نبا عظيم
و قربانی بزرگ در راه است...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤۳ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٩/٢٥
قصه هزار و چند شب
زنگ زده که حالی بپرسد و به قول خودش بعد از مدتها بدون واسطه سفارش مطلبی برای مجله بدهد. صدایش اما غمی عجیب دارد. البته این روزها این چیزها عجیب نیستند. از کارهای جدیدم سراغ میگیرد و بعد بدون مقدمه میگوید: داشتم فکر میکردم وصیت کنم بعد از مرگم زندگینامهام را شما بنویسید یا ....
آنقدر شوکه شدم که حرفش را خورد. انگار از پشت تلفن دید که نفسم بند آمد. خودش خندید. گفتم: لطفا شما دیگر از این حرفها نزنید. این روزها آنقدر مرگ و میر دیدهایم که سیر شدهایم. کمی زندگی میخواهیم. نمیشود به این چیزها فکر کرد و دربارهاش حرف زد؟
حرف را کشید به قیصر امینپور و اینکه اینها عوارض جانبی آمدن زود هنگام چهلم اوست. بعد هم آرزوهای خوب کرد و با غمی که دیگر بدجوری نمایان شده بود گفت که اگر میشود گاهی سری به نشریه بزنم....
امروز داشتم فکر میکردم واقعا سختترین کار دنیا، زندگی کردن است. و ما آدمهای آسوده خواه - هرچند خبری از آسودگی نیست! سیری چند و از این حرفها - دیگر به نبودنش و باور نداشتنش تن دادهایم. تا جایی که میدانم همیشه قصه همین بوده. یعنی اگر غیر از این باشد آنوقت فلسفه دنیا زیر سئوال میرود. اما آیا قبلترها آدمها اینقدر خسته بودهاند؟ من که در بزرگترهایمان این را کمتر دیدهام و میبینم.
گاهی فکر میکنم آنها قویترند و شاید ما هوشمندتر. یعنی که آنها باورهایی داشتهاند و بخاطر همین راحتتر گذراندهاند و ما کمی اهل قیاسیم و دیر باورتر و عجولتر. نمیدانم. قصه دنیا از هزار و یک شب هم گذشته اما کسی هنوز پایانش را نمیداند. بخصوص نسل ما که دوست نداریم پایانش را بدانیم. هرچند حرفش را زیاد میزنیم.
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٢٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٩/٢٢
«هـرکـه او ارزان خرد ارزان دهد گوهری طفلی به قرصی نان دهد»
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤٦ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٩/٢۱
همه روزها روز خداست، درست. اما بعضی روزها یک جور خاصی است. مثل امروز. بعضی روزها فقط خاطره میشوند. به درد یاد کردن میخورند تا خندهای به لب بیاورند یا نفسی از دل برآورند. یا روزهایی هستند که میشوند عبرتی در گوشه تاریخ. اما روزهایی هست که فراتر از خاطره و تاریخ اند. یک مبدا زندگیاند، شروع یک اتفاق. مثل امروز که یک جور حس حسرت، غرور و زندگی به همراه دارند، راه را برای حرکت روشن میکند و روح را به جنب و جوش برای شدن وادار میکنند. بعضی روزها اعتبارشان به آدمهایی است که آن روزها را خاص کردهاند، بعضی روزها اصلا به اعتبار بعضی آدمها روز شدهاند.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢٩ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٩/۱۸
روزيها بزرگ و روزي خوران کوچک
علامه كرباسچيان را خيلي كم ميشناسيم. اما اثر كارها و افكارش را هركس به طريقي ميشناسد. او موسس مدرسه علوي است و بالطبع پدر مدارس مذهبي به حساب ميآيد. آراء و افكار تربيتي دقيق و جالبي دارد. مدتي است مشغول كار كردن روي آراء تربيتي اين مرد عجيب هستم. هرچه بيشتر جلو ميروم، از خودم نااميدتر ميشوم. از اينكه اينقدر با جسارت وارد كار تدريس شده بودم يا به راحتي داعيه كار فرهنگي را دارم و اشتياق اينجور چيزها، درحاليكه پيش نيازهاي اساسي از نظرم به دور بوده، كلي حالم را گرفته. اما خدا را شكر كه آشنايي با چنين كسي نصيبم شد.
البته روزيها هميشه مسئوليت آور و پر از تعهدات پيچيدهاند كه خدا عاقبت روزي خور را به خير كند.
گاهي از زندگي كردن واهمه دارم. اين روزها اين حس بر من بدجوري غالب شده. نميدانم بخاطر اينطور اتفاقها بايد شاد باشم يا غمگين. به هرحال ليلي با من است!
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۱٩ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٩/۱٦
افشا يا اغماض
وقتی سردرگمی میآید، هیچ راهی جز خلوت کردن با خودت نداری. اینکه بتوانی درست و منطقی فکر کنی و راه و بیراههها را بشناسی، برای هرکسی یک جور حاصل میشود. یکی باید بنویسد، یکی باید عمیقا در خودش فرو برود یا قدم بزند.
خلاص شدن از بعضی فکرها که گاهی به جان آدم میافتد هم راههایی دارد. اینکه ما آدم هستیم و به همین دلیل دوست داریم فضای اطرافمان پر از اعتماد و روشنی باشد و گاهی نیست، طبیعی است که ناراحتمان کند. اما یک راه هست که باعث میشود این آدم راحتتر با اینطور اتفاقها کنار بیاید و با آرامش بیشتری زندگی کند، آن هم نفس زدن و کار کردن برای امری والاتر از این حساب و کتابهای سرانگشتی است.
تجربه عجیبی است اما وقتی اینطور فکر کنی و زندگی کنی، خیلی راحتتر میشود از کنار تنگ چشمیها گذشت یا سوء تعبیرها را هضم کرد. چون چشم دیگری هست که برایت عزیزتر است و بیناتر است و همیشه حاضر است.
پ.ن. یادمان باشد، حضرت یوسف (ع) وقتی خواست خزانهدار شود، سعی کرد اول خودش را کاملا تبرئه کند و چشم عزیز مصر را بر اشتباهش باز کند و توان و درستی خودش را ثابت کند. اینکه کجا باید از خودت دفاع کنی و کجا میشود اغماض کرد، تشخیص بزرگی است که نمیشود از کنارش راحت گذشت.
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۱۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٩/٢
برای سالگرد باران چشمانت که دیگر خشک نشد.
بانو؛
دستانم چترت
برای بارانی که میباری
شاید بروید لالههای داغ سربستهام
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۱٦ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٩/۱
معرفت
کبوترهای با معرفتی هستند. کبوترهای گنبد نشین امام رضا (ع) را میگویم. شما هیچ وقت فضلهای روی گنبد طلا دیدهاید؟
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٥۸ ب.ظ توسط مریم برادران
