چیزی که بارها تکرار میشود، باز هم به پای اتفاق بگذارم؟
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٥٢ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٤/۳٠
قصه افغانستان، عراق، فلسطین و لبنان قصه افغانی و عرب نيست. حتا قصه مرز و بوم نیست. یعنی اصلش این نیست. چه بسا که هنوز هلهله شادی عراق را از ورود سربازهای آمریکایی فراموش نکرده ایم و قصه فروش زمینهای فلسطین به دست خودشان و فراموش کردن قصه از نیل تا فرات، فقط برای کسب منافع آنی و هزار دستگیهاشان و سربازهایی که از فلسطین در جنگ ایران و عراق آمده بودند به جبهه دشمن و هزار و یک قصه دیگر که خیلیهاش باید بنا بر مصالح (!) پنهان بماند، از یاد نبرده ایم.
قصه قصه اسلام است که اگر دفاعی می کنیم یا دلی می سوزانیم باید در این چارچوب باشد، نه بیش و نه کم.
اما ای کاش یک روز برسد که مسلمانها بفهمند که چاره کارشان همان است که امام گفت: اتحاد. اینکه اگر یک سطل آب به دست بگیرند می توانند به سیلابی این قدرتها را نابود کنند اصلا غلوی در کار نیست و نه استعاره ای. مگر غیر از این است که گلوگاه تجارت و اقتصاد جهان در دست همین به اصطلاح مسلمانهاست؟ یک تحریم اقتصادی چند روزه می تواند چنان کارساز باشد که هزار توپ و تانک آنقدر قدرتش را ندارد. کاش یک روز شاهد این اتفاق باشیم. به هرحال از ماست که برماست.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٤/٢٩
غفلت
قبلترها فکر می کردم آدمها باهم خیلی فرق ندارند. از بس اینطوری شنیده بودم. اما حالا که خوب نگاه می کنم، می بینم اصلا اینطور نیست. تفاوتشان از زیر زمین تا عرش اعلی است. حتا فکر می کنم تفاوت بین آدمی در این سر طیف آدمیت تا سر دیگرش، از تفاوت بین آدم و حیوان بیشتر است، خیلی بیشتر.
ما همه آدمهای جزیی هستیم که فقط در کلیت به هم شبیه ایم، آن هم فقط شباهت ظاهری. اما چیزی که در زندگی مسالمت آمیز و ارتباطاتمان مهم است، همین جزییاتی است که گاه از آنها غافل می شویم و مثلا بعد از مدتی مراوده با کسی تازه می فهمیم چرا دوست نداریم باهم ارتباطی داشته باشیم. گاهی حتا نمی فهمیم چرا (چون حوصله فکر کردن به جزییات را نداریم)، فقط یک حس می گوید: نه. این نه!
همیشه چیزهای جزیی که توجهی به آنها نداریم، یک روز غولهای زندگیمان می شوند که هفت سر دارند و هرکدامشان را بزنیم جایش هفت سر دیگر بیرون می زند. مثل همان خاشاک ریز که پیامبر به صحابه گفت جمع کنند و شدند یک هیمه عظیم.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٤/٢۸
بعضي گلها و گياهان در سايه رشد ميكنند و بعضي در ظل آفتاب، بعضي در يك باغچه كوچك اما خلوت و بعضي در باغي بزرگ. بعضي هم فقط همين كه دور و برشان روشن باشد و از پشت پنجره نوري بيايد، برايشان كافي است.
بعضي گلها و گياهان خيلي حساس اند، هوا به هوا كه ميشوند زود خشك ميشوند. بعضي مقاوم ترند، خودشان را وفق ميدهند. كاكتوس بايد در بيابان بماند، در يك تنهايي غريب. خودش هم آبش را از زير خاك، صدها متر دورتر از جايي كه هست، پيدا ميكند.
همه شان گل اند، با خصوصيات و زيباييهاي خاص خودشان. آدمها هم اينطوريند. اگر بشناسيشان و بداني با چه چيزي رشد ميكنند و بالنده ميشوند، بهتر ميتواني در كنارشان زندگي كني، دوستشان بداري و رشدشان بدهي و خودت هم لذت ببري و لذت بدهي. همه اينها اما منوط است به اينكه اول بداني خودت چه طوري هستي و با كدام يكي از اين شرايط بهتر رشد ميكني. (خودخواهي هم چيز بدي نيست!)
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳٧ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٤/٢٦
روزگار ما را با خودش نبرد!
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٢٦ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٤/٢۳
همکارم از دخترش، سحر، دلخور است. همیشه اینطور بوده. سحر با خانواده اش خیلی فرق دارد. مادر و پدرش تحصیلکرده اند و عاشق درس و پیشرفت علمی. اما سحر عاشق هنر است و ادبیات و بازیگری. هرچه پول خرج کلاس زبان و ورزش و تقویت ریاضی اش کرده اند، فایده نداشته. کوچکتر که بود به صراحت خودش می گفت «حالا که اسمم را نوشته اید می روم. اما فایده ندارد. پولتان را دور ریخته اید!»
حالا کلاس دوم راهنمایی است. عاقلتر و سربه زیر تر شده. اما تربیت مدرسه معظم، او را به همه علایقش بی تفاوت کرده. مقاومتی هم نمی کند. گرایشات مذهبی، از آن نوعی که خیلی هم قابل فهم نیست و به اصطلاح می گوییم تعصبات کور، دامنگیرش شده و دمار از روزگار خانواده اش درآورده! وسواسی عجیب پیدا کرده و آب و آب کشی راه انداخته و همه اعتقادات خانواده اش را هم برده زیر سئوال.
همکارم چند روزی خیلی توی هم بود. کلی درد دل کرد و باهم حرف زدیم. آخر برای اینکه کمی فضایش عوض شود، به خنده گفتم: اصلا نگران نباشید. خیلی از روشنفکران ما اینطوری بوده اند. افراط و تفریط داشته اند. کم کم راهشان را پیدا کرده اند. جلال آل احمد توی یک دوره ای هر روز صبح برای نمازش غسل می کرد، نمازهای غلیظی می خواند و یک پا حاجی بود. بعد کمی هم از اونور افتاد. کم کم متعادل تر شد. فضایشان باز بود. تجربه کردند. راهشان را پیدا کردند. خیلیهاشان اینطوری بودند. خندید و گفت: خدا عاقبتمان را به خیر کند.
خلاصه که حالا می خواهند او را در یک مدرسه عادی ثبت نام کنند. واقعا نظام آموزشی ما با استعدادها، خلاقیت، روح و اندیشه بچه ها چه کار می کنند! اصلا اگر بچه هامان مدرسه نروند چه می شود؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٤/٢۳
پدر روحاني غسل تعميدش داد و او را ويليام ناميد. در دفتر كليساي استرانفورد نوشتند: ويليام شكسپير، 26 آوريل 1564. يعني او احتمالا سه روز قبل از اين روز بدنيا آمده است. تنها مدركي كه از تاريخ تولدش مانده، همين نوشته است.
وقتي بدنيا آمد كه سايه ملكه اليزابت بر سر انگلستان بود و جهان قديم، جامعه سنتي و سرزمين صليب مقدس و زنان قديسه و اوراد سحر و جادو داشت از بين ميرفت. هرچند مردم استرانفورد هنوز به شدت كاتوليك بودند و او بايد يك كاتوليك بار ميآمد. در خانه مادر به او چيزهايي ياد ميداد. اما به مدرسه پروتستان رفت. پانزده ساله بود كه آتش زدن صومعهها باب شد. ميديد بساط مراسم تئاتر آييني اباء و اجداديش جمع ميشود، حتا پدر يكي از كساني است كه اين كارها را هدايت ميكند چون شهردار استرانفورد و از اعضاي انجمن شهر بود.
ويليام پس از دبيرستان به دانشگاه كمبريج يا آكسفورد نرفت. در هيجده سالگي عاشق «آن»، دختر محلي و سادهاي شد كه هشت سال از خودش بزرگتر بود و ازدواج كردند. چند سال بعد با آن و سه دخترش به لندن رفتند. كي به لندن رفت و نمايشنامه نويسي را شروع كرد، كسي نميداند. اما هنوز سي ساله نشده به شهرت و موقعيت خوبي رسيد. ميگويند گاهي خودش نقش يكي از شخصيتهاي نمايش را بازي ميكرد.
قهرمانانش اغلب گمراهاند يا ناتوان از پيدا كردن راه درست. «عشق» تنها علاج است و هركس از جادوي عشق بهرهاي نبرد، از خودشناسي و درك حقيقت هستي باز ميماند. نمايشهاي كمدي او تماشاچي را ميخكوب ميكرد، ميخنداند و گاه غم تلخي را در دلشان جا ميگذاشت. به هرحال هر كس بعد از ديدن نمايشي از او به فكر فرو ميرفت تا گرههاي ايجاد شده در ذهنش را باز كند.
شكسپير شش سال آخر عمرش را در زادگاهش گذراند و با پولي كه داشت ملك و املاك خريد و تا پايان عمر مثل ارباب زندگي كرد. روي ديواري نزديك قبرش لوحي است كه خودش براي مزارش نوشت: «دوست خوب، براي خاطر مسيح از كندن خاكستري كه در اينجا مدفون است خودداري كن. خدا رحمت كند كسي را كه به اين سنگها رحم كند و لعنت كند كسي را كه استخوانهاي مرا جابجا كند.»
از شكسپير 37 نمايشنامه و چهار كتاب «ونوس»، «لوكريس»، «عنقا و كبوتر» و «غزلها» مانده است. هيچ كدام از آنها را در زمان حياتش چاپ نكرد.
«همانطور که امواج دریا به سمت ریگهای ساحل روانه اند،
دقایق عمر ما همچنان با شتاب رو به پایانشان می روند
و هرکدام جای خود را با آنکه جلوتر می رود، عوض می کنند
و همه با رنج و تلاشی پی در پی به جلو می روند.
تولد وقتی به دریای بیکران روشنایی قدم می نهد
چهار دست و پا خود را به بلوغ می کشاند
با بلوغ به اوج خود می رسد
کسوف و خسوف های کج و بدخواه
با درخشندگی او به جنگ و مبارزه برمی خیزد.
و زمان که عطا کرده و ارزانی داشته
اکنون عطا و هدیه خود را درهم و پریشان می کند.
زمان شادابی و شکوفایی را که بر سر جوانی نهاده بود
فلج می کند
و بر پیشانی زیبایی خطوط موازی حفر می کند.
زمان از نوادر و گلچین های راستین طبیعت
تغذیه می کند و خود را می پروراند
و هیچ چیز بر پا نمی ایستد
مگر برای آنکه زمان با داسش آنرا درو کند.
اما تا زمان و ایامی که در امید و انتظار است
شعر من برپای خواهد ایستاد
و علیرغم دست بیرحم روزگار
ارزش تو را خواهم ستود.»
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱٢ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٤/۱٩
استاد پير است، پير نوشتن. سيگار پشت سيگار روشن ميكند. عصبي است. چاي پر رنگش را يك قلپ ميخورد و باز از نامراديها ميگويد. قرارداد كتاب جديدش پر از دغلكاري بوده و حالا دبه كردهاند و در اين معضل بيپولي و مشكلات زندگي، دست خالي مانده. ميگوييم بيخيال باشد و خودمان خوب ميدانيم چه حرف نامربوطي! ميخندد و از قصههايش در راهروهاي دادگاه و مشكل جديدش در دارايي تعريف ميكند.
تعريف ميكند كه وقتي عيال خدا بيامرز بود، نميگذاشت آب توي دلش تكان بخورد: «ميدانست دست و پا چلفتيام و كاري ازم نمياد جز همين قلم زدن. حتا تعميرات خانه را خودش راست و ريس ميكرد. خدا بيامرزدش.»
ميگوييم چه خبر از كارهاي جديد؟ دو دفترچه ميگذارد جلويمان. دو كار يكي درباره نجم الدين، استاد عطار، و يكي زندگينامه فردوسي براي نوجوانان و جوانترها نوشته. كارهاي پرمايهاي است. ولي ميترسد به هر ناشري بسپرد. ميگوييم بدهد به ما، همه كارش با ما. «قبول؟» باز مي خندد. صداي خندهاش هم خش دارد از بس سيگار كشيدنش چند برابر شده!
انگار انرژي گرفته. به تكاپو افتاده. براي چندمين بار بلند ميشود. دنبال چيزي براي پذيرايي ميگردد و پيدا نميكند. ميخندد و باز مينشيند كه از خاطرههايش بگويد. اينها شيرينترند براي ما، خودش هم ميداند.
با ما ميآيد تا سوار ماشين شويم. مدتي است انگار از خانه هم بيرون نيامده. خودش را حبس كرده كنج اين خانه كه از اين قيل و قالها در امان باشد. ميماند تا كاملا دور ميشويم. استاد ايوبی پيرمرد نازنيني است كه روز به روز عزلت نشين تر ميشود!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٦ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٤/۱٧
وقتی دلم تنگ میشود
به تو فكر میكنم
زيرا زلال
نزديك میكند آسمان را به سنگريزههای كف رود
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۳٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٤/۸
بعد از فوت محمد (صلی الله)، فرشته ای پیش فاطمه (سلام الله) می آمد و از آینده خبرهایی به او می داد. فاطمه (سلام الله) آنها را برای علی (علیه السلام) می گفت و او یادداشت می کرد. صحیفه فاطمیه دست به دست بین فرزندان فاطمه (سلام الله) گشته و حالا پیش فرزند آخر اوست.
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٢٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٤/٧
آقا ابراهيم يك چرخ دستي داشت و باقالي ميفروخت. ما كه از مدرسه تعطيل ميشديم او را ميديديم كه با چرخش سر كوچه مدرسه منتظر مشتري است. بچهها ميريختند دورش و ما كه بچههاي حرف گوش كني بوديم و حرف بزرگترها آويزه گوشمان بود، از ترس ورود ميكروب به بدنمان طرف او نميرفتيم! هوا كه گرم ميشد، باقاليها به آب آلبالو تبديل ميشد. آب آلبالوهاي قرمز توي آن ليوانهاي چندبار دهان خورده كه يك قلمبه يخ هم وسطش غل ميخورد، دهانمان را آب ميانداخت.
عاقلتر كه شديم و فهميديم هميشه هم نبايد به حرف بزرگترها گوش داد، وسوسه آب آلبالوها كار خودش را كرد. ما هم آلوده شديم. اما زياد فرصت تجربهاش را نداشتيم. چون ابراهيم آقا به صرافت افتاد برود دنبال يك شغل نون و آب دار. چرخ دستيش را فروخت و پيش حسين آقا سبزي فروش شاگرد شد. (البته حسين آقا فقط سبزي نميفروشد. ميوه فروشي بزرگي دارد. نميدانم چرا شهرتش سبزي فروشي است!) شايد هم به خاطر دخترهاي قد و نيم قدش، كه من هيچ وقت نتوانستم تشخيص بدهم كدام دخترش چندمياست، مجبور به اين انتخاب بود.
امروز بعد از مدتها ديدمش. پير شده و حتا پشتش كمي خميده است. چشمهايش مثل آنروزها كه بچهها دورهاش ميكردند، برق نميزند و صدايش را بالا نميبرد. آرامتر به نظر میرسيد. احتمالا چانه زدن با آدم بزرگها که سری در حساب و کتاب دارند، نبايد آسان باشد.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۳٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٤/٥
«... کافريست رنجيدن»
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠٧ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٤/٤
عزازيل مقرب بود. خدا را عبادت میکرد. بين فرشتهها بود. آنقدر با آنها قاطی بود که آنها فکر میکردند از خودشان است. خب ظاهرشان شبيه بود، خيلی شبيه. تا اينکه آدم خلق شد. اولش يک تکه گل بود. افتاده بود يک گوشه تا زمانش برسد. همه او را ديدند. اما عزازيل تنها کسی بود که ايستاد و خيره نگاهش کرد. بعد هم واردش شد. همه جايش را برانداز کرد. ديد تو خالی است. فهميد که اين موجود غذا میخواهد تا پر شود، فربه شود. اما چيزی نگفت. تا اينکه خدايش امر کرد سجده کند و او نکرد. اينجا بود که همه فرشته ها فهميدند او با آنها فرق دارد. آتش درونش را نديده بودند و حالا ظاهر شده بود. آدم باعث شد او ابليس شود. بعضیها میگويند خدا اين قصه را آورد که بگويد: حواستان جمع باشد. اين قصه آدمها هم هست. همهتان شبيه ايد، درست. اما وقتی آدمی پيدا شود بين شماها، آنوقت معلوم میشود کدام مثل حمزهايد و کدام مثل ابولهب. و حمزه و ابولهب برادر بودند. و اين تنها يک رمز اين قصه است؛ فقط يک رمز نه چندان کوچک.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٠۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٤/۱
از بانکرهانت، یک ميلياردر صاحب نفت تکزاس، خواستند رمز موفقيتش را برای مردم بگوید. گفت «موفقيت امر ساده ای است. اول تصميم بگيريد که دقیقا چه می خواهيد. آنگاه تصميم بگيريد که در صورت رسيدن به آرزوها بهای آن را بپردازيد. و بعد هم بها را پرداخت کنيد.»
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٤٩ ب.ظ توسط مریم برادران
