وقتی نیست ...


 

يادت باشد همه را فهميدن، همه را بخشيدن است.
                                                                  اميرالمومنين


مریم برادران

عادت می‌کنی...

 

می گم: خیلی بدی. تو هم داری می ری؟ پس من چی؟ من دارم حسابی تنها می شم.

می خندی. از همان خنده های تلخ که بغض دارد. می گویی: ما می ریم که خودمون تنها بشیم. دیگه اینجا قابل تحمل نیست.

و اشکت می ریزد و من نفسم بند می آید. نمی دانم از تنهایی تو یا خودم یا غیر قابل تحمل بودن اینجا.

همه چیز یه جورهایی غریب شده. نه تحمل بغض فرو خورده ات را دارم و نه طاقت تلاشی که بی حاصل بماند. خودم را آماده کرده ام که به خواندن وبلاگی که از آن طرف دنیا خواهی نوشت، راضی شوم. وبلاگهایی که دیگر دارند برایم بی معنی می شوند؛ مثل همین رفتن ها که دارند به عادت تبدیل می شوند. حالم از عادت شدن چیزی به هم می خورد.

 

 

دلم برای كسی تنگ است

كه آفتاب صداقت را

به ميهمانی گل های باغ می آورد

وگيسوان بلندش را

     - به بادها می داد

و دست های سپيدش را

     - به آب می بخشيد

 


مریم برادران

معامله


كسلر پيانيست بزرگي بود. روزي در حين اجراي قطعه اي، يكي از تماشاچيان چنان از خود بيخود شد كه از جا بلند شد و فرياد زد: حاضرم همه چيزهايي كه دوستشان دارم بدهم و بتوانم چنين شاهكاري خلق كنم.

كسلر خنديد و گفت: دقيقا من هم همين كار را كرده ام.

 


مریم برادران

سايه روشن

 

سایه ات سنگین است

آنقدر که روی شانه هایم

انگار باری است

مثل آن خواب

که به احترام نامت

ایستادم، تمام قد

و بار بر دوشم بود

سنگین، مثل سایه ات

قبل از آنکه بیایی.

نامت مثل نور قبل از صدایت

دلم را روشن کرده بود.

مثل یحیی (علیه السلام) نشانی داشتی برایم

و هر وقت می گویم مثل یحیی(علیه السلام)

مادر لب می گزد.

چرا یحیی (علیه السلام) نمی تواند تکرار شود؟

مادر باز هم دانه های تسبیح اضطرابش یکی یکی روی هم افتاد

و پدر گفت: چرا گفتی نیاید؟

و من نگفتم که سایه باید عمودی باشد

نگفتم که از سایه ظهر خوشم می آید و بس

نگفتم دلم را گره زده ام به نامت

و کور شده.

مادر می گوید: چشم حسود کور

و دلم می لرزد

نکند دل من هم حسود است یا نام تو؟

نگفتم به مادر که اسپند دود نکند

نگفتم دود نکندمان!

 

چه غم انگیز است که نمی شود خیلی چیزها را گفت.

کودکان سر به هوا چقدر تنهایند!

 


مریم برادران

 


خداوند ادامه دادن دوستی های قدیمی را دوست دارد.
                                                                        رسول اکرم


مریم برادران

مهم بودن! مساله اين است.

 

... مادر از سياست و اوضاع جامعه سر در نمي‌آورد. صداي اخبار كه به گوشش مي‌خورد و حدس مي‌زد اتفاقاتي در حال وقوع است، بدون اينكه سرش را به تلويزيون بگرداند مي‌گفت: «يك روز اين مملكت را بدهند دست من تا بگويم چه كار بايد كرد.» حنانه هم به اين چيزها زياد فكر مي‌كرد. كوچكتر كه بود فكر مي‌كرد اگر روزي رئيس جمهور بشود چه كارهايي بايد بكند. بزرگتر كه شد دوست داشت فقط يك آدم پولدار باشد تا از دنگ و فنگ سياست در امان باشد و به اندازه‌ي رئيس جمهور مهم و مفيد بماند اما حالا نه دوست داشت رئيس جمهور باشد و نه يك آدم ثروتمند. هر دو اينها مي‌توانست برايش غرور بياورد و او دوست نداشت روزي برسد كه به فكر ديگران نباشد. دور و برش اينطور ديده بود. ...

 

پ.ن1: البته حنانه از رییس جمهور بسیار مهمتر است.

پ.ن2: من به سهم خودم اعلام می کنم جزء آن دسته از آدمهای ملت نیستم که هدیه مزبور را به دولت بریتانیای کبیر داد. دلم نمی خواهد در باجی که به تک تک جاسوسها دادند هم شریک باشم.

 


مریم برادران

دیوانه ها به بهشت می روند

 

او وسوسه نشد. چشمش لیلی را ندید. سیب دست او را هم ندید. بنابراین سیب را نخورد. فقط به تبع پدر به زمین آمد، به این دیر خراب!

او می خندد و نمی گرید. از روز و شب چیزی نمی فهمد. رنجی ندارد. کسی هم از او توقعی ندارد، تکلیف ندارد. به بهشت هم می رود. خیلی ها -بخصوص وقت غم- می گویند «خوش به حالش» اما هرگز حاضر نیستند لحظه ای جای او باشند؛ با اینکه می دانند او حتما رستگار می شود.

 

سیب چه طعمی داشت که به بهشت می ارزید؟

 


مریم برادران

آمدن عيد مبارک بادت


«باز آمد و باز آمد ره بگشاييم    جويان دل است، دل بدو بنماييم
               ما نعره زنان که آن شکارت ماييم      او خنده کنان که ما ترا می‌پاييم»

 


مریم برادران

روزهای بی ساعتی

 

حافظه اش را از دست داده بود. برگشته بود به همان روزهایی که می رفت دم حجره مش باقر، شاگردی. هرچه زینب خاتون برایش توضیح می داد، باور نمی کرد. به زور شال و کلاه را ازش می گرفتند که بیرون نزند. زینب خاتون را هم نمی شناخت. می گفت تو مامانمی؟ من که هنوز زن نگرفته ام! چی؟ اینا بچه هامم؟ نوه؟ نتیجه؟

بالاخره با یک تزریق یک آمپول همه چیز برگشت به همین روزها، به صد سالگی حاجی. صد سال! حاجی چشم غره ای رفت و گفت: باور نکنید. اینا دروغ می گن من نود و هشت سالم بیشتر نیست. و می زند به زینب خاتون که : حاج خانم یادت نره امشب اسفند دود کنی.


مریم برادران

 

«تو خورشیدی مدار عشق با توست
                                  مرا بگذار تا سیاره باشم»


مریم برادران

بلال و ابوجهل

 

سیاه بود بلال، یک برده حبشی. سنگ را گذاشتند روی سینه اش. حجاز گرم بود، زمینهای آفتاب خورده اش داغ بود. بلال روی زمین داغ، زیر سنگ سخت، زیر رگبار تحقیر و توهین می گفت أحد.

شاید دنیا تغییر کرده باشد. آدمها متمدن شده باشند اما قصه سنگ و تحقیر و توهین هنوز هم هست، به شکلی مدرن. جاهلیت لباس عوض می کند اما هیچوقت نباید گول خورد که رخت می بندد و می رود.

جهل در من و تو هم هست و گاهی تضاد و جنگ درون خود ما شکل می گیرد، بین بلال و ابوجهلمان. اینجور وقت ها فشار آن سنگ را هم به تلخی حس می کنیم. آنوقت بلال أحد می گوید؟

می دانی که این سنگ می ماند. حتا اگر نگویی أحد. به ظاهر رفع می شود. کلنجار می ماند که هر از گاهی سر بلند می کند. در این میانه سربلند کیست؟

بلال اذان بگو تا دلم آرام گردد. اذان بگو که بدانم هستی، زنده ای، تاب آورده ای. بلال اذان بگو هرچند ممکن است ابوجهلم خواب آشفته اش برهم خورد و سربلند کند. اما تو سربلند باش.  

 


مریم برادران

عطای خدا به آدم (عليه السلام)

 

آدم عرض کرد: خداوندا شیطان را به من مسلط ساختی و مثل جریان خون در رگها، او را هم قادر کردی که به بدن من داخل شود.

خداوند فرمود: ای آدم در قبال این کار این امتیاز را به تو و فرزندانت دادم که هرکس فکر بد کند، به حساب او نوشته نشود ولی اگر آن عمل بد را انجام دهد یک جرم حساب شود. لکن اگر کسی نیت خیر کند ولی انجام ندهد، یک ثواب برای آن نیت نوشته شود و اگر آن نیت خیر را انجام ددهد، ده ثواب به وی داده می شود.

آدم گفت: خداوندا این عنایت را درباره من و فرزندانم بیشتر گردان.

خداوند فرمود: اگر کسی از فرزندانت گناهی مرتکب شد و توبه کرد، می بخشم.

باز آدم گفت: بیشتر از این عنایت فرما.

خداوند فرمود: من مهلت توبه را تا دم مرگ به آنها می دهم.

آدم عرض کرد: یا رب حسبی.

 

کلیات حديث قدسی، حر عاملی-  بخش در شأن آدم

 

 


مریم برادران

بازی زندگی

 

بازیهای کامپیوتری مثل زندگی است. هر مرحله اش را که می گذرانی، جلوی چشمت مرحله جدیدی باز می شود که اصلا فکرش را هم نمی کردی. قبلا خودت را گول زده بودی که سختی این مرحله بگذرد، شاید بازی راحت تر شود. اما زهی خیال باطل.

اعتراف می کنم که هیچ وقت هیجان این بازیها مرا به سمت خودش نکشانده اما نگاه کردنش را دوست دارم. اینکه تلاش بازیگرها و کلنجارشان را می بینم یک حس خوب و زنده در من بوجود می آید. آنهایی که معتاد شده اند به این بازیها، همه خواب و خوراکشان می شود اینکه بدانند بعدش چه می شود. آخرش تمام می شود. غیر از این است؟ ازشان که بپرسی «حالا که چی؟» می گویند «خیلی حال می ده. هیجان انگیزه.»

گاهی به دور و برم که نگاه می کنم دلم می خواهد آدمها هم همینقدر نسبت به این بازیهای دنیا کمی شور و حرارت از خودشان نشان بدهند. از اینکه خستگی می آید و ناامیدی انتظار تمام شدن را بدون هیچ تلاش و تحرکی با خودش می آورد حالم گرفته می شود.

امروز تو هم اینطوری بودی! می خواستم بگویم شاید اگر یک دست بازی GTA Vice City بزنی، خیلی چیزها عوض شود! 


مریم برادران



 


هرچند که بلبلان گزینند
مرغان دگر خموش نه شینند

خودگیر که خرمنی ندارد
نه از دامن فقر دانه چینند

 

از حلقه برون نه ایم ما نیز

هرچند که آن شهان نگینند

 

گر ولوله مرا نخواهند

از بهر چه کارم آفرینند؟

 

شیرین و ترش، مراد شاهست

دو دیگ نهاده بهر اینند

 

بایست بود ترش به مطبخ

چون مخموران بدان رهینند

 

هر حالت ما غذای قومست

زین اغذیه غیبیان سمینند

 

مرغان ضمیر از آسمانند

روزی دو سه بسته زمینند

 

زانشان به فلک گسیل کردند

هرچند ستارگان دینند

 

تا قدر وصال حق بدانند

تا درد فراق حق ببینند

 

بر خاک قراضه گر ببینند

آنرا نهلند و بر بگیرند

 

شمس تبریز کم سخن بود

شاهان همه صابر و امینند

 

 

 

* پیشنهاد می کنم کتاب میعاد در سپیده دم رومن گاری را حتما بخوانید و اگر به جایی رسیدید که کمی ناراحت یا اذیتتان کرد، کتاب را زمین نگذارید. تا ته بخوانید.

 


مریم برادران

باد ما را خواهد برد!

راستش را بخواهيد دارم غصه می‌خورم که چطور لگد زدم به بختم! مگر شانس چند بار دم در خانه آدم می‌آيد.
قصه غصه من از آنجا شروع می‌شود که چندماه پيش پيشنهاد کاری را به من دادند: اينکه نويسنده خاطرات سفر يک جناب بزرگی در اين ولايت باشم (به حق چيزهای نديده و نشنيده) و البته من قبول نکردم. اين غم انگيز است که با وجود اين همه نويسنده زبده در مملکت سراغ کی را هم گرفته بودند! اينکه قبول نکردم اصلا از روی خودخواهی بود. چون دوست نداشتم چيزی بنويسم که يا بايد تحريفش کنم و يا تحريفش می‌کنند. خلاصه قصه کمی سياسی بود.
گدشت. تا اينکه فهميدم کسی که تهيه کننده معظم فيلم معظم اخراجی‌‌هاست، فيلمبردار اين سفرها بوده که قرار بود من هم باشم.... و قسعليهذا! يعنی من می‌توانستم آنقدر پولدار شوم؟! گفته بودند خوب فکرهايم را بکنم و من .... حالا بگوييد غصه دارد يا نه؟ 

                                                                    خداوند عاقبتمان را به خير کند. آمين.


 


مریم برادران

 


«به خاک ما گذری کن که خون ماست حلال»

 


مریم برادران

الی احسن الحال

 

زندگی تازه یاد مرگ را هم با خودش می آورد؛ دو قرین جدا نشدنی. در عرف با هر دمی قدمی به مرگ نزدیک می شویم. در حقیقت اما در هر دمی با نسبتی که با او پیدا می کنیم مرگ و زندگیمان تعریف می شود؛ هرچه نزدیکتر زنده تر.

 


مریم برادران

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مریم برادران


نویسندگان
مریم برادران


آرشیو من
آذر ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢


لینک دوستان
GOODREADERS
تجربه های مدیریتی من
دیکشنری
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0