غنیمت شمریدش ...
گلهای یاس سفید پنج پرمان هر روز صبح باز می شوند. حالا که چند روزی است هوا خنک تر شده، درشت تر هم شده اند. عمرشان کوتاه است؛ یک روز. زود خشک می شوند. یعنی طاقت آفتاب را ندارند. بهترین کار این است: صبح که تر و تازه اند، بکنیمشان و بیاوریم توی اتاق. اقلا آن یک روز می توانیم از بوی عطرشان لذت ببریم. خودشان هم از اینکه ابراز وجود کرده اند و بودنشان به چشم آمده، لذت داده اند و شکر خدا را هدیه آورده اند، احتمالا راضی ترند! واقعا محشرند.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۱٥ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٥/٢٧
اگر گاهی خستگی نباشد، نعمت وجود زمين را حس نمیکنيم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٢ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٥/٢٦
شجاعت يک صفت انسانی است،مثل خيلی صفتهای انسانی ديگر. به قول استاد يک آدم اول بايد انسان باشد، بعد مسلمان. اسلام دين انسانی است، مثل همه اديان. تنها با اين فرق که کاملتر است و بنابراين يک مسلمان بايد انسانتر باشد!
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۳٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٥/٢٦
«تو ننگ عربی، سید حسن
نام تو را باید
از فهرست اعراب شایسته خط بزنیم
تو
بجای آنکه در ایوان ویلای ساحلی ات
لم بدهی
و چرت تابستانی ات را
با دود قلیان مفرح کنی
تفنگ دست میگیری
و از پشت تریبون المنار
با نعرههایت
چرت ما را پاره میکنی
تو هیچ شباهتی به اعراب بزرگ نداری، سید حسن!
نه شکمت
آن اندازه است
که از پشت دشداشههای سفید
وقار عربی ات را نمایان کند
نه چفیه و عقال داری
تازه عمامه سیاه سرت میگذاری
که ما را به یاد خمینی میاندازد
که یکبار چرت مان را پاره کرده بود
تو ننگ عربی، سید حسن!
بجای آنکه در حرمسرایت بگردی
و رقص عربی ممالیک گرجی و اوکراینی ات را تماشا کنی
تا فردا در بهشت
برای مغازله با حوریان آماده باشی
در مخفیگاهت
که نمیدانیم کجاست
می نشینی و نهج البلاغه میخوانی
تو کافر شده ای، سید حسن!
و بر ماست که تو را به یهودیان اهل کتاب بسپاریم...
فقط به رسم مردان بزرگ عرب
صادق باش و بگو
برد موشکهایت
به ریاض که نمیرسد؟»
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٦ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٥/٢٥
شاید یک مشت خاک هر کس را از زمین وطنش برداشته اند؛ کمی هم از هوا و آب و گرمای آفتابش
همان جایی که در آن به دنیا می آید، بر آن زندگی می کند و به آن برمی گردد
و وطن هرکس آن جاست که به آن احساس تعلق دارد
و آزادی بازگشت به وطن است؛ از غربتی به قربتی
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥۳ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٥/٢٤
امروز مترو و اتوبوس رایگان است. همه جا شیرینی پخش میکنند و برای حزب الله لبنان کمک
جمع میکنند. میگویند: همه اینها به خاطر پیروزی است!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٥/٢۳
می گویند آدمها را باهم مقایسه نکنید، حتا خودتان را با دیگران. هرکس منحصر به فرد است، با خصوصیات و تواناییهای خودش.
شاید مقایسه کار خوبی نباشد اما همیشه هم بد نیست. گاهی باعث می شود یادمان بیفتد که باید شکری کنیم، به خدا اعتماد کنیم و کمی آسوده تر زندگی کنیم و گاهی باعث می شود تکانی به خودمان بدهیم.
به قول معروف «در چیزهای مادی همیشه خودت را با پایین تر از خودت مقایسه کن و در مسایل معنوی، با بالاتر از خودت.»
به هرحال هر چیز که ما را از غفلت بیرون بکشد، می تواند خوب باشد!

¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٧ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٥/٢۱
يکی بود يکی نبود. زير گنبد کبود مردی بود که با يک اشاره، جمعی را همراه خود کرد. آن روزها کسی نمیپرسيد چرا میرود و چرا بايد برود. جواب سئوال بديهی بود.
امروز بچههای آن دوره بزرگ شده اند و از آنهايی که دنبال آن مرد رفتند میپرسند: چرا؟ و جوابها خيلی قانعشان نمیکند. توی چشم خيلی از آنها ايمانی شهودی میبينند که به زبان نمیآيد اما اين بچهها با شهود کاری ندارند. منطق و عقلانيت میخواهند؛ دلايل واضح عقلانی.
وقتی سراغ آن مرد هم میروند خيلی چيزها مبهم است. فقط میبينند انگار کسی ظهور کرد! نه ابتدای راه پيداست و نه روش ادامه و نه حتا آدمهايی که راه را برای او هموار کردند.
شناخت آدمها و جريانها را شايد بتوان از آخر شروع کرد اما اگر حلقه هايی که کسی را به اين انتهای شدن رساند مفقود بماند، ظلم بزرگی در حق همه آدمها شده (چه روندگان و چه جستجوگران). شناخت طی طريق مهمتر از انتهای راه است، هرچند نمیشود آخر را نديد گرفت. همه ما اين چيزها را میدانيم اما من هنوز نمی دانم چرا اينقدر پنهان کاری در ما پررنگ است.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱٦ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٥/۱۸
امروز گم شده بودم! می خواستم جایی بروم. بارها این راه را رفته بودم. عجله هم داشتم. اما آنقدر توی خودم بودم که دقیقا خلاف جهتی که باید می رفتم، رفتم. به همین سادگی.
یادم آمد چند سال پیش با کسی آشنا شدم که دچار تحولاتی شده بود و به قولی 180 درجه تغییر کرده بود. آنروز خیلی حرفها زد. آخرش هم گفت «من عاقبت به خیر شده ام.» چند وقت پیش هم او را دیدم. عوض شده بود و باز تحولی دیگر؛ یک جور دوره بازگشت.
این چیزها را که می بینم، گاه دچار وحشت می شوم. دنیای غریبی است. حنای هیچ کس دیگر رنگ و لعاب ندارد. آدم روی هیچ حرفی نمی تواند حساب کند، حتا حرف خودش. اینطور که بزرگترهای خوشبخت می گویند یک روزی حتا تار سیبیل آدمها هم معنا داشت، حرمت داشت. غیرتی بود و کمالاتی که آدمها به خاطرش ارزش و احترامی قائل بودند.
دنیای بی معنایی است. شاید ما همه گم شده ایم. شاید زیادی خودخواهیم، آنقدر که می رویم توی خودمان و می گذاریم روزمرگی ما را با خودش می برد. شاید راحت طلبی کارمان را ساخته است. شاید.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٥/۱٥
«تشريف تو بر بالای کس کوتاه نيست...»
قد ما کوتاه هست...
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٥/۱٢
مينا امسال میرود مدرسه. ديشب زنگ زده بود خانه ما که يک سئوال بپرسد! میخواست بداند «چرا هر چيزی اسم داره؟ چرا به آب میگيم آب، به ديوار میگيم ديوار. تازه اسمشون هم بهشون مياد؟»
شاخم داشت در میآمد. برايش تا جايی که میتوانستم توضيح دادم. نفسم بند آمده بود. از يک طرف خوشحال بودم که مينا شروع کرده به ديدن و سئوال کردنهای اساسی. از يک طرف وحشت داشتم که سئوالهايش را نتوانم درست جواب بدهم. اما بعد که حرفهامان تمام شد و گفت که فهميده، کمی سبک شدم. بعد هم فکر کردم، وحشتم بيجاست. خيلی سئوالها بهتر است جوابی نداشته باشند. هميشه سئوالهای اساسی آنهايی هستند که برای هميشه سئوال می مانند.
به هر حال بچهها هميشه نابغههای بزرگی هستند. اميدوارم مدرسه استعدادهايش را نکشد!
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٢۳ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٥/۱٠
محمد (صلی الله) حاکمان هر شهر و هر قسمت را انتخاب کرد. به ابوذر اما پستی نداد!
ابوذر آمد و گفت «هیچ جایی برای من درنظر نگرفتی که بتوانم برای خدمت به اسلام بروم؟»
پیامبر با تبسم به شانه ابوذر زد و گفت «ابوذر تو (برای این کار) ضعیفی.»
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳٢ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٥/٩
پایان نیست...
کسانی که رنگ چهره شان تیره است، وقتی لباس سفید یا روشن می پوشند، تیرگی چهره بیشتر خودش را نشان می دهد. آنهایی هم که سفیدند رنگ مشکی و تیره سفیدیشان را بیشتر به چشم می آورد. این کنتراست بین رنگها یک جور غلو با خود دارد، و گاهی یک جور هشدار.
کعبه یک خال کوچک سیاه است که به نشانی، گذاشته اند روی جایی از این کره بزرگ خاکی. جایی بلند و افراشته که لباس سیاه می پوشانندش در آن صحن سفید درخشان. شاید چشم من و تو ببیندش! (آخر ما آدمهای عادی و عوام باید همه چیز جلوی چشممان درشت شود تا نگاهمان را دنبال خودش بکشد.) حاجیها هم که محرم می شوند، سفید می پوشند. باید فرقشان در کنار این خانه خوب به چشم آید. نقطه های ریزی که دور ستونی می گردند و از بالا یا کمی دور که نگاه می کنی، هیچ کدامشان به تنهایی به چشم نمی آیند. مثل صفحه گرامافون اند که حول محوری می گردند و با هارمونی عالم همراه می شوند.
(فاطمه امروز می رود که این نشانه ها را از نزدیک پیدا کند. سفر بخیر.)
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٠٩ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٥/٦
خداييش قضاوت درباره خود کار سختی است. منظورم قضاوت منصفانه است. گاهی وقتها همه تقصيرها را به گردن میگيريم و خودمان را بدترين عالم میبينيم. فکر می کنم اين راحت ترين کار ممکن است تا از دست وجدانمان راحت شويم. به نظر اصلا صواب نيست. چون به وقتش که برسد، چنان به دفاع از خودمان بلند میشويم که انگار بهترينيم! کمی بوی ريا میدهد.
گاهی آدم بايد خودش را و همه وابستگيهاش را بگذارد زمين و برود کمی دورتر، کمی بالاتر و خوب نگاهشان کند تا بفهمد کجای دنياست، کيستُ، چقدر حق دارد و برای چه کاری ساخته شده است. میگويند بهترين کار اين است که جای خودت را در اين عالم پيدا کنی؛ البته بهترين جايت را.
¤ نوشته شده در ساعت ٥:۳٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٥/٥
«شايد اين جمعه بيايد، شايد»
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٥۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٥/۳
بعد از یازده سال دور هم جمع شده بودیم! دوستان دبیرستانی بودیم. هر کداممان با چند نفر دیگر ارتباط داشت، یا تازه هم را پیدا کرده بودیم، بنا بر اتفاق. هرکس به کاری بود. یکی وکیل شده بود، یکی مهندس کامپیوتر، یکی ریاضی خوانده بود و تدریس میکرد، یکی برق خوانده بود و موسسه استاندارد بود، یکی داشت هند ادبیات فارسی میخواند. یکی آمریکا تغذیه میخواند، یکی داشت آژانس مسافرتی راه میانداخت و در تکاپوی کارهای نهایی بود.... خلاصه که خیلی هیجان انگیز بود. با همه تفاوتهایی که باهم داشتیم، آنقدر بهمان خوش گذشت که همه دوست داشتیم قرار بعدی را همانجا تعیین کنیم!
دوست نعمت بزرگی است، به شرط آنکه همراه با دوستی واقعی باشد.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۳٢ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٥/٢
«گفتا به چشم هرچه تو گويی همان کنم!»
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٥٥ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٥/۱
کتاب سيدمحمد حسينی بهشتی
انتشارات روايت فتح
نوشته افسانه وفا
{دومين کتاب مجموعه زندگی است. اولين کتاب اين مجموعه علامه طباطبايی است که حبيبه جعفريان آنرا نوشته است.}
رسانه های خاموش (رسانهها پس از ۱۱ سپتامبر: جنگ عراق، يک گزارش)
انتشارات ساقی
ترجمه:ليلا حسينی
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳٥ ب.ظ توسط مریم برادران
