استثمار پرورده
پسرک تا سوار شد، دوید ته اتوبوس و سعی کرد بنشیند روی سکوی کنار ردیف آخر.
مادر گفت: اینجا داغه. ببین.
پسرک دستش را کشید روی جایی که دلش میخواست آنجا بنشیند و گفت: داغ نیس. من میخوام اینجا بشینم.
مادر گفت: ببین کثیفه. لباست سیاه میشه.
پسر گفت: خب می شوریش.
مادر کمی جا خورد و در حالیکه پسرک داشت بیاعتنا به دور و بر کارش را میکرد و خودش را به همه جا میمالید تا به هدفش برسد، گفت چشم.
پسرک جای خودش را خوب مرتب کرد و احساس موفقیت دوید توی چشماش. بعد رو کرد به مادر و گفت: مامان خوب بشوریشا!
او هم نفسی کشید و گفت: من که همیشه همین کارو میکنم.
و او زیر لب گفت: اوهوم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳٩ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱۱/٢٧
حواست باشه. ممکنه هر حرفی، هر حرکتی، هر نگاهی یا هر کاری که از تو سر میزنه روی سرنوشت یه آدم اثر بذاره. امان از آن روزی که همهمون چشم تو چشم میشیم.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۱٢ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱۱/٢٧
سفر خدا به زمین
رفت و رفت تا رسید به شهری بزرگ. در میخانه ای مردی مست با جامی شراب و غرق در خیال خود نشسته بود. خداوند به او گفت بنده تو چرا انقدر مغموم نشسته ای، تو را چه میشود؟ او لبخندی زد و گفت خدای من، من عاشقی هستم که مست و خراب عشق و شرابم و به تنهائی خود میگریم. خداوند گفت ای عاشق دلخسته بگو چه آرزویی داری بلکه برآورده اش کنم؟ عاشق پاریسی گفت ای خداواندا مرا به وصال عشقم برسان اما در عین حال به من لذت زندگی اعطا کن. دلم می خواهد زندگی خوبی داشته باشم، خوش باشم و بهترین شراب را بنوشم و موسیقی را گوش دهم و بهترین غذاها را بخورم و خلاصه در کنار معشوقم از زندگیام نهایت لذت را ببرم. خداوند به بنده عاشق پیشه اش وصال عشق و زندگی خوشی را عطا کرد و رفت.
مدتها رفت و رفت. تا رسید به بیابان برهوتی که تنها گاه به گاه کپری در آن به چشم می خورد که در آن ژنده پوشی نشسته یا خوابیده بود. خداوند فرود آمد و از یکی از کپرنشینان پرسید بنده تو چرا انقدر بدبختی؟ کپرنشین نگاهی کرد و گفت من اصلا هم بدبخت نیستم خیلی هم خوبم و هیچ ناراحتی هم ندارم.
خداوند گفت بنده من چه نشسته ای که نمیدانی که چقدر وضعت خراب است! دلم برایت سوخت بگو چه آرزویی داری تا آنرا برآورده کنم. کپر نشین فکری کرد و با غرور گفت نه! من هیچ آرزویی ندارم. همین که هستم خوبم.
خداوند دوباره گفت این آخرین فرصت توست اگر خواستهای داری بگو شاید کمکت کنم. کپرنشین دوباره فکری کرد و ناگهان برقی در چشمانش درخشید و گفت میدانی در واقع برای خودم هیچ آرزویی ندارم. اما یک خواسته دارم که اگر آنرا برآورده کنی خیلی خوشحال میشوم. ببین آن طرف؛ چند فرسخی اینجا یک کپرنشین دیگری هست که در چادرش یک بز نگاه می دارد و با آن بزش خیلی خوش است. اگر میخواهی برای من کاری کنی لطفا بز او را بکش!»
پ.ن: نویسنده را نمیشناسم
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱۸ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱۱/٢٦
میگویند فرزند زمان خویشتن باش. این زمان، زمانه عاشقی کردن نیست. وقتی علاقه آدمها و احساسشان پشت عقلشان ننشیند، چشم زیبابین کور میشود، زشتی با زیبایی لباس عوض میکنند، قصه ها افسانههایی میشوند که فقط برای خواب کردن چشمها خوباند. نمیشود دو دوتا چهارتا نکرد، باید زرنگ بود والا کلاهت پس معرکه است.
همانقدر که زندگیمان در سازمانها خلاصه شده، روابطمان هم اسیر قوانین شدهاند. دست خودمان نیست. انگار اینطور ساخته شدهایم. این کارخانه آدم سازی البته کارش را خوب انجام داده است. ما را آدمهایی یک شکل با قوانینی مشابه و عقلهایی که مرتب چرتکه میاندازد بار آورده.
زمانه ما نه عاشقی را میشناسد و نه میفهمد. اما بازیگران این نقش کم نیستند. خوب دور و برت را نگاه کن. انگاری تعداد دلباختگان کم نیست، پس چرا اینقدر احساس ناامنی زیاد شده؟ بغض میگیردم وقتی میبینم همانطور که آدمها به هم گل تعارف میکنند، توی دلشان دارند خط و نشان برای هم رنگ میکنند!
اینها را گفتم که بگویم نور کم ستاره در دل شب جور دیگری به دل مینشیند؛ ساعتها مینشینی و زل میزنی به چشمک کورسوی چراغهای دور آسمانی و آنوقت میبینی انگار شب هم نعمت است؛ نعمتی که مورد بیمهری ما آدمهای این زمانه قرار گرفته، ما آدمهای گرفتار مهرههای چرتکه.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥٢ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱۱/٢٦
کتاب سفر به گرای 270 درجه احمد دهقان را یک کله خواندم. کاش کمی زودتر خوانده بودم. زیبا بود و همین که دیرتر نخوانده بودمش، خودش جای شکر دارد. کتاب من قاتل پسرتان هستم اولین کتابی بود که از او خواندم. بعضی داستانهایش را دوست داشتم. اما بعضی اصلا به نظرم ایرانی نبود. این کتاب اما فرق دارد. به هرکس که دوست دارد کمی حال و هوای جنگ را با بخشی از خوبیها و بدیهایش درک کند توصیه می کنم بخواندش. راستی چرا تاحالا این کتاب فیلم نشده؟
کتاب اتاق دربسته پل استر را دست گرفتهام. خیلی پیش نرفته، اما کشش خوبی دارد. داستانهای استر معمولا کمی رمزآلود هستند، از آن نوع رمزآلودهایی که البته آزاردهنده نیستند، کشش دارند و میدانی آخرش حالت را نمیگیرد.
«تا میتوانید کتاب بخوانید و در دنیای غیرواقعی فرو روید!» این را یکی از دوستان میگوید. اما به نظرم کتاب خواندن میتواند ذهن را آماده تر کند برای مواجهه با بعضی واقعیتها. حتا فرصتی میدهد که بتوانی ذهنت را ورزش دهی، به چیزهای دیگر فکر کنی و کمی هم سرگرم شوی؛ آن هم یک سرگرمی دل انگیز. به نظر من هم تا میتوانید کتاب بخوانید، از هرنوعی که دوست دارید و برایتان جذابیت دارد. حتا برای سرگرمی!
¤ نوشته شده در ساعت ٤:۳٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱۱/٢٢
معرفی کتاب
شاه شکار
نویسنده: حسن مرسلوند
نشر: انجمن قلم ایران
شاه شکار لقب میرزا رضا کرمانی، قاتل ناصرالدین شاه است. کتاب جدید نیست، چاپ 79 است. تازگی آن را میخواندم و به نظرم آمد ویژگیهایی دارد که معرفی آن خالی از لطف نیست. متن مستند است و نویسنده سعی کرده تا جایی که میتواند حتا افسانهها و خوابها را هم بیاورد! اسناد ضمیمه و روند چینش مطالب جالب است و کشش لازم را ایجاد میکند. اینطور که پیداست از زندگی خصوصی شاه شکار چیز زیادی در دسترس نیست.
تمام مدتی که کتاب را میخواندم به این فکر بودم که چه قدر خوب میتواند تبدیل به یک فیلم کوتاه خوب شود.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۳٩ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱۱/٢٢
خوب یا خوبتر
آقای «ط» خیلی تلاش میکند همه چیز را در اختیار خود بگیرد، از همه چیز سر دربیاورد و تا جایی که جولان داشته باشد حتا تا حدودی به بهانه مشغلههای زیادی که مدیر بالادستش دارد، بسیاری از اختیارات او را از آن خود کرده تا اقتدارش ریشه بگیرد. جایگاهی دارد اما به نظر پا از گلیمش فراتر میگذارد. همین باعث میشود سرش شلوغ باشد و بسیاری از امور مهمتر را رها کند. دو شغل دارد که هر دو مدیریتیاند و به تمرکز و وقت زیادی نیاز دارند (هرچند در این مملکت راحتترین کار، مدیریت است!). همیشه خسته است و از نیروهای زیر دستش گلهمند.
بارها درباره این مسائل صحبت کردهایم. به او پیشنهاد دادم اگر نمیخواهد یکی از دو شغلش را رها کند و به دیگری واگذارد، حداقل یک معاون یا مشاور کاری در نظر بگیرد که بتواند بحشی از ذهنش را به مطالعه یا حداقل فکر کرئن و برنامهریزی اختصاص بدهد. به نظرم خوشایندش نبود. البته طبیعی است. فکر کردن کار سختی است و بهترین راه برای فرار از این کار، بهانه سر شلوغیهای اجرایی است.
به علاوه آدمی که تنها به کار و خوب کار کردن فکر نکند و چیزهایی دیگر از جمله تصاحب تمام و کمال قدرت (از شما چه پنهان تازگی دارم میشنوم که در اعداد درآمدی هم دست میبرد) برایش در اولویت باشد و بسیار علاقمند است که بگوید: این چیزها ثمره تلاش بیوقفه من است (و حتا نه من و پرسنلم)، باید یک تنه پیش برود. اما یک تنه زمین خوردن هم دردناک است. بارها فکر کردهام ثبت این همه موفقیت به چه درد آدم میخورد؟ چه قیمتی را باید به خاطرش پرداخت؟ شاید بیارزد و من هنوز خام هستم. به نظر او البته کارهایش همیشه خوب بودهاند.
چند سال پیش کسی به من ایراد گرفت که چرا همیشه دوست داری بهترین کار را انجام بدهی و چرا به چند کار خوب کردن رضایت نمیدهی؟ به نظر او ارزش چند کار خوب بیشتر از یک کار خوبتر بود. آنروز جوابی نداشتم بدهم. حتا اعتراف میکنم که چند مورد به توصیهاش عمل کردم و حالا مطمئن هستم که یک کار خوبتر بهتر از چند کار خوب است. به قول دکتر بهادری نژاد حیف آدمیزاده که در این زمان کوتاه فقط به کارهای خوب مشغول شود؛ کاری که خیلیها میتوانند انجام بدهند.
کار بهتر یعنی کاری که تو به آن با تمام وجود ایمان داری، بخشی از زندگی تو میشود، با آن حال میکنی و سختیاش را میپذیری، با علاقه و استعدادت همخوانی دارد، حاضری به خاطرش با خیلی چیزها بجنگی، مایه میگذاری و در آخر چبزی متفاوت از آب درمیآید؛ متفاوتی که به یک دردی هم بخورد. هم خستگی خودت را میبرد و هم دیگران را راضی میکند.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۱٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱۱/۱٩
اجتناب ناپذیر
فراوانی کلمه «من» در جملاتش سرسام آور است؛ خدای توانایی! ماندهام چطور اجازه داده سر بینیاش پایین باشد؟ ...
زیاد گفت و همه خودش را مثل نشخوار بعدازظهر خالی کرد روی سر «من»!
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٢ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱۱/۱۳
رحمت به حباب،
سبک میرهد
و من ریگی محال اندیش
چسبیده به بسترِ: این نیز بگذرد...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٦ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱۱/۱٠
حال شیطان را بگیر!
«خانم معلممون گفته وقتی می خواین غذا بخورین، حتما بسم الله بگین که شیطون هم غذاتون نشه. این حدیثه. بعد یکی از امام صادق میپرسه: حالا اگه یادمون بره اولش بسم الله بگیم، چیکار کنیم؟ امام میگه: آخرش بگو. شیطون هرچی خورده برمیگردونه.»
از وقتی مینا این را توی خانه تعریف کرده، سجاد برای اینکه حال شیطان را بگیرد، آخر غذا بسم الله میگوید.
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٠۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱۱/۸
«خارم ولی زمن گلاب میتوان گرفت
از بس که بوی همدمی گل گرفتهام.»
چند سال پیش خواب علامه جعفری را دیدم. او را روی تخت روانی میبردند. گفت: «هر مقام و جایگاهی دارم، همهاش از توسل به اهل بیت است.»
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٥٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱۱/۳
دوستی با طعم چای
«دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای کیسهایست، هول هولکی و دم دستی. این دوستیها برای رفع تکلیف خوباند اما خستگیات را رفع نمیکنند. این چای خوردنها دل آدم را باز نمیکند، خاطره نمیشود، فقط از سر اجبار میخوریشان که چای خوردهباشی. به بعدش هم فکر نمیکنی.
دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است؛ پر از رنگ و بو . این دوستیها جان میدهد برای مهمان بازی، برای جوکهای خندهدار تعریف کردن و برای فرستادن اس ام اس صد تا یک غاز، برای خاطرههای دم دستی. اولش هم حس خوبی به تو میدهند. این چای زود دم خارجی را میریزی در فنجان بزرگ، مینشینی با شکلات فندقی میخوری و فکر میکنی خوشحالترین آدم روی زمینی. فقط نمیدانی چرا باقی چای که مانده در فنجان، بعد از یکی دوساعت میشود رنگ قیر، یک مایع سیاه و بدبو که چنان به دیواره فنجان رنگ میدهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی، نه چای.
دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است. باید نرم دم بکشد. باید انتظارش را بکشی.
باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی، باید صبر کنی، آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی. باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک، خوب نگاهش کنی، عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته و جرعه جرعه بنوشیاش و زندگی کنی.»
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱٢ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱۱/٢
در همین نزدیکی ...
گفته بودن برای پدرت نامه بنویس. یک جمله نوشته بود: «من چهارده سال دارم و پانزده سال است که پدرم را ندیدهام.»
روزی که به مادر خبر شهادت او را دادهبودن، هنوز فرصت نکرده بود به او بگه داره پدر میشه.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٥٥ ب.ظ توسط مریم برادران
