به شرط آنکه آدم نترکیده باشد
میگویند فشار زندگی معمولا خلاقیت را پرورش میدهد. طبق این قانون، من هم وقتی امتحاناتم شروع میشود، به طرز عجیبی خلاق و نوآور میشوم و به تنها چیزی که نمیتوانم بپردازم، امتحان است. نه که نخواهم، تقدیر نمیگذارد! مثلا بیاختیار شعرم میآید یا فلان مساله که مدتها ذهنم را به خودش مشغول کرده بود و هیچ راهی برایش پیدا نمیکردم، به راحتی حل میشود. البته این فقط یک رویه خلاقیت من است. رویه دیگر سر جلسه امتحان رخ مینمایاند. احتمالا همه، این رویه را چشیدهاند. میگویند جلسه امتحان خود یک کلاس یادگیری است.
میخواستم بگویم همیشه میشود جور دیگر دید. اینکه سردمداران جامعه ما سعی میکنند فشارهای روی مردم کم نشود و گاهی از شوکهای فشار قوی استفاده میکنند، همه به صلاح مردم است و اصولا باعث باروری و رشد خلاقیت آنها میشود. به نظر باید گاهی خود را در دستان آگاهان رها کرد! به خصوص که امسال سال نوآوری و خلاقیت هم هست.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤٩ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱/۳٠
شاهرگ
همه چیز بعد از مدتی عادی می شود الا مرگ که هربار خبرش تو را شوکه می کند. عجیب است که اینقدر نزدیک است و ما فراموشکار. یکی از دبیرهای ریاضیمان که خیلی مدیونش هستم و دوستش داشته و دارم، به نقل از بزرگی می گفت «اگر فراموشی نبود، دنیا به تیمارستانی بزرگ تبدیل میشد.» اما در این یک مورد به نظر اگر مرگ فراموش نمیشد، دنیا به گلستانی بزرگ تبدیل میشد.¤ نوشته شده در ساعت ۸:۳٩ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱/٢۸
حسرت بیپایان
هر وقت صبح، به موقع از خانه خارج میشوم، او را میبینم. مسئول یکی از باجه های بانک ملی نزدیک خانه ماست. همیشه همانطور که به سمت محل کار روزانه اش روان است، مشغول خواندن کتاب یا روزنامه ای است؛ چنان غرق خواندن که گاهی نگران می شوم که اگر چاله یا سنگی سر راهش باشد، به او آسیبی برسد.
همیشه مرا یاد داستانی می اندازد: «مردی که دوست داشت زیاد کتاب بخواند». قصه درباره یک خوره کتاب است. جالب اینکه او هم متصدی بانک بود و متاسفانه هرماه بخاطر آنکه هنگام حساب و کتاب مشغول خواندن کتابی بود، کسر می آورد و مجبور می شد از جیب بدهد. تا اینکه یک روز به آرزویش می رسد. وقتی او ساعت ناهار را در گاو صندوق نشسته بود و کتاب مورد علاقه اش را می خواند، زلزله ای در دنیا همه چیز را با خاک یکسان می کند و او می ماند و تمام کتابهای سراسر دنیا. وقتی همه را جمع می کند، طبقه بندی می کند و کلی خوش به حالش می شود، کتابی را انتخاب می کند تا بخواند که پایش گیر می کند به سنگی و زمین می خورد و عینک ته استکانیش از چشمش می افتد و ....پایان اسف باری دارد، آن هم درست همان لحظه ای که فکر می کنی همه چیز بر وفق مراد است (تقریبا همیشه همینطور است!)
خلاصه که دیدن او برایم همیشه لذت بخش، نگران کننده و در عین حال شادی آور است. اما آیا او آدمی است که شغلش را دوست دارد؟ امیدوارم کسری نیاورد!
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱/٢٧
یک سئوال
فرق بین درد دل گفتن و شنیدن با غیبت چیه؟ گاهی خیلی به هم نزدیک میشوند، وقتی درد دلها زمینی باشد.
انگار باید آنقدر وسعت داشته باشیم که دلمان درد هم نگیرد.
خدا عاقبتمان را به خیر کند.
¤ نوشته شده در ساعت ٥:۳٥ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱/٢۳
توجیه غیرموجه
سر و کارم با آموزش است و بدجوری پایم رفته در کفش بزرگترها! مقوله پیچیده و جذابی است. طبق معمول از هول حلیم افتادم در این دیگ پر ملاط. هرچه بخواهی در این رشته هست، از فلسفه و مباحث انسان شناسی تا روانشناسی و بودجه بندی.
مدتی است که جدی به موضوع پایان نامه فکر میکنیم و هر هفته یکی دو نفرمان باید در کلاس روش تحقیق درباره موضوع، بیان مساله و ... صحبت کنیم (البته این مختص دانشگاه معظم ماست چون باید موضوعمان بکر، زیرساختی و بر اساس مفاهیم دینی باشد! و این خودش سختیهایی دارد و زیباییهایی)
علاقهام در زمینه توسعه است و هرچه کتاب و مقاله در این باب به دستم برسد غنیمت است. عجیب آنکه با تمام اهمیت موضوع و قدمت و فراگیری آن، هنوز چیز درست و حسابی به نیافتهام که نشان دهد در ایران کاری کرده باشند! تعجبی ندارد که برنامههای توسعه اینقدر ناکارآمد و بیهودهاند.
یک شانس بزرگ دارم، یکی از اساتید دانشگاه که ترم گذشته با ایشان کلاسی داشتم، از همان هیات تدوین برنامه توسعه پنجم نظام است و شاید بشود با مشورت کاری کرد. تا جایی که میدانم محققان آنقدر وقت ندارند که به مسائل واقعی، ایرانی (که اسلام هم در بطن آن است. و به قول دیگران باید گفت اسلام که ایرانی را در بطن دارد! (شاید هم اینطور دیدن جهانشمولتر باشد. هنوز نمیدانم.)) و بومی نگریستن را ندارند. هرچه هست ترجمههایی از آنطرف آبیهاست که بعضی وقتها تناقض های فاحشی با ما دارند.
من هم که دانش اندکی دارم و با این بیبضاعتی باید بنشینم و تازه یاد بگیرم که چه کنم و بعد بروم ببینم چه میشود. شمشیر از رو بستهام و با گردوی دانش دست به یقه شدهام! امیدوارم با نیروی «من میتوانم» بشود کاری کرد. یک قدم هم برایم کافسیت. توقع شقالقمر ندارم.همه اینها را نوشتم که یادداشت ننوشتن این مدت را توجیه کنم (عجب توجیه بیحاصلی!)
البته ما جماعت اگر ننویسیم دچار بیماری خورگی داخلی و افسردگی بیعلت شده و غیرقابل تحمل میشویم. در این مدت مشغول تکمیل کتابی هم بودم که درباره زنی است در همین شهر که اول بهایی بود، زندگی مسیرش را تغییر داد و زیرکی خودش رد خدا را در همه جا تشخیص داد و دنبال چراغهای سبز راه افتاد و حالا مادر شهیدی است که شاید خیلیها بشناسندش. امیدوارم کتاب به نمایشگاه برسد. اگر هم نرسید تا آخر بهار در میآید، انشاءالله.
پ.ن: کتاب «تارک دنیا مورد نیاز است»، میک جکسون را بخوانید. ده تا داستان دارد با موضوعات متنوع و فضاهای جالب و نثری ساده و دوست داشتنی
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠٧ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱/٢۱
حکمت
تصور کن اگر قرار بود هر کس به اندازه دانش خود حرف بزند چه سکوتی بر دنیا حاکم میشد.
ناپلئون بناپارت
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٥٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱/٢۱
پان پراگ
موادمخدر جدیدی با نام این ماده «پان پراگ» وارد بازار شدهاست که به صورت آدامس، پاستیل و پودرهایی با طعم نعنا و خوشبو کننده دهان وارد کشور میشود، بستهبندی شیکی دارد با عکسهای هنرپیشههای هندی و پاکستان تزیین شده است. قیمت این ماده مخدر بین 50 تا 300 تومان است. پس از مصرف، احساس گرمی، سرخوشی موقت، سبکی سر، گیجی و شادی کاذب به سراغتان میآید. البته کمی سرطانزاست.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٥۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱/۱٦
مهربان
امام همانند خورشیدی است که طلوع کرده و عالم را به نور خویش روشن نموده است، در حالیکه در افق و فراز آسمان است. به گونهای که دستان و دیدگان از اینکه به او برسند عاجز و درماندهاند.
امام به ماه کاملی میماند که زیبایی و روشنایی شبهای مهتابی از اوست.
به چراغی مانند است که فروغ آن فراگیر و آشکار است.
نور درخشانی است که در سرتاسر عالم پراکنده و پرتوافکن است.
ستارهای است که در شبهای تار و دیجور، در بیابانهای سرد و خاموش، در گردابهای هولناک و بلاخیز درخششی چنان چشمگیر و امیدبخش دارد که راه را بر گم گشتگان مینمایاند.
توصیف امام زمان (عج) از زبان امام رضا (ع)
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۱٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱/۱٢
بازی آدم شدن

اگر دوست داشتن را تجربه نکنی، خیلی باختهای. چون خودخواهی راهش را به دلت باز میکند و آنوقت پشت سرش حسادت، کینه، دروغ و عجب راه میافتند و درونت لنگر میاندازند.
اگر عاشق شدن را تجربه نکنی، شاید نباخته باشی، اما تجربه بزرگی را از دست دادهای. مزه آن فرق دارد. تلخی دوست داشتنی؛ مثل قهوه. یک جور تناقض با خودش دارد. شاید به خاطر همین خیلیها به راحتی طردش میکنند. حس عجیبی دارد. همه وجودت انگار لطیف میشود، سیال میشود، قدرت درک بالا میرود انگار که دریچههایی که تا قبل از این اتفاق بسته نگه داشته شدهاند، باز میشوند. دنیا رنگ دیگر میگیرد. آدم خودش را طوری مییابد که شاید هیچوقت فکرش را هم نکرده بود.
به نظرم عاشقی یک قدم با دوست داشتن فرق دارد. اما دوست داشتن متعادلتر است. عاشقی تجربه است و مدت دارد. نه که تمام شود، اگر عمیق شود، در هر مرحله درخششی دارد و بعد آرامشی و تعادلی. یک جور ضربان در زندگی.
یعنی این دو لازم و ملزوم یکدیگرند. برای آنکه روزمرگی گریبانمان را نگیرد، لحظات اوج لازم اند. برای انکه بتوانیم متعادل زندگی کنیم، لحظات آرام بدون تلاطم لازم اند. برای آنکه یادمان نرود باید دستمان را بگیرند، لحظات ناامیدی و پوچی لازماند. برای آنکه یادمان نرود چشمانش به مهربانی ما را میپاید، لحظات حضور تنهایی لازم اند. اما در همه اینها دوست داشتن حرف اول را میزند. کسی که خودش را خیلی دوست داشته باشد، حتما دیگران را دوست خواهد داشت. چون دوست ندارد ویران شود، نمیخواهد خودخواه و بیمار بشود.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠۳ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱/٩
آرامش
پدربزرگ را با سکوت و نمازهای طولانیش به یاد داریم. میگفت کلمه ارزش دارد. نباید به هر دلیلی بیرون بپرد. نوههای بزرگتر شیفتگی محرمهایش را هم به یاددارند. مادرم میگوید عاشورا شب همیشه حالش به هم میخورد؛ از رنجی که آن روز کشیده بود.
هر آخرهفته به خانهشان میرفتیم. از راه میرسیدیم و او سلام میداد به ما و ما نوهها از ذوقمان او را بغل میگرفتیم و میبوسیدیم و حواسمان نبود که باز هم آقا جون سر نماز است؛ عبا پوشیده و سر سجاده. گاهی که میآمد خانهمان دوست داشتم زیاد بماند. نمیدانم چرا. او که نه همبازی من بود و نه هم زبانم. به هرحال دوست داشتم باشد و من ببینمش.
آخرین تصویری که از بودنش در خانهمان یادم هست، آن روز آفتابی است که زیر درخت کوتاه انارمان ایستاد و تک سرفهای کرد. آفتاب افتاده بود به چشمش و چشمهاش از پشت عینکش ریزتر شده بود.
شب آخر را هم یادم هست. کوچک بودم؛ پنج ساله. دراز کشیده بود و ذکر میگفت. بچههایش دورش را گرفته بودند. مادرم بالای سرش قرآن میخواند. نمیفهمیدم مرگ چیست. به حال احتضار بود. دایی مرا فرستاد بالا که بخوابم. به اکراه رفتم. دلم میخواست بمانم در آن جمع. صبح که بیدار شدم همه گریه میکردند. از گریه مادرم بیشتر از همه بهت زده بودم. نمیدانستم مرگ چیست.بعدها شنیدم که سلام داده بود به امام رضا (ع) و او را تکریم کرده بود به خاطر ورودش به خانه و چشمهایش را بسته بود. وقتی او را بردند و ما رفتیم، مادر هنوز گریه میکرد. صورت او را که گذاشتند روی خاک من داشتم تماشا میکردم. زل زده بودم به او که خوابیده بود و مثل همیشه موهای جوگندمیش مرتب بود. آقاجون آن روز ساکت تر از همیشه بود. من نگاهش میکردم و مادرم گریه میکرد و من نمیفهمیدم مرگ یعنی چه. یک نفر که یادم نیست که بود، دستم را گرفت و مرا کنار کشید که نبینم، که نترسم.
همیشه فکر میکنم او مرد عاقبت به خیری بود. آقاجون تصادف کرده بود و بیست روز بعد فوت کرد؛ هشتم عید 1362. زمینگیر نشد و کسی را آزار نداد. سکوت کرد و حرفهایش را با خودش برد. هنوز وقتی او را به یاد میآورم ساکت است. زیر کرسی نشسته یا توی حیاط نقلیشان زیر آفتاب ایستاده است. شاید آنجا هم زیر سایه درختی مسکن داشته باشد که از لابه لای شاخ و برگهایش نور میزند و این بار چشمهایش را نمیآزارد.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٠٩ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱/٤
صلاح کار ...
خدایا تقدیرم را دوباره بنویس:کمک کن آنچه تو زود میخواهی من دیر نخواهم و آنچه تو دیر میخواهی، من زود نخواهم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٦ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱/۳
تو خشنود و ما رستگار
حر بن یزید ریاحی اولین کسی بود که آب را به روی امام بست و اولین کسی شد که خونش را برای او داد.عمر سعد اولین کسی بود که به امام نامه نوشت و دعوتش کرد برای آنکه رهبرشان شود و اولین کسی شد که تیر را به سمت او پرتاب کرد.کی میداند آخر کارش به کجا میرسد؟دنیا دار ابتلاست. با هر امتحانی چهرهای از ما آشکار میشود، چهرهای که گاهی خودمان را شگفتزده میکند. چطور میشود در این دنیا بر کسی خرده گرفت و خود را ندید؟میگویند خداوند داستان ابلیس را تعریف کرد تا بدانی که نمیشود به عبادتت، به تقربت، به جایگاهت اطمینان کنی. خدا هیچ تعهدی برای آنکه تو همان که هستی بمانی، نداده است.
شاید به همین دلیل است که سفارش شده، وقتی حال خوبی داری و میخواهی دعا کنی، یادت نرود عافیت و عاقبت به خیریات را بطلبی.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٩ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٧/۱/٢
شیشه عطر خدا افتاد و شکست!
رنگ ها را دوست دارم.گاهی وقتی تند و زننده اند و خیره می کنند چشمها را، گاهی وقتی نرم و ملایم اند و آرام می کنند روح را، گاهی به خاطر هارمونی عجیبشان.همیشه رنگ ها را دوست داشته ام. بهار فصل رنگهاست. شاید به همین خاطر بهار را دوست دارم و هوای سکرآور عاشق کشش را.
بهار اما فصل کوتاهی است، مثل همه چیزهای خوب دیگر دنیا که کوتاه اند و اگر نجنبی از کف داده ای.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٤٧ ب.ظ توسط مریم برادران
