گاهی فقط یک نفس عمیق کافی است.
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٢٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٥/۳٠
ساعت از نیمه شب گذشته بود که sms زهرا رسید «بیداری؟»
به یمن نوشتن مطلبی بیدار بودم. بهش زنگ زدم. تازه از قبرس رسیده بود و داشت وسایلش را برمی داشت که برود فرودگاه برای رفتن به ایالات متحده. می خواست خداحافظی اساسی کند.
و رفت.
هی می خواهم اینطور فکر نکنم، اما نمی توانم. انگار یک نسل نفرین شده ایم، بدتر از قوم بنیاسراییل؛ پراکنده، بیمامن، بدون آرام و قرار، بیوطن. برای همهمان اینطوری است انگار. حتا منی که مانده ام و دلایل بی اساسم پاگیرم کرده. دل من هزار تکه است، هزار جای دنیایی که دوستانم را به خودش خوانده و رفتهاند. من جزیی از این نسل نفرین شدهام که در کشوری پر نعمت زندگی میکنم و محروم از آنچه باید! این کار هرکسی نیست که بتواند نعمت را به این سهولت به نقمت بدل کند. استعداد عجیب میخواهد.
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٢۳ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٥/٢۸
میگویم: امروز روز خوبی بود. میخندد و نگاهش انگار میخواهد چیزی را گوشزد کند.
میگویم: چیه؟ چیزی میخواستی بگی؟
میگوید: یادته اون قصه دوتا دوست که ...
لازم نیست بقیهاش را بگوید. یادم هست. همان دوتا که یکی مرد و تقاص چند روز معطلیش این بود که یک روز گفته بود: چه باران به جایی! و شنیده بود: کدام کار ما نابجا بوده؟ ...
خوشی توی دلم میماسد. یادم رفته بود قرار است ما خوب باشیم نه روزها که همیشه خوبند و خدایی که خوبت آفرید.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٦ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٥/٢٦
«صحبت حور نخواهم که بود عین قصور
با خـــــیال تو اگر با دگـــــــــری پردازم»
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٥/٢٥
فرصت
گاهی نیاز داری به اینکه بنشینی گوش بدهی به هارمونی طبیعت، چشم بدوزی به رنگهای خیره کننده اش و به هیچ چیز فکر نکنی. آنوقت سبکی می آید و دیگر خسته نیستی. انگار باز سنگینی از روی دوشت برداشته باشند و روحت را وسعت داده باشند. بعد از آن فکرت هم بهتر کار می کند!
گاهی شکرگزاری در سکوت بهتر است از هزار رکوع و سجود پر تلاش. گاهی تفسیر سوره انشراح را باید در خود بیابی نه لابلای کتابهای تفسیر. گاهی باید از جایت بلند شوی و نگاه کنی و گوش بدهی تا بفهمی نعمت چه معنایی دارد و انسان یعنی چه. گاهی باید کشف کرد، یافت تا قدر دانست. زندگی فقط همین لحظه ای است که در آن نفس تازه می کنی، بازی نیست.
¤ نوشته شده در ساعت ٥:۳٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٥/٢٤
دنيا و قضاوت
خیلی از دوستانم معتقدند اگر قاضی میشدم، احتمالا از پس این کار بر میآمدم. نمیدانم این خصوصیت خوب هست یا نه - آن هم برای یک زن!- اما همیشه تا حد امکان از این کار فرار کردهام. شاید چون بدم نمیآید زیاد عمر کنم و بتوانم کارهایم را به انجام برسانم! آخر هروقت مجبور به این کار میشوم احساس میکنم کسری از عمرم را از کف میدهم. دامنه قضاوت حتا به نمره نهایی ترم بچهها هم مربوط میشود، بگیر تا مسائل خانوادگی! یعنی که هیچ جوره گریزی از این امر نیست. متاسفم.
اینکه میگویند قضاوت کار خداست و بس، شاید به نظر قطعی دادن درباره آدمها و نیتشان برمیگردد، نه نتیجه عملی که ما میبینیم. به هرحال اینها دوتاست. قضاوتهای ما نسبی است و به چشم سر و عقل ناقصمان ربط پیدا میکند؛ به آنچه دنیایی است. چاره ای نیست. اما دنیا بزرگتر از چیزی است که ما میبینیم و قضاوت سختتر از کاری که ما به راحتی انجامش میدهیم.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٥/٢٢
سوزن و جوالدوز
اتوبوس بد ترمز کرد. مسافرهایی که بیهواس ایستاده بودند، ریختند روی هم. حتا بعضی از نشسته ها هم از جایشان نیم خیز شدند. صداها به اعتراض بلند شد. اما راننده هیچ نگفت.
زنی که خودش را به زور روی صندلیهای ردیف آخر جا کرده بود و پا روی پا انداخته بود و سفت میله جلویش را چسبیده بود، نطقش باز شد: آدما انگار گوسفندن! اینجا اینطوریه. توی کشورای دیگه اصلا از این خبرا نیس. ما رفته بودیم آلمان. توی اتوبوس نشسته بودیم. یه دفعه یکی از صندلیها شکست. راننده پیاده شد و کلی از مسافر عذرخواهی کرد. آدما آدمن اونجا، بخدا...
فکش حسابی گرم شده بود. آدمهای دور و برش هم سر می جنباندند و تصدیق می کردند. هیچ کدامشان متوجه نبودند که کف کفش زن سخنران - که احتمالا از گرمای فکش بی حس شده بود- لباس خانمی که جلویش ایستاده بود و به ناچار به او نزدیک بود را چطور خاکمال می کرد!
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٥/٢٠
وسواس: صوت خفیف، آنچه از شرٌ که به قلب خطور کند، آنچه که خیری در آن نیست.
کار شیطان هم وسوسه کردن است، همهمه می کند، کنجکاوی شهوت و غضب و وهم را برمی انگیزد. فهمی در کار نیست.
و البته او بر کسانی که ایمان آورده اند و بر پروردگارشان توکل می کنند، سلطه ای ندارد (نحل/99). شاید چون ایمان سر و کارش با عقل است.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳٧ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٥/۱۸
ايمانم آرزوست
مامان می گوید «پدرم وقتی حاجتی داشت دو رکعت نمار موسی بن جعفر می خوند. رد خور نداشت.»
نمی دانم چه اتفاقی افتاده اما این حرفها حسرت و نگرانی و گنگی دارد. حسرت ایمان قدیمی ها، نگرانی از اینکه وقتی چیزهایی از این دست می شنویم، تعجب می کنیم و اصلا نمی توانیم بفهمیم یعنی چه و گنگی رابطه هایی که وجود دارد، چه درک کنی و چه نکنی.
تکوین راه خودش را می رود، نیروهای ماورایی خیر و شر کار خودشان را می کنند و ما فارغ از همه چیزهایی که به ما و زندگیمان، به حقیقتمان مربوط است، بی توجه زندگی می کنیم!
ایمان چیز عجیبی است، انسان باایمان عجیب تر.
¤ نوشته شده در ساعت ٥:۱٦ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٥/۱۳
عليل
کور شده ام،
از وقتی نقش برجسته شدی روی شبکیه دلم.
منا راست میگفت
دلم را فروختهام.
ديگر با دعای فرج سیر میشوم
با بوی تسبیح تربت مادر سیراب.
کر شده ام،
از وقتی صدایم زدی.
مادر میگوید: میدانی مجنون چطور مجنون شد؟
و قصه اش را تعريف میکند.
بوی نصیحت میدهد، نمیشنوم.
خودم باید بخوانم
با همین چشمهای کورم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥۳ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٥/۱٢
مصاحبه کردن کار جالب، جذاب، انرژی بر و البته پر دردسری است. اغلب نمیدانی با چه آدمی روبرو خواهی شد. آیا با تو راه میآید؟ اعتماد میکند؟ چقدر باید با او کلنجار بروی تا چیزهایی که میخواهی از زیر زبانش بکشی؟ اصلا از چه راهی وارد شوی، نتیجه میدهد؟
درست است. مصاحبه کردن شبیه بازجویی است و مصاحبهگر باید یه جورایی بیرحم باشد، در حین اینکه با احساسات طرف همراه میشوی، به اشک و آه جاخالی نکنی، به موضع گرفتن کله شقی کنی و حصارها را بشکنی، شرایطی ایجاد کنی که مجبور شود بعضی چیزها را که کمتر مطرح میکند، برایت بگوید!
بعضیها میپرسند چه کار کنیم که بتوانیم مصاحبه خوبی انجام دهیم؟ میشود گفت: باید مطالعه کنی، تا حدودی روانشناسیت را تقويت کنی، جسارت و کنجکاوی داشته باشی و پوست کلفتی را به همه اینها ضمیمه کنی. البته علاقه قدم اول است که اگر نباشد هیچکدام اینها کارساز نیست.
مصاحبهگر بازجویی است که با نهایت صداقت و بیطرفی باید با طرف مقابلش از در اعتماد و دوستی درآید و فیلم بازی نکند. دغلکاری در هیچ شرایطی پسندیده نیست. آدمها در هر حال حقهایی دارند که نباید هیچ وقت تضییع شود. والا همین میشود که بعضیها بعد از چندبار که در را باز کردند و حرف زدند ولی انعکاس حرفهاشان را چیزی غیر از واقعیت دیدند، دیگر به قسم حضرت عباس کسی حاضر نیستند اعتماد کنند.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤۱ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٥/٩
چشم دل باز کن
آدم و ابلیس باهم زیاد فرق دارند. یکیش اینکه آدم گفت: ربنا ظلمنا انفسنا، خدایا ما بر نفسمان ظلم کردیم. اما ابلیس گفت: اغویتنی، مرا اغوا کردی. به خدا گفت.
ما آدمها هم گاهی انگار که فرزند خلف آن پدر نباشیم، خرابکاری که می کنیم، اشتباهی که ازمان سر می زند به جای عذرخواهی یا اصلاح خودمان، دنبال کسی می گردیم که مقصرش کنیم و همه چیز را بیندازیم گردن او. بیچاره روزگار و تقدیر که البته همیشه مقصرند. باقی چیزها مقصران ثانویه اند.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٥/٧
زمان مهجوریت شاهکارها
وقتی میگویند یک کتاب شاهکار است یعنی باید آنرا خواند. این روزها دیگر کسی حوصله خواندن رمانهای بزرگ را ندارد. حیف! شاهکارها مهجور ماندهاند و آدمها از لذتی بزرگ محروم.
مثلا خواندن بینوایان شاید کار راحتی نباشد اما واقعا میارزد که این مشقت لذت بخش را به جان خرید. در کتابها چیزی عمیق هست که هرگز در تصویر نمیگنجد، حسی که نویسنده با تمام وجود در متن ریخته و خودش را در آن جا گذاشته است. بینوایان محشر است. با تکتک شخصیتهای داستان میشود زیست و به غمهایشان گریست و با شادیهاشان رقصید.
کاش روزگار اینقدر وقت برای زندگی آدمها میگذاشت که این شاهکارها مهجور نمانند.
از ما بیکارها که نمیتوانیم از این لذتها چشم بپوشیم به شما سرشلوغان نصیحت، اگر وقت برای این چیزها خالی نکنید لذتهای بزرگی را از دست دادهاید.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢٦ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٥/٧
امام انسان
«مرد را به جرمی آوردند. چشمش به او افتاد. از دوستانش بود، از آنها که دامن عبایش را میبوییدند. جرم جرم است. شمشیر را بالا برد. دست مرد بر زمین افتاد؛ خون چکان. مرد آن را با دست دیگرش برداشت.
ابن الکواء دشمنی است در انتظار فرصت. جلو میآید و با نگاهی پر از ترحم، پر از دلسوزی، میپرسد: «دستت را که برید، مرد؟»
مرد که دست خون چکانش را با خود به خانه میبرد، بریده بریده در میان گریه میگوید «دستم را شجاع مکی، باوفایی بزرگوار ...»
- دستت را بریده، تو باز با این نامها او را میخوانی؟
- چرا نخوانم؟ چرا نگویم شجاع مکی؟ چرا نگویم بزرگوار باوفا؟ ابن الکواء! عشق او با گوشت و خونم آمیخته است.»
فاطمه شهیدی، خدا خانه دارد، نشر معارف
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٥ ب.ظ توسط مریم برادران
