میگویند اگر کسی سه تا هفت روز آب نخورد میمیرد. مثل نیاز ما به تو. آدمی که تو را در دل ندارد، چطور زندگی کند؟
«برآ ای آفتاب، ای توشه امید
برآ ای خوشه خورشید
تو جوشان چشمهای، من تشنه بیتاب
برآ سرریز کن تا جان شود سیرآب»
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٠٧ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/٤/٢٧
آقای «الف» مدتهاست که روز به روز ژولیدهتر میشود. به سر و وضعش نمیرسد و انگیزه خاصی برای تفریح یا زندگی ندارد. حتا حقوقش را به دیگران میدهد. برای این کارش هم قصد خدایی ندارد. فقط چون لازمش ندارد، این کار را میکند. به دکمههای پیرهنش که یکی در میان افتادهاند توجهی ندارد. سلام همکارانش را به سختی جواب میدهد. با کسی دمخور نمیشود. هم اتاقیهایش میگویند مرتب حمام نمیکند. از شواهد و قرائن، مشکوک به بیماری دیابت است چون زیاد آب میخورد و با ولع قند میجود.
او مهندس قابلی است. با اینکه فیزیک خوانده، در مکانیک تبحر خاصی دارد. مدتی است که همکارانش با همفکری سعی دارند راهی برای انگیزش آقای «الف» پیدا کنند. اما موفق نشدهاند چون او حرف آنها را قبول نمیکند و حوصله تغییر ندارد. یعنی مدام میگوید «که چه بشود؟»
به نظرم مساله اساسی اینجاست که خودش وجود هیچ مشکلی را حس نمیکند! اما چطور میشود باور آدمها را تغییر داد؟
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٢۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/٤/٢٦
شه ملک لافتی
میگویند مهربان بودی، محجوب، بذله گو، قوی، با انصاف، عادل، شجاع، همراه حق، همنشین مظلوم، پرکار، با گذشت ....
ما را ببخش که نمیتوانیم درک کنیم که تو که بودی. کسی را در ابعاد و اندازههای تو ندیدهایم که بتوانیم تصور کنیم. دیدهایم اگر کسی یکی دو تا از این خصلتها را داشته، چقدر محبوب بوده، چقدر عظمت داشته. چقدر در دلمان اسطوره شده. گاهی از اینکه تصور کنیم همه اینها در یک نفر جمع باشد، حیرت میکنیم، باورمان نمیشود.
حتا حق میدهیم که بعضی دیدند و حسد جلوی چشمشان را گرفت، دیدند و خود را به ندیدن زدند. حق داشتند آنها که گفتند مثل افسانه ای در خلقت و خدایت کردند. نمیشود تصورت کرد.
ما امت آخرالزمان خیلی محروم ایم. مثالی از شما را نداشتهایم، ندیدهایم، پشت ابر از چشممان پنهانش کرده! شاید ما مظلوم ترین امت باشیم که ندیده باید ایمان داشته باشیم. ندیده باید به آرزو اکتفا کنیم. ندیده باید به شنیده الگو بسازیم.
ما آدمها زمینی، دلمان میخواهد ببینیم تا ایمان آوریم. دلملن میخواهد دست بر دامنی زنیم تا احساس نزدیکی کنیم، دلمان میخواهد چشم بر چشم دوزیم تا آرام گیریم، دلمان میخواهد کلام نور بشنویم، تا سیراب شویم، دلمان نور میخواهد، نور.
«رسید آن شه رسید ان شه، بیارایید ایوان را / فرو بریٌد ساعدها برای خوب کنعان را
چو آمد جان جان جان نشاید برد نام جان / به پیش جان چه کار آید مگر از بهر قربان را
بدمبیعشقگمراهی، درآمدعشقناگاهی/بدم کوهیشدم کاهی برای اسب سلطان را
هلا یاران که بخت آمد، گه ایثار رخت آمد / سلیمانی به تخت آمد برای عزل شیطان را
بجه از جا چهمییابی، چرابیدست و بیپایی؟/ نمیدانی ز هدهد جوره قصر سلیمان را
بکن آنجا مناجاتت، بگو اسرار و حاجاتت / سلیمان خود همی داند زبان جمله مرغان را
سخن با دست ای بنده، کند دل را پراکنده / ولیکن اوش فرماید که گرد آور پریشان را»
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤٥ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/٤/٢۱
چنان نغز بازی کند روزگار
انگار روند زندگی جوری پیش می رود که آدمها را تسلیم و متواضع کند. دوره پیری بعد از جوانی، بیماری بعد از سلامتی، بی کسی پس از آنکه دور و برت شلوغ و پرهیاهوست. اگر باهوش نباشیم، زود دنیا دورمان می زند، غافلگیرمان می کند. پیرها می گویند: «قدر جوانیتان را بدانید.» اما هیچوقت نمی توانند تعریف واضح و دقیقی از این نصیحتشان بدهند. چه جوری؟ «از لحظه ها استفاده کنید.» همین.
شاید راه علم آموزی، کسب معرفت، تجربههای شیرین زندگی را با تمام وجود حس کردن، فهمیدن فلسفه دنیا برای آنکه مکرش گریبانگیرمان نشود، شاد کردن دیگران که خودت را هم شاد می کند و نمی دانم چه.
دنیا همین است. محل گذر، جایگاه فنا، آزمایشگاه، بلاکده و .... چه توقع دیگری از آن داریم؟ «آدمیزاده چه دارد؟ جز آنکه می خورد و دفع می شود، می پوشد و کهنه می شود، می دهد و می ماند....»
امروز برای مصاحبه رفته بودم پیش مادر عزیز دکتر باستانی حق بزرگ، متخصص غدد، که چندسالی است فوت کرده است. مادر پس از مرگ فرزندش، خیلی زود تکیده و بیمار شده بود. آنقدر که حتا شبها نمی توانست بخوابد و آرامش بچه هایش را به هم ریخته بود. البته بچه ها خیلی متواضع و دست به سینه مراقبش هستند. صحنه های عجیبی دیدم. این زن که در خانه با سیاست خودش توانسته نه تا فرزندش را (سه پسر و شش دختر) تحصیلکرده و موفق بزرگ کند و روزی کیا و بیایی داشته، حالا حتا نمی تواند بدون اکسیژن زندگی کند و بدون دست کمک کسی راه برود. اما از شرایطش گله نداشت! هرچند دلسوخته بود.
چاره ای نیست، نه اینکه سرنوشت معلوم باشد، این روند طبیعی زندگی است که «و مانعمره ننکسه فی الخلق» اگر مجهز به مقابله با آن نباشیم و نتوانیم درست بفهمیمش، ما را زمین می زند. آدمهای مختلفی را دیده ایم که هریک با این شرایط چه طور برخورد کرده اند. بعضی آنقدر خود را باخته اند که جز حسرت عایدشان نشده. اما بعضی خوب ساخته اند؛ شرایطشان را هم برای خودشان ساخته اند، از آن بهره برده اند.
زندگی بازی غریبی است که آدمهای مغرور را به راحتی زمین می زند و در برابر تواضع، سر تسلیم فرود می آورد. اما این هم یک قاعده نیست! گاهی به ظاهر ناجوانمردانه تر از این حرفهاست. البته باطن قصه چیز دیگری است.
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٤٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/٤/٢٠
دلم آرزو میخواهد اما ...
آرزو چیز خوبی است. اگر خوب نبود، خدا یک شب عزیزش را برای رغبتها و آرزوها نمیگذاشت. انگار میخواهد بگوید یک شب تکلیفت را با خودت معلوم کن. آرزوهایت چیست؟ رغبتت به چیست؟ عقربه قبله نمایت به کدام طرف است؟ یک شب برای آن چیزهایی که دل بیچارهات میخواهد وقت بگذار و ببین خودت چه تعریفی از خودت، آینده ات و دوست داشتههایت داری.
آرزو باید بزرگ باشد. نه؟ میشود آرزوی کسی از خودش بزرگتر باشد؟ لطفا مرا تا سال آینده بزرگ کن تا بتوانم آرزوهای خوب داشته باشم. همین.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/٤/٢٠
از صبح کله سحر تا آخر شب، هروقت از آنجا رد میشدم، مغازهاش باز بود و مشغول کار و کاسبی. گاهی لجم درمیآمد که واقعا این پیرمرد خسته نمیشود؟
چند روزی مغازه بسته بود. دیروز با خودم گفتم: بالاخره این بنده خدا هم دل دارد. احتمالا رفته مسافرت. چه عجب!
امروز یک عکس به در مغازه زده بودند. عکس همان پیرمرد فروشنده بود: شادروان .... حدسم درست بود. رفته مسافرت!
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/٤/۱٦
ارزیابی عملکرد
«پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.
مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."
پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"
پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".»
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٧ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/٤/۱۳
عدل و احسان
رابطه ما انسانها باهم دو معیار دارد: عدل و احسان. عدل یعنی تساوی در رفتار. کسی کار خوبی میکند، ماهم مثل او جواب میدهیم یا در قبال کار بدش، بد میکنیم. اما احسان یعنی خوبی را با خوبی بیشتر یا بدی را با خوبی جواب دادن.
در دین هر دو رابطه تعریف شده. یعنی در رابطهها، اجازه عدل هم داده شده. به خاطر اینکه آدمها ظرفیتهای مختلف دارند، گاهی نقش تربیتی دارد و هم اینکه برای کرامت انسانی و جلوگیری از آشفتگی لازم است. اما این کف معیار رابطه است. حد اعلای آن احسان است که باعث رشد و بالندگی میشود، سعه وجودی میدهد، عزت نفس را بالا میبرد. به عبارتی در عدل آدمها طرف مقابل را تعریف میکنند: «ببین تو اینطوری هستی. خوبه؟» اما در احسان آدم خودش را تعریف میکند.
دین همیشه میخواهد آدمها بزرگ شوند، رشد کنند، درجا نزنند. گاهی سخت است احسان کردن. اما اگر اینطور به آن نگاه کنیم، شاید با رغبت بیشتری چنین کنیم و کمکم این خصلت ملکه وجودمان شود.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۳٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/٤/۱۳
مجلس استاد و شاگرد
مفضل در مسجد پیغمبر نشسته بود که ابن ابیالعوجا و یکی دیگر از یارانش که از اهل کلام بود، وارد شدند، گوشهای نشستند و باهم شروع به صحبت کردند. اول از بزرگی پیغمبر و شگفتیهای او گفتند و بعد به بحث و جدل پرداختند. تا اینکه به اینجا رسیدند که جهان صانعی ندارد و طبیعت خودش این قابلیت را دارد که متکون میشود. مفضل ناراحت میشود و با غیظ میگوید: ای دشمن خدا، ملحد شدی و انکار پروردگار میکنی و ....
حرفهایش که تمام میشود، ابن ابیالعوجا جواب میدهد: اگر از متکلمانی، با تو بحث میکنیم و اگر مجابمان کنی، قبول میکنیم. اگرنه، که هیچ. و اگر از اصحاب جعفربن محمدالصادق هستی، او چنین با ما برخورد نمیکند. از این جور حرفها از ما زیاد شنیده اما دشنام نداده، به در نرفته و در آخر حجت را بر ما تمام کرده. اگر از اصحاب اویی، شایسته سخن گو.
مفضل از مسجد بیرون میآید در حالیکه غمگین بود. تا پیش امام میرود و ماجرا را میگوید. نتیجه میشود چهار مجلس برهان امام جعفر صادق (علیه السلام) برای این شاگرد که واقعا حرفهای عجیب و شگفت انگیزی است. علامه مجلسی این چهار مجلس را در کتاب توحید مفضل ترجمه کرده است. کتاب لذت بخشی است. خواندنش فکر را کنجکاو و دل را آرام میکند.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٢٧ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/٤/٧
نوار موبینوس
پدر و مادرهای ما تاریخ تولد خودشان یا همسرشان را به یاد ندارند. اگر هم یادشان باشد، مثل روزهای دیگر با آن برخورد میکنند (البته یادآوریهای ما گاهی اثر دارد). سالگرد ازدواجشان را هم به سختی به یاد میآورند، هرچند جزییات آن روزها را به خوبی میتوانند تعریف کنند و خاطرات شیرینی دارند.
پدر و مادرهای ما کمتر قربان صدقه هم میروند. اما زندگی آنها سرشار از شادی و رضایت است.
روز ولادت حضرت زهرا، طلا فروشیها پر از مرد و زنهای جوان بود، گل فروشیها، قنادیها، هرجایی که میشد از آن خرید کرد و هدیه مناسب زنانه خرید، پر از جمعیت بود. اما خیلی از همین آدمها که هدیههای کلان هم گرفتهاند و از نزدیک میشناسیمشان، احساس رضایت از زندگی ندارند، عاشق زندگیشان نیستند، از جان مایه نمیگذارند. دو قورت و نیمشان هم باقی است، احساس طلبکاری هم دارند.
رنگ و بوی زندگیها، نگاه آدمها به حق و حقوقشان، توقعات مد شده و نیازهای بیرونی که هیچ وقت هم تمامی ندارند، جای خوشان را به صمیمیت دادهاند. شاید ما میخواهیم دوستیهای نداشتهمان را با این چیزها جایگزین کنیم!
پدر و مادرهای ما، از نوع رفتار هم، فعالیت و تلاش برای بهتر شدن زندگی، از روابط احترام آمیز به خانواده طرف مقابل، از در میان گذاشتن مسائل تلخ و شیرین زندگی باهم، از دلسوزیهای گاه و به گاه هم میفهمیدند که محبت در زندگیشان جاری است، یکرنگاند و صمیمیت زندگی مشترکشان را گرم میکرد. ما میخواهیم همه چیز جلوی چشممان، توی دهانمان، دم دستمان باشد. حوصله کنکاش و کشف روابط را نداریم.
هدیه دلها را به هم نزدیک میکند اما هرگز نمیتواند جایگزین روابط قلبی باشد. انگار در دنیای امروز، خیلی چیزها را باهم اشتباه میگیریم. پوسته پر زرق و برق امروزی چنان چشمگیر است که گوشت لذیذ را نچشیده، دور میاندازیم.
پ.ن: روانشناسی دنیای مدرن بد آفتی است.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠۱ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/٤/٦
صدای پای خاطره

ضربههایت بر قلبم میگوید، نزدیک است...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٧ ب.ظ توسط مریم برادران
