وقتی نیست ...


 

به اندازه از جا بلند شدن نه، حداکثر به اندازه یک پلک زدن.

1

چند وقتی است که تصمیم گرفته‌ام غر نزنم و هی از هرچیزی ایراد نگیرم. اگر می‌توانم کاری کنم و الا حداقل دهانم را ببندم و به زندگی خودم و خودم برسم. احساس می‌کنم این بذر ناامیدی و نگاه منفی بدجوری در دل همه‌‍‌مان خانه کرده و مانع حرکتمان شده. نه اینکه نگاه انتقادی را کنار بگذاریم، اما انتقادی که جز بذر تلخی، سودی ندارد، آفت است. من نمی‌خواهم اینطوری باشم.

2

یکی از همکارانم چند ماهی است تغییرات شگرفی در رفتارش ظاهر شده. آدم تکرویی بود، اما چند ماهی است که سعی می‌کند در کارها مشورت کند و همراهی کند و همفکری بگیرد و به نظر همکارانش اهمیت بدهد و .... راستش هنوز گاهی شک می‌کنم که چه شده؟ یعنی واقعا توبه کرده؟ امروز موضوعی پیش آمده بود و او چنان به حرفهایمان اهمیت داد و نظر نهایی را منوط به نظر ما کرد که کپ کردیم. خب آدمها تغییر می‌کنند. این که تعجب ندارد. خوب بودن اگر کار آدم نباشد از پس کی برمی‌آید؟ به تازگی احساس بهتری داریم از بودن کنار هم.

3

امروز که به دوستم زنگ زده بودم، گوشی را پسری برداشت. شک کردم «یعنی حامد بود؟»

پرسیدم. گفت پسرم حامد بود دیگه!

یعنی اینقدر بزرگ شده؟

باورم نمی‌شد. همیشه او را همان کودک تخس نیم‌وجبی تصور می‌کردم. چند سالی است که ندیده‌امش. یعنی آدمها اینقدر زود بزرگ می‌شوند؟ «چیه؟ فکر کردی هنوز هم اگه اومدی خونه‌مون، باید کتاب فسقلی و شیطنت‌هاشو برای پسرم بیاری؟!»

چقدر همه چیز در حال تغییر است. چطور می‌شود ثابت ماند و زندگی کرد؟

 


مریم برادران

چشم روشنی

هنگامی که بشارت دهنده فرا رسید، آن (پیراهن) را بر صورت او افکند؛ ناگهان بینا شد؛ گفت «آیا به شما نگفتم من از خدا چیزهایی می‌دانم که شما نمی‌دانید؟»

یوسف/96

 

 


مریم برادران

توازن بین منطق و احساس

من از روانشناسی خوشم نمی‌آید. شاید در عمرم به تعداد انگشتان دستم کتابهایی از این نوع خوانده باشم یا به ندرت پای صحبت روانشناس ارجمندی نشسته باشم. گروه خونی ام کمی با این حرفها مشکل دارد!

دیروز سمینار توازن بین کار و زندگی بود. خودم را راضی کردم و با یکی از همکارانم رفتیم که ببینیم قصه از چه قرار است. از حق نگذریم، دکتر رحیمی در فن بیان و ارائه مطلب خیلی خوب بود. مبحثی را هم که ارائه داد هرچند توضیح واضحات بود، اما جالب بود. لابه لای حرفهایش یک جمله شاهکار هم گفت که حیفم آمد نانوشته بماند. گفت «با منطق دنبال احساست برو.»


مریم برادران

یعنی من چه شکلی‌ام؟

1

امروز به وضوح، معنی «مثل قارچ رشد می‌کند» را فهمیدم. باغچه‌های محل کار را چمن کاشته‌اند و لابه‌لای آنها قارچ روییده؛ قارچهای ریز و جوان که تازه اواخر هفته گذشته به چشممان خورد. اما امروز به طرز باورنکردنی جمعیتشان زیاد شده و قد کشیده بودند. فعلا زیبا هستند اما با این سرعت و سماجت که در رشد و تکثیر دارند، به نظر می‌رسد اگر فکری به حالشان نشود، همه باغچه‌ها را تصاحب می‌کنند و همه چیز را از ریخت می‌اندازند.

2

روزی که گلدان سیاه پلاستیکی کوچک را از بین گلدانهای کاکتوس فروش برداشتم، چند برگ کوچک گوشتالو داشت و ساقه‌ای نه چندان کلفت. به نظرم آمد می‌شود با نگهداری مناسب، مدت عمرش را به طور معقولی تضمین کرد. فروشنده گفت «تا یکسال لازم نیست گلدانش را عوض کنی. هفته‌ای یک استکان آبش بده. چیز دیگری نمی‌خواهد.»

گلدان را گذاشتم روی رف جلوی میزم، پشت پنجره. فکر کردم خب برگهای سبز همیشه نور می‌خواهند و آفتاب. تازه کاکتوس که به اینها خیلی تشنه  است؛ تشنه‌تر از آب.

به پنج ماه نرسید که مجبور شدم گلدانش را عوض کنم. قد کشیده بود و تعادلش در آن گلدان به هم می‌خورد. اتفاقا چون گوشتالو بود، به آب زیادی هم نیاز داشت. وقتی یک روز در میان آبش دادم، رشدش و گوشت برگهایش و شادابی پوستش بیشتر شد.

حالا فکر می‌کنم باید آن را در یک باغچه بکارم. درختچه من رشد بی‌نظیری داشته و برخلاف سایر کاکتوس‌های کوتاه عمر، کاری کرده که توجه ترحم انگیز دیگران را برای کشورگشایی جلب شده‌است. کم‌کم باید فکری اساسی برای رشد بی‌رویه این کودک بکنم که هنوز یک‌سالش نشده.

3

می‌گویند آدمها باید رشدی همه جانبه داشته باشند. اگر فقط به بعدی بپردازی و از بعدی غافل شوی، حقیقت روحت چیزی بدفرم می‌شود که جایی سر باز می‌کند و زیبایی‌ات را خراب می‌کند. من همیشه نابغه‌ها را دوست داشته‌ام. با اینکه همه می‌گویند تک بعدی هستند. البته هیچ وقت به یک نابغه نزدیک نشدم. شاید دورنمای خوبی داشته‌اند و نمی‌دانم چه چیزی مانع نزدیکی‌ام شده.

در مورد بچه‌های خیلی مذهبی هم این اتفاق می افتد (مذهبی به معنای رایج و عام). هیچ وقت نتوانسته‌ام یک دوستی عمیق با چنین کسی داشته باشم. انگار محبت در دل این آدمها جای همه گیری ندارد و تنها به چیزهایی محدود است که شاید برای من کافی نیست (البته محبت تربیت شده را به شدت قبول دارم. اشتباه نشود.)

در حال حاضر در دانشگاه خیلی احساس دوستی و صمیمیت بین هم‌کلاسی‌هایم ندارم و این کمی حالم را می‌گیرد. اگر زهرا نبود یا فلان درس را دوست نداشتم یا انگیزه‌های علاقمندی به رشته‌ام نبودند، شاید سر بعضی کلاسها نمی‌رفتم.

آدمها موجوداتی اجتماعی‌اند که محیطشان هم در رشد و بالندگی‌شان بی‌تاثیر نیست. ما آدمها باهم، با محیط و هر چیز مادی و معنوی تعامل می‌کنیم تا رشدی متوازن داشته باشیم. خط کشیدن روی چیزهایی که هست و خوب هم هست و ما به دلیل کج فهمی یا بی‌حوصلگی از خود می‌رانیم، چیزی است که حقیقت آدم را از ریخت می‌اندازد. نمی‌دانم ما از آن بالا چه شکلی هستیم.

 

 


مریم برادران

 

هزار خورشید تابان

نویسنده: خالد حسینی

ترجمه پریسا سلیمان زاده و زیبا گنجی

نشر مروارید

1386

 

فکر کنم کتاب بادبادک باز بیشتر گل کرد. البته من هنوز آنرا نخوانده‌ام، یعنی هنوز کسی را نیافته‌ام که این کتاب را بتوانم ازش بگیرم و بخوانم. اما می‌دانم که بادبادک باز درباره وضعیت پسران افغانستان است. هزار خورشید تابان، وضعیت زنان افغان را تصویر می‌کند. نویسنده هردو یکی است.

داستان قوی و جذاب است. در آن تاریخ تحولات این کشور همیشه آشوب را می‌شود ردگیری کرد؛ از زمان حضور شوروی، به جان هم افتادن خود هموطنان، طالبان، احمد شاه مسعود، ... تا وقتی که آمریکا پایش به افغانستان باز می‌شود. هرکس حوصله خواندن تاریخ را ندارد ولی دوست دارد تا حدودی بداند کل قصه چه بوده و البته از خواندن داستان لذت می‌برد، این کتاب را دستش بگیرد، ضرر نمی‌کند.

متن خوب و روانی دارد. ادبیاتش دلنشین و پر کشش است. فراز و فرودها، اشاره به جزییات دوست داشتنی و تصویرگری خوب نویسنده قابل تحسین است. هرچند در بعضی موارد قابل چشم پوشی، زیاده روی دارد، اما در کل جان می‌دهد برای فیلم شدن.

می‌دانم این روزها این دو کتاب، زیاد طرفدار داشته و دارد و دست به دست می‌گردد. خب کتاب خوبی هم هست. اما من فقط می‌خواهم یک چیز را بگویم.

سبک نویسنده دانای کل است. پس همه چیز را می‌تواند بگوید و همانطور که در بسیاری از موارد این کار را کرده، می‌تواند با همان نگاه ظریفش، وارد ابعاد مختلف وقایع شود. همانطور که در خیلی موارد هم این کار را می‌کند. اما نمی‌دانم چرا در همه دوره‌ها این همه رنگ سیاه و بدبختی به چشم می‌خورد و درست از وقتی که پای آمریکا به این کشور باز می‌شود، تمام آرزوهای زنان – و به طور نوعی لیلا- برآورده می‌شود؟ چرا قبل از این هیچ نقطه روشنی نیست - که شاید واقعا نباشد و چه می شود که با حضور آمریکا بهشت به منصه ظهور می‌رسد و هیچ مشکلی نیست – که حتما هست؟

این تنها یک سئوال ساده است. متن داستان واقعا قوی و داستان باورپذیر است. اما به نظرم جای چیزهایی خالی است که اگر نگاه نویسنده کمی باانصاف بود، با توجه به دانای کل بودنش، شاید بدک نبود به آنها هم اشاره می‌کرد.

راستش را بخواهید آخر کتاب یاد فیلمهایی از قبیل راکی افتادم که همیشه مهربان و نجات بخش است. البته شناسنامه کتاب، داستان را به عنوان یک داستان آمریکایی قرن بیستم معرفی کرده است. با علم به این مطلب، داستان زاویه ورود و خروج خوبی دارد.

 

 


مریم برادران

 

و من تو را برای خودم ساختم.          (طه/۴١)

 


مریم برادران

 

1

پیرزن از پله اتوبوس یاعلی گو بالا می آید. نفس نفس می زند. به خانمی که روی صندلی اول نشسته می گوید «دخترم پاشو بشین صندلی عقبی من بشینم اینجا.» خانم بدون دلخوری بلند می شود و با احترام دست او را میگیرد و می نشاندش. خودش هم می نشیند روی صندلی عقبی.

چقدر پیری پدیده غم انگیزی است. حتا آدم طاقت ندارد یکی دو قدم اضافه بردارد.

2

پیرزن شروع می کند به تعریف کردن اشتباهش. ماشینی را اشتباهی سوار شده و جای دیگری رفته بود. حالا توی این ظلٌ آفتاب مجبور بود دوباره مسیر عوض کند. چندباری قصه اشتباهش را تعریف کرد. وسطش هم دعا می کرد به جان مادر خانمی که جایش را به او داد. کم کم چهره خانمها درهم فرو می رفت. کسی حوصله حرفهایش را نداشت.

چقدر پیری پدیده تلخی است. اغلب پر حرف می شوند. شاید روندی طبیعی باشد. شاید هم به خاطر تنهایی مفرط باشد. آدم حرف میزند و کسی حوصله شنیدن ندارد. چقدر غم انگیز است.

3

پیرزن می گوید: بلیط‌ها را بدهید. هرکس کارت دارد که هیچ. بقیه بدهند که آقای راننده آمد، زود راه بیفتد. گوشه لب خانمها لبخندی می نشیند. بعضی به هم نگاه می کنند و نیشخندی می زنند. احساس می کنم همه به این فکر می کنند که او می خواهد جلب توجه کند و این کارش هم ادامه همان شلوغ بازیهایش است. راننده که می آید، بلیطها را با احتیاط به او می دهد! انگار چند باری روی دست خورده باشد، راننده را برانداز می کند. چند نفر بهش می گویند: خب بده به آقای راننده دیگه. و نچ نچ می کنند. راننده نیشخندی می زند. بلیطها را از او می گیرد و راه می افتد.

دلم می گیرد. پیری عجب اتفاق طبیعی دردناکی است.

4

هر خانمی سوار می شود، پیرزن به او نهیب می زند، برو عقب ماشین بایست. جلوی باد مرا نگیر.

خانمها با شک و ابهام نگاهش می کنند. «باد من» گفتنش همه را به موضع گیری وا می دارد. اما هرکس که به صورت پر چیم و چروک او نگاه تندی می اندازد، از بحث کردن منصرف می شود.

غر زدنهای پیرزن و قصه اشتباهش تمامی ندارد. زنی که کنار صندلی ما، پشت سر او ایستاده، جوری که پیرزن بشنود می گوید «کی این پیر پیاده می شود؟ حوصله ام را سر برد.»

مطمئنم که شنید. اما به روی خودش نیاورد. سکوت کردو حتما در دلش به این زن حق نمی دهد. احتمالا موهای سفید و چروکهای دست و صورتش بیشتر به چشمش می آید و او را در دل دشنام می دهد.

فکر می کنم پیری عجب امتحان سختی است. شاید از سخت ترین بلاهای ناگزیری است که به سر آدم می آید. این فکر افسرده ام می کند.

5

یاد بعضی پیرترها می افتم که این مرحله از زندگیشان چقدر پربار و دوست داشتنی بوده است. خوب که کنکاش می کنم، می بینم پیرهایی که از جوانی خودشان را به دست روزگار رها نکرده اند، علم آموخته اند، خودسازی داشته اند، سعی کرده اند صلب نباشند و هر لحظه به نظر دیگران هم اعتنا کرده اند و راه درست را انتخاب کرده اند، عاقل بوده اند و ستون شده اند، پیریشان برکت بزرگی بوده برای خودشان و اطرافیانشان.

انگار همه چیز به اراده آدمها برمی گردد. بی خود نیست که می گویند در بهشت بالاترین جایگاه مال کسانی است که اراده قوی داشته اند. به قولی «پیری کمال جوانی است.»

به قول استاد، پیری می تواند و می تواند فرصتی باشد برای به فعلیت رسیدن فطرت آدمی، برای رشد. اگر اینطوری فکر کنیم، هیچ وقت زمانی برای خسته شدن پیدا می کنیم؟

 


مریم برادران

 

گاهی کلمه کلیدی را فراموش می‌کنم، حتا شده در اوج زمانی که چیزی را توضیح می‌دهم که مدتها روی آن کار کرده‌ام. آنوقت سر بزنگاه همان کلمه مهم کلیدی به زبانم نمی آید.

گاهی اصلا به دلیلی خاص قصد کاری می کنم، قصد جایی، چیزی. اما به محض رسیدن فراموش می‌کنم چرا آنجا هستم، چه کاری داشتم و اصلا قصدم چه بود.

گاهی احساس می کنم راهش را یافته ام. اما وسط راه یادم می رود چطور فکر کرده ام و اصلا این راه حل کدام مشکل است.

گاهی ...

گم می شوم. تو سقلمه ام می زنی که این شبها و روزها فراموش نکن ...

اما ذات من اینطوری است. فراموش کارم و تازه عصیان هم که می کنم، فراموش می کنم چرا کردم و اصلا آیا من عصیانی کرده ام؟

فراموش می کنم و تو تنها کسی هستی که گاه فراموشی بر من سخت نمی گیری. حتا به مهربانی یادآورم می شوی، کلمات را بر زبانم جاری می کنی.

فراموش می کنم آن روز که گفتم بله، من قسم می خورم به تو که هستی و تنهایی. قسم می خورم به چراغها. قسم هایم را فراموش می کنم. 

فراموش می کنم چرا اینجایم. فراموش می کنم آخر این راه کجاست و مسافر چه راهی هستم. فراموش می کنم کلیدها را.

این بار هم به مهربانیت سوگند، فراموشیهایم را فراموش کن و مرا به نوازشی از مستی به هوشیاری مدام ببر.

 


مریم برادران

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مریم برادران


نویسندگان
مریم برادران


آرشیو من
آذر ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢


لینک دوستان
GOODREADERS
تجربه های مدیریتی من
دیکشنری
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0