درباره چارلی
مادرم ترجیح میداد شبها مرا با خود به تئاتر ببرد که در خانه تنها نمانم. او در تماشاخانه محقر کانتین که بیشتر مشتریانش سربازها بودند، بازی میکرد. من در اتاقک پشت صحنه بودم، وقتی صدای مادرم شکست. بیماری لارنژیت صدایش را خراب کرده بود. نمیفهمیدم چه اتفاقی افتاده اما همهمه زیاد شد و مادر صحنه را ترک کرد. منقلب و ناراحت بود. با مدیر بگو مگو کردند. مدیر صحنه که دیده بود من برای دوستان آواز میخوانم، دستم را گرفت و روی سن برد که جای مادرم را بگیرم. من در برابر نور خیره کننده چراغها و قیافه در دود گم شده تماشاچیان شروع به آواز خواندن کردم؛ آواز مشهور «جک جونز». باران سکه به روی سن بارید. آوازم را قطع کردم و گفتم: «اجازه بدهید اول پولها را جمع کنم بعد دنباله آواز را بخوانم.» همه خندیدند. مدیر صحنه در دستمالی پولها را جمع کرد و وقتی مطمئن شدم برای خودش برنداشته، خیالم راحت شد و برای مردم خوشمزگی کردم، رقصیدم و صدای مادرم را تقلید کردم. مادرم که آمد مرا با خودش ببرد، با سکه و کف زدن مرتب استقبالمان کردند. آن شب اولین ظهور من در پنج سالگی و آخرین ظهور مادرم بر صحنه بود.
چارلی کوچولو و برادرش سیدنی باید با تختخواب گرم و نرم، کت و شلوار مخملی آبی و قدم زدنهای غرور آمیز در خیابان کنینگتن و تکه شیرینیهای خوشمزه و نقل و نبات که مادر بعد از برگشتن از کار برایشان روی میز میریخت خداحافظی میکردند. مادر وقتی چارلی یکسال داشت، از پدر جدا شده بود؛ از پدر ساکت و میخواره که شبیه ناپلئون بود و وقتی مست میکرد خشن و بد دهن میشد. میگفتند بازیگر خوبی است. اثاث خانه را یک به یک فروختند، به جز صندوق و لباسهای نمایش که به جان مادر چسبیده بود. خرجشان با دوخت و دوز مادر از چرخ خیاطی که قسطی گرفته بود در میآمد.
پیراهن پولک دار و کلاه گیسی پیدا کردیم و از مادر خواستیم بپوشد. آنوقت او با نرمش و مهارت بلند شد. لباس را پوشید و رقصید. آنقدر که خسته شد. ما را هم به خواندن تشویق میکرد. از موفقیتهایش میگفت. اعلانهای نمایشهایش را که نگه داشته بود، برایمان میخواند: «نمایشی خارقالعاده از هنرمند جذاب و با استعداد لیلی هاروی، بازیگر، مقلد و رقاصه مشهور». قصههای کتاب «عهد جدید» را تعریف میکرد و نور عشق و محبت و انسانیت در من زنده میشد. مراقب حرف زدنمان بود و غلطهای دستوریمان را اصلاح میکرد. ما از طبقه محترمی بودیم. اما کمکم پس اندازمان تمام شد و مادر کاری پیدا نکرد. پرداخت قسطها عقب افتاد و چرخ خیاطی را پس گرفتند. ده شلینگ خرجی پدر هم قطع شده بود. مادر علیل بود. هر سه مان به نوانخانه «لامبت» رفتیم؛ مادر به اردوی زنان و ما به قسمت بچهها.
خبر رسید مادر دیوانه شده و آنها باید با پدر زندگی کنند، با پدر و زن جذاب، قد بلند و کمی بدخلقش لویز. تا اینکه حال مادر بطرز باورنکردنی خوب شد و به دنبال پسرها آمد. خانه کوچکی اجاره کرد و آنها را برد. چارلی را به مدرسه فرستاد. او در مدرسه آنقدر به بچههای گروه تئاتر حسادت میکرد، که نه تاریخ پر خشونت و نه درس مبتذل حساب به چشمش نمیآمد.
زنگ تفریح برای یکی از رفقا شعر «گربه خانم پریسیلا» را میخواندم که آقای راید، معلممان، شنید و خوشش آمد. مرا وادار کرد برای بچهها بخوانم. خواندم و توفانی از خنده در کلاس به پا شد. شهرتم در مدرسه پیچید. مرا کلاس به کلاس میبردند و برای همه دخترها و پسرها میخواندم. این اولین بار بود که با شعور کامل طعم افتخار را میچشیدم. دیگر سوگلی معلمها شدم و حتا در درس خواندنم اثر گذاشت. همان سال و به دستهای از رقصندگان استپ «هشت پسر بچه لانکشایر» پیوستم.
به او خوراک و مسکن میدادند و هفتهای نیم اشرفی دستمزد. مادر رضایت داد. گروه موفقی بود اما چارلی دوست داشت شعبده باز بشود. سه ساله که بود دیده بود سیدنی سکه را قورت میدهد و از پس گردن در میآورد. او هم سکه را قورت داد و مادر مجبور شد به دکتر ببردش. بعد میخواست کمدین باشد و به تنهایی بر همه صحنه حکومت کند. همه اینها را امتحان کرد. حتا پشتک و وارو زدن و روی بند باریک راه رفتن. تا اینکه چارلی 16 ساله با ویلیلم تریلت آشنا شد و بازی خوبش در نمایش شرلوک هولمز، باعث شد با گروه برای اجراء به آمریکا برود. آنجا ماند و در 1913 اولین فیلمش را بازی کرد.
من از سینما چیز زیادی بارم نبود اما میدانستم هیچ چیز برتر و بالاتر از شخصیت آدم نیست. به اتاق رخت کن رفتم. به خودم گفتم بهتر است شلوار گل و گشادی بپوشم، عصایی نازک دستم بگیرم، یک جفت کفش گت و گنده پا کنم و کلاه دربی سرم بگذارم. دلم میخواست ظاهری بی قواره و ناجور داشته باشم. این وضع به من دل داد. شروع کردم به تشریح خلق و خوی شخصیت بازی. ملتفتاید که این بابا چندین چهره دارد: ولگرد، نجیب زاده، شاعر، خیالاتی، تنها و غریب که قلبش پر از محبت و رویای عشق و ماجراست. بعلاوه کاری میکند که جنابش دانشمند، موسیقیدان، دوک و چوگانباز است. اما ابایی ندارد که از زمین ته سیگاری بردارد یا خروس قندی از دست بچهای کش برود و اگر فرصت پیدا کند، لگد بپراند.
اینطوری ولگرد ریز نقش دردمند بانمک در 1924 در سینما ظاهر شد و تا آخر مردم را بیصدا گریاند و خنداند. زبان باز کردن سینما، استاد لال بازی را آشفته کرد. اما باید با این حرکت همراه میشد. «جستجوی طلا»، «سیرک»، «روشنایی شهر»، «عصر جدید»، «دیکتاتور بزرگ» و «لایم لایت» با طنزی گزنده، خطاب مستقیم و دیدهای انسانی.
فیلم مهاجر؛ دورویی آمریکایها نسبت به مهاجران و بی رحمی مسولان ادارههای مهاجرت است. به محض رسیدن کشتی به آیلند چاپلین مهاجر با غرور و امید به مجسمه آزادی نگاه میکند. نوشتهای ظاهر میشود : «سرزمین آزادی». بلافاصله نمایی از پلیسهای مرزی نیویورک را میبینیم که عده زیادی از مهاجران را مثل گله گوسفند میرانند. در نمای بعد چارلی نیم نگاهی به مجسمه آزادی میاندازد، اما این بار مشکوک و حتا تحقیر آمیز.
عجیب نیست که او به اهانت محکوم و تحت فشار مقامات واشنگتن قرار گرفت. گروههای تندرو فاشیست و سیاستمداران محافظه کار حسابش را یکسره کردند؛ محاکمه فرمایشی و به چهار میخ کشیدن او.
گناه کبیره من این بود که همرنگ جماعت نشده بودم. آمریکا را ترک کردم و با خانوادهام به انگلستان برگشتم. هیجان زده بودم. احساس میکردم آدم دیگری هستم. نه اسطوره سینما و نه آماج زخم زبانها. مرد متاهلی که با همسر و بچههایش به تعطیلات میرود! در پاریس و رم عین قهرمانها از ما استقبال شد. رئیس جمهور ما را به کاخ لیزه دعوت کرد. دولت فرانسه مرا به رتبه اوفیسیه لژیون دونور ارتقا داد و عضو افتخاری انجمن نویسندگان و درام پردازان شدم. من در عواطف جهانی پرورده شدهام، در محبت و نفرت. هیچ وقت از حوادث ناخوشایند زندگیم یکه نخوردم و از حوادث خوش با حالتی مطبوع در شگفت میمانم. حالم خوب است و سخت کوش و فعالم. برای فیلمهایم طرحهایی دارم. بخت با من یار بود که با اونا نازنین ازدواج کردم. عشق بالنده بسا زیباتر از همه ناکامیهاست. ژرفا و زیبایی شخصیتش برایم مکاشفه دایمی است. حتا وقتی چند قدم از من جلوتر راه میرود، آن وقار ساده و بیپیرایه و قامت ریزنقش راست و خرمن گیسوان سیاهش موجی از عشق و ستایش را به جانم میریزد و بغض گلویم را میگیرد.
1972، آکادمی علوم و هنرهای سینمای آمریکا چارلی هشتاد و سه ساله را دعوت کرد و با های و هوی جایزه اسکار افتخاری را کف دستش گذاشت! او سکوت کرد. مردم به احترامش کف زدند. آنقدر که چاپلین محبوب به گریه افتاد. طولانیترین تشویق برندگان این جایزه پر افتخار برای چارلی چاپلین بوده. اما خیلیها گفتند چرا جایزه را بیهیچ سخنرانی و رسواگری قبول کرد؟ پنج سال آخر زندگیش هرگز راجع به این اتفاق حرفی نزد و با خودش این راز را برد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٦ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۱۱/٢٦
مناجات سحر حرم امام رضا (ع)
http://www.aviny.com/Voice/Madiheh/emam_reza/monajat-haram/monajat-haram.aspx
ازابراهیم بن عباس صولی نقل شده، که گفته است:
من ابوالحسن الرضا(ع) را هرگز ندیدم در سخن گفتن، با کسی درشتی کند.
من ابوالحسن الرضا(ع) را هرگز ندیدم سخن کسی را پیش از فراغ ازآن، قطع کند.
و هرگز درخواست کسی را، که قادر به انجام دادن آن بود، رد نفرمود.
و هرگز پاهای خود را جلو همنشین، دراز نمی کرد.
و هرگز در برابر همنشین تکیه نمی داد.
و هرگز او را ندیدم، که غلامان و بردگان خود را بد گوید.
و هرگز او ندیدم، که آب دهان اندازد.
و هرگز او را ندیدم، که قهقهه کند، بلکه خنده اش تبسم بود.
و هنگامی که مجلس او از مردم خالی، و سفره غذا انداخته می شد، همه غلامان و بردگانش، حتی دربان و میرآخور را، به دور سفره غذا می نشانید.
تا آن جا که می گوید: هرکه بگوید در فضیلت، کسی را مانند او دیده، از او باور نکنید.
مهمانی بر آن جناب وارد شد، و تا پاسی از شب گذشته، نزد آن حضرت نشسته بود و سخن می گفت، در این میان چراغ به هم خورد، مرد برای اصلاح آن دست دراز کرد، امام رضا (ع) او را از این کار بازداشت، و خود به اصلاح چراغ پرداخت، و سپس فرمود: ما گروهی هستیم که هرگز مهمان را به کار وا نمی داریم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۱۱/٢٥
پیر روزگار
پیرمرد استخوانی بود و مو سپید کرده. تند پلک میزد و دستهایش خوب نشان میداد جز نوشتن به کار دیگری نپرداخته است. جلسه اول که فقط او حرف زد، حس کردم چقدر سخت گیر است. از جلسه بعد ما نوشتههای نیم بندمان را میخواندیم و او گوش میداد. و آنوقت که شروع میکرد به نقد، تعجب میکردم چقدر دقیق گوش داده است. همه عبارات را به دقت بازگو میکرد. بیشتر از نقاط قوّت کارها میگفت و ضعفها را به احتیاط. انگار که میدانست در این راه کودکیم و اگر با تشر بگوید، از این راه کنار میکشیم. این را بعدها فهمیدم، وقتی که شنیدم کلاسهای دیگرش چه سخت گیرانهاند و حتا میشود که عذر کسی را بخواهد.
سیگار پشت سیگار میگیراند و با لفظ قلم حرف میزد. گاهی که میخندید، صدایش به سرفه نزدیک بود. مدتی بود که سیگارش را خودش میپیچید. دکتر گفته بود باید کمتر بکشد. گفته بود خودش سیگارش را بپیچد تا به خاطر سختی این کار، کمتر سراغش برود. اوایل با وسواس و البته دست و پا چلفتگی - که خودش این را صفت بارزش میدانست- این کار را میکرد. اما بعد مهارت پیدا کرده بود و آنقدر شیفته این کار شده بود که میگفت: «حالا باید این را بگذارم کنار. گرفتار جذابیتش شدهام!»
کلاسهای ما تمام شد و من گرفتار مرامش شده بودم. گهگاه تلفن میزدم برای احوالپرسی. حرف میزدیم از کتابهای جدیدی که خواندهایم و بعد از گرفتاریهای روزگار که برای او تمامی نداشت و در آخر میگفت «درست میشود.» و با این جمله، چند لحظهای ساکت میشد. نمیدانم به چه فکر میکرد. یکبار گفتم «شما همیشه میگویید درست میشود و هیچ نقطه روشنی نیست.» خندید و گفت «آدم به امید زندهاست. همیشه فراز و فرود بوده. اما بعد از تنگی، گشودگی هست.» و مثال آورد از تاریخ و من باز کم آوردم. بی رو در بایستی، غبطه میخوردم به او. فکر میکردم با همه سختیها، آن طور زندگی میکند که دوست دارد؛ بین کلمات، با بوی خوش کاغذ، بیداریهای شبانه و بازی با کلمات که برایش مقدس بودند.
چند وقتی بود که دل تنگش بودم و دنبال بهانه برای دیدنش و شنیدن حرفهای پر از ادبیاتی که امروز گم شدهاست. منتظر بودم کتابی که باعث شد تمامش کنم، چاپ شود. آنوقت برای تشکر و با خبری خوش بروم به دیدنش. کار را وقتی نیمه مانده بود، خواند و مرا که انگیزه تمام کردن نداشتم، به نوشتن مجبور کرد؛ نه که اصرار کند. لازم نبود. همین که از نوشتن تعریف میکرد، ولع قلم زدنم زنده میشد. نوشتم و پنهان کردم تا با خبر چاپ خوشحالش کنم. شنبه خبر رسید که کتاب در راه چاپخانه است؛ درست چند دقیقه قبل از رسیدن خبر درگذشت ایوبی. و من این روزها خودم را ملامت میکنم که چرا با خبری کوتاه از ملالتهای روح او لحظهای را کم نکردم.
پ.ن: به روز چهلم نزدیکیم....
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٥٦ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۱۱/٢٤
فرزند خصال خویشتن باش
استاد میگفت «اول باید انسان بود، بعد مسلمان.»
اگر چنین اتفاقی می افتاد، نه قابیل هابیل را میکشت، نه یهودا بر عیسی خیانت میکرد، نه علی مورد حسد قرار میگرفت و نه اولادش، و نه آنوقت که دستشان به حریم خانه فاطمه میرسید، چنین میکردند. دامنه این حسد و غضب کشیده شد تاکنون.
اگر ما هم انسانی باشیم مسلمان، آنوقت به هر بهایی حاضر نخواهیم شد چنین و چنان کنیم. تاریخ همیشه تکرار میشود. شاید رخ آن تغییر کند. اما حقیقت یکی است. آسان نیست برتر دیدن و تسلیم شدن، ظلم دیدن و اعتراض کردن، چشم بر ریاست و مقام و پست بستن و عدالت را اقامه کردن، دیگری را بر خود ترجیح دادن، اسلام را مقدم دانستن، اشتباه کردن و عذرخواستن، در خطر دیدن موقعیت و از دروغ و هوچی گری دوری کردن، ....
تاریخ همیشه تکرار شدنی است و آدمی در هر لحظه در حال هبوط به دنیا. این روزها با این زرق و برقی که خاطره بهشت را از یادمان برده، توبه امری ناشدنی است! کاش تاریخ برایمان قصه نشود، والا فراموش خواهیم کرد که ما هم تاریخ خواهیم شد.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٢۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۱۱/٢٤
1
وقتی «قلعه حیوانات» و «1984» را خواندم، تا مدتها گیج بودم. خیلی سال پیش بود. «سر هیدرا» را هم شاید 5 سال پیش خواندم که باز رجعتی بود به آن روزها. اما عجیب تمام صحنههای این سه کتاب این روزها برایم تداعی میشود. ادبیات هرگز جدای از وافعیت نبوده و نیست؛ جهانشمول است و دنیایی بینظیر از واقعیت تلطیف شده.
2
خبرها را میخوانم و غم دلم زیاد میشود. به کجا چنین شتابان...؟
مگر نگفتید ای گمراهان و به خطا رفته ها- و البته ما منزه از خطاییم- به آغوش اسلام و انقلاب برگردید – و ما تمثل اسلامیم- بیایید با بصیرت و وحدت .... چه میشود که وقتی هم میآیند، رانده میشوند؟ میگویید بیایید ... و فضا چنان مسموم است که جلوی دیده مردم را هم گرفته. باور نمیکنم که اینقدر سریع نامهربان شدهایم و ادعای امت محمدی داریم! هرچند میدانم انسان عاقل – عاقل امروزی- هرگز دفعتاً عمل نمیکند و به تدریج کاری میکند که باور آدمها را تغییر دهد، که آدمها فکر کنند خودشان به این نتیجه رسیده اند، که کمکم کسی، جناحی، تفکری معدوم شود. «این همه دست. دست تو نباید آلوده شود.» این یک قانون است.
3
دارم به خودم یاد میدهم هر چه را شنیدم با خودم تکرار کنم: «فاصله بین حق و باطل 4 انگشت است.» دارم به خودم یاد میدهم هر چه خواندم بگویم «این هم میتواند بخشی از واقعیت باشد.» دارم خودم را تسکین میدهم «حقیقت ماندنی است حتا اگر غبار مدتی پنهانش کند، حتا اگر این مدت طولانی باشد...» دارم .... انگار کمکم منزوی میشوم!
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٠٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۱۱/٢۳
نرم اما سنگین
١
کنیزی به حسن بن علی (ع) شاخه گلی هدیه داد. امام هم او را آزاد کرد. انس بن مالک آنجا بود. با تعجب پرسید «شما به خاطر یک شاخه گل ناچیز، او را آزاد کردید؟» امام جواب داد «خدا ما را اینطور تربیت کرده، وقتی فرمود: هنگامی که کسی شما را تحیت کرد، پاسخ او را بهتر یا به همان اندازه بدهید. پاسخ بهتر به این کنیز آزاد کردن او بود.»
٢
مرد شامی تا به امام رسید، دهانش را به ناسزا باز کرد. امام ساکت ماند تا او عقدههایش را خالی کرد. آنوقت به مرد سلام کرد و گفت «اگر اجازه بدهی حاضرم به کمکت کنم. اگر چیزی لازم داری، برایت فراهم کنم یا اگر گم شدهای، راه را به تو نشان دهم و اگر گرسنهای، سیرت کنم. اگر فقیری، بینیازت سازم. به هرحال اگر حاجتمندی، حاضرم در برآوردنش تلاش کنم.»
مرد شامی جا خورد، به گریه افتاد و گفت: «به خدا که تو خلیفه خدا بر زمین هستی.»
٣
زهر اثر کرده بود. نزدیکان، اشک امام را دیدند که صورتش را خیس میکرد. پرسیدند «ای فرزند رسول خدا، آیا شما نیز با این مقام و منزلت و نزدیکی که با پیامبر خدا دارید و با این همه عبادات و اطاعات در این لحظات گریه میکنید؟»
فرمود «من برای دو چیز گریه میکنم: اول برای هیبت روز قیامت که بسیار سخت است و دوم به خاطر فراق و دوری از دوستان که این نیز کار مشکلی است.»
۴
مروان هم زیر تابوت حسن بن علی را گرفته بود. امام حسین (ع) از مروان پرسید «تا برادرم زنده بود، باعث اندوهش بودی. چه شده که حالا در تشیعش شرکت کردهای؟» مروان گفت «بله، این کارها را در حق کسی انجام دادم که حلم و خویشتنداری او با کوهها برابری داشت.»
۵
نگذاشتند او را کنار جدش دفن کنند. به دستور برادر، او را راهی بقیع کردند. پس از دفن، امام حسین (ع) گریه کرد و مرثیه خواند «حالا که بدن مطهرت را با دست خود کفن کرده در قبر گذاشتم، بعد از این چگونه میتوانم شاد باشم و خود را آراسته کنم یا از زینتها و امکانات دنیا بهره گیرم؟ من از این به بعد همواره در سوگ تو اشک خواهم ریخت و اندوهم در فراق تو طولانی خواهد شد. غارتزده کسی نیست که مالش را به غارت بردهاند، بلکه غارت زده کسی است که مصیبت مرگ برادر را دیده باشد.»
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٢۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۱۱/۱٦
بذل مهجته فیک لیستنقذ عبادک من الجهاله : خون خویش را در راه تو بذل کرد تا بندگانت را از نادانی برهاند. (از زیارت اربعین)
بعد از «جریانات اخیر»، آقای «جیم» میگفت «به این نتیجه رسیدهم که واقعا سیاست را باید از دین جدا کرد. جامعه دینی وقتی دینی میماند که سیاستش با دین قاطی نشود.» حتماٌ به این خاطر اینطور فکر میکند که حالا هر اتفاقی را در سیاست به پای دین میگذارند و خیلیها به این بهانه دین گریز شدهاند!
شاید ذهن خیلیهامان به این سمت و سو کشیده شده باشد که آیا سیاست آنقدری هست که خودمان را به آن مشغول کنیم؟ اصلا چرا «سیاست ما عین دیانت ماست»؟ چرا به ما میگویند کشوری با مردم سیاست زده؟ آیا این حُسن است یا عیب؟
جواب دقیق این چیزها را نمیدانم. اما یک چیز محرز است؛ سیاست شأنی انسانی است و جدایی ناپذیر از او. نه تنها در مملکتداری، بلکه در شئونات زندگی سیاست وجود دارد. به طور طبیعی انسان مسلمان، باید سیاستی متفاوت با انسان غیرمسلمان داشته باشد. کشور مسلمان هم.
یادم هست سر کلاس تعلیم و تربیت اسلامی استاد «ع»، بحث بر سر حکومت بود و جامعه اسلامی. استاد میگفت «همانقدر که نخبگان اهمیت دارند، عوام نیز برای حکومت و حفظ آن لازم اند و باید باشند. برای شعار دادن، برای نشان دادن عظمت، برای حفظ ظاهر حتا. و البته هدف نهایی نخبه پروری است. اما هیچوقت نمیشود عوامانگی را کنار زد چون هر دو برای حفظ یک حکومت لازم اند.»
بعد از دو سال که از آن کلاس گذشته، خیلی از حرفها برایم امروز معنا یافته و قابل درک شده است. هرچند هنوز قابل هضم نیست (هنوز راه مانده تا بتوانم آنقدر واقع بین باشم که دست از مدینه فاضله گرایی (!) بکشم.)
فکر کنم چیزی که این روزها این شائبه های دین و سیاست و جدایی و ... را ایجاد کرده، خلط سیاست با سیاستبازی است؛ چیزی که فهمیدنش آنقدرها سخت نیست اما با تبلیغات نابهجا یا پنهان کاری بنا بر مصلحت یا بزرگنماییهای عمدی مبهم شده است.
سیاست شأنی از شئون انسانی است که با دانستن حقیقت رشد میکند نه با تابعیت صِرف. من به عنوان یک مسلمان در جامعه اسلامی دوست دارم بدانم و این انتظار را از حکومت دارم که اطلاعات را به موقع و درست در اختیارم قرار دهد یا بستری برایم باشد که بتوانم بدانم. تا هم او به وظیفه عمل کرده باشد و هم من از جهالت رها شده باشم. این یعنی سیاست. همان چیزی که ائمه نیز رعایت کردند «باید به مردم بیاموزانم تا نادان نباشند» (امام علی (ع))؛ صریح، شفاف، بدون پنهان کاری، هرچند به ظاهر به زیان.
دوستی میگفت: آیا مردم به این رشد رسیدهاند که بشود این کار را کرد؟ و من میپرسم: آیا مردم زمان ائمه از مردم امروز رشد یافتهتر بودند؟ من دوست دارم بدانم، هرچند دانستنی تلخ. دوست دارم دانسته، هرچند بنا بر مصلحت، حمایت کنم. دوست دارم با دلیل بپوشانم. آیا اینطور نیست که «چه بسا جمعیتی اندک بر جمعیتی کثیر غالب خواهند بود»؟
نمیدانم....
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٠۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۱۱/۱٤
هرگز لحظهای میندیش شکوفایی استعدادهایت میتواند اتفاق بزرگی برای خودت باشد. یا به نفع دیگران خواهی شد یا به ضرر خودت! پس یا جلوی خودت را نگهدار و مثل جمادی بیخود باش یا لباسی از پوست کرگدن به تن کن. انسان بودن سخت ترین کاری است که خدا بر عهده موجود ضعیفی چون ما گذاشت.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۱٦ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۱۱/۱۳
پیر زن است با چارقدی سفید که موهای حنایی اش از گوشه و کنار بیرون زده و پریشان است. دمپایی سفیدش را خرت و خرت روی زمین می کشد و دور و برش را نگاه می کند. پایش را می خاراند. شلوار چیت گلدارش بالا میرود و پاهای چروکیده اش را نمایان می کند. نگاهش به من گره می خورد:
- دخترم ساعت چنده؟
- ساعت پنج و نیمه.
سری تکان می دهد و به طرف در حیاط می رود. هر روز کارش این است. امروز دیر رسیدم، نبود. یعنی کسی ساعت را به او گفته؟
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٤۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۱۱/۸
مشغول خواندن کتابهای علی مؤذنی هستم؛ شعر به انتظار تو، ملاقات در شب آفتابی، نه آبی نه خاکی و دلاویزتر از سبز... بخوانید اگر دوست دارید رمان یا داستان خوب فارسی با موضوعات مذهبی یا دفاع مقدس بخوانید.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤٤ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۱۱/٦
ما هیچ
ما نگاه ...
و دیگر هیچ
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٥٢ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۱۱/۱
گاهی لازم است که گوش بچسبانی به دل و حرفش را جدّی بگیری والا خیلی زود میمیرد. امروز این کار را کردم. چند وقتی بود صدای ناله اش بلند بود و من حتا به وعده سر خرمن هم نمیرسیدم.
اما امروز بعد از مدتها زدم بیرون؛ شرکت در گپ و گفت ادبی، سرک کشیدن در کتاب فروشیهای انقلاب، خرید چند کتاب باحال، کمی خلوت، خوردن آش شله قلمکار نیکو صفت، کلاس استاد و شنیدن تفسیرهای زیبای او. امشب احساس سبکی میکنم. با اینکه جسمم کمی خسته است، اما آرامم. صدای رضایت دلم را میشنوم. بیچاره چهها که از من نمیکشد. مدتها بود که حتا آیه قرانی یا بیت شعری برای خودم نخوانده بودم. او هم حقی دارد که گاهی نادیده گرفته میشود. شاید این تصمیم وقتی قطعی شد که دیروز سر کار از کوره در رفتم و صدایم بالا رفت. آن هم سر حرفی که قبلترها اصلا به هیچ میگرفتمش! دیشب خیلی احساس خطر کردم. خطر از دست رفتن آرامش و صبر. شب پر کلنجاری بود. آدمیزاده آدمیزاده است نه ماشین. روحی دارد که اگر دیده نشود، نابود میکند؛ هم خود آدمی را و هم اطرافیان را. دیشب به یاد آوردم که حتا مدتی است به آسمان آنطور که باید نگاه نینداختهام. مگر صبح ها که کلاغها دسته جمعی به جایی که نمی دانم کجاست پرواز میکنند. یعنی بیشتر آن ها را نگریسته بودم نه آسمان را! خدا را خدا را خودمان را فراموش نکنیم.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٢٠ ب.ظ توسط مریم برادران
