امشب ای جانا شکم از جان سلامت میکنم ...
امشب صحنههای باورنکردنی و عجیبی دیدم. خشکبار فروشی سر خیابانمان چنان مملو از جمعیت بود که صف آن تا چند مغازه آن طرفتر کشیده شده بود. تمام ظرفهای شیشهای پسته و تخمه تا نخودچی آجیل فروشی توی کوچهمان، خالی شده بود. مغازه پوشاک فروشی هم برای آنکه نبض بازار دستش آمده بود، هندوانه هم گذاشته بود و میفروخت. همه اینها را در 5 دقیقهای که روی زمین گذراندم به چشم دیدم (شکر خدا مسیرم را با مترو سپری کرده بودم).
و حالا در حیرتم که چه اتفاقی افتاده که این یک دقیقه اضافه اینقدر برایمان ارج و قرب پیدا کرده، در حالیکه هر روز صدها دقیقه از همین لحظات را به راحتی تلف میکنیم.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤٢ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/٩/٢۸
دانه های برف که از جلوی پنجره رد میشوند، از جا بلندت میکند. وقتی بیرون را نگاه میکنی و میبینی سفیدی همه جا را پوشانده و درختهای تازه برگ از دست داده، خود را با برف پوشاندهاند و صدای کلاغهای خوشحال این همه سکوت را خط خطی میکند، احساس میکنی چقدر این اتفاقی که هرسال بارها و بارها رخ میدهد، هنوز برایت شگفت انگیز و جذاب است. حتا شعفی درونت را پر میکند و دوست داری شب که همه جا خلوت است، بلند شوی و شال و کلاه کنی و قدم زنان در کوچههای خلوت، صدای قرچ قرچ برفها را باز تجربه کنی. بگذاری دانههای سفید جلوی چشمت رژه بروند و با بخاری که از بینیات خارج میشود درهم آمیزند و گهگاهی روی صورتت بنشینند و آب شوند و حتا پلکهایت را سنگین کنند. رخوتی که برف ایجاد میکند، هم دوست داشتنی است.
اما همه اینها وقتی لذت دارند که تو میدانی خانهای گرم با بخاری روشن و شعلههای سرکش منتظر تو هستند. چای خواهی نوشید و گرم خواهی شد و دست و پای کرخت شدهات را نرم خواهی کرد. نعمت امنیت و عافیت گاهی وقتی تکراری میشود، فراموش میشود!
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٥٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/٩/٢٧

¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٩ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/٩/٢٢
آسان نیست که درباره قضاوت ناعادلانه آدمها بی تفاوت باشی. اما گاهی لازم است چنین کنی و مراقب باشی خودت گرفتار این دام نشوی. اینطور که پیداست، دامی ناپیداست.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٠٧ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/٩/۱٧
دیدهای وقتی دعایی را زمزمه میکنی، بعد از آن چه حسی داری؟ عجیب انگار اتفاقی در تو افتاده، سبکی و حداقل تا لحظاتی پس از دعا دوست نداری با کسی شروع به گفتگو کنی. انگار پایت کمی از زمین بلند شده. اما همه اینها فقط حال است، تفضل است. نه اینکه خوب نباشد، عالی است. اما وقتی ارزش خود را مییابد که ملکه شود، بنشیند روی سینهات، جلوی چشمت. خُلقت را عوض کند، خَلقت کند دوباره.
این روزهای دعا و مناجات، من گرفتار خود شدهام. ملک گم کردهام. برای برگرداندنش خودم را باید قربانی کنم. اما توان ابراهیمی ندارم. تو بودی گفتی به دل اسماعیلیات قسم بده، تا ابراهیم زاده شود؟ باز هم بگو، آنقدری که بشود.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/٩/۱٢
ساعت 8 صبح. هوا کاملا روشن. کوچه پر رفت و آمد. مغازه ها باز.
پسر از موتور پیاده شد. چاقو را در راستای دستش جوری نگه داشته که هم پیدا باشد و هم جلب توجه نکند. مرد سر به تو دارد و کیف قهوه ای بزرگی دستش است. شاید در راه محل کار است. پسر جلوی مرد را میگیرد. مرد سربلند میکند و کمی جا میخورد. پسر کنار گوش مرد پچ پچی میکند. مرد چهره اش عوض میشود. پسر را هل میدهد و شروع میکند به دویدن. پسر میپرد ترک موتور همکارش و راه میافتند دنبال مرد. هیچ کس هیچ عکس العملی نشان نمیدهد. حتا مردی که از پشت میآید و حتما متوجه اتفاق شده. حتا برنمیگردد آنها را نگاه کند. پسرها صورتشان را نپوشاندهاند. احتمالا حرفه ای هستند و بیتوجهی آدمها را قبلا تجربه کردهاند.
نفهمیدم چطور شد که آنروز یک ربع دیر به سر جلسه امتحان رسیدم. از سه روز پیش که این اتفاق را دیدهام، از جلوی چشمم کنار نمی رود. بماند که دلم خیلی از دست خودمان گرفته و حالم از این همه غیرت و نوع دوستی به هم میخورد، اما اگر این اتفاق برای من بیفتد، عکس العمل درست چیست؟
,
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/٩/٦
به خاطر فرشته
محمدصابر، پسر دوستم، یک داستان نوشته بود. بعد خیلی حرفه ای به صورت کتاب درآورده بود، تصویرگری کرده بود و تمام مواردی را که برای شناسنامه یک کتاب لازم است، مراعات کرده بود. فرستاده بود که من بخوانم و نظر بدهم. یادم رفت بگویم، او کلاس چهارم دبستان است. فقط یک بار هم را دیده ایم اما درباره اش زیاد از مادرش می شنوم.
کارش را خواندم. جالب بود و البته از تصویرگری آن بیشتر از خود داستان خوشم آمد؛ خیلی ساده اما کاملا حس را منتقل می کرد، مثل شادی، عصبانیت، دلخوری و ترس. برایش به زبان رمزی یادداشتی نوشتم. دو سه روزی سر کار مانده بود. یک کلید بهش دادم و خیلی راحت توانسته بود کل یادداشت را بخواند. امروز برایم به همان زبان نوشته «حالا تو برایم یک کتاب بنویس» و یک فرشته هم پایین نامهاش کشیده در حال دعا یا خواهشی است!
مانده ام چه کار کنم. احتمالا باید یک راهی برای خلاصی پیدا کنم. با بچه های این دوره و زمانه نمیشود شوخی کرد یا زیاد دوست شد! توقعاتشان به اندازه خودشان بزرگ است.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/٩/٤
برای دوم آذر
واخوردهاند کلمات
تو جاری
و دل به گذر خنکای تو
حلاج
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٤۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/٩/٤
گاهی با بودن آدمها خوب دور و برمان تنبیه میشویم...
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٤۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/٩/٢
وصله گلرنگ[1]
مردی چاق، کوتاه و مغرور اما خجالتی، با روحی آنقدر لطیف که مرگ دوستش میسیناس، او را چنان به هم ریخت و خونریزی مغزش را سرعت داد که به مرگش منتهی شد. مذهبی نداشت اما درباره آن زیاد حرف میزد. برخلاف بسیاری از شاعران، با پدر میانه خوبی داشت و از او به عنوان یکی از بهترینها یاد میکرد؛ پدری که شرایط آموختن ادبیات و دستور زبان در بهترین مدرسه رم و فلسفه ورزیدن در آتن را برایش فراهم کرد.
هوراس در جوانی ایدئولوژی جوانان جمهوریخواه رمی را پسندید و با شور جوانی در نبرد تاریخی فیلیپیکها که میان دو دیکتاتور بزرگ رم در گرفته بود، شرکت کرد. پس از نبرد، وقتی به زادگاهش ونوزا برگشت، ملک پدریاش را مصادره کرده بودند. پس از آن به کمک دوستش میسیناس که به تعبیر هوراس، نیمی از روحش در کالبد او جا گرفته بود، مزرعه کوچکی در رم خرید و معیشتش رو به راه شد و خلاقیتش بروز کرد و اشعاری روان با ته مایه فلسفی نوشت در نکوهش شکمبارگی، آزمندی، شیطنت مردم، اخلاق زشت و وصف عشق، دین، زندگی و خوبیهای روزمره.
او درباره خلق اثر ادبی مینویسد: «موضوعی را که درخور قدرت شما باشد انتخاب کنید، برحذر باشید که همچون آن کوه داستانی، پس از درد بسیار، موش نزایید. کتاب دلخواه آنست که در آن واحد، آموزنده و سرگرمی آور باشد. هر که چیز مفید را با چیز دلپذیر درآمیخته باشد، صدای احسنت را برخواهد آورد. از به کار بردن الفاظ جدید یا منسوخ یا بسیار طویل خودداری کنید. تا آن حد که به روشنی کلام بر نخورد، سخن را به اختصار بگویید، مستقیم و لب مطلب را بکاوید. هنگام سرودن شعر، مپندارید که احساس، کار همه چیز را انجام میدهد. راست است که اگر بخواهید خواننده احساسی را درک کند، شما خود باید آن احساس را درک کرده باشید، اگر بخواهی مرا دریابی، نخست باید من خود همان را دریافته باشم. اما هنر ادراک نیست بلکه صورت و ظاهر است.»
«نامهها»، «ترانههای پیروزی» در بزرگداشت آپولو و دایانا (برادر خورشید، خواهر ماه) و مجموعه «اودها» (چکامهها) از برجستههای زندگی اوست.
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٤٦ ب.ظ توسط مریم برادران
