وقتی نیست ...


 

امروز داشتم فکر می کردم، اگر امام بیاید، آن روزها چه جوری است. احتمالا مدتی همه گیج و منگ یا آماده به یراق اند و به دنبال ادای فرمان و یاری او. بعد هم که اوضاع آرام شود، همه آنقدر تشنه شنیدن و کار کردن هستند که شاید خیلی از مشکلات در آن زمان اصلا دیده نشود و به چشم نیاید. آنقدر سئوالهای بی جواب داریم که تا بیاییم به آنها برسیم، خیلی از چیزها دیگر برایمان پیش پا افتاده و ناچیز تلقی می شود. بعد هم باید راههای زیادی را پیمود و درهای علم را یکی یکی باز کرد.

همیشه فکر کرده ام، تا دنیا دنیاست، آدم آدم است و گرفتار خویشتن. شاید عقلها در آن روز رشد کرده باشد که این نتیجه تقوا و روشن بینی است - و البته به وضوح و به اقتضای سیر تکوین این الزامی است- اما به هرحال اینجا دار دنیاست و آدمی پایش روی زمین است. مطمئنا حضور خورشید منافعی دارد برای بشر که از پشت ابر بودنش عالی تر است. همین که کسی هست که جواب سئوالت را می‌دهد، تو به راحتی می توانی به او اعتماد کنی چون می دانی که سیمش وصل است به جایی که خطایی در آن راه ندارد و تمام حرکات، سکنات و گفتارش، حجت است، همین که به چشم زمینی واسطه فیض را می توانی درک کنی و ... خود هدیه بزرگی است به این قوم بلا دیده و انتظار کشیده با تجربه های وحشتناکی که از سایر حکومتها در طومار تجربه دارد.

امروز داشتم فکر می کردم اینکه همیشه خدا آدم را در انتظار می گذارد و همه چیز را حواله به آینده‌ای نزدیک می‌کند که برای زمینی های گرفتار زمان نزدیک به نظر نمی آید، چه سیاستی است؟ چرا همیشه می خواهد امیدواری در دل باشد و با چشم به راهی –که امتحان آسانی نیست- این بندگان بیچاره را می آزماید؟

اینطور که پیداست، تنها صبر جوهره آدمها را رو می کند. در قاموس خداوند راه ساده برای آدمی طراحی نشده است!

 

 


مریم برادران

حکمت امیر

حکمت اسباب رشد و تعالی آدمی است.

حکمت نگهبان آدمی است.

حکمت را فراگیر. از هرجا و هر که ممکن است. چه بسا که در سینه منافق هم حکمت باشد. در آنجا آنقدر بی‌تابی می‌کند و پرپر می‌زند تا در جایگاه اصلی خود، در سینه مومن قرار بگیرد.

دلها مانند بدنها خسته می‌شوند. با حکمتهای نغز به دادشان برسید.

 


مریم برادران

 

« در آن روز به هیچ کس ظلم نمی‌شود.»‌

این مژده دل را آرام می‌کند و هم نگران. آرامشش گاهی خودخواهانه است. اما اگر به رحمتش امید ببندیم، شاید بشود راحت‌تر دل خوش کرد به این مژده روشن که زیاد هم تکرار شده است.  

 


مریم برادران

 

دل که تنگ می‌شود باید سایز اضافه کنی تا دلت جا باز کند!

 


مریم برادران

 

1

به خودم قول می دهم که این بار که به قصد پرسه زنی می روم انقلاب، گولت را نخورم. چشم ببندم بر خواسته هامان و فقط رد شوم از کنارت. سعی می کنم نگاهت نکنم. چشم بگردانم و بگذرم. من به خودم قول داده ام و چه کسی مهمتر از من!

2

باز چشم می دوزی به چشمم و پایم سست می شود. لعنت بر چشمی که بی موقع ببیند! دودوتا چهارتا می کنم و به این امید که نتوانم میلت را برآورم، دست به جیبم می برم. احتمالا به اندازه کافی پول ندارم.

دستم را می بری به سوی آن جیب مخفی و می بینم که نه! من باز هم رودست خورده ام. پولکی هست، آنقدری که بشود تو را از آن خود کنم! تا قولم بخواهد خودش را جلو بیندازد، تو غافلگیرانه پریده‌ای جلو و من بی اختیار نشانت کرده ام. این بار اسمت بازهم تغییر کرده. یعنی مزورانه هر روز با اسمی خودت را به من غالب می کنی؛ ناتو.

3

مرد که کتابها را توی کیسه می گذارد، یکی را بیرون می کشد و می خندد: «این را کسی به شما معرفی کرده؟»

می گویم نه.

می گوید «کار تازه ماست. انگار همه چیز را می خواهد ببرد زیر سئوال. چرا این را برداشته اید؟»

خنده ام می گیرد. باید خودمان را لو بدهم! من که همیشه سعی کرده ام از کنارت بی اعتنا رد شوم و تو که همیشه به نحوی خودت را به من زورچپان کرده ای. اگر «کاف بفهمد چه؟» بی خیال می شوم و می گویم «فیزیک خوانده ام!»

مرد می خندد «لطفا بعد از اینکه خواندید، نظرتان را بگویید. دوست داریم بدانیم کسانی که از این قماش اند، می توانند با این ارتباط برقرار کنند. اسم مسخره ای دارد: انسان معلق؛ در رد نظریه جاذبه.»

و چقدر سخت بود بگویم «متاسفانه ارتباط من با اینها بد نیست. یعنی سیم وصل می شود!»

نگفتم. چون از اصطلاح «این قماش» اصلا خوشم نیامد.

4

بار آخرت باشد که ضایعم می کنی. من خیلی سعی می کنم از تو کناره بگیرم اما انگار آلوده شده ام. باید بروم به یک مرکز بازپروری. لعنت به این «چیز»ها.

 


مریم برادران

 

1

چشمم که به اسم زیر عکس اعلامیه خورد، یاد یکی از دوستان دوران مدرسه افتادم. هم اسم او بود. خدا بیامرزی گفتم و فاتحه ای خواندم. در و دیوار را پر کرده بودند! کمی غیرعادی نبود؟ کمی بعد به نظرم رسید که شکل اعلامیه هم متفاوت است. یک اشتباه کرده بودم. تبلیغات شورایاری بودند نه اعلامیه فوت! خنده ام گرفت اما بعد فکر کردم خیلی بیراه فاتحه نخوانده بودم.

2

داشتم سوره یوسف می خواندم. «یعقوب گفت: وا اسفا بر یوسف. و چشمانش از اندوه سفید شد. اما خشم خود را فرو برد.» راستی چرا حضرت یعقوب سریال جمعه ها اینقدر عصبانی و همیشه در حال پرخاش است؟

3

چقدر مد شده که یک نفر را بیاوریم بنشانیم و او حرف بزند و بعد خوشحال شویم که یک برنامه ساخته‌ایم! تازه به هزار نفر که قبلا این کار را کرده‌ایم ایراد گرفته‌ایم و حالا خودمان همان اشکالها را داریم. بهتر نیست گاهی به جای آنکه وقت خودمان و دیگران را تلف کنیم، استراحتی بدهیم؟ شاید خدمتی باشد به مردم.

4

دیروز فیلم اره را دیدم. خشن بود، مرا یاد فیلم هفت می‌انداخت. البته خشن تر از آن است. اما یک حرف حسابی دارد، اینکه ما آدمها قدر زندگی را نمی‌دانیم. همیشه هم فکر می‌کنیم انتخاب اصلح کرده‌ایم اما گاهی فقط راه تباهی را تسریع می‌کنیم. آیا ملاکی نصب‌العینمان کرده‌ایم با می‌رویم و به هرچه رسیدیم چنگ می‌زنیم و گاهی لگدی می‌پرانیم و هرچه باداباد؟! خدا عاقبتمان را به خیر کند. عقل گاهی چیز خوبی است.

 

 

 


مریم برادران

 

 

بعضی بی‌انصافی‌ها جالب‌اند. مثل همین یکی: «همشهری جوان را فعلا اختیاری متوقف کنید یا اینکه منتظر ابلاغ توقیف باشید.»

بچه‌های خوب چکار کنند بهتر است؟

فعلا حداقل تا عید فطر اختیاری تعطیل!


مریم برادران

همه جهان در یک نقطه

 

خیابان مقصودبیک تجریش؛ خانه دکتر حسابی. از یک سال بعد از فوت استاد (1372)، موزه‌ای شده است که وسایل شخصی، مدارک علمی و تحصیلی، نشانها و تقدیرها، عکسهای قدیمی در کنار دوستان، خانواده و اساتید، متن سخنرانیها و دست نوشته‌های استاد را گذاشته‌اند به نمایش. برگه‌های پژوهش «بی‌نهایت بودن ذرات» را هم می‌شود آنجا دید؛ برگه‌هایی پر از تراوشات ذهنی، محاسبات و مشاهدات.

قصه این نظریه از این قرار است که تابستانی استاد می‌آید به ایران تا دیداری تازه کند. چند روزی را برای استراحت و تفکر، به خانه دوستش، آقای جمارانی می‌رود؛ جایی دنج و خرم. همان روزها، در حین مطالعه درباره ذرات به این فکر می‌افتد که از کجا معلوم این نظریه درست باشد که هر ذره دارای شعاع معینی است؟ به نظرش، نظریه وحدت وجود با این مفروضات تناقض داشت! اگر ذرات بی‌نهایت گسترده باشند، چه می‌شود؟

با این فکر به آمریکا برمی‌گردد و نظریه‌اش را با استادش، انیشتین در میان می‌‌گذارد و به راهنمایی او به طور جدی مشغول کار روی آن می‌‌شود. یکسال مدام در آزمایشگاهی در دانشگاه شیکاگو کار می‌کند و بالاخره موفق می‌شود با یک تداخل‌سنج دقیق و اندازه‌گیری فاصله نوری، نظریه‌اش را تایید کند و به چاپ برساند.

واکنش دانشمندان در قبال این نظریه متفاوت بود اما در کل با استقبال روبرو شد. در این نگرش همه ذرات جهان به هم مرتبط‌اند. چون فرض بر این است که هر ذره تا بی‌نهایت گسترده است و همه ذرات جهان در نقاط مختلف جهان با هم وجود دارند. یعنی قسمت کوچکی از تمام جهان در هر نقطه‌ای وجود دارد. تئوری «بی‌نهایت بودن ذرات» بزرگترین نشان علمی کشور فرانسه را از آن حسابی کرد.

استاد در سن نود سالگی در بیمارستان دانشگاه ژنو در گذشت؛ در حالیکه همه پزشکان تجهیزات کنترل حیات را از او جدا کرده بود و در ثانیه‌های آخر هنوز مشغول مطالعه کتابی بود. مقبره خانوادگیشان در تفرش است.


مریم برادران

 

می گفت چنان اسیر محبتش بودم که نتوانستم بگویم «نه». چطور به آدمی که شرایط را برای ادامه تحصیلم فراهم کرده بود، می‌توانستم پشت کنم؟ شرایط بهتر بود که بود. شغل بهتر کجا و محبت او کجا.

می‌گفت آنقدر بزرگ بود و در حقم رعایت دوستی و استادی کرده بود که نتوانستم بمانم انگلیس و از فرصت بورسی که دکتر برایم ایجاد کرده بود تا یاد بگیرم و بعد برگردم و به دردی بخورم، سوء استفاده کنم. راستش برگشتنم راحت نبود اما همیشه یادم می آمد که چقدر حمایتم کرد و تا آخر پشتم بود، حتا وقتی در ایران مرا به بیمارستان مجهزتر دعوت کردند، وقتی دکتر گفت «این همه صبر کردم برگردی، حالا می‌خواهی بروی جای دیگر؟» زبانم به چیزی جز «چشم، می‌مانم» نگشت. همیشه هم از بودن کنارش لدت بردم چون بخیل نبود.

می‌گفت الان متخصص زیاد است اما آدم متخصص چی؟ با حسرت می‌گفت دکتر آدم بی‌نظیری بود، آدم متخصص بی‌نظیری بود.

...

 

دلم می‌خواهد روز دوشنبه در آن جلسه کذایی که چندتا مدیر و معاون دور هم جمع می‌شوند و می‌خواهند آیین نامه تسهیلات آموزشی برای کارکنان سازمانشان تهیه کنند، همه اینها را تعریف کنم. دلم می‌خواهد بگویم باور کنید احتیاجی به قوانین سفت و سخت نیست. یعنی قانون خوب است اما همه چیز قانون نیست. همیشه مفری برای کسی که بخواهد قانون را رعایت نکند، هست. دلم می‌خواهد بگویم اگر صاحب قلب کسی شدی، آنقدر بدهکارت می‌شود که دیگر نمی‌تواند نه بگوید. کار سختی هم نیست. لطفا آدمها را آدم ببینید نه ماشین. دلم می‌خواهد در آن جلسه فقط قصه دکتر را بگویم که چندتا آدم حسابی اینطوری تعریفش را می‌کنند و هنوز نشده پیش کسی بروم و حسرت نبودن دکتر را توی حرفها و نگاهش نبینم.

دلم خیلی چیزها می‌خواهد. دلم وقتی زیاده خواه می‌شود، بدجوری تنگ می‌شود.

 


مریم برادران

 

سرخی گونه لیلی ...

 

لبخند ماه بر پیشانی آسمان ...

نگاه دزدانه او به چشم انتظاران  ...

دلهای بی‌تاب ...

خان گسترده ...

خدای منتظر رسیدن میهمان ...

روزی بی‌حساب ...

 


مریم برادران

قول تو

گفته بودی از زخم گله نکنم، لازم است. گفته بودی روح تراش خوردن می‌خواهد تا سیاهیش برود و برق برنده الماسیش چشم را خیره کند. گفته بودی با دلم رو راست باشم. گفته بودی دوست داشتن آدم را بزرگ می‌کند. گفته بودی مترصد زمان باشم که وقتی چشم باز کنم و پای فرارم را بر جایی استوار کنم، میایی تا چیزی در گوشم بگویی.

همه را در گوش او گفته بودی تا به من بگوید. گفته بودی آنقدر نازک نباشم و دل قوی کنم. قرار بود همه اینها را در گوشم زمزمه کنی به وقتش. نشانه گذاشته بودی.

زخمهایم را شمرده‌ام، با دلم صادق شده‌ام و پا محکم کرده‌ام، چشم بسته‌ام و گوش تیز کرده‌ام، زمان را رصد کرده‌ام و گله ندارم. اما صدایت هنوز به گوشم آشنا نشده. تو در بی‌زمانی و من اسیر زمانم. صبوری طاقت می‌خواهد. زمان نفرین بزرگ زمین است برای اهلش. من زمینی‌ام. اگر شنواییم نقص دارد، تو مثل همیشه مهربان، صدایت را بلندتر کن تا قلبم جلا گیرد.

 

 


مریم برادران

 

پسرک روی صندلی ایستاده بود و با دستگیره‌ای که به میله بالای سرش برای مسافران ایستاده بود، بازی می‌کرد، آویزانش می‌شد و تاب می‌خورد و برای جوش زدنهای مادر تره هم خرد نمی‌کرد. زیر لب با خودش زمزمه‌ای هم داشت که به سروصدای کشت و کشتار شبیه بود.

ایستگاه سوم، خانمی سوار شد که معلوم بود مادربزرگ است. با اینکه باز هم صندلی خالی در واگن بود، یکراست آمد بالای سر پسر و گفت: «خانم می‌شه یکی از این صندلیها که پسرت با کفشش کثیف کرده، پاک کنید من بنشینم.»

خانم بدون اینکه ناراحت شود، شلواری از کیفش درآورد و صندلی را تمیز کرد. پسرک مکثی کرد و از اینکه سرشلوارش این بلا می‌آید، دلخور شد. اما چیزی نگفت و به بازیش ادامه داد. باز هم آویزان شد و تاب خورد. مادربزرگ گفت «پسرم چه آقاست. می‌شینه. مگه نه؟»

پسر اخمهایش را درهم کشید و گفت «نه. من مرد عنکبوتی نقاب سیاهم.»

مادربزرگ با خونسردی گفت «همین مرد عنکبوتی تو و نوه منو اینطوری کرده. بشین. ببین چقدر صندلی کثیف شده! الان که به ایستگاه رسیدیم به آقای پلیس می‌گم بیاد بگیرنت.»

پسرک که به حرفهای او گوش می‌کرد اما بی‌اعتنا به بازیش ادامه می‌داد، چشم و ابرویی آمد و گفت «نه خیر هم. اینجا پلیس نداره.»

مادربزرگ کمی سکوت کرد. مادر ریز ریز ‌خندید. حریف پسرش نبود و ماجرای این مادربزرگ و پسرش را دنبال می‌کرد.

مادربزرگ گفت «راستی شنیدی یه پسره توی مترو همینطور مثل تو به این دستگیره ها و میله ها آویزان بوده، بعد تاب خورده و رفته توی شیشه و زیر ریل افتاد و مترو از روش رد شده؟»

این انگار شدنی بود و تکراری هم نبود. پسرک ایستاد. کمی فکر کرد و بعد آهسته نشست. «چه جوری؟»

مادربزرگ دوباره با آب و تاب تعریف کرد. پسر آرام نشسته بود و شاید داشت مجسم می‌کرد سر آن پسر بیچاره چه آمده!

مادربزرگ گفت «چه آقایی؟ تابستون چی کار می‌کنی؟»

«می‌رم کلاس نقاشی و ژیملاستی (ژیمناستیک)»

«اسم معلمتون چیه؟»

«نقاشی: خان مربی، ژیملاستی: آقای مربی.»

«منم یه نوه دارم که مثل تو آقاست و از دیوار راست بالا میره. اون میره شنا.»

مادرش تعریف کرد که پسر از استخر می‌ترسد.

«براش جلیقه بادی بخر...»

پسرک نگذاشت حرف مادربزرگ تمام شود «نه خیر هم. نمی ترسم. جلیقه و توپ (تیوپ) هم نمی‌خوام. من فقط دریا شنا می‌کنم.»

بعد تکیه داد و موبایل مادرش را گرفت و همانطور که تند تند با پاهایش شلنگ تخته می‌انداخت، به بازی نشست. مادر نفسی کشید و با خنده گفت «این خانمو با خودم ببرم خونه. خوب می‌تونه بچه آروم کنه!»

 

 


مریم برادران

 

بی گناهم. حتا گاهی که می‌خواهم شادت کنم، به اشتباه غمهایت را به یادت می‌آورم. به من بگو آیا هیچ شادی خالصی وجود دارد؟ زلالی آب روان، به هویدایی سنگریزه‌های کف آن است.

 

 


مریم برادران

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مریم برادران


نویسندگان
مریم برادران


آرشیو من
آذر ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢


لینک دوستان
GOODREADERS
تجربه های مدیریتی من
دیکشنری
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0