یک تجربه
مدتها بود که نشسته بودیم تا کسی بیاید و کارها را به دست بگیرد و ما هم کمکش کنیم! یک نفر را هم در نظر گرفته بودیم و هی نازش را میکشیدیم. سه ماه کارمان با اطوارهایش خوابید. چقدر در روحیه دیگران اثر منفی گذاشت، بماند. یک لحظه شک کردم که واقعا دلیل رفتار این فرد، رفتار خودمان نیست؟
با یکی دونفر صحبت کردم و همان شب زنگ زدم به سرپرست کار و گفتم: «ما فردا این کار را خودمان شروع میکنیم. مشکلی که نیست؟» کمی جا خورده بود اما نفسی کشید و گفت: «خوشحال میشوم.»
سه هفته است که آن کار را شروع کردهایم و به خوبی پیش میرود. کمک سایرین هم آمد و حالا نگاه پر تعجب خیلیها تبدیل به لبخند رضایت شده است. البته از گوشه و کنار هنوز پچپچها را میشنویم اما ما کله شقتر از این حرفها به نظر میآییم! حتا جلساتمان را دور میزی تشکیل میدهیم که در دیدرس است تا همه از روند کارها مطلع شوند و شاید در دفع آن اثرات منفی سه ماهه موثر باشد.
گاهی باید خودمان شروع کنیم. فقط کمی اعتماد به نفس میخواهد و احتمالا توکل. بقیهاش حل میشود اگر باور داشته باشیم که ما انسان هستیم!
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱۱ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱٠/٢٧
بوسه خدا...
دیدی وقتی یه بچه رو دوست داریم، سفت بغلش می کنیم و محکم می بوسیمش. بعضی بچه ها بغض می کنن و بعضیاشون لب برمی چینن و می زنن زیر گریه. کم پیش میاد که حداقل اخمی نکنن. حتا خود مامان بچه گاهی این کارو می کنه، هرچند می دونه خیلی خوشایند بچه ش نیست.
همین بچه ها وقتی بزرگتر می شن و عقل رس، در مقابل این کار، عکس العملشون فرق می کنه. شاید آخ آخ بگن و داد بزنن، اما می خندن و می فهمن که این کار از محبت زیاده، نه آزار دادن.
رفتار خدا هم با ما ادمها گاهی اینطوری است. بعضی امتحاناش بد فشار میاره. اما اینکه ما چقدر بزرگ شده باشیم، واکنش هامون خیلی فرق میکنه.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٥٩ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱٠/٢٠
مهربانیت دامن آرزویم گسترده ...
تا حالا شده یاعلی گفته باشی و آنوقت هزارتا مانع سر راهت سبز شده باشد؟ بعد با خودت، با خدا و با هرچیز دچار کلنجار شده باشی و پا سست کرده باشی؟
اینطور که پیداست این اتفاقها خیلی هم اتفاقی نیستند و با این یاعلی گفتنها ربط منطقی دارند. به نظر میرسد خدا بنده راحت طلب نمیخواهد که راه مستقیم بی سنگلاخ را طی کند و زهی سعادت. به نظر میرسد در این دنیا آرامش خلق نشده و ما آدمها بیهوده دنبال آن میگردیم چون نیست در جهان است و یادمان میرود که آدمیزاده در رنج آفریده شد و باید قرار خود را جایی دیگر بجوید. رسیدن به آن قرار هم با بیقراری است و پا محکم کردن در این زلزله مهیب دنیا که هنوز پردههایش نیفتاده، وحشت را در دلمان آورده.
نمیدانم کتاب عطش را خواندهای یا نه. گاهی که روزگار تنگ میشود، جملهای در آن هست که آبی است بر آتش. علامه قاضی، استاد علامه طباطبایی در جایی از این کتاب میگوید: چهل سال ریاضت کشیدم و سعی کردم و در این مدت نه خواب خوشی دیدم و نه حال خوبی بر من عارض شد. بعد از چهل سال، کمکم حالات نمودار شدند ...!
ما که اهل ریاضت و این حرفها نیستیم. همینقدر که بتوانیم خودمان را حفظ کنیم در حد توان، کلاهمان را تا عرش انداختهایم. اما چرا اینقدر منتظر چراغ سبز هستیم و اگر سنگی جلوی راهمان باشد، اینطور برآشفته میشویم و سست؟
این چیزها را اول برای خودم نوشتم. این روزها بر من سخت گذشته و اتفاقی، خیلی از چیزهای ذهنیم را به هم ریخته بود. البته بزرگی داغ این ایام خود مرهم بزرگی بر این درد بود. دیروز واقعا از خودم خجالت کشیدم که اینطور کودکانه با نکته سربستهای مواجه شدهام و اجازه دادهام بشود مشکل. مگر خدا نیست؟ مگر ما هنوز نباید امتحان بدهیم و مگر صبرمان نباید محک بخورد؟ مگر کسی بدون آزمون از این در رد شده که ما یکی از آنها باشیم؟
خدا آرامش را برای دنیا نیافرید، مگر آنقدر مومن بشوی که این تلاطم را در خود بکشی و دیگران لحظاتی در کنار تو قرار گیرند. چرا که قلب مومن عرش اوست.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱٠/۱٤
عمار یاسر
بلند قد بود و چشمانی درشت و چهرهاى گندم گون داشت. در عامالفیل به دنیا آمد و در یمن زندگی میکرد. پدر و مادرش، یاسر و سمیه، اولین شهدای صدر اسلام بودند. پیامبر درباره او فرمود: ایمان با گوشت و خون عمار آمیخته است. او با حق است و از آن جدا نمى شود. در زمان فتنه نگاه کنید عمار در کدام طرف است. همان جبهه را جبهه حق بدانید.
بعد از بیعت امیرالمومنین با ابوبکر، با خلیفه بیعت کرد. هرگز از حضرت جدا نشد و از گروه شُرطه الخمیس بود، یعنى کسانی که براى فداکارى در راه دین و حمایت از رهبرى امام و اطاعت از همه فرمانهاى او، شرط و پیمان جان با آن حضرت بسته بودند و پیامبر و على (علیه السلام) هم به آنان وعده بهشت داده بود.
عمار در دوره خلیفه سوم نسبت به سوء استفاده هاى وابستگان خلیفه از بیت المال انتقاد و اعتراض مىکرد و به خاطر همین رفتارش مورد خشم قرار گرفت و آزار دید، چون حریف زبان صریح و حق گو و انتقادگرش نبودند.
هشت و هفت ساله بود که در نبرد صفّین شرکت کرد، خطبههای روشنگرانه میخواند و میجنگید تا اینکه شهید شد. شهادت عمار روحیه سپاه شام را متزلزل کرد، چون از حضرت محمد (صلی الله) بارها شنیده بودند که به دست اهل بغى (گروه ستمکار) کشته خواهد شد. اواخر عمر، رعشهاى براندامش عارض شده بود. کمحرف و اندیشمند بود و بسیار این ذکر را تکرار مىکرد: به خداى رحمان پناه مىبرم از فتنه.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢۳ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱٠/۱۱
رشید هجری؛ متمسک بحبل الله
در منطقه بحرین به دنیا آمد و از خاصان صحابه امیرالمومنین بود. در روایت مفضل بن عمرو که نام اصحاب امام زمان (علیه السلام) در آن ذکر شده، نام قنواء، دختر رشید هجری نیز آمدهاست.
حضرت امیر با جمعی از یارانش به نخلستانی رسید. زیر درختی نشستند و از میوه آن خوردند. رشید گفت: چه رطب خوبی. امام فرمود: تو را بر چوب این درخت بر دار خواهند کشید. وقتی تو را به جرم اطاعت از من دستگیر کنند و بخواهند دست و پا و زبان تو را قطع کنند، چطور تحمل خواهی کرد؟ رشید پرسید: آیا عاقبتم بهشت خواهد بود؟ امام فرمود: تو در دنیا و آخرت همراه من خواهی بود. رشید تبسمی کرد. از آن به بعد رشید آن درخت را آب میداد.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٤۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱٠/۱٠
عبدالله بن جعفر طیار؛ ابن ذیالجناحین
اولین فرزند مهاجرین بود که در حبشه به دنیا آمد. پدرش جعفربنابیطالب بود که در جنگ موته دو دستش را داد و باز میجنگید تا به شهادت رسید و مادرش اسماء بنت عمیس نام داشت. چهارمین کودکی بود که با پیامبر بیعت کرد و در آن موقع هفت سال داشت.
با دختر امیرالمومنین، زینب (سلامالله)، ازدواج کرد و در ایام خلافت حضرت یکی از کارگزاران او بود. کتابت میکرد، همانطور که حضرت علی (علیه السلام) در زمان پیامبر، نامههای حکومتی و نامه به شخصیتهای داخلی و خارجی را مینوشت.
با زبانی رسا از معاویه انتقاد میکرد و از فضایل علی (علیه السلام) میگفت. در جمل فرماندهی جناح راست لشگر را به عهده داشت و یکی از فرماندهان در جنگ صفین بود.
میگویند به دعای محمد (صلی الله) مالش چنان برکت داشت که در مدینه کرمش مثال شده بود. به خاطر بخشش زیادش، گاهی که سرزنش میشد میگفت: مردم را به اِنعام خود عادت دادهام. میترسم اگر بخششم را قطع کنم، خدا هم عطاى خود را از من قطع کند. وقتی اموالش تمام شد، روز جمعه در مسجد از خدا طلب مرگ کرد. یک هفته بعد درگذشت در حالیکه 90 ساله بود. او را در بقیع (و به روایتی در باب الصغیر دمشق، کنار قبر بلال) دفن کردند.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٤۳ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱٠/٩
میثم، حبیب و رشید
روزی میثم تمار، حبیب بن مظاهر را دید. حبیب گفت: گویا می بینم مرد پیری که سر او مو نداشته و شکم فربهی دارد و خربزه و خرما میفروشد، بر دار کشیده شده و شکمش را میدرند. میثم گفت: من نیز مردی سرخ رو را می شناسم که دو گیسو دارد و برای یاری فرزند پیغمبر (صلی الله) به قتل میرسد و سرش را دور کوفه میگردانند. این را گفتند و از هم جدا شدند. کسانی که حرفهای آنها را شنیدند، گفتند چقدر دروغگو بودند!
همان موقع رشید هجری رسید و سراغ میثم و حبیب را گرفت. گفتند: اینجا بودند، رفتند. برای رشید تعریف کردند که آنها چه میگفتند. رشید گفت: رحمت خدا بر میثم. فراموش کرد بگوید آن کس که سر حبیب را میآورد، صد درهم بیشتر جایزه میگیرد. وقتی رشید رفت، شنوندگان گفتند: این که دروغگوتر بود!
زیاد نگذشت که میثم را بر دار کشیدند، حبیب در کربلا شهید شد و سر بریدهاش را دور کوفه گرداندند.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۳٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱٠/۸
برای مصلوبان این روزها
آه مظلوم و ندای شب شوریده سران
بی وساطت برسد بر ملک و عرش خدا
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱٧ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱٠/۸
میثم یحیی تمار؛ شهید مصلوب
از اهالی فارس بود و اوایل هجرت به دنیا آمد. کنیهاش ابوسالم بود و در سال 16 هجری در فتح مدائن اسیر شد. وقتی حضرت علی (علیه السلام) به کوفه آمد، او را که غلام زنی از طایفه بنیاسد بود، آزاد کرد. پس از آن از شاگردان و یاران امام شد. در کوفه خرما میفروخت و به همین دلیل به او تمار (خرما فروش) میگفتند. در بازار، رئیس صنف میوهفروشان و سخنگوی آنان بود.
چهارسال با امام زندگی کرد و تفسیر قرآن را از او آموخت. او را از مؤلفان شیعه میدانند که فضایل و مناقب زیادی از امیرالمومنین نقل کردهاست. علم پیشگویی را آموخته بود و گاهی چیزهایی برای مردم میگفت؛ مثل پیشگویی مرگ معاویه و واقعه کربلا اما به دروغگویی متهمش میکردند. به گفته خود امام، نسبت میثم به حضرت علی، مثل نسبت سلمان به پیامبر بود.
با خبرى که امام به او داده بود، مىدانست پس از شهادت امیرالمومنین، او را بر شاخه نخل دار خواهند زد. حتى آن درخت را مىشناخت. گاهى هنگام عبور از کنار آن درخت، نماز مىخواند و مىگفت: مبارکت باد اى نخل. مرا براى تو آفریدهاند و تو براى من روییدهاى. میثم در سال 60 هجری به دست عبیدالله به شهادت رسید. مقبره اش در نزدیکی کوفه است.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥٢ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱٠/٧
علی بن عثمان؛ ابودنیا معمّر مغربی
لاغر اندام، نسبتا کوتاه قد، چهارشانه و گندمگون بود و موهای سر و ریش انبوهی داشت. از قبیله همدان بود و در حضرموت یمن زندگی میکرد. در زمان عثمان برای زیارت حج وارد مدینه شد و شیفته حضرت علی (علیه السلام) گشت. همه عمر در خدمت امام و فرزندانش ماند و در حدیث، علوم و فنون مختلف مهارت بسیار کسب کرد.
وقتی وارد جایی میشد، از او تبرک میجستند و وقتی میخواستند که از امیرالمومنین حدیث نقل کند، میگفت «یاران و صحابه امام فراوان بودند و من از شدّت اشتیاق و محبّتی که به خود ایشان داشتم، به چیزی جز خدمت و صحبت با حضرت توجّه نمیکردم.» در عین حال، تعدادی از احادیثی را که به یاد داشت، برای حاضران املا میکرد. در جنگها شرکت میکرد و وقتی در صفین پیشانیش شکست، امام با دست خود، زخمش را مداوا کرد و درد دم التیام یافت. این اتفاق را با افتخار تعریف میکرد و جای زخم را نشان میداد.
وقتی در پنجاه و پنج سالگی، با پدر و عمویش راهی حج شد، در بین راه حضرت خضر و الیاس را ملاقات کرد و آنها به او مژده دادند که: عمری طولانی خواهی داشت و مهدی و عیسی بن مریم علیهما السلام را نیز خواهی دید، سلام ما را به آن دو بزرگوار هم برسان.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٤٦ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱٠/٦
عبد الله بن عباس بن عبدالمطلب؛ حبرالامّه
مسلمین در شعب ابیطالب در محاصره بودند که ابن عباس متولد شد. پدرش عباس، عموی پیامبر، و مادرش ام فضل نام داشت. در زمان رحلت پیامبر سیزده یا پانزده ساله بود. با این حال احادیث و روایات زیادی از او نقل کرده است.
باهوش بود، بر علم فقه، تفسیر، انساب وفنون شعری تسلط داشت و ریاضیات میدانست و همه اینها اثر دعای پیامبر بود که در حقش فرمود: پروردگارا، او را در شناخت دین فقیه گردان و به او آگاهی از تأویل عنایت کن.
بعد از جنگ جمل، از طرف امیرالمومنین به استانداری بصره و خوزستان منصوب شد. در جنگ صفین، یکی از فرماندهان جناح چپ سپاه بود و وقتی امام را ناگزیر به پذیرش حکمیت کردند، او را را نماینده تام الاختیار خود معرفی کرد، هرچند نپذیرفتند. در نهروان نیز همراه امام بود.
در اواخر عمر در طائف زندگی میکرد و نابینا شده بود. جمعی از بزرگان شهر به دیدارش رفتند و از اختلاف امّت در خلافت شکایت کردند. عبدالله بن عباس نفس بلندی کشید و گفت: از پیغمبر خدا شنیدم که فرمود: «علی همراه حق است و حق همراه علی است. او بعد از من، امام و خلیفه من است. هر کس به او تمسک جوید، رستگار میشود و هر کس از امرش تخلف نماید دچار گمراهی میگردد.» پس از آن گریه کرد، دستها را به آسمان بلند کرد و گفت: اللهم انی اتقرب الیک بمحمد و آل محمد، انی اتقرب الیک بولایة الشیخ علی بن ابی طالب. این دعا را آن قدر تکرار کرد تا درگذشت و در آن زمان هفتاد و دو سال داشت.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٦ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱٠/٥
کمیل بن زیاد؛ صاحب سّر امیرالمؤمنین
در سال 12 هجری در قبیله نخع یمن که مردانش به سلحشوری مشهور بودند، متولد شد. در بیست و پنج سالگی به ولایت هیت منصوب شد و شش تا هفت هزار نفر را تحت فرماندهی داشت. هجده سال حضرت علی را درک کرد و شاهد درد دلهای او در نخلستانها بود. امام، دعای حضرت خضر را که ما به دعای کمیل میشناسیم، در نیمه شعبان در مسجد بصره به او آموخت.
بعد از شهادت امام، با فرزندانش همراهی کرد. در زمان شهادت امام حسن (علیه السلام)، در مدینه نبود و در زمان امام حسین (علیه السلام)، تا یک روز بعد از عاشورا در زندان بود.
پس از آزادی در قیامهای کوفه به افشاگری پرداخت و در کنار مختار جنگید. بعد از آن سالها در تاریخ محو شد و جز امام سجاد (علیه السلام)، کسی از او خبر نداشت. حجاج بن یوسف ثقفی مدتی در پی کمیل بود و وقتی او را نیافت، قبیله و خانوادﻩاش را تحت فشار قرار داد تا اینکه کمیل خودش را معرفی کرد. نود ساله بود که به دست حجاج به شهادت رسید.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٢٩ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱٠/٤
عدی بن حاتم طایی؛ جواد ابن جواد
مردی قوی هیکل، تنومند و سخاوتمند از قبیله طی بود. آب از کوزه سفالی میخورد و بر فرش کهنه مینشست اما مثل اجدادش، همیشه در خانهاش به روی همه باز بود. به شعرا هر سال هشتاد هزار دینار صله میداد و به فقرا به قدر احتیاجشان کمک میکرد. هر روز برای مورچگان خرده نان میریخت و میگفت: اینها همسایگان ما هستند و به گردن ما حق دارند.
در سال دهم هجری مسلمان شد و از طرف حضرت محمد (صلی الله) رییس قبایل طی و بنیاسد و مسئول جمعآوری زکات آنها بود. از راویان و شاهدان غدیر بود و وقتی حضرت علی (علیهالسلام) در رحبه مردم را قسم داد که هرکس حدیث غدیر را از نبی اکرم شنیده، برخیزد و شهادت دهد، او بلند شد و شهادت داد.
در جنگ جمل بسیاری از افراد قبیلهاش را برای یاری امیرالمومنین آورد و با اینکه یک چشمش نابینا شد، در صفین و نهروان هم شرکت کرد و سه پسرش در صفین شهید شدند.
پس از شهادت امام، وقتی معاویه به او گفت: علی (علیهالسلام) در حق تو انصاف نکرد که پسرانت را در جنگها به کشتن داد، عدی گفت: من با او انصاف نکردم که او کشته شد و من زندهام. بدان معاویه که قطع حلقوم و سکرات مرگ بر ما آسانتر است از اینکه سخنی ناروا در حق علی (علیهالسلام) بشنویم.
او صد و بیست سال عمر کرد و در زمان مختار (635 ه.ق) در کوفه (و به قولی در قرقیسیا) درگذشت.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱٠/۳
اویس قرنی؛ نفس الرحمن
مردی با هیبت بود. قامتی متوسط، شانههایی پهن، صورتی بزرگ و محاسنی پرپشت داشت و سر خود را میتراشید. گندم گون بود و بر کف دست و پهلوی چپش به اندازه یک درهم لک سفیدی داشت. در یمن زندگی میکرد و پیشهاش شبانی و نگهداری از شترهای قبیله خود بود.
به خاطر مراقبت از مادر، با همه اشتیاقی که به دیدن رسول اکرم (صلی الله) داشت، هرگز او را ملاقات نکرد. حضرت در هنگام رحلت سفارش کرد یکی از لباسهایش را به اویس بدهند که آن را از دست امیرالمومنین گرفت. با امام بیعت کرد و از اصحاب خاص ماند. راوی حدیث بود و هرگاه حدیث میگفت آن چنان در دلها مینشست که مانند نداشت. اویس یکی از صد نفری بود که در جنگ صفین شهید شد.
میگویند بعضی از شبها را با یک رکوع به صبح میرساند و میگفت امشب شب رکوع است. و بعضی را با یک سجده و میگفت امشب شب سجود است. گفتند اویس چرا به خودت اینطور زحمت میدهی؟ گفت: میخواهم مثل آسمانیان عبادت کنم. اما هنوز یک بار سبحان ربی نگفته، شب تمام میشود، در حالیکه سه بار تسبیح سنت است.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٠٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱٠/۱
تنها یکی از استادهای عزیز
استاد عزیز ما به همه چیز جامعه نقد وارد میکند و سعی دارد به ما یاد بدهد همه چیز را با مبانی اسلامی تطبیق دهیم.
استاد عزیز ما هفته گذشته گفت با همه مشغلههای متفاوتی که دارد، تنها به خاطر تدریس حقوق میگیرد و اگر مدیریت موسسه ... را پذیرفته، تنها به دلایلی است که نمیخواهد بگوید. و ما میدانیم استاد عزیز ما دوست ندارد ریا کند.
استاد عزیز ما گفت با اینکه نتوانسته در جلسهای شرکت کند، اما با کمال تعجب حق جلسه را دریافت کرده است و هر چه تلاش کرده، نتوانسته آن را برگرداند! البته استاد عزیز ما اشاره فرمودند که خدا را شکر مبلغ قابل توجهی نبود، چیزی حدود پانصد تومن. و استاد عزیز ما برای آنکه مدیون نباشد، پول ناچیز برای دوساعت جلسه را صرف خرید وسایل مورد نیاز موسسه، از قبیل پرینتر و فکس نموده است (تازه اینجا بود که ما فهمیدیم یعنی پنج میلیون ریال).
چند وقت پیش یکی از شاگردان استاد عزیز ما از پایان نامه قابل تقدیرش دفاع بینظیری کرد و برای سپاسگزاری، مقرر شد دو میلیون ریال (!) جایزه بگیرد. البته بعد از مدتی دست دست کردن، طی نامهای پر تشکر به شاگرد محترم، ضمن قدردانی از زحمات بیدریغش، اعلام کردند که به دلیل کسر بودجه، قادر به پرداخت این وجه نیستند، و مراتب شرمندگیشان را اظهار نمودند. ناگفته نماند استاد عزیز ما از قِبَلِ این پایان نامه پر مایه، چندین مقاله به نام خود چاپ نمودند و امورات ارتقائشان به یاری خداوند منان رو به راهتر شد.
استاد عزیز ما خیلی عزیز هستند و تقریبا از اساتید برجسته محسوب میشوند که اغلب نام گران سنگشان زینت بخش جامعه فرهیختگان میباشد. خداوند قسمت آرزومندان کناد.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۱٦ ب.ظ توسط مریم برادران
