من، مسعود علی محمدی و امیرآقا محمدی را دورادور در شیراز دیده بودم. در شیراز این دو یک زوج جدانشدنی بودند و خاطره من از آن دو فقط این بود که امیر روی ترک موتور مسعود سوار میشد و مسعود، عینک دودی سیاهی با قاب کامل مثل عینک جوشکاری به چشمانش میزد و مسعود با آن حالت اخمو و جدی و امیر با آن ظاهر خندهرو در سطح خیابانهای شیراز از یک جای دانشگاه به جای دیگر میرفتند . بعدها به همین دلیل یکی از القابی که در دانشگاه شریف به این دو داده بودیم، این بود: هاج، زنبور عسل.
بعدها وقتی که به دانشگاه شریف آمدم، از نزدیک با او و چند نفر دیگر که زودتر از ما دوره فوق لیسانس را شروع کرده بودند، از جمله احمد شیرزاد و محمدرضا ابوالحسنی و مسعود مهذب آشنا شدم. سالهای 65 و 66 بود که دامنه جنگ به موشکباران تهران رسیده بود و ما وقتی در کلاس درس دکتر گلشنی مینشستیم تا نظریه میدان یاد بگیریم، یک مرتبه صدای مهیب اصابت موشک برای چند لحظه جریان کلاس را قطع میکرد. دکتر گلشنی لحظهای صبر میکرد و بعد دوباره درس را شروع میکرد. وقتی هم که نزدیکیهای غروب میشد و به دلیل خاموشی شهر دیگر نمیشد تخته سیاه را دید، دکتر اردلان که درس ذرات بنیادی میداد، چراغ قوه قلمیاش را برمیداشت و همان دایره ده سانتی روی تخته سیاه را روشن میکرد تا ما همان یک ذره را ببینیم و پیش برویم.
سال 67 که رسید، هم جنگ تمام شد و هم اولین دوره دکتری فیزیک در داخل کشور در همان دانشگاه صنعتی شریف به همت استادانش دکتر اردلان، گلشنی، ارفعی، منصوری و صمیمی و بعضی دیگر شروع شد. دوره اول با همان شش نفر که ما بودیم، پا گرفت و طبیعی بود که همه ما ذرات بنیادی بخوانیم. تا این موقع اگرچه همه ما حزباللهی نبودیم، ولی دیگر دوستان صمیمی شده بودیم و زوج هاج، زنبور عسل هم میتوانستند من را به خاطر پالتوی خیلی مندرس و بلندم، راسکولنیکوف صدا بزنند.
مسعود را وقتی که از دور میدیدی، با آن قیافه اخمآلود و جدیاش، باخود میگفتی این آدم را با یک من عسل هم نمیشود خورد، ولی کافی بود که چند وقتی با او همسفر یا همدرس یا همکلاس شوی تا بفهمی چقدر شوخطبع است. او دقیقا برخلاف ضربالمثل رایج زبان فارسی از دور زهره میبرد و از نزدیک دل. شوخ طبعیاش به خصوص وقتی گل میکرد که با هم کار میکردیم و درس میخواندیم و او به شوخی شروع میکرد به رجز خواندن که در رجز خواندنهای بامزه همتا نداشت، طوری که تا سالها بعد که دیگر از هم دور افتاده بودیم و امکان همکاری نداشتیم، من همچنان دلم لک زده بود برای اینکه یک موضوعی چیزی پیدا کنم و باز با هم کار کنیم. افسوس که این فرصت دیگر هیچ وقت دست نداد.
در دورانی که در شریف بودیم، چند درس را نشستیم و با هم خواندیم و بعد در چندسالی که در پژوهشگاه دانشهای بنیادی که آن موقع مرکز تحقیقات فیزیک نظری خوانده میشد بودیم، سه چهار مقاله با هم و با محمد خرمی نوشیتم که همهاش مربوط بود به مدلهای پخش و برهمکنش یک بعدی، از آن موضوعهای مجرد که به درد هیچ کاربردی نمیخوردند الا اینکه ما را از غم و غصه دنیای بیرون رها میکرد. یادم میآید که یک روز موقع غروب دریکی از آن اتاقکهای کوچک ساختمان قدیم مرکز تحقیقات فیزیک نظری، من و مسعود نشسته بودیم و داشتیم روی مسئلهای کار میکردیم. آن موقع روز آن ساختمان متروکه قدیمی و سوت و کور که انگار یک جای فراموش شده در تهران بود، با پرتافتادگی ما و هم دورهایهایمان از دنیای بیرون قرابت عجیبی داشت. درحالی که روی کاغذ خم شده بودیم و با روابط و معادلات ور میرفتیم و طبق معمول شوخی میکردیم، به یک مرتبه سر بر میداشتیم و میگفتیم راستی راستی که فقط احمقهایی مثل ما دلشان را به این چیزها خوش میکنند، و حال آنکه بیرون از این جا و توی جامعه خیلیها بهدنبال پول درآوردنهای اساسی هستند و بعد غشغش میخندیدیم . این شوخیها و خندهها و رجز خوانیهای مسعود بود که بیش از هرچیز کارکردن با او را برای آدم خوشایند میکرد.
او زودتر از همه ما فارغالتحصیل شد و توانست اسمش را به عنوان اولین فارغالتحصیل دوره دکتری داخل کشور ثبت کند. خیلی زود هم در خانهاش مهمانی مفصلی گرفت و همه همدورهایها و استادان دانشکده را دعوت کرد، مهمانیای که تا سالهای سال دستمایه همه دوستان شد برای شوخیهای کوچک و ماندگار، اینکه چرا ما این همه پرت بودیم که به این فکر نیفتاده بودیم برایش یک هدیه کوچک ببریم و اینکه او را به خاطر رجزهایی که برای این مهمانی شام میگفت، ملقب کنیم به « میرزا مسعودخان سرمونی » و او دائما به رخ ما بکشد که هیچ کدام ما جرئت و جسارت دادن یک مهمانی فارغالتحصیلی مثل او را نداریم و واقعا هم هیچ کدام از ما مهمانی ندادیم بجز محمدرضا ابوالحسنی .
آن موقع که دانشجو بودیم و هرچی مقاله فیزیک درعمرمان دیده بودیم، اسمهای فرنگی جک و جان و دیوید و باب روی خود داشت، اصلا باور نمیکردیم روزی ما هم بتوانیم مقالهای بنویسیم که اسمهای مسعود و احمد و امیر و این جور چیزها رویش باشد. ورد زبان ما و به خصوص مسعود این بود که ما ممکن است بتوانیم در «کیهان بچهها» که آن موقع هنوز چاپ میشد، مقالهای بنویسیم و فارغالتحصیل شویم. ولی بالاخره اولین مقاله را یکی از ماها نوشت، درست یادم نیست کی، و این سد بزرگ ناباورانه شکسته شد. امروز دیگر مقاله نوشتن آسان شده است و هردانشجوی فوقلیسانسی میتواند امیدوار باشد که برای تزش، مقالهای نیز داشته باشد، بدون این که به یاد بیاورد این راه سنگلاخ را کسانی مثل مسعود علیمحمدی هموار کردهاند.
در سالهایی که در مرکز تحقیقات فیزیک نظری بودیم، ما که تازه با خط و ربط تحقیق و مقاله خواندن و مقاله نوشتن و سخنرانی و سمینار و کنفرانس آشنا شده بودیم، همه کار میکردیم جز فیزیک هستهای که اصلا بلد نبودیم یا حتی فیزیک ذرات بنیادی که درسش را خوانده بودیم. بیشتر به دلیل تنوع طلبیای که هرکدام از ما داشتیم و فکر میکردیم که همه نباید متخصص و سرآمد یک راه باریک باشیم، قضاوتی که اکنون ممکن است اشتباه به نظر برسد، هرکدام از ما به یک راه رفتیم. مسعود تنوعطلبی اش بیش از ما بود و روی چیزهای متفاوت و بیربطی کار میکرد، و طبیعتا مثل کارهای همه ما موضوعاتی بودند به شدت غیرکاربردی و مجرد که حتی بعضیهایشان حتی در همان دنیای فیزیک نظری هم از کاربرد و آزمایشگاه و این جور چیزها دور بودند، مثل کاری که مسعود روی اثر کوانتومی هال در سطوح ریمانی کرد که سطوح ریمانیاش را از نظریه ریسمان یعنی تز دکترایش یاد گرفته بود و اثر کوانتومی هال را به زور به آن چسبانده بود، موضوعی که تا مدتها دستمایهای برای سربهسرگذاشتن من با او بود.
تنوع طلبیاش تا آنجا بود که بعدها وقتی ما فارغالتحصیلان دوره اول و چند تا از بچههای جدیدتر مثل خرمی، شریعتی، فتحاللهی، لنگری و اجتهادی تصمیم گرفتیم هر از چند گاهی دورهم جمع شویم، یکی از موضوعات همیشگی خنده و تفریح ما این بود که به او میگفتیم بالاخره این کمیته جایزه نوبل اگر بخواهد به تو جایزه بدهد، باید در چه رشتهای این جایزه را اهدا کند و او هم مثل همیشه در جواب دادن و رجز خواندن هیچ کم نمیآورد. البته همه ما بخوبی میدانستیم که کارهایمان همه کارهای خیلی کوچکی هستند که تنها راه را برای کارهای بزرگ آینده هموار میکنند و تا گرفتن جایزه نوبل توسط فیزیکدانی که کاملا تربیت شده و مقیم ایران باشد، حداقل سه چهار نسل و چندین دهه راه باقی مانده است.
چند سال پیش وقتی که هرکدام از ما در یکی از دانشگاههای کشور مشغول به کار شده بودیم و تصمیم گرفتیم که برای زنده نگاه داشتن یاد ایام قدیم هر دو سه ماه یک بار دورهم جمع شویم، هرکسی اسمی را پیشنهاد کرده بود و آخر سر این جمع اسمی را به خود گرفت که مسعود با طنز همیشگیاش روی آن گذاشته بود: انجمن سپیدمویان جوان. انجمنی که هیچ موضوعیتی نداشت جز زنده نگه داشتن ارتباط بین آدمهای خوشخیال در این دنیای شلوغ و دیوانه ، انجمنی که به زحمت میشد اعضای آن را قانع کرد که در یک موضوع بحثی جدی را پیش ببرند. مسعود معمولا پای ثابت این مهمانیها بود و وقتی که میآمد، شادی و تفریح ما بیشتر از همیشه میشد.
سالها پیش وقتی که تازه تصمیم گرفته بودیم در ایران بمانیم، فکر میکردیم که از همتایان خارجی و یا فرنگ رفته خود فقط چیزهای اندکی کم داریم، یک هوای سالم که آلوده به سرب و هزار جور مواد بیماریزای دیگر نیست بهعلاوه یک آسمان آبی و یک زندگی مرفه، اندکی محیط علمی بزرگ و پرهیجان با رفت و آمد دانشمندان جورواجور، اندکی امکانات کتابخانهای و مجلات و کامپیوتر و اینترنت، کمی آسایش خیال، مقدار خیلی کمی امکان شرکت در کنفرانسهای متنوع، یک محیط زیبای دانشگاهی مثل آنها که در کتابها وصفشان را خوانده بودیم که در طبیعت غرق شده باشد و بتوانی برای الهام گرفتن ساعتها در آن قدم بزنی و همین. خوب نداشتن همه اینها میارزید به چیزی که ما میخواستیم.
آن موقع که جوانتر بودم و تازه دانشجوی دکتری شده بودم، دوست داشتم کتابهای خاطرات و سرگذشت فیزیکدانهای غربی را بخوانم، کتابهایی که معمولا در سالهای پایانی کار علمی نوشته شده و مملو بود از خاطرات گوناگون از کشفها، ایدهها، آدمها، مکانها، شهرها و کشورها و اغلب همراه آن نوع سرخوشی و سرزندگی طبیعی که در زندگی اروپاییها و امریکاییها دیده میشود. با خودم فکر میکردم که شاید بیشترین کاری که ما میتوانیم انجام دهیم، آن است که نشان دهیم که میتوان در ایران ماند و بهتدریج سنتی از کار علمی در حوزه علوم جدید را بهوجود آورد که الهامبخش نسلهای آینده دانشجویان باشد، طوری که دیگر آرزویشان نوشته مقاله در کیهان بچهها نباشد. درس خواندن در شرایط سخت با امکانات خیلی کم ، زندگی و کار در هوای آلوده و ناپاک که هر روز به آهستگی و سماجت، سموم اش را به بدن تو و خانوادهات تزریق میکند، زندگی در شرایط روزانهای که گرفتاریهای فراوان روحی وجسمیاش هیچ فرصتی را برای برنامهریزی و نظم کاری باقی نمیگذارد و مجبوری برای پیداکردن یک ساعت، فقط یک ساعت آرامش خیال که در گوشهای بنشینی و محاسبهای را انجام بدهی بجنگی ، به این هدف بزرگ میارزید، ولی امروز که صبح سرد بیست و چهار دی ماه سال 88 است و من خودم را برای رفتن به تشییع جنازه دوست دیرین و 25 سالهام آماده میکنم، احساس میکنم که ما برای این انتخاب بهای بسیار گزافی پرداخت کردهایم.
آن موقع هرگز فکر نمیکردیم که سالها بعد در یک صبح سرد زمستان، وقتی که مسعود تمامی این سختیها و دشواریها را پشت سر گذاشته است، وقتی که سالهای سال درس خوانده و درس داده و دیگر نوشتن مقاله در کیهان بچهها که هیچ ، نوشتن مقاله در فیزیکال ریویو هم برایش خوشحالی به بار نمیآورد، و تازه میرود که در سالیان دراز پیش رو، ماحصل تجربیاتی را که با گذر از سالهای سخت از انقلاب و تعطیلی دانشگاه گرفته تا جنگ و ویرانی و بازسازی و بحرانهای پی درپی اندوخته است به دانشجویانش یاد بدهد، یک مامور بیرحم و خونسرد که در انتهای کوچه ایستاده است و او را نظاره میکند، میتواند تنها با فشار یک دکمه همه این سالهای گذشته و آینده را در یک لحظه برق آسا فشرده کند و آن را به بارانی از ساچمههای مرگبار، به یک مغز متلاشی شده روی کف حیاط ، و به جیغ بهتآلود همسر و فرزند تبدیل کند.
دلم میخواهد که بر ترس غلبه کنم، دلم میخواهد که فکر کنم زندگی خودم، همسرم و فرزندانم لااقل پایان منصفانهای خواهند داشت. دلم میخواهد که لااقل این حق را داشته باشم که پیکر بیجانم بر روی دوش دانشجویانم ، دوستان نزدیکم و خانوادهام و کسانی که لااقل نام مرا یک بار شنیدهاند، آنهم بدون شعار و هیاهو و با سکوت حمل شود. من در کلام درماندهام و تنها با کورسوی یک شعله نحیف در اعماق قلبم زندگی میکنم. این شعلهای است که دوندگانی از دانشجویان قدیم آن را از پیشینیان خود گرفتهاند، و افتان و خیزان و مجروح و خسته به آیندگان میسپارند.
وحید کریمیپور: استاد فیزیک و رییس فعلی دانشکده فیزیک دانشگاه صنعتی شریف
24 دیماه 1388
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٠٢ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۱٠/٢٥
این بار موبایلم را برداشتم. راستش تا آن ساعت هیچ کدام را جواب نداده بودم. اما با اینکه این شماره نا آشنا بود، نشد از خیرش بگذرم.
- بفرمایید.
- سلام.
- سلام. من مرادی کرمانی هستم.
کمی جا خوردم و البته ذوق زده پرسیدم: شما خوبید؟
تشکر کرد و گفت «چند روز پیش پسرم در دکه روزنامه فروشی کاری درباره من دیده بود و خریده بود؛ از مجله داستان همشهری...»
- مگه کار چاپ شده؟
مکثی کرد و گفت: حداقل دو روز پیش....
مدتی پیش کاری درباره زندگی و آثار ادبی او انجام داده بودم که گویا چاپ شده بود. برایم جالب بود که این نویسنده محبوب و البته پر کار با این وضعیت جسمی بیماری که دارد، وقتی کار را خوانده و پسندیده بود، زنگ زده بود مجله (چقدر هم شماره بد آزاد می کند. من هرگز حاضر به این تلاش نیستم. چند باری نا امیدم کرده است.) و شماره مرا گرفته بود برای اینکه بتواند تشکر کند!
یک ربعی گپ زدیم. آخر گفت «می دانم کسانی که این کارها را می کنند، کسی ازشان قدردانی نمی کند. دلم می خواست از کارتان تشکر کنم و البته بگویم که قلم خوبی دارید. مطمئنم نویسنده موفقی می شوید. ادامه بدهید.» بعد هم دعای خیری کرد و به خانواده سلام رساند.
همه اینها در حالی بود که آن روز به خاطر بدجنسی و سوء استفاده آگاهانه چند نفر حسابی کلافه بودم. نشستم و آرام شدم. توی دنیا همه جور آدمی هست. آدمهایی که همیشه طلبکارند و عده ای که با همه بزرگی باز هم بخشنده اند و آماده دلجویی از دیگران که شاید حتا حقی هم بر گردنشان ندارند.
«بهش میگفتند «هوشو» یعنی هوشنگ کوچولو. عمو قاسم که معلم بود و اهل کتاب، اسمش را از شاهنامه انتخاب کرده بود. تنها هوشنگ آبادی سیریچ، ده کوهستانی و خوش آب و هوای کرمان بود. بعضی اهالی ایراد میگرفتند به اسمش. عمو پشتش درمیآمد که «اسمش فارسی خالصه، یعنی باهوش، تیزهوش.» آغ بابا میخندید و تنها «تیز»ش را تصدیق میکرد. پسر پر حرفی بود؛ پر از سئوال. و این شما را یاد چه میاندازد؟ مجید. خیلی چیزهای دیگرش هم مثل این شخصیت دوست داشتنی است؛ یتیم بودنش، زندگی با مادربزرگ، سادگی و آن سماجت گاهی آزاردهندهاش برای به دست آوردن چیزهایی که فکر میکرد باید از آن او باشد....»(مدخل متن غصه های نویسنده قصه های مجید، کتاب پنجم داستان همشهری)
¤ نوشته شده در ساعت ٥:۳٧ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۱٠/٢٥
در خواست بچه ها از خدا
آرزو دارم سر آمپولها نرم باشد! (تاده نظربیگیان / ۵ ساله)
خدای مهربانم! من در سال جدید از شما میخواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)
ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا میکنم. از تو میخواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاهها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را میخواهم میگوید با ار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)
خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)
خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر رهگوی / 7 ساله)
خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)
آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند.. آنها هر سال عیدیهایی را که من جمع میکنم از من میگیرند و به بچه آنهایی میدهند که به من عیدی میدهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)
بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو میخواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه میخورد و میگوید کی کارت پایان خدمت میگیری؟ (حسن / 8 ساله)
ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله)
خدایا! کاری کن وقتی آدمها میخوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)
خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا میکنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)
خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)
خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو میخواهم20که به پدر و مادر همه بچههای تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانهیمان مانند بچههای سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم... (مهسا فرجی / 11 ساله)
دلم میخواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژلهای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)
خدایا! شفای مریضها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچکس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله)
خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله)
خدایا! تمام بچههای کلاسمان زن داداش دارند از تو میخواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله)
ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اD9ا پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم میرسم. خدایا دعای مرا قبول کن... (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)
ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش میکنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله)
خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلممان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سل یمی / 6 ساله)
خدیا! دعا میکنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)
ای خدا! من بعضی وقتها یادم میرود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله)
خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونهها را میزدیم و فرار میکردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمیکنم! (دلنیا عبدیپور / 10 ساله)
آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم میفهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمیگرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)
خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) می خوان دعا میکنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله)
خدایا! برام یک عروسک بده.. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6 ساله)
خدایا! میخورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین اوستادی / 7 ساله)
خدایا! من دعا میکنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله)
من دعا میکنم که خودمان ن=D 9، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / 11 ساله)
خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمیخواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا میکنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)
اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول میزنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)
خدای مهربان! من یک جفت کفش میخواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله)
در یادداشت دبیر جشنواره در ابتدای کتاب نوشته شده: "هزاران نفر برای باریدن باران دعا میکنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمههایش سوراخ است."
¤ نوشته شده در ساعت ٥:۱٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۱٠/٢٢
آقازاده
در این مدت بیشتر گوش دادم و تنها از این مرد خوشم آمد. به نظرم تنها مرد عاقل و معتدل در این جماعت اهل سیاست است. امیدوارم بماند.

¤ نوشته شده در ساعت ٧:۳٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۱٠/۱٤
در تاریخ ائمه دو جا هست که امام از شهر خارج میشود و این خروج به شهادت میانجامد. اما در یکی خاندان همراه است و در جایی نیست.
اولی در واقعه کربلاست و نهضت امام حسین (ع). دیگری در زمان امام رضاست و آمدنش به خراسان. در هر دو کار حکمت و مصلحت و بصیرت.
در واقعه کربلا دلایل آوردن اهل و عیال زیاد گفته شده است. اما سید بن طاووس دلیلی بیان میکند قابل تأمل. میگوید: اگر امام حسین (ع) اگر آنها را همراه نمیبرد، باز هم آنها اسیر میشدند. در اینصورت اسارت ایشان برای ایجاد اجبار برای امام بود که تحت فشار قرار گیرد و به بیعت گردن نهد. اما امام با این حرکت، این مانع را برداشت.
در اتفاق امام رضا (ع)، ایشان خانواده را همراه نبرد، حتا امام جواد (ع) که محبت ایشان به او زبانزد بود. امام به کاخ مأمون میرفت. امام با این حرکت جلوی سوء تفاهم را گرفت که مردم بگویند اگر خودش دل خوشی از اینها ندارد، خانوادهاش که در ناز و نعمت هستند. پس از این جایگاه به اطرافیانش چیزی رسیده است. پس ایشان هم مثل ما هستند! امام جلوی هر سوء ظنی را گرفت.
و هر دو اینها یعنی درایت امام . هر دو اینها بخشی از هوشیاری و بصیرت امام است که باهم مفهوم امامت را تکمیل میکند.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٧ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۱٠/٩
چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من!
سریال بانو را میبینید؟
چقدر حال و هوایش مثل امروز ماست. وقتی حریم شکست، دیگر باید منتظر چیزهایی بود که هیچ خوشایند نیستند.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۱٠/٩
امام سجاد (ع): فتنه را در روزگار آخر الزمان ناخوش مپندارید زیرا منافقان را نابود میکند.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۱٠/٧
من این روزها سخت غمگینم. شاید تو هم. دلها همیشه به هم راه دارند.
تاریخ را میخوانم، میشنوم و غمم افزون میشود از چیزهایی که میبینم، میشنوم و قرار است روزی تاریخ بشود.
میگویند وقتی در میدانی، نمیبینی، خوب نمیفهمی چه اتفاقی دارد میافتد، چون احاطه نداری. باید بیرون گود بایستی و از جایی فراز، نگاه کنی تا درک کنی چه اتفاقی رخ میدهد.
من از بیرون نگریستن را وحشت دارم چون حالا که در گودم، درد دارد مرا میکشد. وای به بیرون رفتن از گود و ایستادن و نگریستن. عشق که ذبح میشود، نفرت که در دلها خانه میکند، دیگر جایی برای آرامش نیست.
این روزها سخت غمگینم و هیچ نوری نیست که دلم را خوش کنم به آن. میگویند نور باید از تو باشد که جلوی پایت را روشن کند، و من طلب نور از که کنم؟
روزهای تاریکی است. نه توان چشم گرداندن به راست مانده و نه به چپ. عقلانیت بار سفر بسته و انگار بساط دشمن قسم خورده پدر جولانی یافته بس وسیع. هیچ کس برای شنیدن دردهای دلت وقت ندارد. بحث و جدل اگر خواهی، بسم الله. و من دلم لک زده برای دو دقیقه گفتن و شنیدن چیزهایی که از بوی تعفن منیّت دور باشد.
دکان اندیشه تعطیل است، هرچند هیچوقت هم رونقی نداشته است. این رسم دنیاست گویا. مدّعی زیاد، دست بر زانو کم.
کورکورکی گشتهام به دنبال قطرهای حقیقت که بشود با آن گوشهای روشن سر در گریبان آسود. نمیشود. نه من توانمندم و نه حقیقت سره در دسترس.
دلم نور میخواهد. دلم نور میخواهد و هر کس قطرهای ببخشدم، غلامش میشوم. این روزها فکر میکنم فقط آرزوی عافیت را در این قطره نور خواهم یافت. یعنی تنها آرزوی من برآورده میشود؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۱٠/٦
بانوی ادب
چند سالی از شهادت حضرت زهرا (س) گذشته بود که امیرالمومنین (ع) از برادرش عقیل خواست زنی به او معرفی کند از قبیلهای شجاع. میخواست شیر فرزندانی برایش بیاورد. عقیل اصل و نصب قبایل را میشناخت. او فاطمه کلابیه، دختر حزام بن خالد بن ربیعة بن عامر را انتخاب کرد که شجاع تر از آنها در عرب سراغ نداشت. بانو وارد خانه که شد، دستی به سر زینب شش ساله کشید و گفت «خانم خانه، به خدمت خانه و شما آمده ام.» تا علی، فاطمه صدایش کرد، گریست. گفت « مرا فاطمه صدا نزنید. هربار که این نام را بگویید، دل بچهها میلرزد.» حسن، حسین، کلثوم و زینب کنار پدرشان، سر سفره غذا نشسته بودند. عباس تازه به دنیا آمده بود. بانو او را بغل گرفت و دور سفر، دور سر بچهها و پدر گرداندش و گفت «عباسم به فدای شما. عباسم به فدای همهتان.» بانو چهار پسر برای علی (ع) آورد؛ عباس، عثمان، جعفر و عبدالله. به او ام البنین گفتند یعنی مادر پسران. اما همیشه با بچههای فاطمه (س) جور دیگری رفتار میکرد. انگار که بیشتر از پسران خودش دوستشان داشت و احترامشان میکرد. بچهها هم از او یاد گرفته بودند این دردانهها را از خودشان بیشتر دوست داشته باشند. وقتی کاروان اسرای کربلا به مدینه نزدیک شد، بشیر جلوتر خود را به شهر رساند که خبر ورود کاروان را بدهد. تا بانو او را دید، دوید و پرسید: «چه خبر؟» بشیر مکث کرد و بعد گفت: «سرت سلامت، عباست شهید شد.» بانو باز پرسید: «چه خبر؟» بشیر گفت: «عبدالله هم.» بانو منتظر شد. بشیر حرف آخر را زد: «چه بگویم، عثمان و جعفرت هم شهید شدند.» بانو آشفته شد: «بشیر، از حسین چه خبر؟ همه بچههای من و همه آنچه زیر این گنبد میناست، به فدای ابی عبدالله. بگو از او چه خبر؟» و جواب بشیر با صیحه بانو همراه شد که: «بند دلم را پاره کردی، شاهرگ حیاتم را بریدی.» بانو هر روز همراه نوه اش، عبیدالله، فرزند عباس، به بقیع میرفت و نوحه میخواند، گریه میکرد و این اشعار را زمزمه می کرد: «اى آنکه عباس را دیدى که بر گروه بیچارگان حمله میکرد، و دنبال او از فرزندان حیدر، جنگاورانى بودند که هر یک یال و کوپالى داشتند، خبردار شدم که بر سر پسرم آسیب وارد شد، در آن حال که دستش قطع بود، واى بر من که ضربه عمود سرش را خم کرد، (عباسم) اگر شمشیرت در دستت بود، هرگز کسى به تو نزدیک نمىشد.» حتا مروان بن حکم، با شنیدن نوحهها میگریست.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٥٧ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۱٠/٤
نیمه دیگر سیب
پدر علی اکبر را صدا زد و او آمد. نوجوان بود، خندان، چابک، با قامت کشیده و موهای مشکی موجدار که روی شانه هایش ریخته بودند. جلوی پدر ایستاد. امام حسین (علیه السلام) لبخندی زد و نگاهش را به صورت پسرش دوخت و سیر نگاهش کرد. از همان روزی که بدنیا آمد، هدیه کم کردن بار دلتنگیها شده بود. برای پسر عجیب نبود. بیرون خانه، بین کوی و برزن هم گاهی پیش می آمد که کسی تا به او می رسید، سلام گفته و نگفته، زل می زد به صورتش. انگار که بشاش بشود و تشنگیش را با نگاه به این صورت سیراب کند. او از هرکس به رسولخدا (صلی الله) شبیه تر بود؛ خلق و خویش هم.
کم نبودند کسانی که سر راه عروة بن مسعود ثقفی کمین می کشیدند تا بتوانند او را تماشا کنند. انگار عیسی بن مریم (علیه السلام) ظهور کرده بود. گاهی از شعف به پایش می افتادند و تقدیسش می کردند. عروه جد پدری لیلا بود و لیلا مادر علی اکبر شد.
خیلی نگذشته بود. هنوز اغلب مردمی که رسولخدا (صلی الله) را دیده بودند، اسبش، ذوالجناح را می شناختند. سوار ذوالجناح صورتش نقاب داشت. همه کنجکاو بودند بدانند این جوان سواره کیست؟ خواست رجز بخواند. نقاب را از صورت باز کرد. ابن سعد دید این جوان بیست و چند ساله دل همراهان او را خالی کرده است. همه کینه اش را جمع کرد در صدایش و داد زد «اینجا کجا و پیامبر کجا؟ عقلتان کو؟ این علی اکبر است که برای سرش جایزه های کلان...» طول کشید اما به خودشان آمدند از این شگفتی.
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٠٤ ب.ظ توسط مریم برادران
