«جویند همه هلال و من ابرویت گیرند همه روزه و من گیسویت
از جمله این دوازده ماه تمام یک ماه مبارک است آن هم رویت»
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٠۳ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٦/٢٤
نوازش
پاورچين نميآيي. بهخاطر همين عاشقت شدهام. كمكم در دل مينشيني اما ته نشين نميشوي، هر روزت روزي است متفاوت.
از شصت روز قبل، آمدنت را در گوش زمزمه ميكني، آمادهام ميكني (آمادهام؟!). هي ميگويي رحمت، مغفرت، بركت و انگار نفس تنبلم را ميشناسي كه هميشه نيازمند تهييج است تا از خوابي ناز بيدار شود؛ مثل پدري كه با نوازش دخترش را بيدار مي كند نه با هوار و غافلگيري.
لقمه ميگذاري در دهانم. باز هم گاهي ناز ميكنم و نادانسته لب باز نميكنم براي بلعيدن! اما روي نميگرداني. خوبيات مرا بد كردهاست. اين هم تقصير تست. بد عادت شدهام.
ميگويي شهر رمضان و دلم شور ميافتد كه اين سفر را چطور تمام مي كنم، چطور تمام ميكني. آدميزاده هميشه در رنج است چون حتا وقتي لذتي را دارد، به فكر پايان، دلش ناآرام است.
عاشقت شدهام و دست زده ام به «دستان ترد ثانيهها». اين مسافر را بپذير.
آمين
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٠٩ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٦/٢٤
كالبد شكافي
چهارشنبه بعدازظهر، سراي اهل قلم نمايش فيلم مستند-داستاني گفتگو با سايه بود؛ فيلمي از خسرو سينايي با تحقيق حبيب احمدزاده درباره زندگي صادق هدايت (البته برشهايي از زندگي صادق هدايت).
اگر فيلم را به ديد فيلم عام نگاه ميكردي- كاري كه من كردم- كسل كننده بود. بعد از فيلم سينايي گفت كه اين فيلم براي چنين محافلي ساخته شده. آنوقت كمي فرق كرد!
جداي از ساختار فيلم كه عيوبش كم نبود، اطلاعاتي كه ميداد خوب بود، تحقيقي بيطرف و كاملا روايتي، با برشهايي حول محور بوف كور. به نظرم اين كار يك جور كالبد شكافي بوف كور بود. اينطور بگوييم فيلم خيلي خوبي از آب درآمده بود. فقط دليل وجود سايه صادق هدايت با آن حركات تصنعي را نفهميدم اما اگر با انصاف باشم بايد بگويم ردپاي آنچه بر صادق هدايت اثر داشته را خوب ميشد لمس كرد. از نظر روانشناسي يك اثر مطرح، كار بزرگي بود.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٠٩ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٦/٢٤
مهرباني، ناداني و دلخوشي
دخترك خودش را به خواب زده! شايد براي اينكه راه نرود و در آغوش مادر جا خوش كند. چشمهايش را به هم فشار ميدهد و گاهي كه مي شنود درباره اش حرف ميزنند، خنده اش را پشت لبش پنهان ميكند. نميداند كه مادر فهميدهاست. چشم بسته و در خيال خودش كلك باز بزرگي است.
شهر ساكني است، شهر نادانها! همان شهري كه مردمش به غايت دانا بودند اما چون همه از آنها بهره ميبردند و آنها احساس زيان ميكردند كه: چرا ديگران از ما سود ببرند؟ تمام ميشويم! خودشان را به جهالت زدند. كمكم ندانسته نادان شدند. حتا يادشان رفت كه دانايي يعني چه. حالا ناداني شده نصب العينشان و به جاي دانايي ستايشش ميكنند.
دل خوش نكن به سبيل چربت. اگر همينطور از سبيلت بچكد كه به روغن چرب كردهاي براي بينياز نشان دادن خودت، آنوقت سر سفره جايت نيست. گاهي بايد فقرت را بيرون بريزي. بايد ياد گرفت كجا لباس نو به كار ميآيد و كجا پلاس و پشمينه، كجا خوابزدگي و كجا ابراز ناداني. عقل شايد همينجاها به كار آيد.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٠۸ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٦/٢٤
هوس
هوس انار كردهام. هميشه هوس انار دارم، بيشتر وقتي هوا خنك ميشود. دوست دارم ميوهاش را بين انگشتانم بگيرم و كمكم فشار دهم، آبلمبو شود و بعد وقتي سوراخش ميكنم، آب سرخش بيرون بپرد. دراز بكشم و آهسته بمكمش.
گاهي هم دانه كردنش را دوست دارم، توي يك ظرف بلور يا كاسه آبي. بعد اگر ترش باشد نمك بزنم و قاشق قاشق بخورم.
چهآبي از دهانم راه مي اندازد فكر انار. خودش چه ميكند با دلم! اين درخت اناري كه هر روز سر راهم سبز ميشود، قصد قتلم را دارد.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٠۸ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٦/٢۱
زنده باش
در روایت هست که ابلیس در دهان ماری وارد بهشت شد و انسان را فریب داد.
در روایت آمده آن مار چهار پا داشت و وقتی چنین کرد و چنان شد، مجازات این بود که چهار پایش را از دست داد و محکوم شد به اینکه بر شکم خود بخزد.
استاد می گوید تعبیرش این است: مار (حیه) یعنی حیات، یعنی زندگی. و اینکه چهار پا داشت یعنی که قوام داشت، برپا بود و قائم. و حیات وقتی آن بالاست قوام دارد، هرچه پایین تر می آید، نزول میکند، از هستی ساقط میشود، پاهایش را از دست میدهد.
به خاطر همین است که خدا در قرآن میگوید که جهنمیان دور دوزخ به زانو میافتند. «و آیا کسی که بر وجه خود میخزد-مکباً علی وجهه- با کسی که بر دوپا راه میرود یکسان است؟» پس قد قامت الصلوه، تا حیاتت همیشه برپا باشد.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۳٢ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٦/۱٩
ديدن
«هیچ کس گل را نمیبیند، چون کوچک است! دیدن مانند داشتن یک دوست مستلزم زمان است.»
جرجیا اوکف
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٠ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٦/۱٩
مهربان باش...
پیرمرد روی چهارپایه روبروی خانه اش می نشست. هر روز غروب که به خانه برمی گشتم به بودنش عادت کرده بودم. آن روز نبود.
*
صبح زود در خانه اش باز بود. چند نفر در رفت و آمد بودند، غمگین. حدس زدم باید اتفاقی افتاده باشد.
*
صدای قران، پارچه مشکی، آدمهایی در رفت و آمد...
*
دم رفتن اشکهایش ریخته بود و به همسرش گفته بود «من نگران تو هستم. مواظب خودت باش.» زن میگریست و برای همه تعریف میکرد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤۳ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٦/۱۳
دنیا شاید بازار بزرگی باشد برای معاملههای زود بازده. باید بازرگانی را یاد گرفت.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٢٢ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٦/۱٠
برای تولدت
امسال سختتر از سالهاي قبل. گاهي حس ميكنم بوي نفاق ميدهد كوچههامان. همه جا چراغاني و ربان كشي و شيريني و شربت. اما حس خوبي ندارم.
ميگويند وقتي شاد ميشوم، تو هم شاد ميشوي و از غصهام غمگين. برايم دعا ميكني و از كنار خانهام ميگذري و حتما بارها تو را ديدهام و نشناختهام. ميگويند گرههاي دلم به دستان تو باز ميشود. نامه عملم را بارها ديدهاي و بيشتر از خودم بر من گريستهاي و كمتر شادي كردهاي.
ميداني، هروقت دعا ميكنم كه بيايي، دلم آشوب ميشود. گاهي دعايم را نيمه رها ميكنم، شك ميكنم. به خودم شك دارم. اگر بيايي و باز هم نشناسمت....
ميگويند وقتي بيايي خيلي از مسيحيان مي شوند حواري تو. آنوقت خيلي از مسلمانهاي سينه چاكت، شمشير ميكشند به رويت.
ميگويند يكي از تفسيرهاي سوره والعصر درك زمانه تست. اينكه كسي كه زمانه تو و تو را درك كند تازه ميفهمد همه زندگيش در خسران گذشته، تازه ميفهمد زندگي يعني چه و چه لذتي دارد. يعني دنيا با بودنت بهشت ميشود.
ميگويند.... خيلي چيزها شنيده ايم و حتا بارقههايي حس كردهايم اما چرا هنوز پاي در گليم؟ آيا ما از قوم بني اسرائيل ملعونتر نيستيم؟ نمي دانم.
«چه انتظار عجيبي!
تو بين منتظران هم
عزيز من چه غريبي
عجيبتر كه چه آسان
نبودنت شده عادت.
نه كوششي، نه وفايي
فقط نشسته و گفتيم: خدا كند كه بيايي...»
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۳٦ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٦/٥
تصميم کبری
من تصميم گرفتهام هرگز با كسي شوخي نكنم. راستش اصلا آدم شوخ طبعی نیستم و این را همه میدانند. گاهی اما وسوسه میشوم که این کار را انجام دهم و ناموفق بودهام! راستش در دو تجربه بدجوری توی حالم خورد که دور و بر اینکه شوخی کنم را خط بکشم. یکبار دو سال پیش بود و یکبار هم امروز!
امروز واقعا قسم خوردم که هرگز سعی نکنم شوخ باشم. انگار که بعضی تغییرها سوء تفاهمهای وحشتناکی باخودش میآورد. امروز با یک شوخی، یکی از دوستان عزیزم را شوکه کردم. خدا مرا ببخشد. هرچند که برایش توضیح دادم و چون باهم مشکلی نداشتیم به راحتی حل شد اما خدشههای کوچک گاهی آنقدر بزرگ میشوند که جبران ناپذیر.
به امتحانش نمیارزد.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۳٦ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٦/۱
مزمن
دختر سه ساله، نشسته در تراس. صدا می زنه: مامان بیا اینو بگیر بنداز آشغال.
مادر از توی اتاق: چی؟
صدای جاروبرقی نمی ذاره خوب بشنوه.
دختر از توی تراس داد می زنه: اینو بیا بنداز آشغالی.
مادر با تعجب: خودت این کارو بکن.
دختر با خونسردی: دستم بنده. دارم می خورم.
صدای جاروبرقی قطع می شه.
دختر به آواز خوندنش ادامه می ده.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠٤ ب.ظ توسط مریم برادران
