد. نیکوست که در این باره به تفسیر امام شیخ محمد عبده و دیگران رجوع کنیم تا مفصلاً از حکمت تشریع در این حادثه بر ضد بتِ عادت آگاهی یابیم.
چهارم: تنها بتِ بزرگتر که همان خودخواهی است، باقی ماند. معروف است که رهایی از آن را جهاد اکبر خواند. در قرآن شریف آمده است: أفرایت من اتخذ الهه هواه و اضله الله علی علم و ختم علی سمعه و قلبه و جعل علی بصره غشاوه فمن یهدیه من بعد الله افلاتذکرون. پس آیا دیدی کسی را که هوس خویش را معبود خویش قرار داده و خدا اورا دانسته گمراه گردانیده و بر گوش او ودلش مهر زده و بر دیده اش پرده نهاده است؟ آیا پس از خدا چه کسی او را هدایت خواهد کرد؟ آیا پند نمی گیرید؟
مقاله ای از امام موسی صدر به مناسبت میلاد رسول اکرم
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٤٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۱٢/۱۱
تابستان بود و چه جایی بهتر از بازی روی پشت بام، دور از چشم بزرگترها. اما این بار اصلاً دلش به بازی نبود. زیر چشمی به کتابهایی نگاه میکرد که دست پسر خاله خانجان ورق میخورد و تنها به دیدن عکسهایش اکتفا میکرد. پدرش از زرتشتی های مقیم بمبئی، هدیه گرفته بود؛ گلستان و بوستان سعدی، سیدالانشاء نوظهور و تاریخ معجم. چه ظلمی بزرگتر از این میتوانست در دنیا وجود داشته باشد که پسرک بیسواد صاحب آن کتابها باشد و او حسرت به دل داشتن آنها؟ شاید اگر شب به پدر میگفت، به خواسته دلش میرسید. اما پدر به سفاهت پسرش خندید. نصیحتش کرد که «اینها به درد ما نمیخورد. کتابهای گلستان و بوستان و تاریخ معجم، کتابهای دنیاییاند. ما باید به فکر آخرتمان باشیم.» و تسبیح چرخاند.
مهدی داشت از بغض میترکید. این حرفها به کنار، او هنوز متوجه نمیشد که خانواده فقیری هستند. هنوز وقتی بچههای صاحب باغ ارباب او را دهاتی صدا میزدند، فکر میکرد خطا کردهاند و آنها را میبخشید. به آنها حتا حسادت نمیکرد. اما آن شب نتوانست نداشتههایش را بپذیرد. چرا او نمیتوانست کتابی را که دوست دارد، داشته باشد؟ رفت توی زیرزمین و ساعتها گریه کرد. از آن شب عقده کتاب پیدا کرد که تا لحظه آخر دست از سرش برنداشت. بعدها که بزرگتر شد و خودش کار کرد، حاضر بود از خوراک و لباس و همه چیز زندگیاش بگذرد و از هر تفریحی پرهیز کند اما کتابی را که میخواست بخرد یا بخواند....
بخشی از «پیرمرد خوب قصه گو» داستان همشهری- شماره ششم درباره زندگی مهدی آذریزدی، نویسنده قصههای خوب برای بچه های خوب
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠٦ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۱٢/٦
«یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه ی لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای؟
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم میزنی
دردم از لیلاست آنم میزنی
خسته ام زین عشق دلخونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو / این لیلای تو من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صدقمار عشق یکجا باختم
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عاقل میشوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم»
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢٦ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۱٢/٦
مناجات
«تو سیب سرخ کدامین بهشت گمشده ای
که باز می شکند با تو توبه آدم؟
سرتا پای خودم را که خلاصه میکنم، میشوم قد یک کف دست خاک
که ممکن بود یک تکه آجر باشد توی دیوار یک خانه، یا یک سنگ
روی شانه یک کوه، یا مشتی سنگ ریزه ته یک اقیانوس،
یا حتی خاک همین گلدان پشت پنجره
یک کف دست خاک ممکن است هیچ وقت، هیچ اسمی نداشته
باشد و تا همیشه خاک باقی بماند، فقط خاک
اما حالا یک کف دست خاک وجود دارد که خدا به او اجازه داده نفس بکشد،
ببیند، بشنود، بفهمدو جان داشته یاشد،
یک مشت خاک که اجازه دارد عاشق بشود،
انتخاب کند، عوض بشود، تغییر کند
وای خدای بزرگ من چقدر خوشبختم ...
من همان خاک انتخاب شده هستم
که توی دستهای خدا ورز داده شده ام وخدا ازنفسش در آن دمیده،
من آن خاک قیمتی ام حالا میفهمم
چرا فرشته ها آنقدر حسادت میکردند اما اگر این خاک،
این خاک برگزیده، خاکی که اسم دارد،
قشنگترین اسم دنیا را، خاکی که نورچشمی و عزیز دردانه خداست،
اگر همینطور خاک باقی بماند،
اگر آن آخر که قرار است برگردد و خود را تحویل خدا بدهد،
سرش را پایین بندازد و بگوید: ای کاش خاک بودم.
یعنی اینکه حتی نتوانستم خاک باشم چه برسد به آدم.
خداوندا، از شک های ما مراقبت کن
زیرا شک، شیوهای برای نیایش است و شک است که ما را به رشد وا می دارد
چرا که وا میداردمان که بی ترس به پاسخ های بی شمار یک پرسش بنگریم.»
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٤۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۱٢/۳
«سلاخی زار میگریست
به قناری کوچکی دل باخته بود.»
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۱٤ ب.ظ توسط مریم برادران
