مترجم آواز کلاغ ها!
پنجره محل کارم رو به باغی است. البته این باغ تابستان و زمستان مشابهی دارد. درختهایش سبز و خرم نیست. همیشه زمستانی است!
حالا که دارم می نویسم سر شاخه های درختهای عریان، پر از کلاغهایی است که مشغول همنوایی هستند. می گویند کلاغ که بخواند یعنی برف می بارد. می خواستم مژده برف را بدهم. همین.

¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٤ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۸/٢٧
خاک می تواند بشود جنت یا خاکدان و زباله دان. می تواند خرم باشد و از درونش گل و گیاه بیرون بیاید، یا تفتیده باشد و سوزان. این خاک استعداد هرچیزی شدن را دارد. برای آنکه بارور شود، آب هم می خواهد که می تواند ملح اجاج باشد یا عزب فرات. برای شکل گرفتن و اینکه کم کم مشخص شود چه منٌه ای دارد، باید در مجاورت باد و آتش قرار گیرد؛ باد هوا یا ریح لطیف، آتش بی دود یا تاریک و سیاه.
همه اینها آدمهایی می سازند که از زمین تا آسمان باهم فرق دارند. می گویند فاصله بین آدمها در دو سر طیف آدمیت، از فاصله بین آدمیت و حیوانیت بیشتر است!
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۸/٢٧
سیب می چیدم از درختی که همه مرا زیر خودش پنهان کرده بود، از باغی که از بلا جسته بود، از طوفان رهیده بود! سیبی چیدم درشت، قرمز و تر و تازه. سیبم را به دامن کسی انداختم که همراهیم می کرد. آدم نبود. نمی دیدمش. دامن گسترده بود و پشت سرم می آمد...

¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۸/٢٤
دیروز یکی از همکارانم که با محیطهای فرهنگی- هنری ارتباط دارد، یک عالمه نقاشی آورده بود که بچه های زیر 7 سال کشیده بودند. نقاشیها پر از رنگ بودند؛ رنگهای شاد. اغلبشان بالای صفحه خورشید داشتند و پایین صفحه رودخانه یا گل و گیاه و آدمهایشان بادکنک دستشان بود! دلمان می خواست این نقاشیها را بزنیم به در و دیوار اتاقمان. اما .... «اینجا محل کارهای جدی است!»
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤٩ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۸/٢۱
درياب وقت و درياب
زن سریع خودش را کنارم رساند و با لبخند نگاهم کرد و گفت «بیا باهم از خیابون رد شیم.»
و دستم را گرفت.
کمی جا خورده بودم که گفت «نترس. من ردت می کنم.»
تازه فهمیدم منظورش چیست. چراغ را نشانش دادم و گفتم «سبز که شد، رد می شم.»
خنده روی لبش خشک شد. شانه هایش را بالا انداخت و به ثانیه شمار چراغ نگاه کرد و کمی پا به پا کرد. اما انگار دلش نیامد 50 ثانیه طلاییش را پشت این چراغ مزاحم تلف کند. با ریشخند نگاهم کرد و رد شد.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥٢ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۸/٢٠
برای کوير زيبای مرنجاب
سکوت، ترکيب هيجان انگيز رنگها، نمک، سراب، نرمی رملهای نفس گير که نمیگذارد به راحتی جلو بروی و میمانی که اين همه نرمش چطور میتواند اينقدر محکم جلوی حرکتت را بگيرد، يک شيب تند و جای پاهايی که يک باد به راحتی محوشان میکند و تو چه دلخور میشوی که اين همه سختی حرکت را ارجی نمینهد، رد ريز پای سوسک های سرگين غلتان، تشنگی، وسعت کوير و کوچکی تو!

¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳٢ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۸/۱٧
لباس که تنگ میشود، میدهيم بيرون يا به کسی که اندازهاش باشد. دل که تنگ میشود چه کارش کنيم؟
به قول فرشته، اين همه چيز توی دنيا اختراع شده اما اکسيری برای دلتنگی وجود ندارد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٩ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۸/۱٦
سزاوار
میان سال بود. موهای جو گندمیش کمی ژولیده بود و کیف چرمی زهوار در رفته اش او را بیشتر شبیه پرفسورهای قدیمی نشان می داد. دم در دانشگاه صنعتی انگار دنبال جایی یا کسی می گشت.
مرد او را که دید، سرعتش را کم کرد و شیشه ماشین را پایین کشید و پرسید: می تونم کمکتون کنم؟
مرد ژولیده جلو آمد و سرش را خم کرد و گفت: می خوام برم بیمارستان رازی. اونجا سخنرانی دارم. چه جوری برم.
مرد به ساعتش نگاه کرد. احتمالا اگر او را میرساند، با ده دقيقه تاخير به جلسه میرسيد. در ماشینش را باز کرد که او بنشیند.
- من پزشکم. به چیز مهمی در زمینه جراحی قلب رسیده م که تحولی در علم پزشکی ایجاد می کنه. دارم می رم که توی سمینار اینا رو بگم. شاید سزاوار نوبل هم بشوم. شاید، شاید. اگه بذارن!
کیف چرمیش را به سینه اش نزدیکتر کرد و انگار چیز با ارزشی را می خواست از گزند دیگران دور کند، با دو دست محکم گرفتش! تیک عصبی خفیفی داشت و هر از گاهی یکی از شانه هایش بالا می رفت.
نزدیک بیمارستان رازی که شدند، مرد گفت «این هم بیمارستان رازی. بفرمایید.»
مرد ژولیده آشفتگیش بیشتر شد و گفت «خیلی ممنون آقای محترم. شما فکر می کنین جای دیگه هم سخنرانی باشه که من بتونم برم این تزم رو ارائه بدم؟»
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٤٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۸/۱٢
«گر راهزن تو باشي، صد کاروان توان زد»
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۸/۱٢
تکنولوژی می آید که کارهای یدی آدمها را کم کند و آنها بتوانند با فراغت بال بیشتری به مسائل معنوی و راوابط انسانیشان برسند. اما برعکس شده.
من از همین جا اعلام می کنم اگر از این به بعد کسی SMS بزند که من دلم تنگ شده یا برای دعوت به یک مهمانی یا درد دل گفتن، از این روش استفاده کند، خودش می داند!
مشترک شاکی
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٩ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۸/۱۱

نماز کنار مسجدالاقصی- خبرگزاری البرز
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٤٩ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۸/۱٠
از بچه گی دو تا آرزو داشته م. یکی اینکه وقتی برف سنگینی باریده و همه جا سفیده، از این لبوهایی که روی چرخ دستی دوره میآرن، لبو بخرم و همون جا زیر برف چند قاچ بزنم و همینطور که بخارش به آسمان می ره، بخورمشون.
دومی اینکه از این دکه جگرکی سر چهار راه چند سیخ جگر بخرم و همون جا در حالیکه گربه ها طبق معمول دور و بر صاحب دکه می پلکن، جگرها رو لای نان لواش تازه ساندویچ کنم و ....
برای هرکس از آرزوهام می گم، می گه: اینا که خیلی سهل الوصول اند!
اما آخه اگه اینا برآورده بشن، من می شم یه آدم بی آرزو. می گن آدم که بی آرزو نمی شه!
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۱٧ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۸/٩
شايد از فرط دوست داشتنه که اونايی رو که براش شريک گرفتن، يه مدت می ذاره ته چاه ويل. اونجا ديگه آدم کسی رو يادش نمياد که صدا بزنه. اونوقت خالص ميشه برای او. برای خود خودش.
چاه ويل هرکسی جاييه. دوری از خوبيها بدترين و تاريک ترين چاهه.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٢٦ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۸/٦
کاشف به عمل آمد که مادربزرگ نوه اش را دزدیده! چرا؟ از عشق زیاد!
از وقتی علی به دنیا آمده بود، مادربزرگ مهربان او را از دست مادرش می گرفت و با خودش می برد به اتاقی. کسی را هم راه نمی داد. از همان اول به شیرخشک عادتش داده بود. می نشست و زل می زد به صورت گرد و سفید علی. تا جایی که دیگر بچه از گریه و زاری نزدیک به تشنج برسد.
بالاخره مادر و پدر علی صبرشان سرریز شد. خط و نشان کشیدند که از پیش آنها می روند. مادربزرگ هم گفت «بروید. خودم حاضرم برایتان خانه می خرم. ماشین می گذارم در اختیارتان که هرجا می خواهید بروید. اما علی را به من بدهید.»
مگر می شد؟ تا آن روزی که فهمید رفتن آنها جدی است. علی را برداشت و رفت توی اتاق و در را قفل کرد و تهدیدشان کرد اگر بخواهند علی را ببرند، از پنجره می اندازدش پایین!
این جدال 13 ساعت طول کشید. نیروی انتظامی هم وارد عمل شد که ده ساعت سر کار ماندند. تا اینکه مادربزرگ کمی آرام شد و به تهدید مامورها بچه را به آنها داد. اما خودش راهی CCU شد.
خلاصه چون این داستان را در صفحه حوادث روزنامه ننوشته بودند و در خانه یکی از همکاران اتفاق افتاده بود، من این رسالت را به عهده گرفتم! به هرحال به قول آقای دکتر این چیزی که همه می گفتند عشق زیادی، یک جور بیماری بود که در صورت مداوا نشدن به جنون منجر می شود.

¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۸/٥
بگذرد ایام هجران نیز هم
بعضی چيزها ایمان را در آدم زنده می کنند. داستانهای قرآنی این طوری اند. برای هر چیز مثالی هست که دل را آرامش می دهد. یک چیز در همه آنها مشترک است: صبر؛ چیزی که حقانیت ادعا را اثبات می کند. می گویند صبر درختی است که میوه شیرینی دارد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤۱ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۸/٤
چند وقتي بود که يک کتاب درست و حسابي نخوانده بودم. خودم هم تنبل شده بودم و هرچه دست مي گرفتم، به ته نمي رساندم. يا تکه تکه مي خواندم. نمي چسبيد.
ديروز تصميم گرفتم بچه خوبي بشوم و دست از اين جموديت که بدجوري گريبانگيرم شده و حالم را گرفته، بردارم. بهترين داستانهاي کوتاه، مجموعه اي از داستانهاي مارکز است به ترجمه احمد گلشيری. از ديروز دارم مي خوانم. طبق معمول، داستانهاي مارکز با آن فضاهاي متنوع و جذاب، مرا رام کرده است. کسي به سرهنگ نامه نمي نويسد و بعدازظهر باشکوه بالتاسار را خوانده ام و بسيار هوس نوشتن در من زنده شده است.
راستش وقتی هوس می کنم بنويسم، ذوق خوب ديدن و زندگی کردن درونم جوان می شود. در حال حاضر مشغول نوشتن زندگی يک زن هستم که روزی بهايی بوده و حالا به قول خودش مسلمان عاشقی است و تنها پسرش شهيد شده است. تنها زندگی می کند و از تابستان به احد، پسر هجده ساله سرایدار مجتمعشان، خواندن و نوشتن یاد می دهد. احد تازگی ها انشا می نویسد. چند وقت دیگر باید برای احد کتابهای خوب ببرم که بخواند.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٥٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۸/۳
احتمالا تا یک ساعت دیگر لباس سفیدش را می پوشد و آماده می شود که برود به خانه دیگرش. همه جمع شده اند. از دیروز سحر خانه شان شلوغ بود. ساعت 8 امروز قرار بود از خانه اش بدرقه اش کنند تا دم در آن شستشوی خانه. او را می برند که تمیز باشد، وقتی لباس سفیدش را می پوشد. بعد هم پشت بند آن اذان و اقامه ای که روز اول آمدنش به این خانه برایش خواندند، نماز بدرقه را می خوانند.
احتمالا یکی از پسرها او را بغل می گیرد و با احترام می خواباند توی آن تخت روان، صورتش را باز می کند و کمی به ملایمت چیزهایی به او گوشزد می کند و آهسته تکه های لحاف سنگی را می چیند رویش. خاکها را مشت مشت می ریزند و بعد خروار خروار. یعنی به سلامت. خانه نو مبارک. سلام ما را هم به آن خانه ای ها برسان.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱٠ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۸/۱
بسم الله
«اگر او اراده کند، باد را ساکن میسازد تا آنها بر پشت دريا بیحرکت بمانند. در اين نشانههايی است برای هر صبر کننده شکرگزار»
۳۲/شوری
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٥٤ ب.ظ توسط مریم برادران
