وقتی نیست ...


گمشده شاهزاده

گفت «دیروز عکسها و نوشته های چند ساله گذشته را آورده بودم و خاطراتم را مرور می کردم. آنقدر افسرده شدم که شب توی خواب کابوس می‌دیدم. دیشب خیلی بد خوابیدم.»

من که می‌شناختمش، زندگی نسبتا خوبی دارد. به نظر آدم موفقی است. گفتم «خاطرات خوب که افسردگی نمی‌آورد؟ تازه بد هم که باشند، دیگر فقط نقش خاطره‌اند. به یاد که می‌آیند آزارشان آنقدرها دردناک نیست. البته بستگی دارد به خود آدم که چطور نگاهشان کند.»

گفت «توی این ده دوازده سال، باید یک جهش بزرگ در زندگیم رخ می‌داد. اما من احساس تغییر خاصی نمی‌کنم. فقط روز و شبها گذشته!»

اتفاق خاص، جهش بزرگ...  همین که زندگی می‌کنیم خودش اتفاق بزرگی نیست؟ شاید ما چیزهایی را نشانه می‌گیریم که واقعی نیستند، ظرف چشممان را پر نمی‌کنند، دنبال چیزی هستیم که نیست، نیست در جهان است. در اینکه روح را دنیا راضی نمی‌کند حرفی نیست، اما این چیزی است و رضایت از زندگی چیزی دیگر. زندگی خود آنقدر قصه دارد که اگر درست بخوانیمشان، هزار و یک شبش از ما آدم می‌سازد. شاید ما شهرزادمان را گم کرده‌ایم.

 


مریم برادران

هر چی به جای خود

روزی ملاصدرا کنار حوض مدرسه درس می‌گفت. یکباره سکوت کرد و به آب حوض خیره شد و انگار فکری به خاطرش رسیده باشد، رو به شاگردان کرد و گفت: «آیا کسی می‌تواند ثابت کند آنچه در این حوض است، آب نیست؟»

چند نفر از شاگردان زرنگ استاد، با فن جدل منطق ارسطویی ثابت کردند که در آن حوض آبی وجود ندارد، خالی است. ملاصدرا لبخند رندانه‌ای زد و گفت: «اکنون آیا کسی هست که بتواند ثابت کند در این حوض آب هست؟»

شاگردان با تعجب گفتند «با آن صغری و کبری به این نتیجه رسیدیم که در حوض آب نیست. حال چطور خلاف قضیه را ثابت کنیم؟»

استاد دو دست خود را در آب حوض فرو کرد و چند مشت آب برداشت و به سر و صورت آنها پاشید. همگی برای آنکه خیس نشوند، خودشان را جمع و جور کردند. استاد تبسمی کرد و گفت: «همین احساس شما در خیس شدن بالاتر از دلیل است.»


مریم برادران

مدرسه نمونه با معلم نمونه

امروز رفته بودم به یکی از مدارس نمونه. برای درس سنجش باید آزمون سازی کنیم (یک کار بیهوده). با یکی از معلمها صحبت کرده بودم و با کمال میل قبول کرد که همراهشان باشم.

امروز جلسه‌ای با حضور معلمان درس فیزیک بود و سئوالهایی که برای امتحان آخر سال طراحی کرده‌اند را بنا بود بیاورند و درباره جامعیت یا نواقص کارش حرف بزنند. من البته نقشم ناظر بود، همین. اما ناظر بودنم زیاد طول نکشید و مثل نخود مجبور شدم قاطی آش شوم.

قصه از آنجا شروع شد که معلمهای با سابقه درباره مفاهیم دچار اشتباههای فاحش بودند و احتمالا سکوت چیز پسندیده‌ای نبود. شاید هم تعصبم نسبت به این مفاهیم، به خصوص بحث موج و نور نگذاشت که ناظر باقی بمانم. مثلا هنوز نمی‌دانستند که نور هم جزیی از موج الکترومغناطیس است و مقایسه بین نور و موج الکترومغناطیس و نسبت حساسیت این دو به مواد کار درستی نیست یا در تشخیص منبع مولد موج اینطور سردرگم بمانند. باورم نمی‌شد که مسائلی به این سادگی برای معلمهای باسابقه دوره راهنمایی یک مدرسه معتبر که اسمش دهان پر کن است، هنوز جا نیفتاده، دلم برای شاگردها سوخت.

 نمی‌دانم آن معلمی که جوانتر بود و فوق لیسانس فیزیک هم داشت هم متوجه اشکالها بود یا ادب را رعایت می‌کرد یا مساله‌ای دیگر در بین بود که من نمی‌فهمیدم. به نظر یکی از آنها قبیح بود که در این سن و سال برود و کسی را بیابد که اشکالهایش را رفع کند! بگذریم.

اتفاق عجیبی بود. البته فضولی من باعث شد که جلسه زیاد طول نکشد! حالا نمی‌دانم واقعا کار درستی کردم که حرف زدم یا نه. شاید ادب چیز دیگری حکم می‌کرده است. خدا عاقبت دانش‌آموزان این مرز و بوم را به خیر کناد.  


مریم برادران

چو جوانی ز میان برخیزم!

 

- گفتن یه بیماری ژنتیکی بوده. یکدفعه همه صورتش چروک شد و موهاش سفید. کاملا همه شرایط یه پیر زنو داشت. وقتی داشت می‌مرد، نیمساعت قبلش دوباره جوون شده بود. ما دیر رسیدیم. چند دقیقه پیشش تموم کرده بود. اما جوون بود.

مثل قصه می‌مونه برام. اما راسته. داشتم فکر می‌کردم: عجب سوژه‌ای!

یکی از بچه‌ها گفت: اتفاقا چند وقت پیش هم توی پاکستان یکی اینطوری شده بود. تلویزیون نشون داد. اما نادره.

یکی دیگه از بچه‌ها دستی به موهاش که حالا زیاد سفید شده بودند کشید و با خنده گفت: کجاش نادره؟ فعلا که همه جوونا زندگیشون با پیری سپری میشه. اقلا اونا یه روز دوباره جوون می‌شن. ما چی؟

همه ساکت شدن. حقیقت تلخی بود.

 

 


مریم برادران

بازیافته

 دوست بازیافته

نوشته: فرد اولمن

ترجمه: مهدی سحابی

نشر ماهی

قیمت: 1200 تومان

 

مدتها بود که خریده بودمش و به چند نفر هم داده بودم که بخوانند اما خودم هنوز نخوانده بودم! دیشب بالاخره موفق شدم که دست بگیرم و تمامش کنم. جاذبه متن و روانی ترجمه خواننده را با خودش می‌برد. کار تمیزی است. از آن جور متن‌ها که پر از فراز و نشیب‌های استادانه است و جمله آخر میخکوبت می‌کند.

 

مریم برادران

 

از وقتی به یاد دارم، در برابر هر چیزی که اقبال عمومی به آن وجود داشته، مشکوک بوده‌ام. مثلا هیچوقت پائیلو کوئیلو را دوست نداشتم. درست اوج تبی که بازار از کتابهای او داشت، با احتیاط از کنارش می‌گذشتم و از اینکه در جواب کسی که با حرارت درباره خوانده‌هایش از او می گفت، خجالت نمی‌کشیدم که بگویم من اصلا کوئیلو نمی‌خوانم. یا از هنرپیشه‌هایی خوشم می‌آمد که هیچ کس حرفش را نمی‌زد. مثلا قریبیان را دوست داشتم. بین فوتبالیستها هم از استیلی خوشم می‌آمد. احتمالا یک فرآیند شیمیایی در بدنم مسبب این نوع برخورد بود (بالاخره باید مقصری یافت شود)!

کم‌کم یاد گرفتم که باید کمی دقیق‌تر بود. باید بین آدمها فرق گذاشت. مثلا اگر دنبال هنر خوب، ادبیات خوب، آدمهای خوب هستی، باید دنبال اهلش بگردی و آنوقت اقبال جمعی اهالی اهل، تا حدودی می‌تواند راه گشا باشد.

هیاهو مثل تاری دور دست و پای فکر را می‌گیرد و قدرت انتخاب را مختل می‌کند. وقتی درباره مشی آدمهای حسابی دقت می‌کنم، می‌بینم راهشان را رفته‌اند و هیچ جنجالی به پا نکرده‌اند. با انگشت اشاره، درستی را نشان داده‌اند و هیچ اصراری به قبول یا رد نداشته‌اند. طیف متنوع شاگردان امام جعفر صادق (ع) خود بیانگر همین است.

هرچند در این قحط الرجال، یافتن اشاره درستی، خود داستانی دیگر است اما همانقدر که تعصب چیز بدی است، تردید می‌تواند خطرناک باشد؛ اگر با تعصب همراه شود یا خودمان را خیلی قبول داشته باشیم و بدون جستجو و یافتن راه، تردید کهنه شود و آنقدر بماند که رسوب کند و به جای یقین جا باز کند. سلمان نمونه خوبی است. قدم به قدم تردید کرد و به یقین رسید و باز هم تردید کرد. اما به دنبال راه رفت تا یافت.

گاهی امر بر ما مشتبه می‌شود. نه که زیاد می‌خوانیم، فکر می‌کنیم زیاد می‌دانیم. آنوقت سفسطه می‌کنیم به جای آنکه منطقی فکر کنیم و آنوقت خیال برمان می‌دارد که چقدر فیلسوفیم! اینطور که پیداست در این روزگار باید زیرک‌تر بود. نه حرف هرکسی را باور کرد و نه از کنار هر حرفی به سادگی گذشت. آخرش باز هم معلوم نیست چه می‌شود. فقط می‌دانم خود محوری یا تشخیص نادرست مرجع چیز خطرناکی است. همان خطر همیشگی سر راه آدمها؛ یک خطر طبیعی!

 

مریم برادران

دیروز بر چشم و امروز بر دیوار

فکر کن اگر سر و کله یک اسطوره، یک قهرمان، کسی که برایمان بزرگ است، رشید است، پیدا شود چه اتفاقی می‌افتد! همه شوکه می‌شویم. شادی می‌کنیم. او را روی دست می‌بریم، روی سرمان می‌گذاریمش. برای حرفهایش سوت می‌زنیم و هورا می‌کشیم.

اما روزگار، روزگار تغییر است و شتاب. همه چیز متحول می‌شود. کم‌کم حرفهایش خسته‌مان می‌کند، چون آرمانی است. انگار از کره دیگر آمده! مگر در این دنیا زندگی نکرده؟ همه چیز فرق کرده پدرجان.

اگر قهرمان زیرکی باشد، به زودی به گوشه انزوایی می‌خزد و زندگیش را با تنهاییش سپری می‌کند. اگر متعصب باشد و فکر کند می‌تواند کاری کند، احتمالا بازی می‌خورد و از او سوء استفاده می‌شود. خب خیلیها دوست دارند پشت قهرمانها پنهان شوند و تا گندش درنیامده، توبره پر کنند. اگر مبارز باشد، عمرش خیلی دوام نخواهد داشت....

امروز قهرمان پرور و قهرمان دوست نیست. مظلومترین‌ها هم در این روزگار، همان قهرمانهای چندسال پیش‌اند که امروز به حرفهاشان خمیازه می‌کشیم، زیر بغلشان پرونده می‌گذاریم، نبودشان را بین خودمان حس نمی‌کنیم و به خبر مرگشان تنها ابرویی بالا می‌اندزیم. کاش دیگر هیچوقت، هیچ‌کس قهرمان نشود. انگار قهرمان بودن بزرگترین نفرین زمین است، وقتی نتوانی قهرمانی کنی!

 

مریم برادران

 

 

هنوز آنقدر عاقل نشده‌ام که حسرت بخورم. متاسفم!

 


مریم برادران

پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت

پیرزن زرد شده بود. مشتی استخوان بود و پوستی. سر انگشتان دستش خمیده بود. موهای نخ نمای سرش بیشتر مشکی بود و سفیدها رنگ حنایی داشتند.

چشمهایش کاملا باز بود. زل زده بود به جایی و صورتش حالتی نداشت که بشود تشخیص داد به چه چیزی اینطور نگاه می‌کند. کوتاه قد بود یا به خاطر پیری اینطور کوچک شده بود.

او را که توی وان غسال خانه به پهلو گذاشتند، زخم بسترش پیدا شد. با لیف و صابون او را شستند و آبهای صدر و کافور را رویش ریختند. کسی نبود که برایش دعایی بخواند یا مثل باقی مرده‌ها، برایش گریه و شیون کنند. تنها بود، تنهای تنها. 

مریم برادران

 

«تشنه هستم و آب می خواهم
جرعه ای التهاب می خواهم
خسته ام از حضور دائم تو
ای ستاره ، شهاب می خواهم
عشقها را به دور میریزم
دوستی های ناب می خواهم
زنده هستم و سبز می بینید


ابرها آفتاب می خواهم»


مریم برادران

فراوان داستان دارد

استاد عزیز ما در انتخابات موفق شد و راهی مجلس می‌گردد. به قول خودش اخلاصش او را یاری کرد! وارد کلاس که شد، بچه ها تبریک گفتند. خیلی خوشحال نبود. فکر کردیم مقامات معنویش او را به جایی رسانده که خلاصه نمی‌گذارد خیلی هیجانزده باشد.

 سری تکان داد و گفت «دانشگاه شما که هیچ عکس العملی نشان نداد. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.» قابل ذکر است که یکی از افتخارات استاد عزیز ما همیشه این بود که در این دانشگاه درس می‌دهد و کل فک و فامیلش هم در آنجا درس می‌خوانند. گفتیم حساب ما را از دانشگاه جدا کند و ما را در فرحزاد میهمان کند. لبخند تلخی زد و سری تکان داد.

 وقت استراحت یک ربعه میان درس، کارشناس گروه و مدیر گروه به کلاس آمدند و ضمن تبریک به ایشان، شیرینی (گز) هم آوردند. البته مراتب ناراحتی استاد به روشی تکنیکی به اطلاعشان رسیده بود.  استاد عزیز ما پر باز کرد و شروع کرد به شرح و بسط روشهای تبلیغاتی علمی که پیش گرفته بود و باعث توفیقش در این رسالت کمرشکن شده بود. نمودارهای رشد رای از مرحله اول تا دوم و تاثیر حضورش در بعضی مناطق که برایش رای های عزیزی را به ارمغان آورده بود روی میز ردیف می‌شد و کاربرد روش تحقیق، علم مدیریت و درایت تبلیغاتی را به ما می‌آموخت.  

استاد مخلص ما فقط برای آنکه کرسی مقدس مجلس به دست اهلش بیفتد، کلی تلاش کرده بود و به قول خودش گاهی در روز 17 ساعت در ماشین زندگی کرده بود. به هرحال تبریکات مبسوط اهل دانشگاه باعث شد که قول یک شیرینی مخصوص را به ما بدهد.   


مریم برادران

پنهان

فکرهای خوبت

 

مردم کشند مرد!

 

شانه های صبورم سبز گشته اند

 

از بس که سر کج کرده

 

گریستم

 

غبطه می خورم به اعتبارت

 

شوره زار هم به قول و عهد تو

 

جنت است و من

 

گیج هیبتت

 

فانوس شیخ به دست که

 «آنم آرزوست.» 


مریم برادران

گلیم صادق

داستانهای صادق هدایت را دوست دارم. تقریبا بیشترشان را خوانده‌ام. از موضوع و زاویه دیدش خوشم می‌آید. نه اینکه سیاه بودنش را دوست داشته باشم، اینکه مثل خودش می‌بیند و می‌نویسد و به همین خاطر قوی از آب در می‌آید به دلم می‌نشیند. اسلوب کارهایش هم قوی است. به جز اینکه فرانسه دانیش ترکیبات فارسی را خراب می‌کند، کارهایش را با میل و رغبت تا ته می‌خوانم؛ بدون اینکه از این کار پشیمان شوم.  

امروز از دستفروش مرموزی که عینک آفتابی زده بود و روی پل سر پوشیده شهرک غرب کتابهای غیرمجاز می‌فروخت، یک نمایشنامه خریدم به اسم «افسانه آفرینش؛ خیمه شب بازی در سه پرده» که نوشته هدایت بود. تا به حال ندیده بودم. افست بود و خیلی کوچک؛ 30 صفحه. تا برسم به سیدخندان خواندمش. 

برای اولین بار از کارش خوشم نیامد. هرچند تا ته رفتم اما یه جور توهین و پا از گلیم خود بیرون گذاشتن به نظرم آمد. معلوم بود پشت حرفهایش مطالعه و دانستن است. اما بازنمایی دانایی از دریچه ذهنی بیمار چیز عجیبی از آب درمی‌آید! رنج ستودنی است اما وقتی به پشت پا زنی به چیزهایی برسد که ارزش حساب می‌شوند، اصلا قابل قبول نیست. نمی‌دانم چه می‌شود که اینطور می‌شود. مثلا با خدا هم شوخیمان می‌گیرد و او را تا آدمی حقیر پایین می‌آوریم چون خودمان نمی‌توانیم قد بکشیم. اصلا کارش برایم قابل قبول نبود؛ چیزی در مایه‌های آیات شیطانی!

اما یک قاعده کلی وجود دارد: در هر چیز، هرقدر کوچک و حقیر، می توان چیزی کشف کرد که دل را راضی کند. یعنی در هر چیز درسی نهفته است. در این کتاب سراپا مهمل یک جایی حرف نابی می‌زند. جبراییل به آدم و حوا که از بهشت رانده شده‌اند و حالا دارند خودشان را گول می‌زنند که «خوب شد، اینجا بیشتر خوش می‌گذرد»، می‌گوید: «پیداست که کم‌کم دارید عادت می‌کنید. شماها در بهشت هم راضی نبودید. اینجا هم راضی نیستید. هیچوقت راضی نخواهید شد.» آنوقت آدم می‌گوید: «همه دلخوشی من همین حواست.» و حوا می‌گوید: «عوضش من هم تو را دوست دارم.» 

فضای این قسمت کار به طور قابل ملاحظه‌ای با بقیه نمایشنامه فرق دارد. انگار حزن و برگشت به فطرت و حقیقت آدمیزاده بدجوری توی چشم می‌زد. آدمیزاد است دیگر. صادق هدایت است دیگر! 


مریم برادران

نبرد با آسیابهای بادی

 

حرف ادب دوستان فرانسوی درباره نویسنده دن کیشوت گل انداخته بود. همه دوست داشتند بدانند این نویسنده که آوازه‌اش عالمگیر شده موقعیت اجتماعی‌اش چیست، چند ساله است و چه شغلی دارد. یکی گفت «او پیر سربازی است، نجیب زاده‌ای فقیر.» اما چرا اسپانیا برای او کاری نمی‌کرد یا هزینه زندگیش را نمی‌پرداخت؟

 

و دیگری گفت «اگر فقر و احتیاج او را به نوشتن وامی‌دارد، خدا کند هیچوقت ثروتمند نشود تا با فقرش خلق اثر کند و آثارش دنیا را غنی سازد.»

 

میگل دو سروانتس ساوادور (1616-1547) در اسپانیا به دنیا آمد. پدرش پزشک دوره گردی بود که سفرهایش جای درس و مدرسه را برای میگل گرفت. بیست و سه ساله بود که به عشق شمشیرزنی وارد قشون ایتالیا شد. جنگید، زخمی شد، به فرمانده دون ژوان خدمت کرد و اسیر شد.

 

پس از آزادی برای امرار معاش مدتی قلمش را امتحان کرد. نمایشنامه نوشت و شعر گفت. به نظر خودش قابل ستایش بودند اما صاحبنظران می‌گفتند کسی در اسپانیا به این بدی شعر نگفت و نمایشنامه بی‌ارزش ننوشت.

 

فایده‌ای نداشت. برای شاه عریضه‌ای نوشت و یادش آورد که به مملکتش خدمت کرده و حالا نوبت آنهاست که کاری برای او دست و پا کنند. پیشنهاد خودش کاری در آمریکا بود که آن روز مستعمره اسپانیا محسوب می‌شد. جوابش دادند «بهتر است جایی که به خاک وطن نزدیکتر است کاری بجوید.»

 

روزگار سخت می‌گذشت. حتا برای خرید لباس مجبور شد پولی فرض بگیرد. به سویل رفت و مامور وصول مالیات شد اما کسر پول صندوق، او را باز بیکار کرد. بعد از آن تا چند سال از زندگی سروانتس چیزی نمی‌دانیم تا اینکه ناشری یک اثر فکاهی، انتقادی و هجایی چاپ می‌کند که در مدتی کوتاه در اسپانیا، پرتغال و ینگه دنیا هزاران نفر را می‌خنداند و برای نویسنده‌اش، شهرت می‌آورد، شهرتی بی‌نان.

 

قسمت اول دن کیشوت در 1605 و قسمت دوم آن ده سال بعد منتشر شد. برخلاف اغلب کتابها، قسمت دوم پخته‌تر و ظریف‌تر از آب درآمد.

 

پس از چاپ قسمت دوم، سروانتس در نامه‌ای به دوستش نوشت «لحظات عمر زود گذرند. هردم به تشویش و اضطرابم می‌افزاید و امید از دلم رخت برمی‌بندد. با این وصف تنها چیزی که مرا زنده نگهداشته، همان عشق به زندگی است!»

 

چند روز بعد از آن، پیر سرباز نجیب زاده، خالق دن‌کیشوت بزرگ، چشم از جهان فروبست و این خبر در لابه‌لای خبر چاپ قسمت دوم دن‌کیشوت کمرنگ ماند.

 

مریم برادران

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مریم برادران


نویسندگان
مریم برادران


آرشیو من
آذر ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢


لینک دوستان
GOODREADERS
تجربه های مدیریتی من
دیکشنری
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0