وقتی نیست ...


نرم اما سنگین

 

 کنیزی به حسن بن علی (ع) شاخه گلی هدیه داد. امام هم او را آزاد کرد. انس بن مالک آنجا بود. با تعجب پرسید «شما به خاطر یک شاخه گل ناچیز، او را آزاد کردید؟» امام جواب داد «خدا ما را اینطور تربیت کرده، وقتی فرمود: هنگامی که کسی شما را تحیت کرد، پاسخ او را بهتر یا به همان اندازه بدهید. پاسخ بهتر به این کنیز آزاد کردن او بود.»

 مرد شامی تا به امام رسید، دهانش را به ناسزا باز کرد. امام ساکت ماند تا او عقده‌هایش را خالی کرد. آنوقت به مرد سلام کرد و گفت «اگر اجازه بدهی حاضرم به کمکت کنم. اگر چیزی لازم داری، برایت فراهم کنم یا اگر گم شده‏ای، راه را به تو نشان دهم و اگر گرسنه‏ای، سیرت کنم. اگر فقیری، بی‌نیازت سازم. به هرحال اگر حاجتمندی، حاضرم در برآوردنش تلاش کنم.» مرد شامی جا خورد، به گریه افتاد و گفت: «به خدا که تو خلیفه خدا بر زمین هستی.»

زهر اثر کرده بود. نزدیکان، اشک امام را دیدند که صورتش را خیس می‌کرد. پرسیدند «ای فرزند رسول خدا، آیا شما نیز با این مقام و منزلت و نزدیکی که با پیامبر خدا دارید و با این همه عبادات و اطاعات در این لحظات گریه می‏کنید؟» فرمود «من برای دو چیز گریه می‏کنم: اول برای هیبت روز قیامت که بسیار سخت است و دوم به خاطر فراق و دوری از دوستان که این نیز کار مشکلی است.»

مروان هم زیر تابوت حسن بن علی را گرفته بود. امام حسین (ع) از مروان پرسید «تا برادرم زنده بود، باعث اندوهش بودی. چه شده که حالا در تشیعش شرکت کرده‏ای؟» مروان گفت «بله، این کارها را در حق کسی انجام دادم که حلم و خویشتن‏داری او با کوه‏ها برابری داشت.»

 نگذاشتند او را کنار جدش دفن کنند. به دستور برادر، او را راهی بقیع کردند. پس از دفن، امام حسین (ع) گریه کرد و مرثیه خواند «حالا که بدن مطهرت را با دست خود کفن کرده در قبر گذاشتم، بعد از این چگونه می‏توانم شاد باشم و خود را آراسته کنم یا از زینت‏ها و امکانات دنیا بهره گیرم؟ من از این به بعد همواره در سوگ تو اشک خواهم ریخت و اندوهم در فراق تو طولانی خواهد شد. غارت‏زده کسی نیست که مالش را به غارت برده‏اند، بلکه غارت زده کسی است که مصیبت مرگ برادر را دیده باشد.»


مریم برادران

مترو (2)

صدای خیلی خوبی دارد. تنها ایستگاهی است که هر وقت مترو وارد می شود اعلام می کند «ایستگاه امام حسین علیه السلام» و بعد توصیه های ایمنی را ردیف می‌کند. احتمالا صدای خوبش انگبزه کاریش را بالا برده است. اگر دوبلر می شد واقعا صدای ماندگاری بود.

 

مریم برادران

مترو (1)

  موبایلم را از کیفم درآوردم که اس.ام.اس و میس‌کال‌هایم را چک کنم. صدای پسر کوچولویی توجهم را جلب کرد. روبرویم نشسته بود. چهار سال بیشتر نداشت. موبایل ساختگیش را دم گوشش گذاشته بود و حرف می‌زد. وقتی فهمید نگاهش می‌کنم، نگاه پرشیطنتش را از من برگرداند و خیلی جدی موبایلش را خاموش کرد و شماره دیگری گرفت. روی یک تکه چوب دکمه‌ها و مونیتور موبایل را کشیده شده بود. خیلی جالب بود. واقعا هیجان انگیز بود. پرسیدم موبایلش را چه کسی بهش هدیه داده یا خریده؟ خیلی جدی گفت «از توی حیاط مهد کودکمون چوبشو پیدا کردم. دادم داداشم برام درست کرد.»بعد گفت «یکی دیگه هم دارم.» و جیبهایش را گشت تا پیدایش کرد. احتمالا از لپ لپ درآورده بود. دکمه اش را که میزد چراغهایش روشن می‌شد. چندتا دختر دیگر هم آمدند سراغش. چه احساس غروری داشت. مادرش خندید و آهسته گفت «هر وقت اینطوری دخترها میان پیشش، شب می‌ره برای باباش تعریف می‌کنه که آره بابا نبودی ببینی دخترا ریخته بودن دورم!»فکر کنم شنید. چون پشت چشمی نازک کرد و به حرکات جلب توجه کننده‌اش ادامه داد. 
مریم برادران

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مریم برادران


نویسندگان
مریم برادران


آرشیو من
آذر ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢


لینک دوستان
GOODREADERS
تجربه های مدیریتی من
دیکشنری
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0