بر خوان غم چو عالمیان را صلا زدند
اول صلا به سلسله انبیا زدند
نوبت به اولیا چو رسید آسمان تپید
زان ضربتی که بر سر شیر خدا زدند
پس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها
افروختند و در حسن مجتبی زدند
وآنگه سرادقی که ملک محرمش نبود
کندند از مدینه و در کربلا زدند
وز تیشۀ ستیزه در آن دشت کوفیان
بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند
پس ضربتی کز آن جگر مصطفی درید
بر حلق تشنه خلف مرتضی زدند
اهل حرم درید گریبان، گشوده موی
فریاد بر در حرم کبریا زدند
روح الامین نهاده به زانو سر حجاب
تاریک شد ز دیدن رو چشم آفتاب
از ترکیب بند محتشم کاشانی
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳۳ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/۱٠/٢٧
چون خون حلق تشنه او بر زمین رسید
جوش از زمین به ذروه عرش برین رسید
نزدیک شد که خانه ایمان شود خراب
از بس شکستها که به ارکان دین رسید
نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند
طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید
باد آن غبار چون به مزار نبی رسید
گرد از مدینه تا فلک هفتمین رسید
یکباره جامه در خم گردون به نیل زد
چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید
پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش
از انبیا به حضرت روح الامین رسید
کرد این خیال وهم غلط کار کان غبار
تا دامن جلال جهان آفرین رسید
هست از ملال گر چه بری ذات ذوالجلال
او در دل است و هیچ دلی نیست بیملال
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/۱٠/٢٥
صدای پای آزادی
حکومت مطلقه محمدرضاشاه تثبیت شده بود، قرارداد الجزایر بین ایران و عراق اختلاف بین دو همسایه را حل کرده بود، روزی نبود که خارجیها برای دست بوسی نیایند، روابط حسنه ای برقرار بود، درآمد نفت چهاربرابر شده بود؛ بیست میلیارد در سال. درباریها هم جشنهای پرشوری برگزار می کردند. همه چیز عالی بود و پایه های حکومت پهلوی قرص.
اما صدای مردم گوش اعلیحضرت را آزار می داد. سانسورهای مطبوعاتی، حکومت نظامی، کشتار 17 شهریور و 13 آبان، همه برای برقراری امنیت و نظم بود. انگار مردم اینها را نمیخواستند!
تشکیل دولت نظامی ازهاری هم کاری از پیش نبرد. مردم اعتصاب کردند. اعتصاب شرکت نفتی ها کشور را فلج کرد. شاه از شاپور بختیار دعوت كرد بیاید و گوشه کار را بگیرد، شاید بعد از مدتها اتفاق خوبی بیفتد. بختیار پیشنهاد اعلیحضرت را به دو شرط قبول کرد: اختیار كامل و خروج شاه از كشور بعد از رأی اعتماد مجلسین به دولت. شاه قبول کرد و بختیار آمد. اما او هم نتوانست موجی را که راه افتاده بود، کنترل کند.
ناظران سیاسی برای حل این بحرانها پیشنهاد کردند که شاه از ایران خارج شود. فرح هم از فرصت استفاده کرد و از شاه خواست استعفا بدهد و مقام نیابت سلطنت را به او تفویض کند. اما شاه قبول نکرد و گفت این كار مشكلی را حل نمی کند.
26 دیماه 1357، شاه به همراه فرح با هلکوپتر وارد فرودگاه مهرآباد شد. بقیه اعضای خانواده سلطنت قبل تر از ایران رفته بودند. نخست وزیر، رؤسای مجلسین، وزیر دربار، رییس ستاد ارتش و گروهی از درباریها و وابستگانشان برای مشایعت آمده بودند.
مصاحبه كوتاه شاه با خبرنگاران پخش شد: «مدتی است احساس خستگی می كنم و احتیاج به استراحت دارم. ضمناً گفته بودم پس از این كه خیالم راحت شود و دولت مستقر گردد، به مسافرت خواهم رفت. این سفر اكنون آغاز می شود و تهران را به سوی آسوان در مصر ترك می كنم. امروز با رأی مجلس شورای ملی كه پس از رأی سنا داده شد، امیدوارم كه دولت بتواند هم به جبران گذشته و هم در پایه گذاری آینده موفق شود. مدت این سفر بستگی به حالت من دارد و در حال حاضر دقیقاً نمی توانم آن را تعیین كنم.»
ساعت 12:30 بعدازظهر، شاه و همسرش تهران را به مقصد مصر ترك كردند. آن روز شاه گریست از غم دوری و مردم گریستند از شادی آزادی که در راه بود.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٦ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/۱٠/٢٥
من محور
نشست کنارم. احساس کردم دلش میخواهد حرف بزند. تا نگاهش کردم گفت: «دیدی؟ چقدر پر رو بودن. اون دوتا دخترو میگم. من اونجا نشسته بودم – و با انگشت صندلی ردیف اول را نشان داد- اومدن گفتن: می شه از اینجا پاشین اونجا بشینین که ما دوتا اینجا پهلوی هم بشینیم. چقد پررو!»
گفتم: «می خواستین پا نشین.»
جا خورد. گفت: «آره. اما اگه شما بودین چی کار می کردین؟»
گفتم «برا من فرقی نداره اینجا بشینم یا اونجا.»
ردیف دوم نشسته بودم. همانجایی که جای چرخ است و برآمدگی دارد. گفت «آخه اینجا بده. سختمه. اونجا رو انتخاب کرده بودم....»
ساکت شده بود. چند دقیقه بعد گفت «ببخشید، شما کار می کنین؟»
گفتم «بله.»
گفت «راضی هستین؟ یعنی اذیت نمی شین سر کار؟»
گفتم «بد نیست. نه. اما به هرحال کاره دیگه. سختی خودشو دارد.»
از همکارانش گفت که گویی از خودش کوچکتر و کم تجربه تر بودند «اونوقت این جوجهها میخوان به من چیز یاد بدن! بهشون گفتم: وقتی شما توی قنداق بودین، من داشتم کار می کردم. از بس پررو ن!»
صندلی جلو خالی شد و او تند رفت نشست. گفت «ببخشید که من از پهلوی شما بلند شدم. اونجا راحت نبودم.»
و بعد شروع کرد برای خانمی که کنارش نشسته بود قصه جایش را تعریف کرد. من پیاده شدم. فراموش کردم ازش خداحافظی کنم. احتمالا بعد از پیاده شدنم به بغل دستی اش گفته بود که من چقدر پررو بودم که با اینکه باهم دوست شده بودیم ازش خداحافظی نکردم!
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠۳ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/۱٠/٢۱
سرگذشت خود بگیرند از فرنگ
شب عید 1306 ملکه تاج الملوک، همسر رضاشاه به همراه دخترانش، شمس و اشرف، به حرم حضرت معصومه (س) میرود درحالیکه حجابشان مناسب نیست. همان وقت واعظ بالای منبر به آنها اعتراض میکند. یکی از علما به نام حاج شیخ محمدبافقی بلند میشود و به حمایت از واعظ، میگوید آنها را از رواق خارج کنند. روز بعد از این، رضاشاه به حرم میآید، شیخ را کتک میزند و تبعیدش میکند به تهران.
اتفاق شب عید آن سال، خیلی هم اتفاقی نبود. قصه از مدتها قبل شروع شده بود و قرار بود ادامه داشته باشد. اوایل روند کندی داشت. چون باید بستر آماده میشد. فرهنگ سازی میخواست. میدانستند که اول باید فکرها را آماده کنند.
بعضی نویسندهها و شعرای روشنفکرنمای فرنگ رفته قجری، قبل از آمدن رضاشاه، کار خودشان را به شکلی دیگر شروع کرده بودند. بعضی کتابها، مقالههای هرچند ادبی و حتا شعرها بوی حرفهای فرنگ پسند گرفته بود: «ترک چادر کن و مکتب برو و درس بخوان/ شاخه جهل ندارد ثمری جز ادبار»
پهلوی که آمد، جسارتها دراینباره بیشتر شد. شعار «حجاب ظاهری باید به حجاب باطنی تبدیل شود»، شعار جذابی به نظر میرسید. شاه برای آنکه به کسی سخت نگذرد و مردم کم کم عادت کنند، امر کرد «وزرا هرکدام در وزارتخانه خود یا در کلوپ ایران جشن بگیرند و افراد آن وزارتخانه و وجوه رجال را دعوت کنند که با خانمهای خود در جشن حاضر شوند.»
این کار اول در وزارت جنگ اجرا شد. خود اعلیحضرت هم شرکت کرد. بعد از آن در جشن مدرسه شاپور شیراز و در میدان جلالیه تهران دختران بیحجاب وارد شدند و به پایکوبی پرداختند.
اینها بعد از سفر شاه به ترکیه بیشتر شد چرا که مغناطیس آتاتورک حسابی رضاشاه را گرفته بود. ایران حداقل از همسایهاش نباید خیلی عقب میماند!
20 دی 1314، وزارت خارجه گزارشی از پیشرفت زن ایرانی به هدی شعراوی، رئیس جمعیت اتحاد نسوان مصر تقدیم کرد و از افتخارات زیادی نام برد، از جمله: اعزام دختران ایرانی به دانشگاههای اروپا، برگزاری کنگره اتحاد نساء عالم، نام اولین زنی که کشف حجاب کرد .... و اعلام کرد «حجاب رفته رفته از بين ميرود. مخصوصا بعد از اينکه اعليحضرت همايوني اجازه فرمودهاند که خانمهاي ايراني در صورتي که وضعيت شوهران اجازه دهد، در مجالس پذيرايي دربار دعوت شده بدون حجاب حاضر شوند و چون ايران٬ در غالب مسائل تعقيب رويه ترکيه را مينمايد، فعلا به اصلاح قانون احوال شخصيه مشغول است.»
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٤٩ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/۱٠/٢۱
یادت نمیکنم به همه عمر زانکه یاد
آن کس کند که دلبرش از یاد میرود
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٦ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/۱٠/٢٠
«اندر طلب یار همی بشتابم
عمرم به کران رسید و من در خوابم
گیرم که وصال دوست درخواهم یافت
این عمر گذشته را کجا در یابم؟»
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٥۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/۱٠/۱٩
پدرسالار
کتاب نامه به پدر فرانتس کافکا کتاب کوچکی است. اما پر از ظرافتهای همیشگی کافکایی؛ واقعی، تلخ و گزنده اما دوست داشتنی. اصلا این کتاب واقعا یک نامه است، نامه ای که برای پدرش نوشته بود تا به او بگوید چه تاثیری از او گرفته و اینکه همه بدبختی، هراس و سیاهی زندگیش و حتا ازدواج نکردنش را مدیون اوست. اما این نامه هیچ وقت به دست پدر نرسید. بعد از مرگ کافکا شد این کتاب ارزشمند تربیتی.
هیچ کس نمی تواند بهتر از آدمی که هراس را به تمام معنا زندگی کرده، روایت کند و کافکا در این مورد بهترین است.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱٢ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/۱٠/۱۸
بيدل
سایه سرم
همیشه با منی.
من شمرده ام
تمام روزهای با تو بودنم
از تمام شمعهای روشن تولدم
گذشته اند.
سایه روان!
از چه رو چنین
چو آغاز یک قرار
لای نامه های بی جواب و خوابهای بیقرار
سرگران و باوقار
دامن مرا گرفته ای؟
انتهای پرهراس با تو بودنم
از زبان قصه گو شنیده ای؟
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٠۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/۱٠/۱٧
گل عزيز است
هرچیزی وسطش خوبه، بهش می گن گل، اصن قدرش به همونه، مث گل هندونه، گل انار. شاید برا همین دل آدما رم گذاشتن وسط تنشون که بگن: هی حواستون به گلتون باشه.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٤۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/۱٠/۱٧
سينه گشاده
شاید یک دلیل بودن انسانهای کامل این است بودن انسانهای کامل که آمده اند تا به ما یاد بدهند؛ یاد بدهند چطور زندگی کنیم، چه چیزهایی را مهم و چه چیزهایی را مهمتر بدانیم و حتا چطور دعا کنیم. البته هیچ کدامشان مستقیم نگذاشته اند توی کاسهمان (البته اگر هنوز کاسهای مانده باشد!) زندگی کرده اند و گذاشته اند ببینیم که چه جور دیگری هم می شود بود.
گاهی قکر می کردم چرا حضرت موسی (ع) اولین دعایش در مواجهه با خدا این بود که خدایا به من شرح صدر بده و بعد هم چیزهای دیگر. مگر چیزهای بزرگتری نبود؟ اصلا برای نبی خدا چنین دعایی معنی دارد؟ مثلا اگر می گفت خدایا خودت را به من ارزانی کن، کاملتر نبود؟ شاید هیچوقت به این فکر نیفتاده بودم که تا کسی سعه صدر نداشته باشد، چه چیزی دارد؟
یافتن ریشه ها مهم است و شاید مهمترین کار باشد. اینکه از شعارزدگی رها شدن با پرداختن به علتهاست و دیدن همه جوانب و لایی رد نکردن بعضی چیزها، احتمالا در همین یک دعای به ظاهر عادی (عادی از این بابت که نقل دهانمان شده اما نمی فهمیم چه می گوییم و بخاطرش چه باید بکشیم!) نمایان است.
حضرت موسی (ع) همان اول که فهمید چه باری بر دوش دارد، اعلام آمادگی کرد که پیه همه چیز را به تنش می مالد اما باهوش بود. یعنی انگشت گذاشت روی علت صفات انسان کامل که حواسش پرت نشود، بعد حرکت کرد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٤٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/۱٠/۱٤
حضرت علی (علیه السلام): «درختان بیابانی محکماند ولی گیاهان خانگی نازکاند و زود پژمرده میشوند و از بین میروند.»
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/۱٠/۱٢
مهمان غيرمنتظره
من بزرگ شدهام. این را امروز فهمیدم. وقتی که برف باریده بود و من بدون آنکه بخواهم خودم را کنترل کنم، بدون اینکه اصلا بهش فکر کنم، یک راه تقریبا طولانی را بدون آنکه دست به برف بزنم یا هوس این کار در دلم زنده شود طی کردم! وقتی حیرت از این همه بیلطفی به سراغم آمد، نزدیک محل کارم بودم. تازه به دور و برم و زیباییهای نمایانش توجهم جلب شد اما باز هم به برف دست نزدم!
تمام روز سرکار ماندم. حتا به کسی غر نزدم که باهم بزنیم بیرون و لذت ببریم از بارش رحمت.
توی کوچه، نزدیک خانه بودم که هویج یخ زده توی پیادهرو مرا یاد آدم برفی انداخت و تازه یادم آمد چقدر منتظر باریدنش بودم!
عجیب است. من بزرگ شدهام بدون اینکه بخواهم سر به هوایی و کنجکاویم را با چیزی عوض کنم. نمیدانم چه اتفاقی افتاده. هرچه هست، این برف مرا یاد خودم انداخت.
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٥۳ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/۱٠/۱٠
دولتمرد
همه چیز داشتن، بدون مخالفت جدی پیش رفتن و به همه خواسته ها رسیدن برای ما خوب است؟
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/۱٠/٩
مولانا
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٥٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/۱٠/٧
شادی بدون غم
میگویم «چرا شادی کردن را بلد نیستیم؟» و پشت بندش هزار و یک حرف و حدیث می گذارم توی دامنت.
سرت را پایین میاندازی و میخندی «وقتی او را درک نمیکنیم، وقتی در غیبت است، وقتی همه چیزمان گره خورده با ظهور، شادی معنایی دارد؟»
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳٦ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/۱٠/٦
سئوال کهنه...
عادت کرده ایم الکی هر سال جشن بگیریم. برای هرچیزمان. غدیر هم یکیش. جشن تولد یک اتفاق.
یادم می آید دانشجوی سال آخر لیسانس بودیم و یک روز تصمیم گرفتیم توی دانشکده جشن کوچکی به مناسبت مبعث بگیریم. سه نفر بودیم و این کار را کردیم. با دکتر ایرجی هم صحبت کردیم که آن موقع رییس دانشکده بود و اجازه گرفتیم. آن سال تازه رفته بود مکه و حسابی نور بالا می زد. آن روز جملهای گفت که هنوز وقتی یادش میکنم، خوشحال میشوم. گفت: کمی به بعثت فکر کنید؛ به بعثت خودتان.
بگذریم. داشتم از غدیر میگفتم که مثل جشنهای دیگر برایمان معنی شیرینی و دیده بوسی دارد. جشن تولد یک اتفاق. اما آیا فقط جشن یک اتفاق است که یک روزی واقع شد و حالا ما هرسال یادش میکنیم؟ آیا غدیر مثل شب قدر نیست؟
انگار ما مسلمانها کم لطف شده ایم. خورشید پشت ابرمان، در بین ما بدجوری مهجور مانده و ما به دعای فرج - که چون از آهنگش خوشمان می آید- گهگاه یادی از او میکنیم و در غربتی تصورش میکنیم. باور نداریم در بینمان زندگی میکند، میبینیمش (هرچند نمیشناسیمش) و او به امورمان رسیدگی میکند. آیا غدیر یادآور پیمان بستن ما نیست؟ آیا روز پیمان بستن مجدد نیست، با امام حاضری که فیوضاتش هست و ما غایبیم از حضورش.
کاش ظهور کنیم.
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۱٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٦/۱٠/۱
کاشيهای مسجد گوهرشاد
مسجد گوهرشاد با آن کاشی کاری چشم نوازش، آن خط ثلث سفید در زمینه سرمهای مات و آیاتی به خط کوفی، انگار مخلوقی تسلیم و باشکوه است که هر ساعتی از شبانهروز حرفی دیگر برای گفتن دارد.
این مسجد را گوهرشاد بنا کرد، همسر شاهرخ پسر تیمور گورکانی. از قضا پسر خوش ذوقی هم داشتند به اسم غیاث الدین ملقب به سلطان بایسنقر.
سلطان بایسنقر مثل خیلی از شاهزادههای دیگر، از همان جوانی طعم حکومت را چشید؛ والی طوس و نیشابور و استراباد شد در حالیکه هفده سال داشت.
اما همیشه عشق هرات را در دل داشت. نه فقط به این خاطر که محل حکومت پدرش بود، بلکه چون آنجا شهر فرهنگ بود، پر از زندگی و هنر. آنجا بود که میتوانست فکرهایش را دنبال کند و به چیزهایی که دوست داشت برسد.
بایسنقر شعر میگفت به سه زبان: فارسی، عربی و ترکی مشرقی. این آخری زبان مادریش بود. اشعار پراکندهای از او در دیوان دولتشاه سمرقندی هست که میگویند چنگی به دل نمیزند.
در عوض نقاشی و موسیقی قریحه موفقش بود و بیشتر از همه در خوشنویسی شهرت داشت. به هر شش قلم خط فارسی مسلط بود. خط خوشش آنقدر دلچسب بود که مادرش از او خواست نوشتههای کتیبه بزرگ مسجدش را تحریر کند. او مینوشت و بر کاشی پیاده میکردند.
غیر از این کارهای بزرگ دیگری هم در زندگیش داشت. مثلا نویسندهها را تشویق میکرد به زبان فارسی تاریخ بنویسند. از هنرمندان میخواست در تهیه و مصور کردن کتابها، بیشتر از آنکه به دیوان اشعار میپردازند، به فکر تاریخ باشند.
سلطان بایسنقر وقتی در سفری با عدهای که اهل علم و فرهنگ بودند به چین رفت، غیاث الدین که نقاش بود و همراهیشان میکرد، از طرف او مامور شد تا آنجا که میتواند هرچه آثار تازه به چشمش میخورد ترسیم کند. میگویند این کار تاثیر بزرگی در نگارگری ایرانی داشت.
به هرحال عمر این شاهزاده کوتاه بود و عمر آثارش بلند. قبرش در همان شهری است که دوست داشت همیشه در آنجا زندگی کند.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤٥ ب.ظ توسط مریم برادران
