برای پنجاه و دو سالگیات
عزیزی میرود و بیتابیها شروع میشود. برای بعضی این بیطاقتی تا چند صباح است، مثلا تا چهلم. برای بعضی تا همه عمر. اگر عزیز آنقدر بزرگ باشد که کس یا کسان دیگر نتوانند جایش را پر کنند، خلاء وحشتناکی سراغ داغدیده میآید. با انسانهای بزرگ زیستن، برای کسانی که روزی آنها را در کنار خود نخواهند داشت، نعمت بزرگی است که به مصیبت ختم میشود؛ بزرگترین مصیبت!
سالها از نبودنت گذشته. هنوز روز تولدت، جشن بزرگی است برای همه کسانی که میشناختندت، چه از دور و چه از نزدیک. اما برای فرشته شیرینی این روز جانکاه است؛ خندههای تلخش هم برای ما. به خدا بگو، چه میشود اگر یکبار دیگر متولد شوی، همین روزها و پنجاه و دو ساله. برای او که کاری ندارد. دارد؟
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٤٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۳/۳۱
یا سمیع و یا بصیر
گاهی آنقدر سرت را کنار دلم میآوری که از خجالت آب میشوم. آنقدر نزدیک میشوی که صدای نجواهای گاه و بیگاهم را میشنوی. خجالتم از آنجاست که من نزدیک شدنت را درک نکردهام و تنها وقتی متوجه شدهام که خواستهام را در گذاشتهای کف دستم، روبرویم، توی کاسهای که گاه ناامیدانه صیقلش دادهام تا برقش شاید چشمت را بگیرد و آنقدر کودکام که فکر نمیکنم تو آنقدر بزرگی که «باران رحمتت همه را رسیده»، چه چاه را و چه چاله را!
گاه نجوایم را پنهان میکنم. اما گوشهای تو تیز است، آنقدری که قبل از آنکه صدایش بیاید، برق احتیاجش را میبینی. من دلم را از دست تو کجا پنهان کنم، آن لحظه که فارغ از بودنت، منزلگه غیر میشود؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤٦ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۳/٢٩
معجونی از طغیان، آزادی و سنت شکنی
وقتی از فرانسه برگشت، همه فکر میکردند ممکن است چه تغییری کرده باشد؟ یعنی فارسی را به سختی حرف میزند؟ باز هم میشود با او سر یک سفره نشست و آبگوشت خورد؟
وقتی از قطار پیاده شد، همان گیوه ها پایش بود. چشمهای تیزش میخندید و دنبال چهره های آشنا میگشت. تا شروع کرد به خوش و بش، همه اضطرابها ریخت که «ای بابا، لهجهاش هم که هنوز عوض نشده!»
این تصویر شاید همان تعریف خودش از روشنفکر باشد. کسی که با مردم زندگی کرد و به زبان آنها با فوت و فنی خاص خودش حرف زد.
میگویند اعتماد به نفس دانشجویان مسلمان با بودن دکتر رنگ گرفت. همانهایی که با هزار ترفند نمازشان را جایی میخواندند که کسی نبیند و آبرویشان نرود، حالا سرشان را بالا میگرفتند و نماز جماعت میخواندند. دین را جور دیگری بین جوانها آورده بود.
به هرحال هیچ کس نتوانسته از کنارش بیتفاوت بگذرد. حتا اگر از روی حسادت یا حقارت نتوانسته باشد نگاه تیز باهوش و قلم سحرآمیزش را تحسین کند، سنگی بر او پرانده است. البته دوست و دشمن در حقش بیانصافی کردند، چون هرکس خواست او را از آن خود کند و هیچ وقت آنطور که بود، آنطور که خودش دوست داشت و همه زندگیش را برای گفتن و روشن کردن و به حرکت انداختن گذاشت، به نقد کشیده نشد؛ یا بتش کردند یا ملحدی بیخدا.
او انسان آرمانخواهی بود که نگاه تلخ و درد تنهایی خود را ستود، آنطور که دوست داشت زندگی کرد و حسرت هیچ کاری را بر دلش نگذاشت؛ هرچند زندگی برای چنین کس و کسانی که با او زندگی میکنند راحت نیست.
شاید هیچ کس نباشد که مستقیم یا غیرمستقیم از او تاثیر نگرفته باشد، متنی از او نخوانده باشد یا شیرینی کلامش را نچشیده باشد. استادی که دانشجویانش حریص شنیدن حرفهایش بودند، حرفهایی که عمق و تلخی فلسفی داشت و لطافت و وسعت عرفانی و نقادی و موشکافی جامعه شناسانه.
اما اینکه چه کسانی بر سر راه زندگی او قرار گرفتند و تاثیر خودشان را گذاشتند، شادمان و لبریزش کردند یا غمی به غمهایش اضافه کردند، حتما تعدادشان کم نیست؛ از پدر و استاد و دوست گرفته تا دشمن و مخالف سرسخت. شناختن این آدمها به شناختن مردی به این وسعت شاید کمک کند.
محمدتقی شریعتی (پدر، قرآن شناس و متخصص در فلسفه اسلام) برادر کوچک پدرش بود. او بود که علی را با کتاب رفیق کرد و هنر فکر کردن و انسان بودن را یادش داد. وقتی معلم ششم دبستانش به پدر گفت «از همه معلمها باسوادتر است و از همشاگردیهایش تنبلتر!» از ته دل شاد شد اما گاهی که از گله معلمها شاکی میشد، نصیحتش میکرد: «پسر جان، یک ساعت هم درس خودت را بخوان.» و او باز هم خونسرد و ساکت میرفت بین کتابها که دورتادور کتابخانه توی قفسهها چیده شده بودند و او را به خود میخواندند. پدر کتاب میخواند و پسر کنجکاو رد کتاب را میگرفت و از ترس اینکه پدر منعش کند که این مناسب سن تو نیست، گاهی پنهانی میخواندشان. اما پدر دیگر میدانست پسر معجونی است که هرچند میچزاندش اما هرچه پدری برای پسرش آرزو میکند، او دارد. پدر به چشم پسر همیشه با ایمان و استوار بود، حتا وقتی برایش گفتند که «وقتی در زندان بودی، نیمههای شب از خواب میپرید، به کتابخانه میرفت، سر سجادهاش مینشست و دعایت میکرد. گاه عقدهاش میترکید اما خودش را ساکت میکرد و گاه با ناله اسمت را آهسته صدا میزد.» مترلینگ (نویسنده کتاب اندیشه های مغز بزرگ) دبیرستانی بود و عاشق کتاب. آن روز بعد از ظهر، سر سفره ناهار، پدر با غذا بازی میکرد و کتاب «اندیشه های مغز بزرگ» را میخواند. آن روزها بازار این کتاب داغ بود. او هم کنار پدر نشست. کتاب با این جمله شروع شده بود: «وقتی شمعی را پف میکنیم، شعلهاش کجا میرود؟» و همین جمله کاری بود. به قول خودش انگار مغزش افتتاح شد. دیگر فلسفه شد همدم همیشگیاش. به نظر با مترلینگ شباهتهایی هم داشتند. مثلا اینکه موریس در انشاء استعداد فوق العادهای داشت، افکارش را مدیون تعالیم پدرش بود و به جهان با چشمانی شکاک و متفکر نگاه میکرد. فلسفی (دوست و همرزم) تنها کسی که به اعتراف دکتر، حسادتش را برانگیخت همین دوست گرمابه و گلستانش بود؛ از آن دوستهای یک روح در دو کالبد. کسی که باعث شد علی بازیگوش، هوای پشت بام و کاغذ بازی از سرش بیفتد و به درس و مشق علاقمند شود و حتا از او جلو بزند. دوازده سال باهم پشت میز و نیمکت مدرسه درس خوانده بودند اما فقط هم درس و هم رزم نبودند. اوایل دوران دانشجویی، مسئولیت برگزاری مراسم سالگرد نه اسفند، همان روزی که دکتر مصدق بعد از سقوط دوباره روی کار آمده بود، با آنها بود. آن روز هر دو را گرفتند. بعد از بازجویی از فلسفی، شریعتی را برده بودند بند مجرمان عادی و او را بند زندانیان سیاسی. فلسفی خودش را متهم اصلی معرفی کرده بود. و این برای او قابل تحمل نبود که این همه حقارت بکشد. حتا پنجره سلولش را باز کرده بود و هرچه بد و بیراه به زبانش آمده بود بارش کرده بود. بعدها احساس شرم کرده بود از این حرفها اما هیچ وقت نتوانسته بود او را ببخشد که روحش را که به خاطر پاکیزگی از این صفت میستود، آلوده کرده بود و به او فهمانده بود، نداشتن حسادت گاهی به خاطر خودبینی و خود بزرگ بینی است. پروفسور ماسینیون (استاد و اسلام شناسی) «آه، اگر در زندگی ماسینیون را نمیشناختم و این حادثه بزرگ رخ نمیداد، تا آخر عمر از چه چیزها بیخبر میماندم!» پیرمردی هفتاد و نه ساله که به چشم دکتر زیبا بود، با چهرهای استخوانی، چشمهای ناآرام، همیشه در فکر، بیدقت به اطراف و دقیق در تفکر. مردی زود جوش بود و از زیبایی به همان اندازه بیطاقت میشد که از زشتی. شریعتی او را تقدیس میکرد و دوستش داشت، استاد روح سرکش شاگرد را سیراب میکرد و فوت و فن «فاصله گرفتن از ابتذال» را یادش میداد. ماسینیون همه عمرش را بر سر تحقیق درباره حلاج و سلمان و فاطمه (سلام الله) گذاشته بود. دکتر دو کتاب «منحنی خصی زندگی حلاج» و «سلمان پاک» استادش را ترجمه کرد و در جمعآوری، خواندن و ترجمه متون درباره حضرت زهرا (سلام الله) همراهش بود. همیشه از آن دو سالی که با استاد گذرانده بود، به عنوان «اوقات پرافتخار و فراموش نشدنی زندگیش» یاد میکرد. گورویچ (استاد جامعه شناسی) همکلاسیهایش او را گورویچ شناس لقب داده بودند. میگفتند از مریدان و شیفتگان و نزدیکان فکری اوست. در پنج سالی که شاگردیش را کرده بود، تنها کسی بود که افکار پیچیده استاد را خوب میفهمید. به او که میرسیدند، به شوخی به گورویچ متلک میگفتند. دکتر او را بزرگ میداشت چون عقلش را سیراب میکرد. گورویچ نابغه، یهودی و کمونیست بود و از روسیه فراری. روزگاری با لنین دوست بود و بعد با استالین دشمن. بیست سال آوارگی در اروپا و امریکا کشید چون فاشیستها برای سرش جایزه گذاشته بودند و کمونیستهای استالینی به خونش تشنه بودند. پرفسور شاندل (قدری فیلسوف، قدری شاعر و قدری سیاستمدار) خودش میگفت بیش از هر نویسنده و متفکر دیگری از نظر هنری و فکری (علمی و اعتقادی) تحت تاثیر اوست. نام ادبی خودش را هم از نام او گرفت: «شمع» (که به فرانسه میشود شاندل)؛ «و شمع چیزی نیست جز آمیزه نخستین حروف نام کامل من.» شاندل بین دکارت و بودا در نوسان بود، با منطق یونان سر و سری داشت ولی هیچوقت «انسان حیوان ناطق است» ارسطو را نپذیرفت. با علوم روز غریبه نبود و هنر شعرش را با آنها تزیین میکرد و از اشراق شرق بهرهها میبرد. بعضی میگویند شاندل همزادی است که شریعتی برای خود آفرید تا آنچه را که خود نمیتوانست آشکار و مستقیم بگوید از دهان او بگوید. سعی میکرد قلم و زبان و نگاه او را داشته باشد. ثقه الاسلام علوی مشرب تصوف و حکمت داشت و به خاطر همین مورد انتقاد خیلی از اهل علم بود. شریعتی پانزده سال پای درس دین و عرفان او نشست. او را به آیت اللهی قبول داشت و بسیاری از معنویات و شیرازه اصلی دینش را مدیون او میدانست و نگاه بدیعش را میپسندید و قبول داشت که در آثار و افکارش رد پای افکار استاد حک شده است. فخرالدین حجازی (خطیب فرهنگ مشهد، دوست مخصوص) همه فخرالدین حجازی را به سخنوری میشناسند؛ از جنس سخنوران حسینیه ارشاد که بین دانشجویان و روشنفکران مسلمان گل کرد. لقبش «گنج نطقهای آتشین» بود. نگاه جدیدی به اسلام داشت و حرفش را با شور و خروش میگفت. در ارادتش به امام آنقدر افراطی بود که امام به او گوشزد کرد اینقدر تند نرود. قدیمیترها میگویند در دربار مناصبی داشت و مدتی هم در آستان قدس رضوی مدیر نشریه آنها بود. ولی کمکم انقلابی شد و با ارادتی که به شریعتی داشت با جمعشان همراه شد. جلسات سخنرانی فخرالدین حجازی همیشه پر مشتری بود.
شیخ قاسم اسلامی از سرسخت ترین مخالفان دکتر بود که او را ملحد میدانست و «وسواس خناس» و «دجال» میخواندش. معتقد بود شریعتی خاتمیت رسول خدا را قبول ندارد. میگفت او ادعای پیامبری دارد. وقتی گروه فرقان شیخ قاسم را ترور کردند، خیلی ها که بدشان نمیآمد به شریعتی انگ بزنند، شایع کردند که این کار گروهک فرقان به خاطر گل روی دکتر بوده است. ابراهیم انصاری زنجانی دشمن زیاد بود. مخالفت، تهمت و حرفهای ناروا از دوست و دشمن هم کم نبود. دکتر اغلب سکوت میکرد انگار که بخشیده باشد. اما به صراحت گفته بود که انصاری زنجانی را نمیبخشد. چون گفته بود کسانی که برای گوش دادن به سخنرانی دکتر به حسینیه ارشاد میروند منحرفاند، مشکل جنسی دارند! دکتر برآشفته شده بود و جواب داده بود «حتی یک روسپی بیهمه چیز هم نمیتواند چنین تهمت هایی را به پسران و دختران پاک حسینیه ارشاد بزند. من همه کسانی را که با من سر عناد و دشمنی داشتهاند را میبخشم، به جز انصاری زنجانی را.» رزاس (دختری با چشمانی به رنگ ابر) یکسال، تقریبا هر روز همدیگر را میدیدند. دختر او را شلخته خطاب میکرد چون همین یک کلمه فارسی را بلد بود و دکتر هم هنوز فرانسه را خوب حرف نمیزد. اما رزاس میگفت که حرفهایش را میفهمد و چه بهتر از این. دختر کم حرف بود. جلوی کافه مادام کانار، مشرف به رودخانه مقدس به تماشای غروب مینشستند. روح فلسفی و شاعرانه رزاس ستودنی بود. در چشم دختر impossible بود، بارها به او گفته بود. از او خوشش میآمد چون برخلاف دیگران او را نمیستود بلکه میکاویدش. رزاس به تورویل رفت و از آنجا نتیجه کاوشهایش را برای او فرستاد: «تو در بسیاری از راهها رشید و هموار و نیرومند و زیبا راه میروی اما در زندگی کردن همچون افلیجی هستی.... به همان اندازه که به همه کسانی که با تو آشنایی و آمیزش دارند لذت میدهی و میارزی، به کسانی که با تو زندگی میکنند رنج خواهی داد و بیثمر خواهی بود.» و دکتر پذیرفته بود. به نظرش راست گفته بود! حضرت زینب (س) (زبان علی در کام) دوست داشت کنار حضرت زینب دفن شود، کنار کسی که «جوان مردان از رکابش جوانمردی آموختند.» اما شاید فکر نمیکرد تقدیرش اینگونه باشد. وصیت کرده بود او را پشت تالار حسینیه ارشاد دفن کنند. اما ساواک نگذاشت جسدش را به ایران بیاورند. دوستانش او را از لندن به دمشق بردند. امام موسی صدر بر او نماز خواند و در قبرستان کنار زینبیه به خاکش سپردند؛ کنار کسی که اعتراف میکرد حیرت زدهاش میکند که انسان تا کجا میتواند برسد.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٤٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۳/٢٥
بانوی ادب
چند سالی از شهادت حضرت زهرا (س) گذشته بود که امیرالمومنین (ع) از برادرش عقیل خواست زنی به او معرفی کند از قبیلهای شجاع. میخواست شیر فرزندانی برایش بیاورد. عقیل اصل و نصب قبایل را میشناخت. او فاطمه کلابیه، دختر حزام بن خالد بن ربیعة بن عامر را انتخاب کرد که شجاع تر از آنها در عرب سراغ نداشت. بانو وارد خانه که شد، دستی به سر زینب شش ساله کشید و گفت «خانم خانه، به خدمت خانه و شما آمده ام.» تا علی، فاطمه صدایش کرد، گریست. گفت « مرا فاطمه صدا نزنید. هربار که این نام را بگویید، دل بچهها میلرزد.» حسن، حسین، کلثوم و زینب کنار پدرشان، سر سفره غذا نشسته بودند. عباس تازه به دنیا آمده بود. بانو او را بغل گرفت و دور سفر، دور سر بچهها و پدر گرداندش و گفت «عباسم به فدای شما. عباسم به فدای همهتان.» بانو چهار پسر برای علی (ع) آورد؛ عباس، عثمان، جعفر و عبدالله. به او ام البنین گفتند یعنی مادر پسران. اما همیشه با بچههای فاطمه (س) جور دیگری رفتار میکرد. انگار که بیشتر از پسران خودش دوستشان داشت و احترامشان میکرد. بچهها هم از او یاد گرفته بودند این دردانهها را از خودشان بیشتر دوست داشته باشند. وقتی کاروان اسرای کربلا به مدینه نزدیک شد، بشیر جلوتر خود را به شهر رساند که خبر ورود کاروان را بدهد. تا بانو او را دید، دوید و پرسید: «چه خبر؟» بشیر مکث کرد و بعد گفت: «سرت سلامت، عباست شهید شد.» بانو باز پرسید: «چه خبر؟» بشیر گفت: «عبدالله هم.» بانو منتظر شد. بشیر حرف آخر را زد: «چه بگویم، عثمان و جعفرت هم شهید شدند.» بانو آشفته شد: «بشیر، از حسین چه خبر؟ همه بچههای من و همه آنچه زیر این گنبد میناست، به فدای ابی عبدالله. بگو از او چه خبر؟» و جواب بشیر با صیحه بانو همراه شد که: «بند دلم را پاره کردی، شاهرگ حیاتم را بریدی.» بانو هر روز همراه نوه اش، عبیدالله، فرزند عباس، به بقیع میرفت و نوحه میخواند، گریه میکرد و این اشعار را زمزمه می کرد: «اى آنکه عباس را دیدى که بر گروه بیچارگان حمله میکرد، و دنبال او از فرزندان حیدر، جنگاورانى بودند که هر یک یال و کوپالى داشتند، خبردار شدم که بر سر پسرم آسیب وارد شد، در آن حال که دستش قطع بود، واى بر من که ضربه عمود سرش را خم کرد، (عباسم) اگر شمشیرت در دستت بود، هرگز کسى به تو نزدیک نمىشد.» حتا مروان بن حکم، با شنیدن نوحهها میگریست.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۳/٢٥
محضر
قصه عجیبی است، بودنت و نبودنم.
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۱٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۳/٢٠
به قدر ذرهای باید چشید
نظریه آشوب میگوید اگر پروانهای در گوشهای از دنیا بال بزند، در گردبادی که در گوشه دیگر دنیا رخ میدهد تاثیر دارد. آنوقت چطور میشود که صدقه در حل مشکلات بیتاثیر باشد؟ مگر نفوس مرتبهای بالاتر از عالم ماده و تاثیرات آن نیست؟ پس چطور است که آن حرف اول را به این راحتی و با شگفتی میپذیریم و این حرف دوم با این وضوح را با شک نگاه میکنیم؟ آیا نفس انسانی آنقدر نیست که راحتی و گشایش نفسی، حتا در یک سر دنیا، در نفسی دیگر اثر نکند؟
علم نزد خداست. مراتب دارد اما در هر مرتبه هم حظٌی از او دارد. هرکس به گونهای مییابد، به زبانی بیان میکند و به طریقی بهره میگیرد. از هیچ گفتهای که بهرهای از علم دارد، نباید به راحتی گذشت.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٢ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۳/۱۸
حرف
هر کانال که میزنی، انسان فرهیختهای نشسته و از حضرت زهرا (سلام الله) میگوید. همهشان هم میگویند او الگوست و باید الگو باشد و اگر الگو بود، وضع جوان امروز ما این نبود و این همه معضل نداشتیم و ....
کلافه شده. میپرسد «یعنی چه جوری؟ من امروز و دیروز همه برنامهها را نگاه کردم که جواب همین یک سئوال را بگیرم. چرا همه فقط سئوال ایجاد میکنند. واقعا جواب ندارد این بایدها؟»
واقعا شرمنده. نمیدانم چه بگویم. آنقدرها فرهیخته نیستم. من هم کم میدانم، همه هم تکراری! ذهن من هم انباشته از سئوالهایی است که جوابی ندارند. بعضی جوابها حدسیاتند...
آی کسی نیست که حوصله مطالعه و یافتن چیزهای نو داشته باشد. کاش شریعتی بود. کاش کسی مثل او بود....
باید همت کرد. کسی در این روزگار برایت تره هم خرد نمیکند. خودت باید بیابی، بیهیچ فرهیختگی!
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٥٢ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۳/۱٦
یک روز طلایی (طلای زرد)
فاطمه به من میگفت «اسب». خیلی چیزهای دیگر هم میگفت اما وقتی به این اسم خطابم میکرد، منفعل میشدم. نه میتوانستم بگویم «خودت را لوس نکن» و نه میتوانستم «بدجنس» بخوانمش. او هم خنده شیطنت آمیزش را سر میداد و کیفور میشد.
به این صفت گاهی فکر میکردم. حتما چیزی میدید که این را میگفت. از آنجا که همه خودشان را دوست دارند، همیشه به جنبههای مثبت اسب بودن فکر میکردم، مثلا سرکش، مغرور، .... یعنی فکر میکردم اینها مثبتاند (البته که مثبتاند).
تا اینکه یک روز وقتی این کلمه را به کار برد که سخت مشغول کار بودم و مدتها بود که وقت نکرده بودم با او به پیاده روی بروم که تا میتوانیم از در و دیوار و از هر چه دلمان میخواست حرف بزنیم و گاهی چیزی که دوست داشتیم تناول کنیم.
این بار چنان با غضب این کلمه را به کار برد که یخ زدم. و بعد صدای خندهاش نیامد! دفتر و دستکش را جمع کرد و با غیظ رفت. قضیه جدی بود. راستش آنقدر سرگرم بودم که برای غر زدنهایش پشیزی ارزش قائل نشده بودم. و این برای او یعنی فاجعه انسانی.
آنروز فهمیدم هر کلمه هرچقدر هم خوب باشد و با بار معنایی مثبتی به کار برود، اگر قدرش را ندانی ممکن است به چیزی ضد خودش تبدیل شود. از آن روز خیلی سال گذشته. دیگر زیاد به بار مثبت یا منفی کلمهای که در موردم به کار میبرند فکر نمیکنم. دلم نمیخواهد زیادی مغرور بشوم یا له و لورده! اما ترجیح میدهم روز آخر دنیا برآیند بار کلمات حقیقتم مثبت باشد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٩ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۳/۱٥
وقتی که بود، کوچک بودم. آنقدر که فقط واکنش دیگران را میدیدم و خوب نمیفهمیدم چرا این همه محبوب است. نمیدانستم چرا وقتی او حرف میزند، کانال تلویزیون عوض نمیشود؟ همه سراپا گوش میشوند؟ حتا وقتی مردم بلند میشوند و با شور و شوق میگویند «روح منی خمینی، بت شکنی خمینی»، چرا پدر هم زمزمه میکند؟ مگر او میشنود؟
نمیفهمیدم چرا آن روز پدر هنوز نرفته، این همه سراسیمه و گریان به خانه برگشت و گفت «بیچاره شدیم.» میدیدم گریههایش را و نمیفهمیدم چرا خودم هم گریه میکنم. روزهای عجیبی بود. کسی در خانه بند نمیشد.
حالا شاید کمی بیشتر او را شناخته باشم. مادرم میگفت روزی که کعبه را دیدم، همان حالی را داشتم که وقتی اول بار امام را دیدم. هیچ درک نمی کردم یعنی چطوری تا اینکه کعبه را دیدم و آنوقت فهمیدم مرد چقدر بزرگ بوده و چه عظمتی داشته است!
حالا که سالهاست از رفتنش گذشته، هنوز صحبتهایش را دوست داریم. صراحت و صداقت در گفتار و عظمت در نگاه و پایداریش در عقیده، مرا به تحسین وامیدارد. میفهمم چرا وقتی میگفت جبههها خون میخواهد، مردم اینطور دیوانهوار صف میکشیدند و وقتی رفت اینطور غمگین شدند و آرزوی مرگ کردند. گاهی فکر میکنم بعضی آدمها مثل شهید همت چقدر باهوش و آینده نگر بودند که دعا کردند در مملکتی که نفس امام نیست، نفس نکشند.
و خدا امام را خیلی دوست داشت که نگذاشت روزی را ببیند که یارانش بر سر قدرت خود و به جایی رساندن وابستگانشان اینطور در کمین یکدیگرند. امام هیچوقت دروغ نگفت و مردم این را خوب میفهمیدند. و وقتی میگفت «مردم»، باور میکردند که در چشم و دل امام جا دارند و احساس عزت و احترام میکردند. مردم در زمان امام بزرگ بودند و این نعمت را میفهمیدند.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳۸ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۳/٩
بس دانی و خندانی
«سیم دندانک و بس دانک و خندانک و شوخ
که جهان آنک بر ما لب او زندان کرد
لب او بینی گویی که یکی زیر عقیق
یا میان دو گل اندر شکری پنهان کرد»
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥۳ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۳/٤
معرفی کتاب
بهترین سال زندگیم
پل ترو
سحر قرایی
انتشارات نیلا (کتاب کوچک 54)
کلا این سری کتابهای کوچک نیلا که با جلد قرمز نامرغوب و کاغذهای نسبتا خوب چاپ میشود، داستانها یا نمایشنامههای خواندنی و خوبی هستند. با قیمتی ناچیز (قبلا 250 تومان بود و جدیدا به 400 تومان رسیده) میشود با اطمینان بالای 80% کار خوبی خواند. خواندن این داستان کوتاه به اندازه خوردن یک کاسه آش داغ شله قلمکار طول میکشد.
جذاب، خوش نوشت، روان، با موضوعی خاص که اصلا متناسب فرهنگ ما نیست اما کاملا گیرایی و جهانشمولی را با خود دارد! داستان برخلاف نام کتاب، روایت بدترین سال یا به عبارت بهتر، سخت ترین سال زندگی راوی است. اما به قول خودش «همچنان که زمان میگذشت معتقد میشدم که آن سال به خاطر تمام بدبختیهایش، سال بزرگی بود. تمام این داستان قبلا توسط دیگران زیسته شده است اما باید خودم آن را زندگی میکردم تا درکش کنم، تا بفهمم که رنج میتواند تسکین دهنده باشد، که خاطره درد خود میتواند درد کُش باشد. آن سال تمام زندگی مرا آسان کرد.»
رویای آدم مضحک (هفت داستان کوتاه)
فئودور داستایوسکی
رضا رضایی
نشر ماهی
فکر کنم نیازی به توضیح نباشد. فقط اینکه واقعا داستانهایش سیاه نیست.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۳/٢
فرض کن سوار ماشین هستی، ماشین مال خودت است و فقط جا برای یک نفر دیگر دارد (ماشین دو نفره). فرض کن کنار خیابان بربخوری به یک پیرزن در حال مرگ، یک آدم نازنین که قبلا تو را یکبار نجات داده و خیلی مدیونش هستی و یک دوست عزیز که خیلی دوستش داری و دلت برایش تنگ شده. چه تصمیمی میگیری؟ کدام را سوار میکنی؟
تصمیم گیری همیشه کار پیچیده و سختی است. خیلی وقتها به نظر مسیر روشنی پیش رو داریم اما بعد از مدتی که از تصمیم میگذرد و نگاهمان وسعت میگیرد و ابعاد مختلف را بهتر میبینیم، فکر میکنیم راههای بهتری هم میتوانست باشد. تجربه در اینجا مهم است، بصیرت میدهد.
حالا برگردیم به سئوال. اگر آخر انسان دوستی باشی، احتمالا پیرزن را انتخاب میکنی، اگر خراب رفیق باشی، دوست عزیزت را و اگر آخر مرام باشی احتمالا سعی میکنی از زیر دین بیرون بیایی. اما یک راه انسانی وجود دارد که شاید کمتر به ذهنمان برسد: میشود ماشین را به آنکه مدیونش هستی بدهی تا پیرزن را به بیمارستان برساند و بعد خودش به کارش برسد و خودت کنار دوستت لحظاتی بمانی.
اینکه خود مدار باشیم یا دیگران را به خودمان ترجیح بدهیم، در تصمیم گیریهایمان تاثیر عمیقی دارد؛ چیزی که باعث تفاوت رفتار آدمهاست. اگر ما در آن سالها (که خیلی هم دور نیست)، در خرمشهر بودیم، دیگران را سوار ماشینمان میکردیم و میآوردیمشان جایی دور از جنگ؟ بیاعتنا رد میشدیم؟ میماندیم کنار آنهایی که دوستشان داشتیم و ماشین را به دیگرانی میدادیم که باید سوار شوند؟ نمیدانم.
تصمیمگیری کار پیچیده و سختی است. اما هر لحظه با این سخت پیچیده باید دست و پنجه نرم کرد. اما بهترین تصمیم از آن کسانی است که عاقلترند.
پ.ن: در مثال مناقشه نیست!
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٥۸ ب.ظ توسط مریم برادران
