وقتی نیست ...


من خراب و صلاح کار و دو صد عرق شرم

دیروز یک عالمه غر زدم. مثل بچه های لوس قهر کردم و گفتم معلومه دوستم نداری. مثلا پیش دستی کردم! سر شب خوابیدم؛ مثلا لجبازی و اینا. بعد که بیدار شدم، باز سراغ کارهایم نرفتم. نشستم و یک دل سیر فیلم دیدم. امروز گره از مشکل باز شده بود. فکر کردم احتمالا چون این بار حسابی به روی خودم آورده‌ام، زود کارم را راه انداخته!

به هرحال هنوز نمی‌دانم چرا خدا اینطوری است. اگر مثل بچه خوب سرت را بیندازی پایین و زندگی کنی و هرچه شد، صدایت درنیاید، حسابی حالت را می‌گیرد. اما همین که بی صبری کنی و شلوغ بازی راه بیندازی، همه چیز زود روبه راه می‌شود.

اما خداییش به شرمندگیش می‌ارزد؟

 

 


مریم برادران

شیطان در بهشت

از هنری میلر چیزی نخوانده بودم. چند وقت پیش کتابی از او را خریدم به اسم شیطان در بهشت. سه داستان کوتاه و دو متن نقد ادبی دارد، به ترجمه خوب بهاءالدین خرمشاهی و نازی عظیما که این روزها می‌خوانم و لذتش را می‌برم. اسم کتاب هم اسم داستان دوم، بلندترین داستان این مجموعه، است. داستان عجیبی است درباره یک آدم علاف به نام ماکیان. خدای پیشانی خوانی است و همه روزگارش را با ستاره‌ها و یافتن اقبال این و آن می‌گذراند. آدم پرخور و یک لاقبایی است که همیشه انگل دوستانش می‌شود. مدت مدیدی را هم با میلر و در خانه او می‌گذراند. اما واقعا نمک نشناس است. تمام مدتی که داستان را می‌خواندم مات و مبهوت این بودم که «عجب دوستانی پیدا می‌شوند.» منظورم دوستان ماکیان است. آدمی به این تن آسایی و تاحدی مزخرف که همیشه با همه زبان تلخیش کسانی هستند خود را موظف بدانند «حداقل نگذارند آواره باشد و شکم همیشه گرسنه‌اش خالی.» واقعا شیطانی است که به لطف دوستان شفیقش در بهشت سکنی دارد و خودش این را نمی‌فهمد و نادل‌گران است!!به هرحال داستان تر تمیز و جالبی بود. شخصیت پردازی خوبی دارد و کلمات و عبارات بدیع -اما نه نامانوس- در کل داستان به کار رفته است. کتابی  را من از یک دست دوم فروش خریدم. که سال 67 توسط انتشارات تندر چاپ شده بوده است. حالا نمی‌دانم در بازار پیدا می‌شود یا نه. احتمالا کتابخانه‌های با سابقه باید داشته باشند. پیدا کردید بخوانید. سرگرمی خوبی است. 

مریم برادران

ما کجاییم؟

  «ما خودمان سپندارمذگان داریم چه نیازی است به ولنتاین؟»«دین ما 1400 سال قبل پیش بینی کرده  بود....»«حکیمان ما این راه را رفته بودند....»«یک جایی توی کتاب فلان دانشمند ایرانی قرن دارقوز به این مورد اشاره شده بود.»«انرژی اتمی؟ وای این که چیزی نیست. مگه نشنیدی گرمای فلان حمام با شمعی بود که با انرژی اتمی کار می‌کرد و متاسفانه اومدن بفهمن چطوریه، زدن داغونش کردن و نفهمیدن و ...» 

می‌دونی، من که حالم از این حرفها به هم می‌خوره. راست و حسینی بگین اگه ما اینقدریم، پس کجاییم؟ با حلوا حلوا دهان کی شیرین شده که ما دومی باشیم. لطفا از اینکه چه چیزی هستیم و چه داریم کمی بگویید، از قبلا داشته‌ها کمی فاکتور بگیرید شاید اتفاقی بیفتد.

 

مریم برادران

...

یکشنبه بعدازظهر؛ مترو

 

خانم اولی به دومی «فردا تعطیله. می‌شه تا ظهر خوابید.»

دومی نیشش تا بناگوش باز می‌شود که «آخ جون.»

کمی آنطرف‌تر مادری با پسرش ایستاده. پسر دبستانی است، شاید اول یا دوم. مادر دستی به سر پسرش می‌کشد «فردا تعطیلی. می‌تونی امشب تا هروقت که دوست داشتی بیدار بمونی.»

چشم پسر برقی می‌زند که «آخ جون، بیشتر می‌تونم بازی کنم. فردا هم صبح زود بیدار می‌شم و ....»

من همیشه ایمان دارم به اینکه بچه‌ها عاقلترند.

 


مریم برادران

فکر نان

راننده تاکسی لکنتی مرد میانسالی بود با صورتی استخوانی. استخوان گونه‌هایش از دو طرف بیرون زده بود و گوشهای بزرگش را بیشتر به چشم می‌آورد. چشمهایش از پشت عینک قاب مشکی ریز به نظر می‌رسید. دستهای بزرگی داشت. روی فرمان که رٍنگ گرفت، تازه متوجه بزرگی غیرعادی دستهایش شدم.

خانم چادری که کنارش نشسته بود، یکدفعه جا خورد. اما پیرمرد خیلی توی حال خودش بود و اصلا متوجه نگاه متعجب زن نشد. از آن آهنگهای جاده‌ای گذاشته بود و حالا که نوار به قسمت موسیقی متن رسیده بود، خودش زده بود زیر آواز. از حرکات ریتمیک دستانش روی فرمان به نظر می‌رسید مهارت یا حداقل استعداد تنبک زدن را دارد.

کمی بعد ساکت شد و گفت: هنوز ناهار نخورده‌م. صبحونه همیشه می‌خورم. چون به پدر و مادرم باید صبحونه بدم. خودمم می‌خورم. اما وقتی سرم به کار گرم می‌شه، یادم می‌ره که ظهر اومد و رفت. ساعت چنده؟ اوه. نزدیک پنجه!

سری تکان داد و باز زد به آواز. احتمالا اینطوری گرسنگی را راحت‌تر فراموش می‌کرد.

وقتی کرایه‌ام را دادم، گفت: سپاسگزارم؛ به قول ایرونی‌ها. و خنده رنگ پریده‌ای کرد.

غروب بود و باد سرد زمستان گرمی خورشید را گرفته بود.

 

 


مریم برادران

گويی عشق باريده بود...

 

از من نخواه باور کنم که عاشقی.

من عاشق دیده‌ام. هرگز این کلمه که نقل زبانها شده، به راحتی از دهان عاشق بیرون نمی‌آید. می‌ماند در گلو، می‌آید زیر دندان، می‌رسد تا پشت لب، اما هرگز به این راحتی بیرون نمی‌جهد. آنقدر می‌ماند تا پخته شود، آب شود در دهانش، هضم شود و با گوشت و پوستش یکی شود. خواب و خورش را و همه منظر نگاهش را بگیرد.

از من نخواه باور کنم تو یکی از آن جماعت انگشت شماری.

من دیده‌ام، نگو که نیست. می‌توانم تو را ببرم و نشانت بدهم. آنوقت عرق شرمت را کدام دست پاک کند؟ دستی که کلاهت را هم نمی‌تواند نگه دارد؟

عشق طاهر است، تطهیر می‌کند. شنیده‌ای عشقه می‌پیچد و بالا می‌رود و خشک می‌کند؟ باور کن اینها قصه نیست. من قصه زیاد خوانده‌ام اما وقتی فهمیدمشان که به چشم خودم دیدم.

دیدم که آب می‌شد و می‌خندید. کوه بود انگار بدن نحیفش. جرات نزدیک شدن نداشتی، آنقدر که عظمت بود در نگاهش.

آیا شده که فقط یک شب نتوانسته با‌شی پلک بزنی و آنوقت باز هم روز بعد مست شادی زیسته‌ باشی، ننالیده باشی و گذر زمان را نفهمیده، گوش به کسی نکرده باشی؟ آیا شده شب دوم را هم اینطور گذرانده باشی و حتا به فکرت هم خطور نکرده باشد که چه‌طور چنین شده؟

از من نخواه باور کنم. بعضی حرفها آنقدر بزرگ‌اند که شاید هرگز نباید جسارت به زبان آوردنش را داشت. مگر آنوقت که از آتش نمرود رد شده باشی و بتی شکسته باشی و فرزندی قربانی کرده باشی. شاید آنوقت رستگار شوی!

 

 


مریم برادران

دانستن يا ندانستن، مساله اين است.

اتوبوس به میدان فلسطین که رسید، کمی مکث کرد و به راهش ادامه داد. جمعیتی با پرچم و علامتهای مختلف دور میدان جمع شده بودند. زن نگاهی انداخت و لب و لوچه‌اش را به نشانه تاسف در هم کرد و گفت: پول گرفته‌ن اومدن اینجا. که چی؟ عمرشونو تلف می‌کنن. بی‌چاره‌ها.
بعد پرسید: حالا برای چی اینجان؟
...

کاری به درستی و غلطی تحلیلها و اتفاقها و اعتراضها و نگرشها ندارم. اما یک چیز را نمی‌توانم تحمل کنم، اینکه آدمها در جهل مطلق به سر ببرند و بعد احساس دانستن و آگاهی داشته‌باشند و با اعتماد به نفس ابراز عقیده هم بکنند. زندگی روزمره داشتن کار راحت‌تری است رفیق، قبول.

 


مریم برادران

 

داشتم فکر می‌کردم چطوری با این همه کار کنار بیایم و یه جوری سر و سامان بدهم به این شلوغی. کلی کار و درس و برنامه‌هایی که باید انجام دهم. اگر اینطوری برنامه‌ریزی کنم که ...

خانم کنار دستی صورتش را آورد جلو و پرسید: خانم چقدر مونده تا امام حسین؟

ایستگاهها را شمردم و گفت: حداقل 7 ایستگاه.

گفت: یعنی چقدر؟

گفتم: حداقل نیم ساعت. البته اگه با همین سرعت بره.

قیافه غم‌انگیزی به خودش گرفت و گفت: آخه می‌دونین، خیلی خوابم می‌آد. می‌خواستم بخوابم.

گفتم: فکر کنم بتونید.

خندید و گفت: می‌دونی، امروز خیلی روز خسته کننده‌ای بود. از صبح که پاشدم، رفتم کرج خونه مامانم. بعد رفتم خرید. حالا هم که سوار اتوبوسم و دارم می‌رم خونه. رسیده و نرسیده، باید دوش بگیرم و لباس بپوشم و برم مهمونی. وای خدای من، احتمالا باید توی مهمونی برم بخوابم! البته به قول شما یه راه دیگه هم دارم. الان تا امام حسین می‌خوابم.

و بعد سرش را گذاشت به شیشه پنجره اتوبوس و چشمهایش را بست.

واقعا روز سخت و پرکاری را گذرانده بود این موجود لطیف. دلم برایش خیلی سوخت، شاید به حال خودم باید فکر دیگری کنم!

 


مریم برادران

يک عاشقانه قهوه‌خانه‌ای!

تردم
مثل استکانهای کمر باریک
اما لب سوز
وقتی شیرینی قند لبانت
کامم را می‌گزد

چقدر فوت می‌شود زمان
وقتی فوت می‌کنی
به جای در کشیدن جام تلخ انتظارم!


مریم برادران



اينقدر هست که بانگ جرسی می‌آيد

انسان امروزی مگر می‌تواند انتزاعی زندگی کند؟ دور و برش اتفاقهایی بیفتد و او در اوهامش سیر کند؟ انسان هوشمند امروزی مگر دردمندتر نیست؟ نمی‌تواند غیر از این باشد. والا تکامل بشری زیر سئوال می‌رود. انسان امروزی بیشتر می‌فهمد و بیشتر می‌داند. بنا به سیر تکوین این امر ضروری و حتمی است. اما در عین حال بهتر هم می‌تواند پنهان کاری کند. یعنی می‌تواند خودش را به بی‌خیالی بزند (در ظاهر) و فقط درباره چیزهایی که دوست دارد، بگوید و بنویسد و راههایی برای فرار از تلخی‌ها و ناکامی‌هایش بیابد.

انسان هوشمند امروزی، خودخواه‌تر است، چون می‌داند که برتر است، آگاه است. توجیه را خوب می‌شناسد و همزیستی مسالمت آمیز را بر همه چیز ترجیح می‌دهد. پس کنترل خویش و ماندن بر صراط مستقیم کار سخت‌تر، اما ضروری‌تری است.

انسان هوشمند امروزی راه هر چیز را می‌یابد. سوالهایش اما آنقدر زیاد و مشکل‌اند که به بن‌بست‌های زیادی می‌رسد. کاش آنروز که گفتی: از من بپرسید که من به راههای آسمان آشناترم تا راههای زمین، آنروز که گفتی: از من بپرسید تا مرا دارید، آدمها کمی هوشمندتر بودند. آیا برای انسان هوشمند امروزی، آرزوی داشتن چونان تویی بزرگترین آرزو نیست؟


مریم برادران



ماجرای من و دلدار مرا پايان نيست

منوچهر وقتی آب می خورد، همیشه می پرید توی گلوش! بعد یاحسین خوشگلی می گفت و چشماش نمناک می شد. چرا؟ فرشته روز شهادتش ازش پرسید. گفت: از خدا خواستم آب خوش از گلوم پایین نره.


مریم برادران

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مریم برادران


نویسندگان
مریم برادران


آرشیو من
آذر ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢


لینک دوستان
GOODREADERS
تجربه های مدیریتی من
دیکشنری
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0