انتخاب و انتخابات
ما آدمها بنا به اقتضائاتی، در چارچوبی محصوریم. اما در این چارچوب گزینهها و امکان های زیادی وجود دارد؛ در هر مورد مثل تحصیل، شغل، ازدواج و سایر ارتباطات یا امکانات. راههای زیادی پیش پایمان قرار میگیرد و این ما هستیم که انتخاب میکنیم و در هر انتخابی مخیریم و البته موظف به انتخاب بهترین. در هر صورت انگشت روی چیزی میگذاریم و متاسفانه هیچ جوره نمیشود از زیر بار این مسئولیت شانه خالی کرد و تقصیر را به گردن دیگری یا خواست خدا انداخت (اغلب این آخری توجیه نجات دهندهای است). هرچند هیچ چیز نیست که بشود و خواست خدا در آن نباشد؛ چرا که همه از اوییم.
آن چارچوب اقتضائی ما نه آنقدر محدود است که حس تنگی، جرات و جسارت را از ما بگیرد و نه آنقدر بی در و پیکر که هرچه این دل بخواهد، بشود. انتخابهای هریک از ما حد و مرز انتخاب دیگری را هم حد میزند. ما محدود بینهایتایم و به همین دلیل نه در دنیا آرامش را خواهیم یافت و نه عطش این جستجو ما را به بیخیالی وامیگذارد.
همین جمع تناقض در وجود ما باعث میشود مدام به در و دیوار این چارچوبه زندگیمان بخوریم و بادلیل و بیدلیل پشیمان شویم، تصمیم بگیریم، راه بیفتیم و احساس مسئولیت در هر موردی که سر راهمان قرار میگیرد، نفسمان را تنگ کند. شاید مساله ذره در چاه کوانتوم بهترین مثال وضعیت ما باشد در این چاردیواری به قولی اختیاری!
پ.ن: امروز روز آخر کاری سال 1387 بود. مدتی است که به اعمال یکساله فکر میکنیم و همکاران هم توقعات و شکایات و پیشنهادات و تشکراتشان را به هر زبانی ابلاغ میکنند. گاهی اندیشیدن به این چاردیواری هم خواب انفعالی را میپراند و هم آرمانگرایی کذایی را تعدیل میکند.
پیشاپیش سال نو مبارک.
1- چاردیواری اختیاری را کمی پویاتر دور بزنیم، شاید امکانات بیشتر و راههای بهتری را برای رسیدن به آنچه دوست داریم پیدا کنیم.
2- امیدوارم انتخابات اینقدر که ذهن همه را به خودش مشغول کرده، کمی جا برای سایر انتخابهای دیگرمان هم بگذارد. به هرحال قصه مهمی است در سال آینده. امیدوارم کمی عاقلانهتر بشود تا ارزش فکر کردن پیدا کند.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤٩ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱٢/٢٤
دایره
1
تنها چیزی که هیچ وقت دست از شوکه کردن ما برنمیدارد و هرچند زیاد پیش میآید اما هربار تازه است، مرگ است. خبر مرگ کسی همیشه ما را حداقل لحظاتی به حال و هوای دیگر میبرد.
مرگ، چیزی که نزدیک است و از فرط نزدیکی فراموش میشود. جزیی از ماست، جزیی از زندگی ماست. و ما آنقدر غرق در زندگی هستیم که ظرایفش را بر حسب عادت فراموش میکنیم.
مرگ و زندگی به هم آمیختهاند. هرچه بیشتر زندگی کنیم، هر چه بیشتر طعم خوش زندگی را مزهمزه کنیم، مرگ را دلچسبتر خواهیم یافت. خوب زندگی کردن شرط خوب مردن است، چیزی که در روزمرگی گم میشود و تبدیل میشود به حسرتی که از زندگی نکردن داریم و به همین دلیل میخواهیم از مرگ فاصله بگیریم؛ شاید فرصتی پیش آید برای تجربه زندگی!
2
تولد اتفاق دلپذیری است. لبخند به لب میآورد و شیرینی در دل. در لحظه تولد، هیچ کس به رنج و درد احتمالی زندگی نوزاد فکر نمیکند. همه چیز رنگ خوشی دارد و حلاوت زندگی، و مرگ در غربت.
هیچ وقت به ذهنمان خطور نمیکند که خوشی ما از رشد و تغییرات نوزاد- کودک-... نگاه تحسین آمیز به قدمهای مرگ است. پاورچین میآید و دمخورمان میشود با همان گریه نخستین که همه نشانی از زندگی میپنداریم؛ شمارش معکوس.
3
تولد و مرگ فقط دو روی یک سکهاند؛ سکه نقد جان ما. به چند؟
4
رسول رحمت متولد میشود. با تولد او که زندگی محض است، هرچه محکوم به مرگ، درهم میریزد. انگشت اشاره او نشان میدهد که مرگ کجاست و زندگی کجا.
قصه تولدش، شاید از منظری به اندازه زندگیش قابل گفتن نباشد، به خصوص برای جماعتی مثل ما که عشقمان غلو کردن است و تفاخر به عجایب. اما نادیده گرفتن حقایق جفا بر عمق زندگی است.
قصه آن شب ولادت را بارها شنیدهایم. اما اگر یک بار از آخر به اول نگاه کنیم، از رفتن به آمدن مرور کنیم، شاید رنگ قصه کمی تغییر کند. هیچ کس سعادتمند متولد نمیشود مگر آنکه رحمت را در مسیر مرگ آفریده باشد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱٢/٢۳
مدل اصلی شرک چه کسی بود؟
این طور گه میگویند شخصی با این مشخصات ظاهری وجود داشته و خلق قیافه شرک با الهام از ظاهر این آقا بوده است.
ماوریک تیلت فرانسوی (۱۹۰۳ تا ۱۹۵۴) یک کشتی گیر حرفهای بود، آن هم در نخستین سالهایی که این ورزش به عنوان یک سرگرمی شناخته شده بود. او بسیار باهوش بود و به چهارده زبان دنیا صحبت میکرد. به شعر و تجارت هم علاقه بسیار داشت.
در دهه بیستم زندگیش، به خاطر بیماری نادر آکرو مگالی، استخوانهایش به طور ناهنجاری رشد کرد که برایش رنج و عذاب زیادی به همراه داشت و مورد بیمهری مردم قرار گرفت، به طوری که مجبور به ترک محل زندگیش که بسیار به آنجا علاقه داشت، شد.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٠٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱٢/٢٠
روزهای آخر اسفند نفس گیرند. انگار همه چیز شتاب میگیرد. همه جا شلوغ است، همه کارها باید تمام شود، همه چیز باید نو شود، تمیز شود، حسابها باید صاف شود. هر سال این روزها پر از تنش است؛ گاهی کلافگی و گاهی نگرانی از اینکه: یعنی میشود همه کارها را جمع کرد؟ البته روزها انگار کش میآیند. به اندازه همه سال این ماه آخر بهرهوری و نتیجه دارد! ماه معجزات بشری است.
این روزها با همه استرسها و روزهای پر ازدحامش، لذتی با خود دارد؛ لذت گرفتن نتیجه از کارها، جمع بندی یک سال، محک زدن به تواناییها و برنامهریزی برای سال بعد، انتظار رسیدن روزهای دیگر با شرایط دیگر در سال دیگر....
انگار این روزها به اندازه همه سال اهمیت دارند؛ فرصتهایی که همیشه برایم عزیز بودهاند. میگذرند.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱٢/۱٩
دو کوچه آنطرف تر از خانه ما، خانهای در حال ساخت است. مقدار عقب نشینی آن باید دو متری باشد. چند روزی است که یک خانواده دو نفره در این فرو رفتگی چادر مسافرتی خود را برپا کردهاند و اثاث خانهشان هم روبروی این چادر -در پیاده رو- زیر پارچههای رنگ و وارنگ جمع شده است. نمیدانم شب عیدی از خانه بیرونشان کردهاند یا قصه چیز دیگری است. هر روز صبح که از میان خانه این زوج رد میشوم یاد فیلم بانو میافتم. چند سال پیش هم مشابه این بساط در این اطراف پهن بود. قصه آنها دو سالی طول کشید. مهاجر بودند و آمده بودند تا دلی را بسوزانند و نمیدانم چه شد که ناپدید شدند. شنیدیم که شهرداری به آنها سقفی داده و عاقبتشان به خیر شده است. نمیدانم البته این حرف چقدر صحت داشت. به هرحال قصه این است که در هر دو خانه (چه آن خانه قدیمی و چه این خانه)، چادرنشینان مردمی سالم و تنومند و کاملا با آرامش بوده و هستند! و این سئوال آزاردهنده که خب این تن را چرا به کار نمیاندازی، بیجواب ماندهاست. انگار عزتمان در حال رنگ باختن است. دیگر نگاهمان به کار، انجام یک امر مقدس نیست. یا کار میکنیم که بیشتر داشته باشیم و مصرفمان بالا برود، یا کار میکنیم که وقتمان پر شود. در غیر اینصورت هم اگر کسی باشد که دلی بسوزاند و چیزکی کف دستمان بگذارد که چه بهتر. ارزش کارمان را هم تنها با ریالی میسنجیم که باید صرف مزخرفات دلخواهمان شود. راستش هر روز صبح که این زوج با خانه دوپاره را میبینم، این فکر در من قوت میگیرد که خشونت هم گاهی چیز خوبی است....
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٥۳ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱٢/۱٧

چند روز قبل از عملیات بدر مهدی آمد. تعجب کردم، چه عجب که آمده. معمولا از چند وقت قبل از عملیات و چند روز بعد از آن پیداش نمیشد. برای خودم سالاد درست کرده بودم. پا شدم غذا درست کنم، نگذاشت. همان سالاد را باهم خوردیم. میخواست حمام کند. آبگرمکن خاموش بود. عجله داشت. توی کتری، روی گاز آب گرم کردم. سرش را شست، وضو گرفت و نمازش را خواند. راست میایستاد، سرش را کمی به جلو خم میکرد و نماز میخواند. دوست داشتم بایستم پشت سرش و نماز خواندنش را تماشا کنم. شمرده و با مکث میخواند. موقع خداحافظی مرا بوسید و با خنده گفت: «زن جون خداحافظ». اما یک لحظه هم به ذهنم خطور نکرد این بار آخری است که میبینمش. مهدی پایین عکس حمید و دوستان شهیدش که به دیوار زده بود، روی کاغذ اسمهاشان را هم اریبی نوشته بود. بعد چندتا نقطه چین و اسم خودش «مهدی باکری». دلش خون شد. مهدی هیچ وقت از شهادت حرف نمیزد، از شهادت خودش برای صفیه هیچ وقت نمیگفت. میدانست او ناراحت میشود. اما انگار این روزها دلش کنده شده بود، جای دیگری بود. از کتاب نیمه پنهان مهدی باکری
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱٢/۱٥
مدیریت منابع انسانی
استاد عزیز ما گفت که چون توی دانشگاهها از گزینش خبری نیست، آدمهای ناباب هم وارد میشوند. شاهد مثال هم داشت: همین چند سال پیش، زمان دانشجویی، با یک صهیونیست همکلاس بوده است.
وقتی پرسیدیم چطور فهمیده که او صهیونیست است، گفت: فامیلیش عتیق بود.
گفتم: استاد، حاج ملاآقاجان هم فامیلیش عتیق بود.
گفت: نه، این دختر، عهدعتیق بود.
گفتم: اما فامیلی آدمها که نشاندهنده اعتقادشان نیست.
گفت: آخه بینیاش هم شبیه صهیونیستها بود.
گفتم: یعنی چه شکلی بود؟
گفت: تیز و کشیده.
یاد کارتونها و فیلمهای خودمان افتادم. عجب موجوداتی هستیم! نشد که این زبان بسته بماند. گفتم: اما استاد اینطور قضاوت کردن درباره آدمها درسته؟ به نظرم نمیشود به این راحتی این برچسب را چسباند.
گفت: شما که نمیدانید. خیلی دختر سوء استفاده کنندهای بود، همهش زرنگ بازی درمیآورد. من باعث شدم که همه بچهها باهم بایکوتش کنیم و ....
این بود بخشی از درس ساعت مدیریت منابع انسانی که بطور عینی و با استفاده از یک تجربه شفاف انسانی نحوه برخورد با منابع انسانی در سازمانهای آموزشی به ما دانشجویان آموخته شد.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢٧ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱٢/۱۳
نمایش سلام آقای قاضی
خانه نمایش
ساعت 7 تا 7:50
تا 16 اسفند
به نظرم دیدنش خالی از لطف نیست. شاید خیلی قوی نباشد اما روند جالبی دارد. اولش با آخرش خیلی فرق میکند. یک بازیگر و سه پرده کوتاه درباره قصه ... نمیدانم اسمش را چه میشود گذاشت، عشق؟ جنگ؟ شکایت؟ ... جالب است.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱٢/۱٢
انتخاب
داستان هزار جزیره
نویسنده: ادوارد پکارد
انتشارات: کانون پرورش فکری کودک و نوجوان (گروه سنی ج و د)
147 صفحه
قیمت: 1000 تومان (محض ایجاد انگیزه)
میدانی خوبی این کتاب چیه؟ به قول خودش مثل زندگی انتخاب میکنی و براساس انتخابی که کردهای سرنوشتی در انتظار توست. اینطوری است که شروع میکند به تعریف یک اتفاق. خودت نقش اصلی هستی. انتهای صفحه تو را میگذارد سر دو راهی و اینکه براساس انتخابت باید بروی صفحهای که انتخاب کردهای، بخوانی. مثلا میرسد به دهکدهای سرسبز و میگوید اگر میخواهی اینجا بمانی برو به صفحه x و اگر میخواهی بروی به دهکده مجاور، برو به صفحه y.
ایده جالبی دارد. البته به نظرم طراحی صفحاتش خوب نیست و تعداد صفحاتش هم کم است که باعث میشود خیلی زود (مثلا با پنج شش انتخاب) به آخر خط برسی! من که به بیغذایی رسیدم و شرایطم جوری شد که نشستم به انتظار ملک الموت. باید اساسا در انتخابهایم تجدید نظری بکنم!
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱٢/۱٠
محال
واقعا آدم بدی میشوم گاهی! خودم تعجب میکنم.
امروز وقتی شیرینی را تعارفم کردند و گفتند «شیرینیه پسر دار شدن آقای «ن» ه»، اول ذوق زده شدم ولی بعد فکر کردم، بیچاره این بچه، با این بابای بداخلاق!
اما بعد چندتا شاهد مثال آمد توی ذهنم که بعضیها همکاران خوبی نیستند اما والد خوبی هستند و برعکس.
بعد هم فکر کردم، خب من هم خیلی خوش اخلاق نیستم!
طبق معمول گرفتار خطای اسناد و خودخدمتی شدم. یعنی با این همه خطا، یک روزی آدم میشوم؟
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۳٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱٢/۸
دو سال پیش با موسسه نجوا آشنا شدم. فعالیت رسانهای فرهنگی میکردند. فضای کار، جدا از نوع کارهایی که انجام میدادند، برایم خیلی جذاب بود؛ یک جور اخلاصی داشتند که کمتر در جایی دیده بودم. البته من بیشتر با مسئول آنجا برخورد داشتم و زیاد وارد کار نشدم. چند جلسهای که باهم صحبت کردیم خیلی چیزها از او یاد گرفتم. آدم پحته و سفر کردهای بود و جالبتر اینکه ادعایی نداشت و البته میدانست دقیقا چرا دارد این کارها را میکند.
متاسفانه نتوانستم همکاری کنم. یک مجله میخواستند راه بیندازند که نشد. بعد کار دیگری تعریف شد که برخورد به قبول شدنم در دانشگاه و چون تعداد واحدهام زیاد بود (١٩واحد ترم اول کارشناسی ارشد!) و هنوز نمیدانستم قرار است چه بشود، عذر خواستم و دیگر نرفتم.
چند روزی است که هی یاد آنجا میافتم. نمیدانم چرا. دوست دارم بدانم چه میکنند و نتیجه کارهاشان چه شد اما خیلی روی ارتباط دوباره ندارم. امروز یک sms تسلیت دریافت کردم که شمارهاش را نمیشناختم. وقتی پرسیدم، فهمیدم که از موسسه نجواست! برایم جالب بود. کمی جا خوردم اما عجیب نیست چون قطعا دلها به هم راه دارند.
میگویند سلام فقط در حضور معنا دارد و ما هر روز در نماز بارها و بارها به کسانی سلام میکنیم که دوستشان داریم و احساس میکنیم چقدر از آنها دوریم. سلام میکنیم و نمیدانیم دلمان گره میخورد؟ این طور که میگویند آنها همیشه یاد ما هستند، چه میشود که گاهی فراموششان میکنیم و دلشان به دلمان راه نمییابد؟
حالا بگو ببینم میشود این روزها که دلت پر میکشد تا حرم امام رضا (علیه السلام) و زمزمه میکنی با او، نشنود و تو را به یاد نیاورد؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٠ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱٢/٦
هر روز عاشورا و هر زمینی کربلا!
یکی از دوستان به شدت به پول نیاز داشت. به هرکس فکر میکردم بتواند کمکی کند، اس.ام.اس زدم که مقلا توی رودربایستی نیفتد و اگر خواست، به راحتی بتواند جواب رد بدهد. اما.... به قول یک نفر، شب عید است و همه خودشان نیاز دارند.
امروز از صبح به این فکر میکنم که پول موجود عجیبی است. کمکم دارم میفهمم کسانی که به خاطر برق سکهها جلوی امام خود ایستادند، خیلی هم گناهی نداشتند. چرا ما فکر میکنیم اگر ما آن روز آنجا بودیم حتما یارانش هفتاد و سه نفر میشدند؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱٢/٢
کمتر کسی بود که فرامرز حجازی را نشناسد؛ بچه پر جنب و جوشی که سرش درد میکرد برای فعالیت دانشجویی. شعرها و گلههای بیریایش در جلسههای مختلف را خوب به یاد داریم. به نظرم نگاه منتقد و جسورش ستودنی بود.
بعد از فارغ التحصیلی، مدتی دبیر صفحه ادبی روزنامه دانشگاه بودم. طرحی برای مصاحبه با بعضی فارغ التحصیلان داشتم که به نظر خوب جواب داد و استقبال شد. یکی از مصاحبه ها با او بود. یادم هست آن روز بعدازظهر که رفتم خانهشان، با چه شور و حرارتی از فعالیتهایش در دانشگاه تعریف میکرد. چقدر خاطره داشت. بعد هم از ازدواجش گفت و ادامه تحصیلش و پایان نامهای که پر از تحلیل شرایط روز و آینده بود. حرفمان تا شب به درازا کشید تا اینکه همسرش هم رسید و جمعمان کامل شد.
شعرهایش را همیشه مشتاقانه میخواندم. شعر انقلاب تا آزادیش را همه شنیده بودند و به اتفاق دوست داشتند. شاید با خیلی از عقایدش مخالف بودم اما از صراحت و جسارت فوق العاده خوشم میآمد. حتا اگر از کسی دلخوری داشت، به راحتی میگفت. پشت سرش حرف و حدیث کم نبود. البته طبیعی به نظر میرسد، آدمی که همه جا هست، از انجمن شعر تا انجمن اسلامی، باید هم نشود از کنارش بیتفاوت گذشت. همه اینها دردهایی میشدند بر دل لطیف او که با زبان آتشین و لهجه شیرینش میگفت و میگذشت.
از هفته پیش با ایمیل و اس.ام.اس دوستان شنیدم که گرفتار بیماری سختی است. اینطور که میگویند متاسفانه مشکل گوارشی او جدی است. امیدوارم زودتر از چنگ این درد هم خلاص شود و در کنار ملیحه عزیز باز به آرامش برسد. دعا کنید...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱٢/۱
خان سرا یا خانه ملت؟
عصرایران - در حالی که پس از خودسوزی فردی در مقابل مجلس شورای اسلامی ، همه توجهات و اخبار معطوف این ماجراست، خبرنگار عصرایران از خودسوزی یک جانباز در بنیادشهید و امور ایثارگران مطلع شد.
به گزارش خبرنگار عصرایران حجت الله فرزاد جانباز شیمیایی و از اهالی خرم آباد است که در بنیاد شهید و امور ایثارگران خرم آباد دارای پرونده جانبازی و ایثارگری بوده است.
وی چند روز قبل زمانی که برای پیگیری مشکلات خود به همراه همسرش به سازمان بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران مراجعه کرده بود ، در مقابل این سازمان با بنزین خود را به آتش کشید و متعاقب آن به بیمارستان شهید مطهری تهران منتقل شد .
به گزارش خبرنگار عصر ایران ، ریه ها و کلیه های این جانباز که بر اثر عوارض شیمیایی ، دچار آسیب بود ، در این خودسوزی از کار افتاد و در نهایت به دلیل شدت سوختگی درگذشت.
مراسم تشییع او در زادگاهش خرم آباد و در میان حزن واندوه مردم برگزار شد و در قطعه شهدای خرم آباد دفن شد.
این در حالی است که در چند روز اخیر همه نگاه ها در تهران متوجه خودسوزی فردی در مقابل مجلس بود و خبر خود سوزی این جانباز دوران دفاع مقدس در رسانه ها منعکس نشد.
مرحوم فرزاد کارمند سازمان آب و فاضلاب لرستان و رئیس شورای حل اختلاف شماره ١۴ شهید مطهری خرم آباد بوده است.
یادآور می شود پس از ماجرای خودسوزی در مقابل مجلس ، برخی نمایندگان با تکذیب جانباز بودن وی ، مدعی شدند که آن فرد ، معتاد نیز بوده است و البته بازپرس پرونده نیز در مقابل ، اعتیاد وی را تکذیب کرد.
حال منتظر توضیحات مسوولان درباره خودسوزی این جانباز که دارای پرونده جانبازی نیز هست ، می مانیم.
در همین حال یک مسوول در بنیاد شهید در گفتگو با عصرایران با تاکید موکد بر جانباز بودن مرحوم فرزاد یادآور شد: قبل از هرگونه واکنشی به این خبر اعلام می کنیم که آن مرحوم سابقه اعتیاد به هیچ نوع مواد مخدری نداشته است!
http://www.asriran.com/fa/pages/?cid=65505
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٢٤ ب.ظ توسط مریم برادران
