خواهر یکی از دوستان، سالهاست که در آمریکا زندگی می کند. چند روزی با همسر و دخترش آمده بودند ایران. دخترش آنجا به دنیا آمده. اول بار که صدای اذان را شنیده بود، با دقت گوش کرده بود و پرسیده بود این صدای چیه و چه می گوید و چرا اذان می گویند و ....
این چند وقتی که اینجا بود، خیلی چیزها برایش نوظهور بود و سئوال برانگیز. یکبار که دیده بود خالهاش، یعنی همین دوست ما، جانمازش را بعد از نماز تا نمی کند و چادرش را گلوله می کند و می گذارد کنار اتاق، ازش پرسیده بود «خدا رو دوست نداری؟»
گفته بود «خب چرا. چطور مگه؟»
جواب داده بود «آخه لباسی رو که می خوای باهاش نماز بخونی، تا نمی کنی، چروک می شه. اونوقت وقتی سرت می کنی، خوشگل نیست. خودت گفتی نماز که می خونی با خدا حرف می زنی. پس چرا با این لباس چروک؟»
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳۳ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٦/۳۱
هرکس وقتی همه وقتش را صرف يک کار کند، معمولا در آن کار دقيق تر و سمج تر می شود. حتا موفق تر هم هست.
ابليس هم در اين دنيا فقط يک کار دارد. برای همان يک کار هم قسم خورد به عزت خدا و مهلت خواست. والا تکليفش روشن بود. حالا ببين چه خوب کارش را می کند!
هيچ وقت بی گدار به آب نمیزند. اول طعمه را شناسايی میکند. بعد خوب جوانب کار را میسنجد. کمکم نزديک میشود. خوب همه چيز را میپايد. دور و بر طعمه میگردد (طائف است). نزديک که میشود، بار اول فقط آدم را مسٌ میکند. بعد میرود و میآيد و آنقدر اين کار را میکند تا کم کم قرين شود. و آنوقت ديگر ول کن نيست. تا جايی میرود که آدم او را دوست خودش بگيرد. اما به همين هم بسنده نمیکند. میرود تا معبودش شود.
ابليس کار خودش را خوب بلد است.
اين آيات را يک بار ديگر بخوانيم: ۲۰۰ تا ۲۰۲ اعراف و ۶۰ يس.
¤ نوشته شده در ساعت ٥:۳٧ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٦/٢۸
پرده پوشیت بازم این مریمُ عاصی میکنه
گاهی وقتا دلمُ
سفره چشمت میکنم
می ذارم خوب ببینی چقد بدم
خیلی سخته، مگه نه؟
اما تو
سفره مُ برمیچینی
میای میشینی برٍ من
انگار نه انگار که منم!
نگاهت
همه ی وجودمُ خيس میکنه
دست پر مهر تو بازم
دلمُ میلرزونه
گردنم میشکنه
گونه هام گلی میشه
خنده مهربونت
همه دردامُ باز
شفا ميده.

¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٦/٢٧
انتخاب برای لیلی خیلی سخت نبود. چرا؟ چون یک خط کش داشت که با آن همه چیز را میتوانست اندازه بگیرد. هرچه کژ و کوژ ازچشمش میافتاد و راستی مینشست به دلش؛ یکجور محبت تربیت شده.
راستی ها هرچند کم نبودند، اما دلش شلوغ نبود. چون هم جنس بودند و همرنگ. کم کم درٌِهایی میشدند سخت، که کار لیلی را برای حفظشان سخت میکرد. میدانست که به ازای هر انتخاب تازه، راهی پیش رویش باز میشود و پای افزاری باید سخت تر.
انتخاب کوزه سفالی لیلی را کم کم شکل میداد و دٌرها به این کوزه بها میداد.
کوزه لیلی چند میارزید؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۱٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٦/٢٥
بستگان کمند تو رستگارانند
تراب از ماده تَََرِبَ است. عرب می گوید: ترب الرجل یعنی مرد فقیر. یا می گوید ایدی ترب یعنی دست خالی.
تراب یعنی فقر و آدمی از تراب آفریده شد. و تراب فقیرترین ماده در فعلیت، اما توانا ترین در استعداد و ظرفیت است. ابلیس فعلیت را دید و استعداد را ندید. نمی دانست در این تراب بی هیچ درون تهی، بیشترین راهها برای رفتن و شدن و رسیدن است. نمی دانست که استعدادهای او مثل تیری در کمان است که صاحبش هرچه با قدرت بیشتر، چله کمان را بکشند، تیر جلوتر می رود.
و این استعداد در هیچ موجود دیگری نیست، جز این موجود بی چیز که ظاهر گول زنی دارد!
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤۸ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٦/٢۱
کار و زندگی
هیچ وقت میز کار یک آدم موفق را با آدمی که ناموفق است، مقایسه کرده اید؟ اینطور که پیداست میز کار خیلی مرتب و خلوت یا خیلی شلوغ، هر دو ناجور است. میز کار آدمهای موفق پر از مطالب دسته بندی شده است. با تقویمی که قرارهای ملاقات یا برنامه کاری در آن نوشته شده است.
یک نکته مهم که اغلب به آن کمتر توجه می شود این است که آدم موفق خودش را تا حد متعادلی تحویل می گیرد. یعنی به وقت و قرارهای ملاقات و زمان جلسات احترام می گذارد و دیگران را (در حد امکان) مجبور به رعایت این قواعد می کند.
یک مدیر موفق بعنوان تجربه می گفت «روزی چند دقیقه آخر کار را فقط به خودتان اختصاص بدهید. یک یادداشت شخصی کوتاه می تواند به شما آرامش بدهد و خستگیتان را ببرد، به شما احترام ببخشد و خودتان را به چشمتان بیاورد.»
حرف آخر اینکه کسی که در کارش موفق باشد، در زندگی شخصیش هم می تواند موفق باشد. کار و محیط کاری که قسمت بزرگی از عمرمان را به خودش اختصاص می دهد خودش یک مدرسه بزرگ تربیتی است.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٦/٢٠
يه شاخه شکسته بود با دوتا برگ. گذاشتمش توی آب، جلوی پنجره. ريشه داد. دادم به آقا ابوذر، کاشتش توی گلدون. چند روز هم به دستم نرسيد. میخواستند بالا بکشند!
سه چهارتا برگ درآورد و يک عالمه گل! گلهاش بيشتر از برگهاش بود. همه قربون صدقهاش میرفتند. کلی خاطرخواه پيدا کرد.
حالا اين گلدان کوچک شمعدانی شده يک عضو کوچک مرکز اپتيکمان که همه تغييراتش برايمان مهم است؛ يک گلدان کوچک با برگهای ريز سبز که عاشق نور است و به هر طرف میچرخانيمش، باز رو به نور میکند.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤٧ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٦/۱۸

عيدتان مبارک
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٠٦ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٦/۱٥
«غم از دل برود چون تو بیایی»
همه جا را آذین بسته اند. چراغانی کرده اند. نوارهای رنگی زده اند. صبحهای زود و آخر شب که نسیم می وزد، صدای به هم خوردن زرورقهای سفید و زرد، مثل صدای ریزش بارانی ریز، توی کوچه خلوت می پیچد. انگار همه منتظر یک اتفاق اند.
بوی اسفند و شیرینی و شربت...
هیچ عیدی مثل این یکی نیست.
هیچ عیدی به اندازه این یکی غم انگیز نیست. صورتهامان می خندد و دلهامان نه. همه منتظریم، هرکس به دلیلی. شاید غربت یعنی همین که همه تو را بخواهند اما نه به خاطر خودت، به خاطر خودشان. همه منتظریم اما نمی دانیم برای که، برای چه. خیلی وقت نداریم به این چیزها فکر کنیم. می دانم. تقصیر ما نیست. تقصیر روزگار و چیزهایی است که در گوشمان خوانده اند.
هیچ عیدی مثل این یکی نیست.
غم انگیز است. حتا با وجود چراغهای رنگی که از کودکی ما را به وجد می آورد و بزرگترها را مجبور می کردیم ما را ببرند تماشا.
همه منتظر و یک منتظر غایب!
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥٠ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٦/۱٢
رسول اکرم گفت: علی جان، جبرییل بخاطر هفت خصلت آرزو کرد آدمیزاده باشد: نماز جماعت، مجالست با علما، آشتی دادن میان دو نفر، نوازش یتیم، عیادت مریض، تشییع جنازه، سیراب کردن تشنگان در موسم حج.
مرجع: زبده الاحادیث- شیخ عباس قمی
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱٧ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٦/۱٢
همه دارند می روند! دیشب یکی از دوستانم زنگ زد. کمی حرف زدیم. خیلی گرفته بود. بعد هم گفت می خواهد برود! داشت تافل می خواند. نگرانیهایش را می گفت و اینکه می داند آنجا چه چیزهایی را ممکن است از دست بدهد؛ مثل دغدغه نوشتن.
بگذریم. فعلا وسوسه ها بر من کارگر نبوده. هرچند روز به روز بر تعداد غر زنندگان افزوده می شود که «بابا ول کن بیا.» شاید هم راست می گویند. به قولی هنوز تحجر در من پررنگ است. شاید روزی هدایت شدم. مثل خیلیهای دیگر که الان بر مقاومت گذشته خود می خندند. بچه ها می گویند آنور آب یک شریف کوچک راه انداخته اند. می گویند آنجا حس غریبی کمتر از اینجاست! شاید من هم رفتم. شاید. این روزها هیچ اتفاقی عجیب نیست. راستی آنجا می شود هر وقت دلم خواست مادر بزرگ را ببینم یا با فرشته حرف بزنم یا بروم پیش استاد؟ می گویند «شبکه این کار را هم برایت می کند. دیگر چه می خواهی؟» نمی دانم. انگار نمی توانم بهانه هایم را برایشان بشمرم.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٦/۱٢
«شاید خدا خواست قسمت این باشد....»
تئاتر عبور از نیل در خانه نمایش در حال اکران است. قصه جبر و اختیار است و بازی زندگی و نگاه آدمها به تقدیر، خرافات و سرنوشت. کار خوبی است. ساعت اکران 6 تا 7 بعدازظهر می باشد.
این هفته در پارک دانشجو، فستیوال تئاتر کودک به راه است. نمایش های خیابانی هم اجرا می شود. در کنار پارک چند غرفه هم هست؛ از جمله محک (کمک به کودکان سرطانی) که کارت پستالهای خوشگلی برای فروش دارد.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٦/۸
«می فرماید: آسمان را برافراشت و ترازو گذاشت: والسماء رفعها و وضع المیزان. منظور این است که این عالم به این بزرگی که ما در آن زندگی می کنیم، به نهایت دقت و نظم و انضباط برقرار شده. چرا این حرف را خدا می زند؟
الا تطغو فی المیزان: برای اینکه ما هم اگر می خواهیم پسر این دنیا باشیم، اگر می خواهیم زنده باشیم، اگر می خواهیم به ثمر برسد فعالیت و تلاشمان، باید منظم کار کنیم.»
امام موسی صدر
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٦/٦
آب سنگین

¤ نوشته شده در ساعت ٤:۱۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٦/٤
شاید ابلیس هم بخاطر اینکه خدا ببیندش آن کار را کرد، یعنی ابا کرد از امر سجده. دلش نمی خواست گم باشد بین بقیه فرشته ها. مثل بقيه دیده شود. یک نقطه باشد بین همه نقطه ها، یکدست و یکنواخت. خواست حتا اگر شده نقطه سیاهی باشد. اما باشد، به چشم بیاید! حتا اگر شده به قیمت اینکه عتاب بشنود. رانده شود. در به دری بکشد. حسرت بخورد. شاید زمزمه اش این بوده که «در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد طاعت ار دست نیاید گنهی باید کرد.»
اما ملک خودش را نمی بیند که بخواهد برایش مهم باشد که خدا ببیندش یا نه. دلش نمی خواهد از رحمت دور باشد، همین.
آدم اما بین اینهاست. گاهی ابلیسی می اندیشد؛ ابلیس از نوع فرشته گونه اش. یعنی پشیمانی را هم تجربه می کند. گردنش از مو باریکتر است. دور که می شود، دلش تنگ می شود برای خدا. نزدیک هم که می شود، هول و ولای دوری دارد. بین خوف و رجاست؛ بین ابلیس و ملک، بین زمین و آسمان.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥٢ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٦/٤
«غلام همت آنم كه زير چرخ كبود ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است
مگر تعلق خاطر به ماه رخسارى كه خاطر از همه عالم به مهر او شاد است»
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٠٧ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٦/۱
فيلم بی منطقی بود. طبل بزرگ زير پای چپ را میگويم. هنوز نمیفهمم چرا مردی که اينقدر خوب و خوش شخصيت است بايد خودش را بکشد!
در عالم نويسندگی وقتی شخصيتی خوب ساخته میشود، طوری که نويسنده با آن ارتباط برقرار میکند و دوستش میدارد، تا جايی که میتواند نمیکشدش و اگر مجبور شود، واقعا خودش هم به نوعی جان میدهد. احتمالا کسی که توانسته اين فرمانده يحيی به اين نازنينی را سر پوچ ترين چيز عالم به اين راحتی بکشد، قاتل قابلی است.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٥٢ ب.ظ توسط مریم برادران
