وقتی نیست ...


 


وقتی نيست، همه شبها يلداست.

 


مریم برادران

دمی ز وسوسه عقل بیخبر دارد

 

شنیدن ذکر مصیبت چندتا حسن دارد: یکی اینکه غم شیرینی است که بازگو می شود تا بدعهدی زمانه فراموش نشود. یکی اینکه زیادی خودخواه نشویم. یعنی آنقدر درون خودمان نخزیم و فقط به خودمان و مشکلاتمان فکر نکنیم و یادمان باشد که غمهای بزرگتر هم هست. دیگر اینکه وصلمان می کند به یک دنیا نور که به دل صفا می دهد و بعضی روزنه ها باز می شود. ...

به هرحال فرصتی است که کمی از روزمرگی جدا شویم.

 

 


مریم برادران

 

 

وسرا کانادا زندگی می کند. از دوستان دوره دانشجویی است. هنوز گاهگاهی باهم چت می کنیم و خبرها را مبادله می کنیم. دیشب بعد از مدتها باز وقتی دست داد و ساعتی باهم گپ زدیم.

کمی دلخور بود. می گفت اینجا کسی ایران و فرهنگش را نمی شناسد! می گفت وقتی من می گویم ایرانیم، فکر می کنند یعنی عربم. کسی برایشان چیزی به درد بخور از ایران ندارد که بگوید. می گفت «جایی هست که شیرینی ایرانی می فروشند. گاهی می روم و می خرم. تازه فهمیده ام که همه آنجا را به اسم شیرینی عربی می شناسند! چرا؟ چون دفتر مرکزیش در دبی است.»

طبق معمول هم شروع کرده به داد و بیداد که «بابا، نخودچی اصلا یک اسم ایرانی است.»

برای همکلاسهایش از ایران و فرهنگ ایران و شعرا و علمای ایرانی می گوید. آنها هم هاج و واج نگاهش می کنند. خلاصه که قصه ای دارد.

حالا من هم موظف شده ام برایش سایتهایی که شعرهای حافظ و سعدی و نظامی را به انگلیسی ترجمه کرده اند یا از فرهنگ ایران نوشته اند، پیدا کنم و بفرستم.

ماموریت دیگرم این است که زودتر خودم را قوی کنم و ایران را بشناسم که بتوانم یک کتاب عالی شیرین درباره فرهنگ ایران، ایرانی و تاریخ ایران بنویسم! البته وسرای من زیادی به من ایمان دارد.

 


مریم برادران

 

دیشب کسی در خواب برایم روضه امام جواد می‌خواند. نمی‌دانم یعنی چه، اما یادم آورد که سالهاست به روضه نرفته‌ام!


مریم برادران

دانشگاه استنفورد

«خانمي با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار نخ نما شده خانه دوز در شهر بوستن از قطار پايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند. منشي فورا متوجه شد اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند و احتمالا شايسته حضور در کمبريج هم نيستند.

مرد به آرامي گفت : « مايل هستيم رييس راببينيم .» منشي با بي حوصلگي گفت :« ايشان تمام روز گرفتارند.» خانم جواب داد : « ما منتظر خواهيم شد. »

منشي ساعت ها آنها را ناديده گرفت و به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پي کارشان بروند.

اما اين طور نشد. منشي به تنگ آمد و سرانجام تصميم گرفت مزاحم رييس شود ، هرچند که اين کار نامطبوعي بود که همواره از آن اکراه داشت. وي به رييس گفت :« شايد اگرچند دقيقه اي آنان را ببينيد، بروند.»

رييس با اوقات تلخي آهي کشيد و سرتکان داد. معلوم بود شخصي با اهميت او وقت بودن با آنها را نداشت. به علاوه از اينکه لباسي کتان و راه راه وکت وشلواري خانه دوز دفترش را به هم بريزد،خوشش نمي آمد. رييس با قيافه اي عبوس و با وقار سلانه سلانه به سوي آن دو رفت.

خانم به او گفت : « ما پسري داشتيم که يک سال در هاروارد درس خواند. وي اينجا راضي بود. اماحدود يک سال پيش در حادثه اي کشته شد. شوهرم و من دوست داريم ؛ بنايي به يادبود او در دانشگاه بنا کنيم. » رييس تحت تاثير قرار نگرفته بود ... ا و يکه خورده بود. با غيظ گفت :« خانم محترم ما نمي توانيم براي هرکسي که به هاروارد مي آيد و مي ميرد ، بنايي برپا کنيم. اگر اين کار را بکنيم ، اينجا مثل قبرستان مي شود .»

خانم به سرعت توضيح داد :« آه ، نه. نمي خواهيم مجسمه بسازيم. فکر کرديم بهتر باشد ساختماني به هاروارد بدهيم .» رييس لباس کتان راه راه و کت و شلوار خانه دوز آن دو را برانداز کرد و گفت : « يک ساختمان ! مي دانيد هزينه ي يک ساختمان چقدر است ؟ ارزش ساختمان هاي موجود در هاروارد هفت ونيم ميليون دلار است.»

خانم يک لحظه سکوت کرد. رييس خشنود بود. شايد حالا مي توانست ازشرشان خلاص شود.

زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت : « آيا هزينه راه اندازي دانشگاه همين قدر است ؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم ؟» شوهرش سر تکان داد. قيافه رييس دستخوش سر درگمي و حيرت بود. آقا و خانم" ليلاند استفورد" بلند شدند و راهي پالوآلتو در ايالت کاليفرنيا شدند ، يعني جايي که دانشگاهي ساختند که نام آنها را برخود دارد:

 دانشگاه استنفورد،
 يادبود پسري که هاروارد به او اهميت نداد.»


مریم برادران

 

 

من رای می دهم!

راستش را بخواهید این کار را از روی یک خودخواهی دیرینه انجام می دهم. به وظیفه شرعی و اینجور چیزها هم کاری ندارم. البته عرق ملی را هیچ جوره نمی توانم کنار بگذارم.

به هرحال دوست ندارم خودم به دست خودم، خودم را حذف کنم. از اینکه بنشینم و بگویم «به من چه»، بعد غر بزنم و انتقادهایم را ردیف کنم و بگویم «دیدی. باز همان آش و همان کاسه و ...» زیاد خوشم نمی آید. یکبار نرفتم رای بدهم و هنوز از دست خودم عصبانیم. دیگر نمی خواهم با خودم در بیفتم. هرکس یک استدلالاتی دارد دیگر!

 

 

 


مریم برادران

 

 

مطمئنم که بیشتر از چهار سال نداشت. کنار مادرش، گوشه صندلی مترو نشسته بود و با دستکش قرمزش بازی می‌کرد. همانطور که سرگرم کارش بود- حتا سرش را هم بالا نگرفت که به مادرش نگاه کند- پرسید: مامان، چرا با بابا ازدواج کردی؟

مادرش جا خورد. بعد خندید و همان جواب معروف را داد: خب باهم تفاهم داشتیم.

دخترک نفس عمیقی کشید و گفت: چرا با من مشورت نکردین؟

 

 


مریم برادران

يک دست جام باده و يک دست زلف يار

 

اینکه زندگی مبارزه است، به نظرم درست می آید؛ یک عرصه مبارزاتی پیچیده که اگر کمی کنار بکشی یا ضعف نشان بدهی، محکومی به سر دادن (اشتباه نشود، مبارزه نه جنگ!).

چند روز پیش کتابی می خواندم. این توصیفش درباره زندگی برایم جالب بود: «زندگی یک رقص است نه نبرد میان اراده ها.»

امروز می خواستم یک تعریف میانی پیدا کنم که این دو را که هر دو زیباست، جمع کند. فکر کنم مولانا به بهترین شکل این کار را کرده «رقصی میانه ی میدان» که «آرزوست»! فکر کنم این تعریف خوبی از زندگی برای یک آدم زنده است.

 

 


مریم برادران

 

«روشن تر از خاموشی چراغی نديدم.»
                                                      بايزيد بسطامی

 


مریم برادران

 

چه اشکالی دارد؟ غر بزن. هیچ وقت هم فکر نکن حالا دیگران چه فکری می کنند؟ چه اهمیتی دارد؟ کسی که تو را دوست دارد، حتما غر زدنت را هم به راحتی تحمل می کند. آدمیزاده گفته اند مثلا. نمی شود همه ش خندید و مهربانی کرد و قربان صدقه رفت! یک وقتی هم باید داد زد، گاهی باید خلوت کرد و گاهی هم ...

خوب حالا آتو نیاید دستت. یادت باشد بعد از همه اینها باید کمی عقب بنشینی و خودت را خوب برانداز کنی و صادقانه ببینی کی هستی. آنوقت اگر زمانی رسید که کسی دیگر هم این کارها را کرد، بهش فرصت می دهی، دلخور نمی شوی و حتا بعد از یک دعوای حسابی می توانی عذرش را بپذیری. ما همه آدمیم، باور کن. آدمهای متفاوت با خصوصیات شبیه هم.

اما یک چیزهایی هست که می تواند آدم را خوب بسازد، يعنی آدم را کم کم متعادل کند: فکر کردن صادقانه درباره خودمان و رفتارهامان و دوست داشته هامان؛ هم خودمان را دوست بداریم و هم دیگران را.

فراموش نکنیم: عشق را آدم می آفریند

                      و آدم را عشق.

                      تو که می خواهی آدم خوبی باشی، سعی کن عاشق شوی.

                      البته هیچ کدام راحت تر نیست!

 


مریم برادران

مثل وقتی که بيايد

 

فردی از خدا خواست بهشت و جهنم را نشانش بدهد. خداوند پذیرفت. او را به اتاقی برد که جمعی از مردم دور دیگی بزرگ نشسته بودند. هرکدام قاشقی داشتند که بلندتر از بازوی آنها بود و نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند. همه گرسنه ناامید و در عذاب بودند. بعد خدا گفت «حالا بهشت را نشانت می دهم.»

او وارد اتاقی شد با همان مشخصات: دیگ غذا، جمعی از مردم و همان قاشقهای دست بلند. اما همه شاد و سیر بودند! مرد گفت «نمی فهمم. با اینکه همه چیز یکسان است، چرا مردم این دو اتاق اینقدر باهم فرق دارند؟»

خدا تبسمی کرد و گفت «خیلی ساده است. مردم در اینجا یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند. هرکس با قاشقش، غذا در دهان دیگری می گذارد. چون ایمان دارد کسی هست که در دهانش غذا بگذارد.»

غذای روح؛ آن لاندرز

 

 

در زندگی اگر به گذشته بنگرید، می بینید لحظه های خطیر، لحظه هایی که به راستی زندگی کرده اید، لحظه هایی هستند که با عشق و محبت دست به کاری زده اید.

هنری درآموند به نقل از کاترین پاندر

 

 

اگر به خدا عشق می ورزید، دستتان را به دست من (محمد) بدهید و از من تبعیت کنید که در اینصورت محبوب خدا خواهید شد.

سوره آل عمران؛ آیه 31

 

 


مریم برادران

 

پسر بچه چهار یا پنج ساله بود. تا جایی که می توانست دهانش را باز کرده بود و از ته حلق عربده می زد و به پهنای صورت اشک می ریخت. چرا؟ نمی دانم. پدرش با کمال خونسردی پشت سرش می آمد و هی سعی می کرد با وعده و وعید صدای او را ببندد. اما به نتیجه ای نمی رسید. انگار یاد چیزی افتاد که می دانست کارساز است. نیشخندی زد و گفت: «اگه بچه خوبی باشی می برمت شهروندا.»!

 

 


مریم برادران

 

«اینجوری زندگی کنیم:

شاد اما دلسوز

ساده اما زیبا

مصمم اما آرام

مهربان اما جدی

زیرک اما صادق

عاشق اما عاقل»

 

 


مریم برادران

 


خلق آدم از تراب، بعثت خاک است و زنده شدن پس از مرگ، بعثت آدم.

 


مریم برادران

برای ششمين سالگرد منوچهر مدق عزيز

قلبش مثل خرمالوست. باور کن. يک پوست گس دارد که گاه و بيگاه از زبانش تراوش می کند و درونی نرم و دلچسب. چشمهايش وقتی سرحالند، تخس و شيطان است اما امروز کدر بودند، سرخ و اشک آلود. دل مهربانش تنگ بود و زبانش ميل حرف زدن نداشت. بانوی من سر مزار تو نشسته بود و می‌گريست و در دل با تو راز می‌گفت. گلهای نرگسی که برايت اورده بودند، شاداب و تازه بودند و خوش بو.

گاهی دلم برای خوبيها که تنگ می‌شود، دلم برای تو و امثال تو که تنگ می‌شود، برای بانو که تنگ می‌شود، می‌مانم که بايد چه بگويم. فرشته می‌گويد: شکر.
من هم شکر می‌کنم که شما خوبها بوديد و تا هميشه در دل ما می‌مانيد. ما خوشبختيم که خوبی و خوب زياد ديده ايم و شنيده ايم و در کنارشان زندگی می کنيم.

 


مریم برادران

 

مرگ هميشه آدم را ياد اين می‌اندازد که وقتی ندارد. چيزی در کمين اين دو روزه زندگی نشسته که لحظه ها را شکار کند.‌
چهارشنبه صبح يکی از دوستانم زنگ زد و خبر فوت عفت چهره گشا را داد. عفت را دو هفته پيش توی راه ديده بودم و بعد از کلی حال و احوال شماره ام را گرفت که در اولين فرصت زنگ بزند يا بيايد سر کارم و کتابی را که دانشگاه درباره شهدای دانشگاه درآورده نشانم بدهد.
عفت در کنگره شهدا کار می‌کرد و يکی از دوستانی بود که هميشه از يکرنگيش در کارها (تا جايی که ديده بودم) خوشم می‌امد. دختر ساده ای بود و هميشه فعال.
می‌گويند سکته کرد. به همين سادگی. از آن روز باز به اين فکر افتاده ام که با اين عمرهای کوتاه چرا اينقدر کاهليم؟ زندگی دارد از دستمان می‌رود و به تنها چيزی که فکر نمی‌کنيم، استفاده بهتر از آن است.
دوست دارم وقتی قرار شد بروم، هيچ حسرتی بر دلم نمانده باشد! اين توقع زيادی است؟

 


مریم برادران

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مریم برادران


نویسندگان
مریم برادران


آرشیو من
آذر ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢


لینک دوستان
GOODREADERS
تجربه های مدیریتی من
دیکشنری
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0