وقتی نیست ...


 

گاهی گیر می افتیم بین عقل و دل. کدام پبروز می شود؟

اگر به وظیفه فکر کنیم شاید راهگشا باشد. به شرط اینکه در تشخیص وظیفه اشتباه نکنیم!

 


مریم برادران

هوس شيرينی

یه وقتایی داشتن یه چیزایی صبر می خواد.

می گن میوه اش شیرینه، مثل خرمالو. چون اگه به موقعش چیده نشه، کمی گسه. باید خوب برسه. اونقدری که مزه اش زیر دندونت برای همیشه بمونه.

حضرت یوسف که خواب دید، نوجوان بود. تعبیرش چندین سال طول کشید.

حضرت یعقوب صبر کرد، صبر جمیل. می دانست آن خواب باید تعبیر شود. پس می دانست یوسفش زنده است. پیش چشمش روشن بود که می‌بیندش آن هم بر مسند عزت.

بعضی چیزها صبر می‌خواهد، صبر جمیل.

دلم خرمالو می‌خواهد، شیرین باشد لطفا.

 


مریم برادران



قتل آن لاین!

 

چرا بعضی آدمها وقتی می‌میرند، تازه عزیز می‌شوند؟

چرا کسی آدم صریح دوست ندارد؟

چرا به همه برمی‌خورد اگر آدم نظرش را رک و راست، جلوی رویش بگوید و نه پشت سرش؟

چرا آدمها طاقت انتقاد ندارند؟

چرا آنقدر برای آدمهای رک و صادق صفحه می‌‌گذاریم که خفه خون بگیرند و بعد کم‌کم آنقدر سر به زیر بشوند و دوست داشتنی بشوند؟!

چرا دوست داریم همه مثل ما ببینند، مثل ما چاپلوسی کنند و مثل ما از آدمیت سقط شوند؟

چرا حرف آدمها را باور نمی‌کنیم؟ اگر کسی راست بگوید "نه"، چرا انگ کلاس و غرور و هزار و یک برچسب دیگر بارش می‌کنیم؟

چرا همدیگر را دوست نداریم؟

چرا دوست داشتنهامان اینقدر دلیل می‌خواهد؟

 


مریم برادران

مگر آنکه در غار باشی

چند وقت است که بخاطر شرایط پیش آمده، دو روز سر کار نمی روم، دو روز هم که تعطیل است یعنی فقط سه روز می روم. حجم کاریم هم تغییری نکرده. تازه نیمه دوم سال معمولا کارها برکت هم می‌کند. اصلا دوست ندارم کارم را به خانه بیاورم و تا حالا این کار را نکرده ام. هفته پیش هم که کلا یک روز و نیم رفتم سر کار!

خلاصه که کمی کارها تلنبار شده اند. می خواستم خودم را بی خیال نشان دهم و انگار که اتفاقی نیفتاده. اما امروز دو نفر با شوخی و خنده گفتند که ای بابا... شما چرا؟

این "شما چرا" به اندازه صدتا نصیحت گاهی کار می کند. نه اینکه آدم فکر کند کسی است و حالا از کس بودن ساقط شده، بلکه انگار از هستی ساقط شده!

راستش تمام تلاشم را کردم و خیلی از کارهای عقب افتاده ام را انجام دادم و بقیه را هم لیست کردم و شرط کردم با خودم که بچه خوبی باشم و تا آخر این هفته همه را به سرانجام برسانم.

حالا دارم فکر می کنم چقدر مهم است که چه حرفی را به کی چطوری بگویی. اینکه بدانی کی باید لبخند بزنی، کی توبیخ کنی، کی گلایه کنی و کی داد بزنی یا چشم ببندی خیلی مهم است. شاید حتا اساس زندگی آدمها را با همین حرکات ساده بشود آشفت یا موتور محرک شد.

به هرحال زندگی اتفاق پیچیده ای است؛ بخصوص که تو تنها نیستی.  

 


مریم برادران

ارزشهای مدرن

چه شد که تصوراتمان این همه تغییر کرد؟

همیشه این سئوال را پرسیده ام و هنوز جوابی برایش پیدا نکرده ام. از مسائل کوچک تا بزرگ، از مفاهیم ذهنی تا بیرونی و مواجهه مان با عالم خارج.

چند روز پیش داشتم کار یکی از بچه ها را می خواندم که زندگینامه یکی از بزرگان بود و قرار است چاپ شود. از آن روز باز این فکر مثل خوره افتاده به جانم. فکر کن که حتا تصورمان از زندگی مشترک، توقعمان از همسر و نگاهمان به عشق نسبت به قبلترها خیلی فرق کرده است. ارزشها و عشقهامان مدرن شده و تعریفمان از آدمها و زندگی هم.

این روزها عاشقی کردن یعنی هر روز قربان صدقه هم رفتن و کنار هم بودن (فیزیکی)، تظاهر کردن به فهمیدن و درک یکدیگر، احساس فعالیت کردن برای زندگی، دیدن زحمات خود، زیر ذره‌بین بردن رفتارها، خرده گیری، حذف اطرافیان و معطوف شدن همه حواس و احساسات به فقط من!

تا جایی که می فهمم اینطور بودن آرامشی به همراه نخواهد آورد، همینطور که با همه ارتباطهای عاشقانه امروزی، ناآرامی زندگیها کم نیست.

روزگاری آدمها نگاه هم را می خواندند، حتا اگر دور بودند، از دل هم خبر داشتند، نمی توانستند ببینند به پای دیگری، حتا وابستگان او خاری برود، راه دلها به هم باز بود، بخاطر ارزشها، بخاطر چیزی دیگر نه بخاطر "خودم و خودت" زندگیها شکل می گرفت. بخاطر همین، چون خط کشی وجود داشت کم کم تعادل ایجاد می شد و هر دو در یک راه، به هم نزدیک می شدند.

این روزها این حرفها کلیشه اند! دیگران مخل آسایش اند. برای آنکه به آرامش برسی باید تدابیر عجیب و پیچیده داشته باشی والا محکومی به بی سیاستی. گاهی باید قیافه بگیری یا سعی کنی حرفت را به کرسی بنشانی یا اقتدارت را به اثبات برسانی. و هزار و یک راه غیر انسانی دیگر که لازمه یک زندگی آرمانی است!

هنوز خوب نمی دانم. اما می دانم این روش زندگی همه مان را تلف خواهد کرد. ما یک خانواده ایم که از هم الگو می گیریم، می آموزیم و رشد می کنیم. آرامش من و تو به هم وابسته است.

شاید باید تعریفمان را از خود تغییر دهیم، کمی خدا را در تعریفهامان وارد کنیم و چیزهایی بیرون از "من و تو" را خط مشی زندگیمان قرار دهیم. هنوز خوب نمی دانم.

 

 


مریم برادران

قهرمان آزادی

اسماعیل از دو برادرش غفار و ستار، در اسب سواری و تیراندازی پیشی گرفته بود، با بزرگان نشست و برخاست داشت و به چشم ستار بزرگ بود. اما اعتراضش به حاکم وقت، به مذاق شاه خوش نیامد و حکم اعدامش را داد. ستار بعد از مرگ برادر، از شاه قاجار کینه به دل گرفت و شد لوطی.

لوطیان جمعی بودند که همیشه ساز مخالف با دولت می‌زدند. کار به جایی رسید که با مامورها درگیر شدند و آنها چند نفر، از جمله ستار را گرفتند و به زندان انداختند. اما او بعد از دو سال فرار کرد و مدتی به راهزنی مشغول شد. در این کارش هم مرام خودش را داشت؛ از ثروتمندان می‌گرفت و به فقرا می‌داد.

بزرگان شهر که خبردار شدند، آشفتند. به وساطت آنها برگشت و شد مباشر املاک و دلال اسب‌ها. تا اینکه جنبش مشروطه بالا گرفت و او مشروطه خواه شد.

شاه ایران از این جماعت هم خوشش نمی‌آمد. عین‌الدوله را فرستاد تبریز که کارشان را یکسره کند؛ تسلیم بی‌چون و چرا. اما مشروطه خواهان شرط داشتند: اعاده حکومت مشروطه، اجرای کامل قانون اساسی و افتتاح مجلس به توپ بسته شده. مذاکره بی‌نتیجه ماند. محله‌های مشروطه خواهان را محاصره کردند اما زیاد طول نکشید که دولتی‌ها، عقب نشستند. بعد به دستور عین‌الدوله، شهر تبریز را محاصره کردند تا آذوقه به مبارزان نرسد و تسلیم شوند.

مقاومت ادامه داشت و نقش ستارخان در این مقاومت آنقدر بود که نامش شد تیتر جراید اجنبی‌ها. تا اینکه روس‌ با موافقت انگلیس، راه جلفا را باز کرد و قوای دولتی مجبور عقب بکشد. خوش خدمتی روس‌ها ستارخان را مطیع نکرد و حتا به کنسول روس که می‌خواست پرچم روس را بر سر در خانه ستارخان بزند و او را امان دهد، گفت :«ژنرال کنسول، من می‌خواهم که هفت دولت به زیر بیرق دولت ایران بیایند. من زیر بیرق بیگانه نمی‌روم.»

روس‌ها هم مات شدند. حالا نوبت حاکم مستبد تبریز بود. مردم او را به رهبری ستارخان از شهر راندند.

شاه تصمیم گرفت سردار را تشویق کند! او و باقرخان را دعوت کرد به تهران بروند. آنها یک ماه در باغ اتابک،  مهمان دولت بودند. در این مدت مجلس طرح تسلیم سلاح مشروطه خواهان را تصویب کرد. اما قبول نکردند. شاه عصبانی شد.

بالاخره سه هزار نفر به فرماندهی یپرم خان-که روزی دوست ستارخان بود- باغ اتابک را محاصره کردند و همه را کشتند. ستارخان مجروح شد و معالجه اش نتیجه نداد. او را در باغ طوطی، کنار حضرت عبدالعظیم دفن کردند.


مریم برادران

هل یستوی العمی و البصیر؟

دو تا تیله آبی توی صورت گرد سفید تپلی زل می زد به آدمها. انگشت نشانه اش توی دهانش بود و آب از لب و لوچه اش راه افتاده بود. توی لپهای گلی آویزانش انگار دوتا آلوچه قایم کرده بود.

چطور می شود از کنار این تصویر زنده گرم گذشت؟ هیچ کس بدون عکس العمل رد نمی شد. پدربزرگ می خندید و از اینکه نوه اش همه را به وجد آورده قند توی دلش آب می شد.

هر کسی را هدیه ای داده، اگر چشم بینا داشته باشیم همه اش قند است و شیرینی. کو چشمهای بینایمان؟


مریم برادران

قصه پدر

روزگاری برای پدر پوشاندن عیب مهم بود، حیا داشت، پنهان می‌کرد.

روزگاری پدر عاشق شد و پای عشقش ماند حتا به ازای رانده شدنش از بهشت. اما هیچ وقت نگفت تو نگذاشتی بمانم.

روزگاری پدر وقتی اشتباه کرد، توبه کرد، از او خواست ببخشدش، زاری کرد و از اینکه خواری گریبانش را بگیرد، گریخت. تنها نگریخت، گفت ربنا ظلمنا. همراهش را هم برد به جای امن، به ایمان.

روزگاری پدر آنقدر بر عشق پسر گریست که نابینا شد. روزگاری پدر می‌دانست باید بر کدام پسر بگرید و دست کدام را رها کند که برود زیر آب.

 

روزگاری پدر ....

انگار پدر، مقطوع النسل شده. 

 


مریم برادران

 

یک کلاس درس بود و یک استاد و هزارها شاگرد.
از بین آنها حنفی درآمد و مالکی و شافعی و حنبلی.
هیچوقت استاد جلوی آنها نایستاد و نگفت : های گمراهان....
احتمالا بعضی جاها داریم بدجوری اشتباه می کنیم. شاید به جای بندگی اگر فکر نقاد و روحیه آزادی را بگذاریم بیشتر به اسلامی و شیعه جعفری بودن نزدیک شویم.


مریم برادران



سند بردگی

 

امام از تصمیمش برنمی‌گشت. هرچه خواستند منصرفش کنند فایده نداشت. حتا به آقا مصطفی پیغام دادند که به امام بگوید حمله به آمریکا از حمله به شخص اول مملکت ایران خطرناکتر است. اما امام اعتنایی نداشت. آنقدر تصویب قانون کاپیتولاسیون برایش گران آمده بود که روز ولادت حضرت زهرا را روز عزا اعلام کرد و همان روز با سخنرانی افشاگرش که از قبل خبرش را داده بود  چشم مردم را باز کرد.

آن روز امام با آیه استرجاع (انالله و انا الیه راجعون) شروع کرد و گفت  استقلال ما را فروختند. باز هم چراغانی کردند پایکوبی کردند. اگر من جای اینها بودم این چراغانی را منع می‌کردم می‌گفتم بیرق شیاه بالای سر بازارها و خانه ها بزنند چادر سیاه بالا ببرند.

امام می‌گفت و مردم شیون و زاری می‌کردند انگار تازه فهمیده بودند به چشم دولتشان از سگ های آمریکایی ارزششان کمتر است. فهمیده بودند دولتشان سند بردگی به نام ایران زده و با افتخار مستعمره بودن ایران را پذیرفته است.

امام به سخنرانی اکتفا نکرد. اعلامیه هم داد و بیشتر این لایحه را زیر سئوال برد. آمریکا هم ساکت نماند. دستور مستقیم آمده بود که امام از ایران تبعید شود.

نیمه شب سیزدهم آبان کماندوها خانه امام را قم محاصره کردند. امام که آنها را بالای دیوار دید برای اینکه کسی نترسد آرام بیرون رفت و بی سروصدا همراهشان شد.

او را با هواپیمای باری که در فرودگاه مهرآباد منتظر بود به همراه دو مامور امنیتی به ترکیه فرستادند. فردای آن روز رسانه ها اعلام کردند: «طبق اطلاع موثق و شواهد و دلایل کافی چون رویه آقای خمینی و تحریکات مشارالیه علیه منافع ملت و امنیت و استقلال و تمامیت ارضی کشور تشخیص داده شد از تاریخ 13 آبان ماه از ایران تبعید گردید.»

 


مریم برادران

و مرگ در يک قدمی است ...

«و قاف حرف آخر عشق است،

آنجا که نام کوچک من

آغاز می‌شود.»

قیصر امین پور- روحش شاد


مریم برادران



انگار از کوه بالا برود

 

می گفتند «سید محمود، پدرت جز کرباس یا پشم به تن نکرد. گالش نمی پوشید، می گفت اینها مال اجنبی است، حرام است. تو مگر پسر بزرگ سید ابوالحسن نیستی؟» سید محمود مثل همیشه تبسم می کرد و می گفت «هرکس باید فرزند زمان خودش باشد.» می گفتند آخوند روشنفکر است. با اینکه مکتب ندیده، یکراست رفت قم تا دنباله رو پدر بشود، اما با همزمانهای خودش فرق داشت. طنین صدایش که می پیچید توی کوه، هنوز توی گوش مردم گلگرد طالقان هست، وقتی با سید تقی دشتی می خواند.

رفت قم و شب و روزش درس شد. تعطیلات هم که می آمد درس می گفت و مباحثه راه می انداخت. شب عروسیش به زور از کلاس بیرون کشیدندش. او هم با همان لباده فاستونی آبی و عبای مشکی اش آمد و کنار عروس نشست.

پدر که فوت کرد، دیگر تهران ماند. یعنی تصمیم گرفته بود نرود. احساس می کرد قرآن مهجور مانده. فکر می کرد «این بحثهای دقیق در فروع و احکام مگر برای عمل و سعادت فرد و اجتماع نیست؟» پس چرا این همه خفقان، هراس و فشار؟ دلش می خواست قران بیاید توی زندگی مردم. آن زمان تفسیر قرآن گفتن توی حوزه کراهت داشت. سید محمود از اجتهاد چشم پوشید، ماند تا مردم را با دین و روش زندگی آشنا کند.

تفسیر قرآن را در مسجد هدایت شروع کرد. پامنبریهایش بیشتر دانشجو، معلم، استاد و روشنفکران مذهبی بودند. اصلا هسته حرکت خیلی از تشکلهای دانشجویی و مذهبی و ملی از همانجا شکل گرفت. خیلیها همدیگر را همانجا پیدا کردند، کنار پدر. تفسیر گفتنش فرق داشت. احساس می کردی چقدر به کار می آید. پنج شنبه ها ساعتی که تفسیر روی آنتن می رفت، کوچه و خیابان خلوت می شد.

و بعد زندان رفتنها شروع شد. هر روز به بهانه ای؛ قزل قلعه، زندان قصر، تبعید به برازجان. بیرون نیامده باز به بهانه دیگر راهیش می کردند به حبس. زندان هم جای خوبی بود برای او که تفسیر بگوید و درباره ریشه ادیان بحث راه بیندازد، آن هم جاییکه هم سفره شان مارکسیستها و توده ایها بودند.

 


طعم آزادی و میوه انقلاب را که فرزندش بود زیاد نچشید، کمتر از هفت ماه. کار زیاد و خون دل خوردنها ضعیف و بیمارش کرده بود. سکته کرد. مسئول غسالخانه می گریست. سه روز پیش که آقا آمده بود و نماز جمعه را در بهشت زهرا خوانده بود و برای افتتاح غسالخانه رفته‌بود پیششان، به خنده به او گفته بود «مرا آوردند پیشت، مراعاتم را بکن.»

 

{مدتی به تحقیق و گرفتن مصاحبه درباره آیت‌الله طالقانی مشغول بودم. فکر نمی‌کنم خودم بنویسمش. به هرحال این متن کوتاهی است برای تشکر.}


مریم برادران

بصيرت

خیاط قیچی را که می‌گذارد به پارچه و می‌بردش، چرا شادی می‌کنی؟ چون لباسی را که دوست داری و گفته بودی برایت بدوزد را از حالا می‌بینی. می‌دانی خیاط خوبی است و حتا گاهی بهتر از چیزی که توقعش را داری تحویلت می‌دهد. می‌برد برای دوختن، برای وصل کردن. قصه خدا هم با بنده‌هایش اینطوری است. اگر بصیرت داشته باشی، اعتماد کنی و کمی صبر داشته باشی، می‌بینی که همه برش زدنهایش برای آن چیزی است که برازنده‌ات است. مومن همیشه شادمانی می‌کند، حتا اگر او پارچه دوست داشتنیش را ببرد.

 


مریم برادران

 


مریم برادران

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مریم برادران


نویسندگان
مریم برادران


آرشیو من
آذر ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢


لینک دوستان
GOODREADERS
تجربه های مدیریتی من
دیکشنری
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0