کوری
دو تا مرد بودند؛ یکی میان سال با موهای جو گندمی و دیگری پسری که بیش از 25 سال نداشت. دست هم را گرفته بودند و کنار هم از پله های مترو بالا میرفتند.
دلم سوخت. فکر کردم حتما یکیشان کور است. حدس قوی روی پسر جوان بود. چون کم تحرکتر به نظر میرسید. اما اشتباه کرده بودم. بیناییاش کار میکرد. تنها مشکل این بود که در فرهنگ ما دو تا مرد هیچ وقت دست هم را نمیگیرند؛ حداقل جلوی چشم دیگران.
به هرحال برداشت آدم از آنچه میبیند، در مرحله اول به طور طبیعی از فرهنگ یا حتا عادات رایجش تاثیر میگیرد. میشود گفت قضاوت شخصی کاری طبیعی است. شاید برای دوری از ماندن در بند آن باید فکری کرد.
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٥٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۱/٢٤
خواب و بیدار
گاهی حس میکنم خوابم، سبکم و انگار آدمهای دور و برم و اتفاقها واقعی نیستند. سعی نمیکنم خودم را نیشگون بگیرم چون مطمئنم که خوابم؛ قبلترها جایی خوانده بودم علائم بیداری چه چیزهایی است.
راستش را بخواهی از وقتی رنگ چشمهایت را نتوانستم به یاد بیاورم، بیشتر مطمئن شدم که بیدار نیستم. من آن روزها بیدار بودم، قسم میخورم. نگاهت میکردم اما تو نمیفهمیدی. نمیدانم چرا وقتی کسی را نگاه میکنم نمیفهمد. این را هم تازه فهمیدهام. شاید هم تا به حال کسی جز تو را اینطور خیره نگریسته باشم. مطمئن نیستم. چون وقتی آدم خواب است، هر کاری ممکن است ازش سر بزند و نفهمد.
راستی بر خواب که عقاب و ثوابی نیست، هست؟ پس چرا قیامت اینقدر طولانی است؟ برای منی که زیاد بیدار نبودهام و وقتی هم خواب نیستم، فقط خیره شدهام به چشمهایت، این با عدل میخواند؟ دوباره عدلش را گذاشتم توی ترازویم؛ ترازویی که دیگر درست کار نمیکند. مدتهاست. آخر همه چیز را درهم با آن کشیدهام. دیگر تراز نیست. جنسهای امروزی هم ناخالصی زیاد دارند. نمیشود رویشان قیمت گذاشت. چه نیاز به ترازو.
میدانی چرا خیره میشدم به چشمانت؟ چون میفهمیدم به چه چیزی نگاه میکنم، قدر و قیمتش معلوم بود. حتا نینی چشمهایت مثل بقیه تاریک نبود. همیشه عکس آسمان توی آن پیدا بود.
نمیدانم چرا اینقدر خوابم. بدنم درد گرفته. چشمهایت مسئولاند. حق آسمان بیشتر از چشمهای من است؟ تا تو بیدار شوی، میروم چرتی بزنم. شاید رنگ چشمهایت را به یاد بیاورم، مبادا اشتباه بگیرمت!
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۱/۱٩
رقابت و خلاقیت
«خانم جنیفر لوپز جورابهای خود را بیمه کرد. اگر این جورابها را بپوشید، تریلی هم از روی پایتان رد شود، صدمه نمیبینید. جورابهای جنیفری، جورابهای آهنی جنیفری، سه تاش هزار.»
همه این جملات در حالی ادا میشد که خانم فروشنده وسط واگن مترو ایستاده بود و جورابهای نازک را میکشید، پنجه دستش را توی جوراب از هم باز میکرد، ناخن میکشید و هر بلایی که ممکن است سر جوراب بیاید و دانه در کند، به نمایش میگذاشت.
در این بازار مترو، هیچ اتفاق خاصی نیفتاده باشد، ذهن فروشندهها را برای تبلیغات و رقابت باهم فعال کرده است. خلاقیتها قلپ قلپ دارند سر ریز میکنند.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۳۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۱/۱٥
لطفا موفق باش. والا یه روز میرسه که برای پیدا کردن مقصر، روزگار یه نفرو سیاه میکنی؛ یه نفری که ممکنه دوستش هم داشته باشی.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٢٦ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۱/۱٠
ویراستار
گاهی فکر میکنم آیا واقعا خدا گذشته ما را جلوی چشممان خواهد آورد؟ چه سودی از این کار؟ آن روز مگر من همان برآیند امروز و دیروز نیستم؟ خب نقطه آخر که گذاشته شود، متن که کامل شود، چه اصراری به بازخوانی؟ آنجا که ویرایش معنی ندارد.... این میشود که من میمانم و مشتی کاغذ پاره که نمیدام طبق کدام رسمالخط ویرایش کنم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢۳ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۱/٩
مدتها بود از مرضیه بیخبر بودم. حدس میزدم از ایران رفته، آن هم بیخبر! هیچ کس ازش خبری نداشت. از آن دوستهای جمع یار غار زمان دانشجویی بودیم مثلا.
به طور اتفاقی آمد روی خط اما حرفهاش رنگ خوشحالیم را برد. گفت: استرالیا هستند. گفت: همه فرار کردهاند از آن مملکت گویا. گفت: حالا راحت است. گفت: دلتنگ است، همین....
قبل از آن هم داشتم با وسرا چت میکردم که کاناداست. منتظر زهرا بودم که در آمریکاست اما نیامد.
حالا دلتنگم، زیاد. من دوست مجازی نمیخواهم. دیگر حرف زدن با دکمههای کیبرد، بدون انتقال هیچ حس و حالی را دوست ندارم. عکسهای ژست گرفته هم نمیخواهم. لطفا از این پس هرچه مرحمت میکنید، از نوع حقیقی باشد؛ با یک نان اضافه که بشود مافات را جبران کرد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٤۱ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۱/٧
نقش خاطره
خاطرههای ما پر از نقشهای از باهم بودنهایمان است. وقتی دورهم جمع میشدیم، چند دقیقه اول همه با نزاکت و مرتب کنار مادر و پدر مینشستیم. کمکم اشارهها شروع میشد و نیم ساعت نشده بود که ما بچهها در گوشهای خلوت، به دور از گفتگوهای خانوادگی، به دنبال شیطنتهای خودمان بودیم، خاله بازی میکردیم، اسباب بازیهای جدیدمان را به اشتراک میگذاشتیم و حتا یادمان میرفت که دفعه قبل دختر عمو فلان اسباب بازیمان را شکست و ما آنرا پنهان کردیم تا کسی ناراحت نشود. یادمان میرفت وقتی مادر لاشه شکسته را پیدا میکرد در گوشمان میخواند که «دفعه بعد اسباب بازی جدیدت را نده دست بچهها». آنقدر گذراندن لحظههای خوش باهم بودن برایمان بزرگ بود که یادمان میرفت دفعه قبل چه اتفاقی افتاد. بعد از خاله بازی و یک دل سیر ور رفتن با اسباب بازی همدیگر، میرفتیم سراغ بازیهای دیگر: گرگم به هوا، قایم باشک، گل یا پوچ و وقتی بزرگتر شدیم اسم و فامیل، دزد و پلیس و ....
خاطرههای ما پر از نقشهای رنگی باهم بودن است. همیشه هم مهربان نبودیم. بارها سر چیزهای کوچک و بزرگ باهم دعوایمان میشد و اشک یکی در میآمد. حتا وقتی قرار بر یار کشی بود یا گردو شکستنها برای شروع بازی، بگو مگو میکردیم و کار به جاهای باریک میکشید. اما در همه این خاطرهها یادم نمیآید بزرگتری پادرمیانی کرده باشد. قلمرو ما بچهها جدا بود. دعوا و شادیهامان مال خودمان بود. ما زندگی کردن و سر و سامان دادن به مشکلات خودمان را یاد میگرفتیم، بدون اینکه بدانیم.
تا چند سال پیش هم وقتی دور هم بودیم، گرگم به هوای دور حوض خانه آقاجون با عمه و دخترها و پسرها به راه بود، تا وقتی که صدای آقاجون بلند میشد که «آروم بشین...». حالا همه خانم و آقا شدهاند و تنها به گپ و گفت میگذرد و گاهی به یادآوری آن روزها.
این روزها اما بچه ها نه بچهگی میکنند و نه خاطرهای برای خودشان ثبت میکنند. نه روش زندگی کردن را یاد میگیرند و نه انعطاف لازم برای کنار آمدن با دیگران را تجربه میکنند. کودکی دوره مهمی است که اگر درست و بانشاط سپری نشود، خستگی دوران بزرگی را نمیتواند در ببرد. بزرگترهای ما البته عاقلتر بودند و خوشبختانه از روانشناسی احمقانه امروزی بیخبر.
گاهی میترسم که دنیای فردا چقدر وحشتناک خواهد بود، پر از غولهای کوچکی که نه اهلی شدهاند و نه قدرت مهار خودخواهی خود را دارند و نه خاطرههایی که گاهی بتواند خلوت خودشان یا بچهها و نوههاشان را پر کند. گاهی دلمان برای خودمان تنگ میشود، دلتنگی بزرگی که حتا ممکن است تا چند سال دیگر برای غول بچههای امروز مضحک باشد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٢٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۸/۱/٢
در یاب ...
«جیرجیرک به خرس گفت: دوستت دارم.
خرس گفت: الان وقت خوابه. بعدن صحبت میکنیم.
خرس خوابید و نمیدونست عمر جیرجیرک فقط سه روزه....»
از سحر شروع کردهام به شمارش کارهایی که باید انجام بدهم و اولویت بندی آنها. آنقدری هستند که تا آخر سال، روزها را پر کنند. تازه اغلب آنها کارهای نیمهاند که قول دادهام تا تمام نشوند، هیجان را کنار بگذارم و هیچ کار جدیدی دست نگیرم.
چشمم میافتد به اس.ام.اس رسیده. میخوانمش: جیرجیرک گفت ... و خرس ...
خیلی چیزها هست که زود میگذرد و ما دل خوش میکنیم به این باشد برای «بعدن». مثل کنار هم بودنهای خانوادگی و فامیلی، دید و بازدیدهای تکراری عیدانه (که متاسفانه امروزیها از آن گریزان شدهاند و بعضی آنرا با همنشینیهای دوستانه یا سفرهای نوروزی جایگزین کردهاند)، مثل نجواهایی که گوشه دلمان برای هم پنهان کردهایم، مثل شنیدن قصههای قدیمی مادربزرگ و خاطرههای شیرین پدربزرگ، مثل خلوتهای انرژیزا که با حضور رسانه کمرنگ شدهاند، مثل همراهی با قهرمان شاهکارهایی که به نفع کتابهای به قطر چند میلیمتر کنار رفتهاند، مثل ... و مثل بهار، رنگ سبز و تازه جوانهها، تازگی شکوفهها و رگبارهای نابههنگامش. باید حواسم باشد. نباید از دست بروند. امسال نباید خیلی چیزها از دست برود؛ مثل عمری که معلوم نیست تا کی باشد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤٦ ق.ظ توسط مریم برادران
