وقتی نیست ...


 

 

بگذار همه چیز در حد خودش بماند. افراط و تفریط هم تو را تباه می کند، هم آن چیزی را که در آن میانه روی نکرده ای. می دانم کار ساده ای نیست. همه ما این همه زندگی می کنیم که فقط همین یک چیز را یاد بگیریم. یاد بگیریم چه چیزی درست است و چه چیز ناصواب و چرا. اما باید این همه را یاد گیریم. مرتب به خودمان گوشزد کنیم، ترمز بگیریم، برگردیم و اصلاح کنیم.

قبل ترها مدام به خودم غر می زدم که چرا فلان خصلت بد در من هست یا چرا آدم باید این همه چیزی را که از آن منع شده با خودش داشته باشد. این چیزها برایم عذابی شده بود. تا اینکه فهمیدم اگر نباشند که اصلا خودسازی بی معنا می شود. آدمی که حسادت ندارد، خشم و غضب ندارد که آدم نیست. آنوقت با چه چیزی باید دست و پنجه نرم کند و کم کم گل کوزه اش شکل بگیرد و به آتش کدام کوره آبدیده و محکم شود؟

حالا کمی راحت تر با این چیزها کنار می آیم. اما این کلنجار بین خیر و شر در وجود آدمی همیشه هست. تا جایی که یکی غالب شود. به قولی یا تو ابلیس درونت را مسلمان کنی یا افسار این اسب را بسپری به دست نفس سرکش و بی خیال همه چیز بشوی.

عزیزی می گفت همیشه بهترین انتخاب، سخت ترین انتخاب است. می گفت آدمی مومن تر است که قید و بندهایش بیشتر باشد. می گفت راحت طلبی بزرگترین آفت است و توجیه بزرگترین دام. می گفت مطمئن باش هر لحظه که احساس کردی دیگر دوران راحتی و آرمش رسیده، دچار غفلتی بزرگ شده ای. می گفت .... او همیشه حرفهای خوبی می زد. حرفهایی که همه ما فوت آبیم. نه؟

 

 


مریم برادران

 

 

هر کس و هرچيز ملکی دارد. هر قطره باران هم.

 


مریم برادران

 

 

سی تا بچه تخس داشته باشی که یکی از یکی زبان درازتر و مزه پران تر، چه کار کنی بهتر است؟ سعی می کنم گاهی سکوت کنم و گاهی دهان به دهانشان بشوم و کم نیاورم. نمی دانم کار درستی است یا نه. اما درست ترش را پیدا نکرده ام. با این کار می شوم یکی مثل خودشان- البته با حفظ یک فاصله که خدا را شکر فعلا شکسته نشده!

یکی مثل خودشان که گاهی باید حرف شنوی داشته باشند. با همه شیطنت های بچه گانه شان، بی جنبه نیستند. هنوز حیای پنهانی سرکلاس نشستن بعد از ساعت مقرر را در خود دارند! به هر حال کاری نمی شود کرد. به نظرم زندگی مسالمت آمیز و کمی دوستانه بهتر از بزرگی کردنی است که شخصیت بچه ها را خرد کند؛ همان کاری که متاسفانه بعضی اساتید می کنند. شاید حق داشته باشند. راستش مرز استاد و شاگردی یه جورهایی مخدوش شده. باید لم جدیدی به خرج داد که حداقل به خودت هم سخت نگذرد و از چشم دانشجوها هم نیفتی و بتوانی گاهی با چپ نگاه کردن، سرجایشان بنشانی.

خلاصه که با این رشد بی رویه دانشگاهها و بالا بردن ظرفیت ها اتفاقهای خیلی بدی در حال وقوع است. اگر همه مضراتش را کنار بگذاریم یکیش این است که تا چند سال پیش اگر می گفتی دانشجو یا درس خوانده ای، می شد حدس هایی زد (البته همیشه استثنا وجود داشته). مثلا اینکه سر طرف به درس بوده و احتمالا بچه سالمی است و اهل فکر و حتما با عوام فرقهایی دارد و درباره مسایل دور و برش دغدغه هایی دارد و مواضعی و حرفهایی برای گفتن. خلاصه که هویت مستقلی دارد. اما حالا اینطور نیست. اساتید باید اول از همه یاد بگیرند چطور با دانشجوهاشان ارتباط برقرار کنند و بتوانند جواب زبانشان را بدهند و با تکه های رایج در محافلشان آشنا باشند. درس گفتن می ماند در مرحله آخر. چون کم اند دانشجویانی که بخاطر لذت از درس به حرفهایت گوش بدهند!

 

 


مریم برادران

هرچه باداباد!

 

 

... شب نگارش تقدیر من و بزم سکوت

دو قطره اشک بر قواره قسمت

کتاب سرگشاده عمل و هزار بی عملی

اشاره ساقی، نگارش مَلِک و مُهر خاتم مهرو

صدای پچ پچ "پایان"

 

تو و حضور تو و درد زخم آگاهی

گزینش و صبوری و "من نمی دانم"

 

شب نگارش تقدیر من و تو آگاه

صدای سوزش اوراق قرمز عملم

صدای پر طپش "چه می شود؟" از دل

و پچ پچ دگری که

"هرچه باداباد!"

 

 


مریم برادران

 

 

ابلیس موسی (و به نقلی نوح) را ملاقات کرد و گفت: تو همان بنده ای هستی که خداوند برگزید به رسالتش و با تو تکلم کرد؟ من می خواهم توبه کنم. شفاعتم را به پروردگارت بکن.

او به پروردگار دعا کرد. خدا گفت بگو حاجتت را روا می کنم. به شرط آنکه بر قبر آدم سجده کنی.

ابلیس گفت: من آنگاه که او زنده بود سجده اش نکرده ام. حالا که مرده سجده کنم؟

سپس رو کرد به موسی و گفت: حالا که نزد خدایت برایم دعا کردی، حقی نزد من داری و آن این است که در سه جا مرا یاد کنی و من ترا در آن سه جا هلاک نکنم:

-          مردمان آنگاه که غضبناک شوند، جاری می شوم در مجرای خونشان.

-          در جنگ با دشمن، زن و فرزندشان را جلوی چشمشان می آورم تا روگردان شوند.

-          با زن نامحرمی که مجالست کنند، رسول زنم برای مرد و رسول مرد برای زن.

اما در این سه جا تو را هلاک نمی کنم.

 


مریم برادران

 

احتمالا یک عنصر نفوذی مرا معرفی کرده به این موسسه دالاهو. راه به راه برایم آگهی های ایرانگردی و سفرهای یکروزه می فرستد. نگاه می کنم به پذیرایی: همراه با صبحانه و ...!

شاخهایم دارد در می آید. نمی فهمم چه خبر است. روزهای دیگر را از این مردم گرفته اند که این همه سفرهای خوب را صاف گذاشته اند وسط ماه رمضان.

دلم گرفته. هیچ چیز دیگر حرمت ندارد. نه ماهها، نه طبیعت و نه حتا آدمها.

 


مریم برادران

 

امیرالمومنین علی علیه السلام:

«آرام باش، توکل کن، تفکر کن، آنگاه آستین هایت را بالا بزن. خواهی دید که دستان خداوند زودتر از آستین بیرون می‌آیند.»


مریم برادران



«... نشنید یا شنید؟»

 

به دستت انار دادم. انارهای درشت با دانه های سرخ.

انارها را اما در کیسه ای سیاه پنهان کرده بودم! انارهای سرخ درشت که چندتایی بیشتر نبودند را به دستت دادم که به بقیه هم بدهی. سفارشم را بلند نگفتم. در دل گفتم. اما مطمئن بودم این کار را می کنی.

انارها را به دستت دادم و رفتم.

خواب شیرینی بود، مثل دانه های سرخ انار.

 

              

 

 


مریم برادران

اين هم يک عيدی برای يک عيد دوست داشتنی

 

 

«دهانش شیرین است

و تمامش محمد است.

این محبوب من است و این یار من است ای دختران اورشلیم.»

سرود سلیمان (فصل پنجم، آیه 10 تا 15)

 

از کتاب نبوئت هیلد، کتاب مخفی یهود

انتشارات هنارس

نوبت چاپ: بهار 85

 

این کتاب قرنها در کتابخانه های علمای یهود مخفی بوده است. در آن  اسراری است از رسالت محمد و امامت دوازده فرزندش، هفتاد سال پیش از بعثت نبی اکرم، که بر زبان طفلی بنام لحمان حطوفاه پسر عالمی پرهیزکار از یهود جاری شده است. این کتاب 60 صفحه ای که در قطعی کوچک چاپ شده، بسیار خواندنی است و پر از شگفتی. در اولین فرصت بخوانیدش.

 

 


مریم برادران

 

 

«نیکی پیرمغان بین که چو ما بد مستان     

                                            هرچه کردیم به چشم کرمش زیبا بود»

  

 


مریم برادران

 

 

دو تا دوست بودند و خیلی به هم نزدیک. هر دو عارف بودند و به مقامات رسیده. به هم قول دادند هرکدام زودتر مُرد، به خواب دیگری بیاید یا در یکی از شهودها بر دوست ظاهر شود و تا جایی که اجازه دارد از آن عالم و احوالات خودش چیزها بگوید.

یکیشان مرد اما مدتها گذشت و به خواب دوست جانیش نیامد! و او غمگین بود و هزار فکر می کرد و ره به جایی نمی برد.

چندی گذشت و او آمد به عالم خوابش.

-          کجایی؟ چرا خبری از تو نیست؟ تو که بد قول نبودی؟

-          گرفتار بوده م.

-          گرفتار! تو؟

-          راستش از وقتی که آمده ام به اینجا، تا حالا داشتم جواب یک حرفم را پس می دادم.

-          تو که کم حرف بودی. همه حرفهایت به حکمت بود.

-          بگذار این راز را بگویم. یک روز هوا خیلی گرم بود. یکباره نم بارانی زد و هوا طراوتی گرفت. سرم را کردم به آسمان و گفتم: عجب باران به جایی! حالا دارم جواب پس می دهم که : ای بنده ما بگو کدام کار ما نابجا بوده که این یکی را گفتی به جا؟

 

 


مریم برادران

 

 

«در کمینگه عمرند قاطعان طریق»

 


مریم برادران

 

از وقتی مترو راه افتاده و تا نزدیک خانه ما آمده، از دود و ترافیک خیابان راحت شده ام. دیرتر از خانه بیرون می آیم و زودتر به خانه می رسم. کلی خوش به حالم شده.

اما مترو فرهنگ خاص خودش را دارد. عشق سرعت است. از مظاهر جامعه یه جورهایی دور می شوی. مسافرها هم زیاد با کسی دمخور نمی شوند. چون زود به مقصد می رسند و این فرصت کوتاه، وقتی برای آشنایی و باب گفتگو را باز کردن، باقی نمی گذارد. تقریبا هرکس سرگرم کار خویش است، یا با موبایلش بازی می کند یا چرت می زند یا مسیر ایستگاهها را مرور می کند.
به هرحال هرچیز معایبی دارد و مزایایی. فعلا مزایای آن به من چسبیده و حاضر نیستم لذت آهستگی را با ذلت سرعت بی رونق بدون پنجره زیر زمین مترو بفروشم!

 

 


مریم برادران

 

 

دلم نمی خواهد تجربه او را یکبار دیگر تو تجربه کنی. تجربه تلخی است. تو نکن.

روزی که تجربه او شروع شد، فکر می کردیم زیباست و زیبا هم بود. اما یک جای کار ایراد داشت و ما نمی دانستیم. چون خیلی کوچک بودیم. برایمان زیبا بود که او تغییرهای خوبی می کند، چیزهای زیبایی انتخاب می کند، راه دیگری را برگزیده و حتا به خاطرش، به خاطر چیزی که همه می دانیم خوب است، با خیلی از عزیزانش جنگیده است.

حالا هفت سال گذشته. گاهی فکر می کنم هفت سال خیلی کم است برای اینکه خواب عاشقی از سر آدمها بپرد. اما این اتفاق افتاد. حالا می بینی که آن زیبایی ها برایش زشت شده و گاهی نفرت برانگیز. آن روزها نمی فهمیدیم. اما حالا می دانیم که چیزهای خیلی مهم باید ملاک ثابتی داشته باشد. آدمها تغییر می کنند و اعتقادی که بخاطر کسی شکل گرفته باشد، رنگش می پرد.

دلم نمی خواهد تو هم این تجربه را شروع کنی. بعضی چیزها وسیله اند؛ حتا عشق. وسیله است برای چیزی بزرگ تر. لازم است برای راهی که باید برویم. زندگی را شیرین تر می کند و تحمل خیلی سختی ها را راحت تر.

بگذار همه چیز سر جای خودش بماند. هرچند چیزها از هم جدا نیستند، اما یک حرف را هیچ وقت نباید فراموش کرد: همه چیز مراتب دارد. پله ها را یکی یکی به زحمت باید رفت.

 

 


مریم برادران

 

 

بعضیها برای یادآوری مطلبی، انگشتر را از انگشتی به انگشت دیگر می کنند. اینطوری تا چشمشان به انگشتر می افتد که از جای خودش به انگشت دیگر رفته، زود دوزاریشان می افتد که «هان! باید فلان کار را بکنم.»

گاهی آنقدر فراموش کار می شوند که هرچه به آن نگاه می کنند، یادشان نمی افتد «چرا به این انگشتم کرده ام؟»

و بدتر زمانی است که حتا به انگشتانشان و انگشتری نگاهی هم نمی اندازند.

در این دنیا خدا همه چیز را آیه قرار داده. یعنی چیزی که ما را دلالت کند به چیزی. اما گاهی آنقدر فراموش کار می شویم که حتا فرصت نگاه کردن به این همه آیه را از دست می دهیم، چه برسد به اینکه بخواهیم فکر کنیم یعنی چه و یا به صاحب نشانه برسیم.

خوب دیدن، خوب اندیشیدن و پیدا کردن روابط، از بازیهای خوش دنیاست که خستگی را از دل می برد. هیچ چیز در این دنیا بی ربط و معلق نیست و سرمنشا همه به یک نقطه می رسد؛ یک نقطه نورانی که همه از اوست.

 

 


مریم برادران

 

 

«قد برافراز که از سرو کنی آزادم.»

 


مریم برادران

ده نکته برای پرورش خلاقيت

 

یک -به موزیک باخ گوش دهید. اگر از سردرد رنج می برید و یا در نیمه های شب دچار توهم می شوید، به پزشک مراجعه نمایید.

دو- از تکنیک یورش فکری  (Brainstorm)استفاده کنید.این تکنیک علاوه بر اینکه مخزنی از ایده ها برای شما ایجاد می کند، به کمک آن می توانید در امور خود تصمیمهای بهتری بگیرید.

سه- همیشه با خود یک دفترچه و مداد یا خودکار به همراه داشته باشید. هنگامی که ایده ای تازه به ذهن شما می رسد، آن را یادداشت نمایید. هنگامی که ایده های یادداشت شده خود را بازخوانی می کنید، ممکن است 90 درصد آنها بیهوده جلوه کنند اما نگران نباشید این طبیعی است، 10 درصد از بقیه ایده های یادداشت شده بسیار ارزشمند خواهند بود.

چهار- هنگامی که فکر نویی به ذهن شما می رسد، یک فرهنگ لغت را باز کنید و بطور تصادفی واژه ای را انتخاب نمایید و آنگاه سعی نماییداین فکرنو و آن واژه را با یکدیگر ترکیب نمایید و این روش سبب خواهد شد به نکات جالبی دست یابید. یک مفهوم شناخته شده ساده وجود دارد که هنگامی که ذهن شما در شرایط آزاد بسر می برد، قادر به خلاقیت نیست و هنگامی که ذهن شما با محدودیت هایی روبرو می شود، شروع به تفکر خواهد کرد و این روش سبب می شود ذهن شما در یک محدودیت قرار گرفته و تفکر نماید.

پنج - مشکلی را که با آن روبرو هستید، با دقت تعریف کنید و یا آن را بر روی یک کاغذ یا دفترچه الکترونیکی یا در رایانه با جزئیات شرح دهید. از این طریق شما به نکات تازه و خوبی در خصوص مشکل خود دست می یابید.

شش- اگر نمی توانید تفکر کنید، بهتر است پیاده روی کنید. یک تغییر آب و هوا برای شما خوب بوده و به آرامی کمک می کند تا سلولهای مغزی شما به تحرک واداشته شوند.

هفت- تلویزیون نگاه نکنید، زیرا ذهن شما توسط برنامه های تلویزیون اشغال می شود و دیگر قادر نیستید خلاقانه فکر کنید. گویی با دیدن تلویزیون مغز شما از گوش ها و چشم های شما نشت کرده و خارج می شود!

هشت- از مصرف دارو بپرهیزید، بعضی از افراد برای تقویت خلاقیت خود از داروهای خاص استفاده می کنند. در حالیکه از نگاه دیگران این افراد تنها نظیر افرادی هستند که وابستگی دارویی دارند.

نه- تا می توانید درباره هر چیزی مطالعه کنید. مغز شما با مطالعه کتاب ورزش می کند. علاوه بر اینکه سبب الهام در ذهن شما می شود، بلکه آن را انباشته از اطلاعات می کند که این خود سبب خواهد شد سلولهای مغزی شما با یکدیگر راحت تر ارتباط برقرار کرده و زمینه برای خلق ایده های نو پدید آید.

ده- مغز شما نیز همانند بدن شما نیازمند ورزش کردن است تا به خوبی فعالیت کند. در صورتی که مغز ورزش نکند، به مرور سست و بی فایده می شود. شما از طریق مطالعه و بحث با افراد باهوش می توانید سلولهای مغزی خود را وادار به ورزش کنید. گفتگو با دیگران در رابطه با کارگردانان فیلم ها و سیاست و نظیر اینها برای ذهن شما خوب است و این بهتر از پرخاش کردن بر سر دیگران است.

«ده گام به سوی تقویت خلاقیت»، جفری بام گارتنر

 



 


مریم برادران

 

دم در مسجد را آب پاشی کرده بودند. پله هاش خیس بود. دو تا پسر بچه توی کوچه بودند، یکی کمتر از 6 سال داشت و دیگری ده یازده ساله بود.
پسر کوچکتر گفت «بیا بشینیم روی پله.»
بزرگتره نگاه کرد و گفت «تو بشین.»
کوچیکه گفت باشه و نشست. بزرگتره گفت «حالا همینطور که نشستی، خودتو بکش اون طرف.»
او هم سرش را تکان داد و این کار را کرد. دوباره بزرگتره نگاه کرد و گفت «نه بابا، هنوز خیسه. یه بار دیگه خودتو بکش این طرف. آهان، حالا شد.»

 

 


مریم برادران

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مریم برادران


نویسندگان
مریم برادران


آرشیو من
آذر ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢


لینک دوستان
GOODREADERS
تجربه های مدیریتی من
دیکشنری
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0