آرزوی آرزوها
دیشب خدا یک عالمه آرزو شنید؛ آرزوهای ریز و درشت که حتا صاحبای بعضیشون خیلی امیدی نداشتند اما گفتند، چیزهایی که توی دل نگه داشته بودن. نمیدونم خدا با این آرزوها چی کار میکنه. اما هرچی که هست انگار دل آدما با این کار سبک میشه، چیزایی که توی دلشون سنگین بود، سپردن به کسی که از خودشون امین تر و تواناتره.
راستی اگه تو بیای، خیلی از آرزوها برآورده میشه، یه تیر و چندین نشون! و او قول داده که میآی. آرزوها یه روزی برآورده میشه، همهشون، به بهترین شکل. به باورهامون بستگی داره.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٠٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٤/٢۸
سنگين است
یک هفته بود که می گفت: احساس می کنم عزراییل نشسته روی گرده ام!
آنروز از سر کار برگشت و برای رفع خستگی دوش گرفت و روی تخت دراز کشید و مرد.
نزدیکانش می گفتند پشت گردن و روی گرده اش کبود بود، انگار چیز سنگینی را حمل کرده باشد.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢٦ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٤/٢٧
تسلیت شهادت امام هادی (ع)
روزي يحيي بن اكثم در مجلس واثق خليفه عباسي كه جمعي از علماء و فقها حضور داشتند، سؤال كرد كه چه كسي سر حضرت آدم (ع) را هنگامي كه حج به جا آورد، تراشيد؟
تمام حضار در پاسخ آن عاجز ماندند، واثق گفت: هم اكنون من كسي كه جواب اين سؤال را بدهد حاضر مي كنم، سپس شخصي را بدنبال حضرت هادي (ع) فرستاد و وي را به دربار خليفه دعوت كرد. امام نيز دعوت را پذيرفت و براي اظهار و بيان حقيقت به دربار واثق رفت. خليفه پرسيد: اي ابوالحسن به ما بگو چه كسي سر حضرت آدم را هنگام حج تراشيد؟ امام فرمود: اي واثق ترا به خدا سوگند مي دهم كه ما را از بيان و جواب آن معاف كني، خليفه گفت: ترا سوگند مي دهم كه جواب را بفرمايي!
امام فرمود: اكنون كه قبول نمي كني، پس مي گويم. پدرم مرا از جدم خبر داد و جدم از جدش كه رسول خدا باشد، اطلاع داد كه فرمود: براي تراشيدن سر آدم جبرئيل مأمور شد ياقوتي از بهشت آورد و به سر آدم كشيد تا موهاي سرش بريزد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳٢ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٤/٢٤
واحه
آسمان بلند، زمين وسيع، موجودات مريد و اينها همه برای تو. تو برای...؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٩ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٤/٢٤
آمیزه اندوه و شادی
شصتمین سالگرد تولد ناظم بود و آنا، مجسمه ساز آذربایجانی، به دیدن او رفت. آنا که می دانست باقلوا شیرینی مورد علاقه اوست، دو چمدان پر از باقلوا برایش برد. اما ناظم تا شیرینی ها را دید گفت «باقلوای آذری دوست ندارم، شکرش روی دندان ها می ماسد. اصلا بلد نیستند خوب درستش کنند.» این حرف او به آنا برخورد و همان طور که گریه می کرد، گفت: «استاد، پدرناظم، چه هدیه ای می توانم تقدیمتان کنم تا دوستش داشته باشید؟» ناظم به همسرش ورا، با مهربانی نگاه کرد و گفت «موهای ورا را درست کن!»
وقتی مجسمه نیمتنه ورا تمام شد و به او نشانش دادند، خیلی خوشحال شد و به آنا گفت «بگو در ازای این کارت از من چه می خواهی؟» آنا چیزی خواست که فکرش را هم نمی کردند: یک خانه دو خوابه در آذربایجان! استاد با کسانی که در آنجا می شناخت و می توانستند این کار را برای او انجام بدهند حرف زد و بعد به آنا گفت «همه چیز رو به راهه.» چند وقت بعد آنا تلفن زد و گفت که آنها یک خانه سه خوابه به او داده اند.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٦ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٤/٢٤
همه میچشيم؛ چشيدنی
یکی از علایقم خواندن و فکرکردن درباره مرگ است؛ چیزی که برای همه ما جذابیتهایی دارد و شاید چون زیادی ناشناخته است. برحسب اتفاق چند روز پیش کتابی دیدم به اسم تنهایی دم مرگ و خریدمش. حالا هم مشغول خواندنش هستم.
نگاه نویسنده به مرگ نگاه جامعه شناسانه است و من تا به حال چنین بعدی از مرگ را ندیده بودم و فکرش را نکرده بودم. مثلا میگوید با اینکه بشر پیشرفت کرده و سعی میکند همه چیز را برای آرامش و رفاه بیشتر فراهم کند و به ظاهر مرگهای مخوف (مثل مرگ گلادیاتورها در مبارزه با حیوانات درنده و ...) کمتر به چشم میخورند اما آدمهای امروزه خیلی دردناکتر میمیرند و حتا مرگ ناخوشایندتر شده است. دلیل اصلی آنرا این میداند که تمدن شکل همدردی آدمها را با محتضرین عوض کرده است. «دگرگونیای که مرحله کنونی تمدن به بار آورده است، در بیشتر افراد تولید بیمیلی و اغلب نوعی عجز در بیان عواطف شدید، چه در حیات عمومی و چه خصوصی، کرده است.... گفتگوی عاری از پریشانی همراه با یا درباره انسانهای دم مرگ دشوار مینماید؛ گفتگویی که آنها بسیار نیاز دارند.»
در جایی هم میگوید اینکه بزرگترها به بچهها درباره واقعیت مرگ حرفی نمیزنند خطای بزرگی است که کم کم به فکر جاودانگی در دنیا بدل شده و در بزرگسالی باعث ترس از مرگ میشود.
خلاصه که اینطور که پیداست برای خوب مردن، واقعی دیدن و درست اندیشیدن و تقویت عاطفه و احساس لازماند! و وقتی همه اینها درست بشود آیا بهشت از همینجا طلیعههایش ظاهر نمیشود؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٤ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٤/٢۳
زندگی وبالت نشود
وقتی کاری را مدتها انجام میدهی، میشود قسمتی از زندگیت. به آن خو میگیری، گاهی معتادش میشوی. خودت هم نمیفهمی!
کنکور کارشناسیام را که داده بودم، کتاب آنالیز و جبر نصیری را هر روز میخواندم. کتاب جذابی بود. میخواندم و لذت میبردم و نمیفهمیدم که چقدر دور و بریهایم را کلافه میکنم!
یک روز که رفته بودیم خانه همسایهمان که پسرش برق شریف خوانده بود و آنروز هم اتفاقا آمده بود به مادر و پدرش سری بزند، مادرم به او گفت: این دختر ما کنکورش تمام شده اما دست بردار نیست. همهش داره حل میکنه! چی کارش کنیم؟
او خندید و گفت: ولش کنین، معتاد شده.
راستش این حرف خیلی بهم برخورد. از همان روز سعی کردم درباره کارهام کمی فکر کنم. حتا به دلبستگیهایی که ناخودآگاه وبال میشوند.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥۱ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٤/۱٧
دوپينگ
«اگر خداوند دوستدار است، این همه رنج برای چیست؟ اگر شما دوستدارید، چرا رنج را در آغوش نمی گیرید؟»
خیلی وقتها که کتابی را نمیشناسم و از سر کنجکاوی تورقی میکنم، کافیست یک جمله یا عبارتش مرا گول بزند. شاید خیلی از شما هم این طور باشید. اما این کتاب همه صفحاتش آدم را گول میزند؛ یعنی شاهکاری است در نوع خودش.
من که از کتاب کوچک این عکاس و معلم عزیز خیلی حظ بردم. امتحانش خرج زیادی نمیبرد، وقت زیادی هم نمیگیرد اما خداییش یک دوپینگ اساسی است. خود دانید.
ذن عکاسی
نوشته: پل مارتین لستر
برگردان: جواد منتظری
نشر: ماه ریز
قیمت: 1500 تومان
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٢٦ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٤/۱٦
کوتاه است...
مثل باران بود، نرم، با طراوت و زندگی بخش. بی منت لبریز میکرد همه را از محبت. چشم بسته بودبم و دعا میکردیم که به رحمت پذیرفته شود. چشم که گشودیم رفته بود. فراموش کرده بودیم خورشید که ابر را ببرد، باران هم نخواهد ماند.
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٠٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٤/۱۳
عينکت چه رنگيه؟
پسر ده ساله بود؛ گرم و صمیمی. هرکس از راه میرسید با او دست میداد و سلام و احوالپرسی میکرد. مرد که از راه رسید دستی داد و گفت: پسر چرا اینقدر سیاهی؟!
خنده روی لب پسر ماسید. سری تکان داد و به عینک مرد اشاره کرد و گفت: احتمالا عینکتون سیاه میبینه.
مرد کمی مردد ماند. گفت: راست میگی، شاید.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳٦ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٤/۱٢
... خوريد باده
بنا بر یک توفیق اجباری، مشغول خواندن کتابهای استاد مطهری هستم. نگاه دقیق و روانی قلم و نکتههای خوش مسائلی که مطرح میکنند، واقعا زیباست. خدا قسمتتان کند. اگر هنوز زندهاید، این فرصت را از دست ندهید. چیزی از این شراب طهور بنوشید، حتا اگر زیاد نوشیده اید.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٥۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٤/٧
دست خانم معلم سال اول درد نکند
مینا امروز برایم کتاب درخت بخشنده را کامل خواند. خیلی لذت بخش بود؛ هم کتاب و هم اینکه او دیگر می تواند بخواند. فکر کنم بیشترین بهرهوری عمر همه ما همان سال اول دبستان باشد. اتفاق شگفتی است.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۳۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٤/٧
برای دکتر فياض بخش عزيز
آفتاب که زد، ماشین را کناری نگه داشتند که صبحانه بخورند. چوپانی آن دور و بر گله اش را میچراند. دکتر را که دید، جلو آمد. او را بغل گرفت و گفت «دکتر جون منو نمیشناسی؟» نمیشناختش. چوپان رفت و یک کاسه شیر برایش آورد. با ذوق و شوق تعریف کرد سال پنجاه و شش پایش شکست. برای درمان او را آورده بودند پیش دکتر. پایش را باید عمل می کردند. او هم آنقدر پول نداشت. دکتر او را معرفی کرد بیمارستان و خودش همه خرجش را داد. بعد از آن همیشه دکتر را دعا کرده بود و از خدا خواسته بود یکبار دیگر ببیندش تا بتواند تشکر کند. وقتی هم فهمیده بود او وزیر شده، دیگر از دیدنش ناامید شده بود.
دکتر دلش می خواست همه سلامت باشند و غمی نداشته باشند. دوست داشت کاری کند که هیچ معلولی توی خانه ها نماند. بارها این را گفته بود.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۳٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٤/٥
به احترام پنجم تير
يادآوري روزهاي خاص نشانه اهميت دادن به آدمها باشد. وقتي تولد يا سالگرد اتفاق خوبي را تبريك ميگويي يا حتا تسليتي بدهي، در اصل منظورت اين است كه تو برايم مهمي و اتفاقهاي زندگيت هم برايم ارزش دارد.
خوب است اين كار را براي خودت هم انجام بدهي. يعني روزهاي خاص زندگي خودت را به ياد داشته باشي و با يادآوري آنها خودت را روزگارت ارزيابي كني. بعضي اتفاقها آنقدر عزيز هستند كه غم يا شادي برايت ميآورند باعث تغييري در زندگيت ميشوند.
5 تير براي من روز مهمي است. سالگرد ازدواج فرشته و منوچهر كه يك زندگي پر بركت را به همراه داشت. سالگرد روزي كه به من خبر دادند بالاخره كتاب زماني براي آسودن (زندگي دكتر فياض بخش) به چاپخانه رفت و روز هفتم تير (روز شهادت دكتر) درآمد. دوسال پيش هم در اين روز يك اتفاق بزرگ در زندگيم افتاد. شايد رويه اتفاق تلخ بود و عزيزي از من دور شد، اما هميشه يادآوري آن روز برايم زيباست.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٤/٤
خبر چينی
اخیرا در چین شهر کاشان احداث شده است. در این شهر صنعتی شهروندان فرش کاشان می بافند. احداث شهر اصفهان و شیراز در دست اقدام است.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٢٧ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٤/۳
یا آدم شو یا از زمین کم شو!
خوشحالی که این روزها مثل بچه آدم می آیم و سرم گرم پروژه کذایی است و وقتی می پرسی اوضاع چطور است، از يافتههای جدید و فرمولهایی که هنوز کشف سرٌ نشدهاند اما کلید کارند و مقالههايی که سر نخها را دادهاند و هزار چیز دیگر میشنوی، خنده مسرت بخشی میکنی و میروی!
البته به تو چه ربطی دارد که من اینقدر عصبانیم. خودم قبول کردم این کار را انجام دهم و افتخار نداشته این تجربه عزیز را به نام خودم کنم! حالا در این دنیای منشورها گیر افتادهام و نه مجال بیرون زدن دارم و نه جرات اینکه یک روزم را اتفاقی به خودم اختصاص دهم. امروز داشتم میشمردم چند روز به انتهای پروژه مانده و من چطور باید چوب خطهایم را دسته کنم. هنوز به اندازه یک عمر من مانده!
تازه من این کار را دوست دارم و حالا به این روز رو به عصیان نزدیکم! گاهی فکر میکنم اگر مجبور به کار نادلخواهی بودم حتما دیوانه میشدم.
رام شدن کار سختی است؛ تن دادن به چیزهایی که میدانی مفیدند اما کمی با طبع سرکشت ناهمگون هستند. اما باید این کار را کرد. آدم شدن استخوان خرد کردن دارد! اينطوری که فکر میکنم روزگار بهتر میگذرد.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤٢ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/٤/۱
نيمه پنهان
«گشودن رمز رنج دارد» و همه لذت زندگی آدمها در رنجهایی است که میبرند و زندگی پر است از این تناقضات؛ رنجهای دوست داشتنی و لذات غم انگیز. رنج دوری پس از نزدیکی و از دست دادن پس از دوست داشتن، دل کندن بعد از وابستگی و رها کردن بعد از به دست آوردن.
همه اینها از همان روز اول در ما نهاده شد، همان روزها که حتا در بهشت بودیم و طمع هبوط داشتیم و حالا که اینجاییم دلمان غنج علوٌ دارد. برای ما بشر آخرالزمان این تناقضات بیشتر است، لازم تر هم شاید. چون بشر رو به تکامل است و با همه علاقهای که به انسان کامل روز به روز در وجودش، در روحش حس میکند، اما محروم از آن است. باید این اشتیاق به تشنگی و حتا استسقاء برسد تا ماه کامل شود.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٧ ق.ظ توسط مریم برادران
