برای شب تولدت، برای بانو
بعضی وقتها خدا آدم را مجبور می کند به اینکه بهش تبریک بگویی!
بعضیها تولدشان برای خودشان، برای دیگران، برای ما و برای خدا مبارک است.
برای خدا هم، چون عاشق اویند و هرجا پا می گذارند رد او را جا می گذارند، برای او عاشق می تراشند.
برای منوچهر مدق عزيز که هميشه در دلهايمان هست.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳٩ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/۳/٢۸
حقيقت پنهان
ویلولدو را نمیشناسم اما تازگی اعتراف کرده بود که جای واقعی جسد چه گوارا را فقط او میداند. شاهدش هم یک دسته از موی ریش اوست که وقتی داشته دفنش میکرده، چیده است.
وقتی انقلاب کوبا پیروز شد، چه گوارا از طرف کاسترو رییس بانک ملی شد و مثل هر انقلاب دیگر شروع کرد به قلع و قمع سرمایه داری. پدر ویلولدو صاحب نمایندگی جنرال موتورز به همین دلیل ورشکست میشود و دق میکند. همان زمان پسر تصمیم انتقام پدر را میگیرد. بعد هم میرود آمریکا و عضو سیا میشود و آنها هم که از قصدش با خبر میشوند، کمکش میکنند تا به آرزویش برسد.
ویلولدو حالا اعتراف کرده و میگوید فکر میکنم خانوادهاش دوست داشته باشند واقعیت را بدانند!
از روزنامه شرق خواندم!
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/۳/٢٧
چشمه
کاش اندکی، به شیرینیات لب تر میکردیم بانو
آنوقت نبودنت را
- به جای عزاداری و ماتم-
در خود میآفریدیم
«چونان که التهاب بیایان سراب را»!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٢ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/۳/٢٥
چو بيايی...
چند روز پیش با کسی آشنا شدم که اهل سفر بود و به ارتباطات و رسانه علاقمند و زمینه کاریش همین بود. از کارهایی تعریف میکرد که مردم در کشورهای دیگر انجام میدادند و شاهد مثالهای عجیبی میآورد.
یک نمونهاش مجلهای در فرانسه بود که هر پانزده روز یکبار چاپ میکنند، با تیراژی بالای بیست و پنج میلیون که به تمام زبانها، حتا فارسی، ترجمه و به کشورها ارسال میشود (متاسفانه ایران به حساب نمیآید). تمام مجله درباره دین و خدا و مسیح است و برای عمومیت بیشتر چیزهایی چاشنی دارد.
او با دو نفر از جوانهايی که در اين مجله کار میکردند و او را به جای یک افغانی اشتباه گرفتهبودند و باب گفتگو را برای تبلیغ کارشان باز کردهبودند، صحبت کردهبود و از انگیزههایشان متعجب بود. میگفت «اگر زمان ظهور، از ایران حتا به تعداد انگشتان دست بعنوان یاران امام انتخاب شوند، من به عدالت خداوند شک میکنم.»
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٥٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/۳/٢٢
انتخاب اساسی
خدا عقل و ایمان و حیا را به جبرییل داد و گفت: اینها را ببر پیش آدم. هر کدام را که انتخاب کرد، دوتای دیگر را برگردان.
جبرییل امین هم این کار را کرد. آدم عقل را برداشت. جبرییل بنا به فرموده، خواست که ایمان و حیا را برگرداند که آنها گفتند ما فرمان داریم اگر آدم عقل را خواست، ما هم بمانیم.
پ.ن: حالا فکر کنید آن زمان که آدم عقل نداشت چنین انتخاب بزرگی کرد. پس حتما بعد از داشتن آن شق القمر کردن کار عجیبی نیست.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢٩ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/۳/٢٠
کشتی شکستگانيم...
تنها بازماندهي يك كشتي شكسته، به جزيرهي كوچك خالي از سكنه اي افتاد. او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذراند كسي نمي آمد.
سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را محافظت كند و دارايیهاي اندكش را در آن نگه دارد. اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود، به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به آسمان میرود.
متاَسفانه بدترين اتفاق مممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد. فرياد زد: «خدايا تو چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟»
صبح روز بعد با بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد. كشتي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسيد: «شما از كجا فهميديد من اينجا هستم؟»
آنها جواب دادند:«ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي شديم.»
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٤٦ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/۳/۱۸
یه شب، روز می شه!
دانستن چیزی از آینده، برای همه ما هیجان انگیز است. معمولا اگر کسی بخواهد خبری را بگوید که چیزی ازش نمیدانیم، حس خوبی خواهیم داشت، یک آگاهی با طعم اضطراب. به قول خودمان شاید خیالمان راحت شود! اما همیشه هم این طور نیست. یعنی به ایمانمان ربط دارد. هرچقدر شيرين باشد، صبر میخواهد و اینکه روزمرگی رنگ و روی خبر را در دلمان کمرنگ نکند. شاید اینکه به انتظار این همه گوشزد میکنند و ثوابها بر آن میشمرند، دلیلش این باشد که امیدمان از دست نرود و فراموشی به سراغمان نیاید. سخت است که بدانی و برای محقق شدن علمت، مجبور به صبوری باشی. می گویند طعم میوه اش شیرین است. یعنی خواهیم چشید؟
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۳٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/۳/۱٧
وقتی می خواهی کار خطایی انجام دهی، دور و برت را نگاه می اندازی و پشت سرت را. این هم کار خود نابکارش است. نمی بینیش چون رفته توی جلدت. آنوقت راحت کار خودش را می کند. اما اگر اینطور وقتها سرت را بلند کنی و نگاهت را به بالا هم مرحمت کنی، آنوقت شاید اتفاق دیگری بیفتد. چون این تنها راهی است که او اجازه ورود ندارد؛ یک راه مخفی بین خودش و خودت.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٤۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/۳/۱٢
ساحل تهيدست است و مرواريد میخواهد
گاهی که خسته میشوم و احتیاج به دوپینگ دارم، یاد علامه قاضی امید را در دلم زنده میکند- راستش خجالت زدهام میکند. در کتاب خوب عطش که درباره اوست، قسمتی به نقل از علامه نوشته: چهل سال سلوک کردم اما نه خواب خوش دیدم و نه حال خوشی سراغم آمد. تا اینکه بعد از چهل سال علائم بر من ظاهر شد.
بعضیها نديده ایمان میآورند و قبل از آنکه در باغ سبز را نشانشان بدهند، حرکت می کنند. می دانم که ایمان درجات دارد و نباید پا در کفش بزرگترها کرد اما خواندن و شنیدنش که ضرر ندارد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/۳/۱۱
توجه
زمین لغزنده است. زنجیر مناسب فراموش نشود. مطمئن باش زنجیری که انتخاب کردی قلابی نباشه. والا اگر با اطمینان زمین بخوری، بلند شدنت سخت تر می شه!
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۳٧ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/۳/۱٠
بازخوانی
قصه: آدم
موضوع: زندگی
شخصیتها:
فطرت یا قلب سلیم (یوسف)
عقل جبروتی (یعقوب)
نفس (برادران یوسف)
اخلاق رذیله (چاه / زندان)
روزگار (مصر / کنعان)
ادیتور:ملکوت
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۱۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/۳/٩
سلام بر بانو

(اين عکس را از فوتو دات آی آر برداشتم.)
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳٧ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/۳/٩
همین لباس زیبا
بچه گربه سیاه افتاده بود توی حیاط خونه مون. هرچی سعی می کرد نمی تونست از دیوارهامون که سنگه بره بالا و خودشو برسونه به مامان و همشیره خاکستریش که روی دیوار بودن. مضطرب شده بود. یه ریز میو می کرد و خودشو به در و دیوار می زد. مامانشم از اون طرف نگران نگاهش می کرد و غری می زد. چند بار پرید توی حیاط و دور و بر بچه ش پلکید و سعی کرد راه بالا رفتن رو یادش بده. اما نمی تونست. کوچولو بود. نیم خیزاش جواب دیوار بلند لیز ما رو نمی داد. براش صندلی گذاشتیم، نرده بون اوردیم، اما انگار شک داشت به کمک ما، طرفشون هم نمی رفت. خلاصه که تا صبح قصه ای بود. البته وسطاش خسته شد و رفت گوشه ای خوابید. اما مامانه و همشیره بالای دیوار بودن.
صبح انگار خیالشون راحت شد یا چشمشون دید که نردبون تله نیست. مامانه اومد و به بچه نشون داد که چطوری از پله های نردبون بالا بره. و او هم موفق شد و همه چیز به خیر و خوشی تموم شد.عصر سه تایی اومده بودن روی دیوار و چند دقیقه میو کردن و رفتن. انگار یعنی ممنون! خیلی عجیب بود. آخه میگن گربه ها بی سیرتن!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢٧ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/۳/٥

لطف آنچه تو انديشی
حکم آنچه تو فرمايی
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳٦ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/۳/٤
میگویم: کاش اینطوری نشده بود. حیف.
میخندد: الخیر فی ما وقع.
میگویم: قبول کردنش سخته. اين همه زحمت کشيده بود، هزينه کرده بود.
با تعجب میپرسد: مگه شما مسلمون نیستین؟...
من مسلمونم؟ انگار جدی بهش فکر نکردهام!
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٠٧ ب.ظ توسط مریم برادران
